X
تبلیغات
نوشته های پرتو نادری
جهت نشر نوشته های جدید در زمینه های فرهنگی و اجتماعی
 

صدا های گمشده!

نگاهی به پاره یی از شعر های نفیسه خوش نصیب

 

وقتی از من خواسته شد تا برگزینه شعری شاعر فرزانه نفیسهء خوش نصیب چیز بنویسم ، نمی دانم چرا ذهنم یکی ویک بار به آن سالهای سیاهی بر گشت که حقیقت را به رنگ سرخ می نوشتند. سالهای که خط سرخ  در میان همه چیز فاصله می انداخت.ادبیات و شعر نیز چنین شده بود.

با این حال هنوز این فرصت بر جای بود تا بانوان سخنور در کانون های ادبی مکاتب و دانشگا ه ها گرد هم آیند، با هم دیداری کنند، شعری وسرودی بخوانند و بحث و گفتگویی به راه اندازند.

شماری از بانوان سخنور که امروزه شعر وسخن شان به جایگاهی رسیده است، پرورش یافته گان همین کانون های ادبی هستند.اما به گفتهء رودکی سمرقندی پدر شعر فارسی دری:

 چه نشینی بدین جهان هموار

که همه کار او نه هموار است

 روزگار سنگ دیگری در فلاخن کرد و چنان بر  هر کوی و برزن کوبید که دیگر باغها از آن همه پرنده گان خوش آوا تهی گردیدند. روزگار روزگار کوچ بود ، روز گار پریشانی، روزگار غربت و دلتنگی.

به گفتهء خواجهء رندان، حافظ شیراز:

 ما کشتی صبر خود در بحر غم افگندیم

تا باشد از این توفان هر کس به کجا افتد

 و چنین شد و هر کس به هر کناره یی افتاد. شماری هم به کناره یی نرسیدند و در میان آن  موج های خون آلود خاموش شدند. شمار دیگری را هم مهر بر دهن کوبیدند یا شاید بهتر باشد بگویم که مشت بر دهن کویبدند تا خاموش بمانند! اما شماری هم به تعبیر فروغ فرخزاد،فریادهستی خود شدند و سرودند و از آن همه استبداد انتقام کشیدند.

نفیسهء خوش نصیب تازه در اواخر دههء شصت خورشیدی به سرایش آغاز کرده بود  و تازه  در حلقه ء شاعران جوان نام ونشانی یافته بود که دست حادثه، سرمهء خاموشی در گلویش کرد. دست کم در سه دههء گذشته نه صدایی از او بود و نه هم رد پایی. گویی قطره بارانی شده و در کام بیابان تشنه یی فرو رفته بود. می رفت تا از حافظهء شعر وادبیات معاصر کشور فراموش گردد. هم اکنون کم نیستند  شاعر بانوانی که در تداوم سالهای خون و انفجار ، سالهای آواره گی های بزرگ ، صدای شان در میان  صدای این همه انفجار وآتش گم شده است. گویی یک بار دیگر افغانستان بانوان سخنورش را به پرده نشینان سخنگوی بدل کرده است.

سالهای درازی بود که از نفیسهء خوش نصیب چیزی نخوانده بودم، اما وقتی این گزینهء شعری او را خواند م ، او را در بند یافتم در بند که حتی آزادی اگر ریسمانی هم باشد می خواهد خود را از آن بیاویزد. آزادی را به اندازهء مادر خود دوست دارد. حلق آویز کردن با ریسمان آزادی خود رهایی از بند است. او می داند که آزادی به رایگان به دست نمی آید. او شاید می خواهد بگوید که زنده گی خود اسارت است، تا از آن نگذری به رهایی نمی رسی!

او جایی گفته است:« آفتابی که درون پنجره می تابد». به گمان من او در این تصویر نگاهی به اسارت زن افغانستان درسالهای حاکمیت شلاق دارد. زنان افغانستان ، خورشید های در آن سوی پنجره، خورشید های دربند!نفیسه خوش نصیب گاهی جهان را نه با چشمهایش؛بل با روان مذهبی اش می نگرد و با آن پیوند برقرار می کند. با این حال وقتی در سر زمینش جنگ های تنظیمی به راه می افتد و آن ها به جان هم می افتند اوخطاب به آنان فریاد می زند:

« من خدا را در هیا هوی شما گم کرده ام»

 اما ؛گویی در شعردیگری می خواهد به چنین وضعیتی پاسخ گوید:

 امروز من ز خویش خدایی بر آورم

از وسعت سکوت صدایی بر آورم

بعد از هزار سال خموشی و بی کسی

دریافتم کسی و صدایی بر آورم

  درشعر« انسان» او جهان را در برابر مقام وعظمت انسان کوچک و ناچیز در می یابد و اما انسان اگرآن تاجی را که خداوند بر سرش نهاده پاس نگذارد دیگر جایگاهش در لجن است. این لجن همان فرو افتادن انسان در چاه سیاه غرایز است و دور شدن و بیگانه شدن است از آن نیمه ء روشن روحانی.

 من انسان را

در لجنزاردیده ام

واژه ها

کمکم کنید

تا شرح دهم

غم این بدبختی را

  اودر پارهء از شعر هایش به مانند پروین اعتصامی به پند واندرز می پردازد. گاهی چنین شعر های او حکایت  گونه های تعلمی هستند. مثلا در شعر«آرزو» که انسان را به قناعت فرا می خواند.  و گاهی هم چنین شعر های اوزبان مناظره پیدا می کند که بیشتر با شیوه های آفرینشی پروین اعتصامی نزدیک می گردد. مثلاً در این شعر:

به مه می گفت روزی ماهرویی

که باشد در جهان چون من نکویی !

بخش چشمگیر سروده های او در قالب غزل است. گاهی این غزل ها زبان و دریافت کهنه وتکراری دارد.  چنان که هنوز می توانی در آن مرغی را در قفسی دید و شمعی را به دور پروانه یی با همان دریافت های گذشته گان.

شمع شام مزار را مانم

موسم انتظار را مانم

 او گاهی در غزلهایش تلاش کرده است تا به دنبال  قله های شعر فارسی دری  چون مولانا جلال الدین محمد بلخی ،  میزا عبدالقادر بیدل و لسان الغیب حافظ شیرازی گام بردارد.

 ای شهسوار شهر دل از دل سلامت می کنم

ای تک چراغ معرفت وصف مقامت می کنم

در غزل دیگر باز هم به دنبال مولانا در تکا پوست.

 

باز آمدم باز آمدم چون بحر جوشان آمدم

از رابعه تا درروشنی مست وغزلخوان آمدم

لا لایی گفتم تا سحر، تا خفتمش بار دیگر

دنیا و عقبی را به هم گهواره جنبان آمدم

 در این غزل روشنی اشاره به شاعرارجمند و از دست رفته « لیلا صراحت روشنی» است.به همینگونه درشماری از غزلهای دیگر خواسته است تا به دنبال بیدل راه بزند.

 ای دل زمیان قفس تنگ برون آ

ای قطرهء خون از هوس رنگ برون آ

پروردهء دریای گهر زای خدایی

باری زصدف های پر آزنگ برون آ

 البته تمام غزلهای اودنباله روی از بزرگان شعر فارسی دری نیست؛ بلکه در شماری کوشیده است تا به زبان و احساس خود نزدیک شود. در چنین شعر هایی است که نفیسه می خواهد خودش را با زبان خوش بیان کند.نفیسه در اوزان آزاد عروضی و شعرسپید نیز تجربه هایی دارد، اما نگرش و زبان او در این گون شعر ها نیز همانند نگرش وزبان عزل های اوست.  زبان شعری او  درشعر های سپید و اوزان آزاد عروضی هنوز به آن فشرده گی لازم نرسیده است. با این حال او در شعر های کوتاه توفیق بیشتری دارد.

 در میان سوخته گان

من تنها کسی هستم

که بی صدا می سوزم

و از خاکسترم

               گل می روید.

 نفیسه در شعر هایش مبلغ صبر و شکیباییست. به ویژه برای زنان . چنین است که از خاکستر او گل می روید . این گل ثمره  یی است که او از شکیبایی خود به آن می رسد.او شاعر تنهاییست. از سکوت سخن می گوید. از بیداد ، از آتش ، از جنگ و ویرانگری آن، دلش برای درختان باغ می سوزد وقتی که بهاران با صدای تفنگ آغازمی شود.

مصیبت زنان، کوچ و آواره گی ، رازو نیاز با خداوند، عشق به سر زمین عمده ترین مضامین شعری  او را تشکیل می دهند.او شاعر مصیبت دیده است. این مصیبت را خود احساس کرده است و این مصیب  در پیکرهء شعر های او جاریست.

 دیدیم لحظه های به آتش کشیده را

تنها نه آن بنای به آتش کشیده را

آتشفشان قلب زنی  را تودیده ای؟

یک آسمان فضای به آتش کشیده را

گهواره های سوخته از آه کودکان

بشنفته لای لای به آتش کشیده را

باشد امید آن که ببینم به چشم خود

روزی مگر بلای به آتش کشیده را

 پرتونادری

جدی 1387

قرغه - کابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

گل سوری پرپرشد!

 شامگاه چهارشنبه ششم میزان سال (1373 ) خورشیدی ، مردان کمین کردهء بدنام زنده گی شاعری را به کام مرگ کشانیدند که برای گل سوری مقامه می نوشت،برای زادگاهش ملیمه که چنان کودکی در گاهوارهء دود، خون و آتش فریاد میزد؛لالایی می سرود، برای باغ، دیوان عاشقانه می ساخت و غمهایش را تنها؛ولی همیشه در شط جاری غزلهایش رها می کرد.

نبود او نبود جبران ناپذیراست.کاج جوان؛ولی برومند وگشن شاخی، چنان درباغستان انبوه درخت شعر وادبیات ما درهم شکسته است که تمامی آسمان باغ را ابر های بغض آلود سوگ وماتم فراگرفته است. اما معنویت راچگونه می توان از میان برداشت.اگرفرهنگ ستیزان بی فرهنگ دریاچهء شفاف ترانه ها و سروده های قهارعاصی را درریگزار تفتیدهء مرگ خاموش کردند؛ ولی او چنان گلی شگفتهء سوری درگلخانهء دلهای دوستداران شعرش و در ضمیرروشن فرهنگیان سرزمینش و در حوزهء گستردهء زبان فارسی دری، زنده خواهد بود. برای آن که نخست شهید زنده است، دو دیگر این که فرهنگ را و معنویت مرگی نیست.

جاودان یاد قهارعاصی سی وهشت سال پیش از امروز به روز چهارم میزان 1335خورشیدی دردرهء زیبا وتاریخی پنجشیردیده به جهان گشود.اودر« مقامهء گل سوری» چنین تصویری از پدرخویش به دست می دهد:

پدرم کوه بلندیست

آشیان زعقابان لجوج است

                          به پرواز بلند

پدرم ناشکن است

لنگر آزادیست

خانهء خشم پر آوازهء اجداد خود است

رستم گمنامیست

او دررابطه به شعرش به گونهء مقدمه در کتاب« مقامهء گل سوری» می نویسد:

«من از زخمهایم سخن زده ام نه از ستاره زاران رودخانهء یک شام فروردین.من از تنهاییم هنگامی که گریسته ام سرود سازکرده ام نه ازبازیهای شبانه وباشگاهها و درختان.من ازبی سرانجامی مردمانی درد کشیده ام که هیولایی از چهارسوی، پوست و گوشت شان را می درد.من از آستانهء معبدی، آفتاب وستاره گان را به نیایش فرا می خوانم که سخت زخمیست.من از خانقاهی گلوپاره می کنم که مظلوم است و هر روز شهید می شود تا هیولایی به مراد رسد وعفریتی آرامش گیرد.»

واقعیت مساله نیز چنین است که وقتی خط فکری قهار عاصی را در شعر هایش دنبال می کنیم به وضوح درمییابیم که او شاعر زخمها،دردها و تلخیهاست.او بیشتر ازیک دهه به کار شعر وشاعری پرداخت؛اما چه سختکوشانه وپیگیر که در زمان کوتاهی قله های بلندی بلند تری  را یکی پی دیگرد طی کرد و به تعبیر شعر خواجهء رندان حافظ شیراز، او یک شبه راه صد ساله را پشت سر گذاشت.

عاصی تخیل واندیشهء بلندی داشت وباآن قریحهء سرشار ومواج،چنان شهسواری می رفت تا بیرق ترانه ها و سروده هایش را بر چکاد های بلند وبلند تری برافرازد که غولان در کمین نشسته و دزدان چراغ و روشنایی بر کاروان ترانه ها و سرود هایش شبیخون زدند وپژواک نورانی صدایش را در افق های کبود آسمان زنده گی به خاموشی کشانیدند.

اوشاعری را زمانی آغاز کرده بود که سپیدارآزادی درسرزمین ما در خاکستر زبونی نشسته بود.روزگارروزگارشگفتی بود.ازحنجره های ملتهب سرخ سرودطاعونی انترناسیونالیزم بلند بود.زبانها با دروغ آشنا بودند وسرها با انحنای گردن ها روی سینه های تملق فرو افتاده بود.چهرهء حقیقت در آیینه های ذهن مسخ می گردید.

استکبار سرخ شوروی و دستیارانش در چارسوی شهر ها باشگاه های تفتیش عقاید را بر پا داشته بودند وهر قدم وهروجب، آزادی، شرافت و ایمان را گلوله باران می کردند. روزگار روزگار مسخ بود و همه چیز را در همه جا مسخ می کردند و وارونه گی حقیقت ، مضمون مسلط زمانه بود.طاعون سرخ شوروی ادبیات ما رانیز مسح کره بود و می رفت تا ریشه های فرهنگ اصیل سرزمین ما را کلاً بخشکاند و جای آن ابتذال فرهنگی خویش را در میان مردم گسترش دهد.

شماری از متشاعران  ابن الوقت و ادیبان دروغین وآستان بوس تمام نسوج ساده و بیرنگ ذهنیت خویش را چنان پای انداز حقیری بر مقدم گامهای طاعونی  استکبار شوروی  و دلقان بی عرضهء آنها گسترانیدند و خود را به آب و نانی رسانیدند و غرایز بهیمی خویش را ارضا نمودند.در مقابل  شماری هم پنجره های ذهن خود را عاشقانه و آگاهانه رو به سوی آفتاب  بی زوال حقیقت و ایمان گشودند و حماسهء مقاومت مردم مسلمان خویش را بدون چشمداشت پاداشی با قبول هزارا مخاطره سرودند و قهار عاصی بدون تردید یکی از چهره های شاخص این وتیره و جریان است.

امروزه هر کس دریافته است که پرچمداران ابتذال ادبی جز سکه های سیاه سر افگنده گی جاودانه در دادگاه تاریخ چیز دیگری به کف ندارند. در مقابل شمار دیگری  و از آن میان قهار عاصی در برابر آن جریان نگین می ایستند و خود را به رودبار همیشه جای حقیقت وآزاده گی میرسانند و از آن رودخانهء بزرگ جویبار به سوی کشتزار شعر مقاومت می کشند و گلبنان آن را آبیاری می کنند و به ثمر می رسانند. به نمونه های زیرین  از شعر های عاصی  در « مقامهء گل سوری » توجه کنیم:

این ملت من است که دستان خویش را

بر گرد آفتاب کمر بند کرده است

این مشت های اوست که می کوبد از یقین

درواز های بستهء تردید قرن را

 این شعر به سال 1363 خورشیدی سروده شده است که هنوز طبل سرخ سیطرهء شوروی از اروپا تا آسیا کوبیده می شد. امروز که آبها از آسیا ها فرو افتاده است هر کس می تواند چیزی بگوید؛ولی آن روز ها تنها این مردم تفنگ بر دوش و آیمان در دل و شاعر مردم بود که می دانست که روزی دروازه های بستهء تردید با ضربه های  محکم مشت های یقین گشوده خواهد شد.

درد من خاموشسیت

درد من تنهاییست

درد ویران شدن دهکدهء خوب من است

درد آواره گی بته کن است

از سر گریه اگر نامش را

از سر ناله اگر نامش،باز گیری

غم و سودای دل تنگ من است

همه آواز من است

همه آهنگ من است

گریه ام از سر سردابهء ده می آید

ویا در نمونه زیرین خطاب به سر زمین خویش برای جهانیان فریاد می زند:

سرزمینم مردیست

که به بام همه آتشکده ها

خسته و خشم آلود

قامت افراخته است

 به یقین که چنین نمونه ها ونمونه های دیگری از شعر عاصی  را می توان چنان کتیبهء زرینی در چهارسوی روزگاران نهاد تا آینده گان را پیامی باشد از تجاوز بیگانه و مقاومت مردم و ویرانی دهکده ها وشهر های کشور. در حالی که در همین سالها دلقکان فروخته شه یی چند، به نام شاعر و نویسنده یورش وحشیانهء و غارتگرانهء ارتش استیلا گر شوروی به دهکده های کشور را ترانه و سرودافتخار می ساختند و گرانسنگهای حقارت و خود فروخته گی را به نام مدال دوستی « افغان –شوروی»  بر سینه می آویختند.

برای عاصی  کوچکترین حادثه یی  می توانست تخیل بر انگیز باشد.  حساسیت شاعرانهء او به حدی بود که هر چیز و هر پدیده یی تخیل شاعرانهء او را بر می انگیخت؛ اما عدمدتاً تخیل او چه در شعر های اوزان عروضی و چه در شعر های اوزان آزاد عروضی ، در جهت آن گونه تصویر پردازی سیر می کند که باید بازتاب دهندهء حقایق زنده گی  اجتماعی مردم سرزمینش باشد.مثلاً در غزل زیرین او با استفاده از پدیده های طبیعی مانند باغ، سپیدار، پسته زار، بید مجنون، شاخ زیتون و غیره  تصاویری ارائه می کند که تلخترین واقعیت های روزگار را بازتاب می دهد:

باغ را گاهی ز آتش گاه از خون می کشند

هر شب از آن نقش اسپیدار بیرون می کشند

فتنه در اندام سبز پسته زاران می زنند

دود بیداد از قبای بید مجنون می کشند

طبل می کوبند سرخ و نغمه می خوانند زرد

مرگ را از پرده رنگارنگ بیرون می کشند

نا سپاسی بین و بی فرهنگی آیام را

که برو بازوی دار از شاخ زیتون می کشند

 شاخ زیتون در ادبیات و درشعر نماد طح و آتشی است؛ امازمانی که از چوب زیتون دار بر پا می دارنند، بدین مفهوم است که صلح وآشتی  را بر دار آویخته اند. این طنز گزنده ییست به مشی مطالحهء ملی که آن سالها از سوی دولت دست نشادهء شوروی عنوان می گردید تا پرده یی باشد آویخته در برابر دیده گان مردم. ویا در غزل زییر نام« ملتم» عاصی با تمام ایمان و با تمام روح مقاومت آزاده گی  ملت خویش را چه استوار و مردانه صدا می زند که چند بیت آن را می آوریم:

 ملتم پرچمش افراخته یک بار دیگر

چرخ پیشش سپر انداخته یک بار دیگر

کعبه یک بار دیگر فاتح گردون گشته

حق ز قرآن علمی ساخته یک بار دیگر

اینک اینک و طن خاطره و خون اینک

قامتی تا به خدا آخته یک بار دیگر

 شعر برای عاصی با آن که در تمام لحظه های زنده گی  با او بوده، هیچگاه به حیث یک هدف مطرح نبود.او شعر می سرود برای آن که می خواست آن چیزی را که دریافته  و درک کرده است برای دیگران بنمایاند. شعر در دست او به تعبیری به خنجری می ماند که با آن هشیارانه و ماهرانه به جنگ سیاهی میرفت تا پرده های رنگ رنگ فریب و دروغ را بدرد و چهرهء فروغناک حقیقت را در آیینهء ذهن و روان مردمش متجلی سازد.

شعر در دست او چنان شلاقی بود که بر گردهء همهء قلدران روزگار فرود می آمد و شیار های عمیقی در روان سیاه آنها ایجاد می کرد.شعر های او گاهی چنان گلزاری، گلهای اندوه و آواره گی مردم و ویرانی دهکده ها و عشق های پرپر شده را در خویش دارد و گاهی  هم چنان کاجستانی کاج غرور، استقامت ومردانه گی ملت افغانستان را در خویش می پرورد. اما از همه که بگذریم بزرگترین حماسهء او شهادت اوست.

جایگاهش در شعر و ادب فارسی دری به یقین بسیار بلند و پر شکوه خواهد بود. خداوند(ج) جایگاه او را در بهشت برین نیز بسیار بلند و پر شکوه کناد!

 پرتونادری

 میزان 1373

شهر کابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

گذرگاه بسته

فریادی برای همهء زنانی در بند

 

شاید بتوان گفت که خاطره نویسی در سالهای  پسین به گونهء یک نوع ادبی در ادبیات فارسی دری  در افغانستان راه باز کرده و آرام آرام  می  رود تا دامنهء گسترده تر وجایگاه بلند تری پیدا کند. با آن که پاره یی ازانواع  بزرگ ادبی  چون شعر ، داستان، رمان ونمایشنامه خود نوع خاطره نگاریست؛ اما با این حال ما در گذشتهء ادبی خود اثر مستقلی که بتوان آن را در ردهء نوع ادبی خاطره نویسی دسته بندی نماییم کمتر داشته ایم . خاطره نویسی نه تنها به گونه یی در انواع گوناگون ادبی تبلور می یابد ؛ بلکه در زنده گینامه نویسی و حتی در تاریخ نویسی نیز جلوه وبازتاب مشخصی دارد. تاریخ نویس بزرگ کشور میر غلام محمد غبار در جلد دوم تاریخ بشکوه خویش« افغانستان در مسیر تاریخ» به گونه موثر و زیبایی از خاطره نویسی نیز استفاده کرده است. چنان که  خاطرات او از وضعیت زنده گی مردم در« بالا بلوک» فراه آن گاه که نویسنده در آن جا در تبعید به سر می برده، پاره یی خونینی است از تاریخ خونین معاصر کشور.

شماری از پژوهشگران ریشه های نخستین خاطره نویسی را در ادبیات یونان باستان جستجو می کنند، بااین حال باور ها بیشتر متکی بر این است که  این نوع ادبی در اروپا ، پس از دوران رنسانس هستی یافته  است؛ اما در کشور ما گذشتهء کوتاهی دارد.

خاطره نویسی با فردیت انسان رابطه دارد. در خاطره نویسی، نویسنده بیشتر می خواهد تا فردیت خود را در میان بگذارد و به بیان عاطفه انگیز رویداد های زنده گی فردی خود بپردازد. اگر در میانه گاهی نویسنده به  بیان عواطف دیگران می پردازد ، بدون تردید این بیان در پیوند به عواطف فردی او رنگ می گیرد . گویی نویسنده می خواهد با بیان عواطف دیگران عواطف خود را پر رنگ تر سازد. با این همه در خاطره نویسی نیز نمی توان  انتظار داشت که  با تمام نا گفته های فردی  و اجتماعی – سیاسی نویسنده رو به رو شد؛ این در حالیست که  امروزه خاطره نویسی را صادقانه ترین و روشنترین شیوهء بیان می پندارند. چنین است که نویسنده با نوشتن خاطرات خود به نوع آسوده گی و گشایش روانی  دست می یابد.

 رسیدن به آسوده گی روانی در حقیقت همان روان درمانی است به وسیلهء خاطره نویسی . آنگاه که کسی از اندوه و خاطرهء ناگفته یی می سوزد، ما از او می  خواهیم تادرد و اندوه خود را بیان کند تا به آسوده گی  برسد. بسیار دیده شده است که بیان آن درد و اندوه با گریستنی آغاز می شود و با آن پایان می یابد. من تردیدی ندارم که نویسندهء ارجمند بلقیس مکیز نیز در نوشتن خاطرات درد ناک خود درهر جمله یی گریسته است.

 اگر بزرگترین لذت داستان نویسی را در کشف آن دانسته اند، بزرگترین  لذت خاطره نویسی  در پیوندیست که در میان  ذهن و روان نویسنده پدید می آید.آن گاه که ذهن آدمی از انبوه خاطرات دردناک تهی می گردد، او به آسوده گی روانی دست می یابد. امید وارم که بلقیس مکیز با نوشتن خاطرات خود به چنین لذتی و به چنین آسایش روانی دست یافته باشد.

اساساً خاطره ها پاره یی از هستی معنوی انسان ها را به وجود می آورند. آن که خاطره یی ندارد گویی تجربه  و سر گذشتی ندارد. خاطره بیان  همین سر گذشت و تجربه است .گاهی این سرگذشت و تجربه می تواند گوارا و گاهی هم می تواند تلخ، ناگوار و زهر آگین باشد. در هر حالی انسان پیوسته نیازمند آن بوده است تا خاطرات و تجربه های خود را با دیگران در میان گذارد. اگر از خاطره نویسی  بگذریم ، خاطره گویی و قصه گویی سرگذشتی دارد به درازای سرگذشت زنده گی اجتماعی انسان. چنان که از همان سپیده دمانی که انسان نخستین، قادر به نام گذاری  اشیا پیرامون گردید و به هر چیزی نامی  و نشانی داد و دامنهء معرفت خود را گسترش بخشید، او تا به امروز موجودی است خاطره گوی  و قصه پرداز.

شاید گروهی چنین انگارند که خاطره نویسی امریست تفننی و یا هم  مشغولیت دوران باز نشسته گیست. این یک پندار ساده انگارانه است. برای آن که خاطره نویسی نه تنها تاریخ نویسی در یک کشور را کمک می کند ؛ بلکه می تواند برچگونه گی سر گذشت رویداد های فرهنگی ، ادبی  و اجتماعی – سیاسی آن کشور نیز روشنی اندازد.

البته  چنین امری ممکن نخواهد بود تا اگرخاطره نویسی بر بنیاد صداقت  استوار نباشد. خاطره نویسی که بخواهد رویداد های تاریخی و سیاسی  و اجتماعی را وارونه جلوه دهد ، او نه تنهابه امر تاریخ نویسی کمکی نکرده؛ بلکه راه رسیدن به حقایق تاریخی  را نیز در تاریکی فرو برده است. اگر خاطره نویسی با صداقت و صمیمیت همراه نباشد و نتواند عواطف  و اعتماد خواننده را بر انگیزد، درآن صورت خاطرات او اهمیتی نخواهد داشت.

در سالهای پسین در افغانستان بیشتراین شخصیت های سیاسی و دولتمردان بوده اند که به نوشتن خاطرات  خود پرداخته اند.در این میان تا جایی که من می پندارم ، بلقیس مکیز نخستین شاعر زن افغانستان است، که به نوشتن خاطرات خویش دست یازیده است.

زمانی که بلقیس مکیز از من خواست تا به کتاب خاطرات او« گذرگاه بسته» چیزی به نام مقدمه بنوسم، در آغاز با خود اندیشیدم ، مکیز که در رویداد های سیاسی و اجتماعی کشور حضوری چندانی نداشته ، نه به مقام بلندی دولتی تکیه زده و نه هم در چارچوب برنامهء کدام حزب سیاسی فعالیت داشته است، پس خاطرات او بر کدام نیازمندی سیاسی – اجتماعی کشور می تواند پاسخ گوید! اما زمانی که کتاب خاطرات او را خواندم دریافتم که چنین پنداری سخت اشتباه بوده است.

خاطرات او چنان داستان بلندی آغاز  می شود و خواننده را تا پایان با خود می برد. من این کتاب را در دو شب تمام کردم . زبان نوشتاری کتاب را می توان با زبان  شماری از گزینه های داستانی که در سالهای پسین انتشار یافته اند مقایسه کرد. چون کتاب را تمام کردم ذهنم پر گردید از پرسش هایی گوناگونی که بیشتر از همه این پرسش که ، مکیز چگونه توانسته است که  این همه خاطرات را جراً تمندانه  بنویسد! مرا به شگفتی اندر ساخت.

او  با نوشتن  این خاطرات  نشان داده است که نه تنها زن شجاعیست ، بلکه  خواسته است تا فریاد همهء زنان در بند و محکوم افغانستان باشد.زنانی که به تعبیری از فروغ فرخزاد، هیچگاهی نتوانسته اند که فریاد هستی خود باشند.

 خواندن خاطرات او دلم را فشرده ساخت ،سایهء سنگین اندوه و درد بزرگی بر تمام احساس و روان من فرو افتاد. دلتنگ شدم . چشمانم به نقطه یی دوخته شد. دختری را با اندام کوچکی می دیدم  در دهکدهء چارتوت خان آباد با لباس سیاه و چادر کوچک سفید ، که هر بامداد به مکتب می رود، بعد به کابل می آید تا بیشتر بیاموزد؛ اما  عشقی ، چنان بته خار سیاهی بر سر راهش سبز می شود. عشقی که هر قدر  ریشه و شاخه می زند به همان اندازه راه او  به سمت خوشبختی را می بندد.

او دست در دست  آن عشق می دهد . یعنی مرد زیرکساری  با نخستین جمله ها دل بلقیس جوان را شکار می کند. مردی که از مردی  و رادی چیزی نمی داند. او گویا به خانهء بخت می رود؛ اما خانواده را از دست می دهد. پدر ناراض و خشم آگین است و او را دیگر عضو خانوادهء خود نمی داند  و از همه گان می خواهد که او را مرده انگارند و با او پیوندی و رفت و آمدی  نداشته باشند.گویی  او را به تبعید گاهی فرستاده اند ودیگر کسی را با او پیوندی نیست.عاطفه یی در میان نیست هر چند خون مشترک در رگان همه گان  جاریست. خانهءبخت سپید نیست؛ خانهء بخت سیاه است. زنده گی مشترک ناکام است همراه با شکنجه ، عذاب واهانت .مشت، لگد و شلاق است که هر ازگاهی بر اندام او فرود می آید. بعد دهلیز های محکمه و سر گردانی  و تحمل نگاه های لبریز از خواهش های آن چنانی و سر انجام طلاق پس از ماهها سر گردانی و پرداخت چهل هزار افغانی به شوهر. و واگذاری چهار فرزند نیز!

در این حال برادران او را نمی پذیرند. خواهران از او رویگردان اند.پناگاهی ندارد.مادر ناتوان تر از آن است تا از او حمایتی کند.  هر جا که می رود باران سنگ ملامت برسر او فرو می بارد.کودکانش را از او گرفته اند.وقتی خاطرات مکیز را خواندم اورا غریبی یافتم در سرزمین ناشناسی که کمتر کسی و شاید  هم هیچ کسی با زبان او آشنایی ندارد. به مفهوم دیگر او بازبان نیرنگ روزگار آشنا نیست و چنین است که در هر گامی دامی بر سر راهش تنیده می شود و او چنان آهوی  دورمانده از گروه در آن دام ها گیر می ماند، به تنهایی می تپد تا رها شود. خاطرات مکیز تنها سر گذشت سادهء زنده گی او نیست؛ بلکه خاطره های او بیان نامهء محکومیت زن است در چارچوب سنت های سنگ شدهء خانواده گی و اجتماعی.

در آیینهء خاطرات او سیمای شماری از چهره های دولتی سر شناس را می بینیم که به زیبایی و جوانی اش چشم آز دوخته اند.آلوده گی پولیس را می بینیم . فساد محاکم را می بینیم و هرزه خواهی  آنانی را که ردای داد بر تن کرده وبه نام داد بر مسند بیداد نشسته اند.

با آن که بدبختی ها پیوسته چنان سایه های هول مکیز را  در کوره راه سوزان زنده گی دنبال کرده است، با این حال  نوشتن در این سالهای دشوار و خاک آلود یگانه  پناگاهی روحی او بوده که  نه تنها زنده گی را برای او تحمل پذیر می ساخته ، بلکه در این پنا گاه مقدس به آسودگی روانی  نیزدست می یافته است.

او حالا فرزندانی دارد، خانه یی، نامی و نشانی، کتابهای چاپ شده و جایگاهی در نویسنده گی و شاعری. دروازه های را می بنند،اما خداوند دروازه های دیگری را می گشاید. زمان می گذرد، زنده گی سوار بر توسن زمان نیز می گذرد، اما نقش گامهای ما روی جادهء زمان بر جای می ماند و این نقش ها همان خاطره هاییست که از ما بر جای می ماند و آینده گان  سیمای ما را  در آیینهء این خاطره ها  می بینند و ما را می شناسند!

پرتونادری

قرغه- شهر کابل

جوزا 1388 خورشیدی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

آیا شعر فارسی دری در افغانستان

به بن بست رسیده است؟

 

نمی دانم شما گاهی در دوزخ آباد پشاور زنده گی کرده اید یانه؟ اگر زندگی کرده اید ، مسلماً یک چنین سخنانی و سخنانی از این لون  را زیاد شنیده اید، گاهی دل به امید واهی بسته اید و گاهی هم عنان کاروان زنده گی را به دست  ناامیدی داده اید.

من در سال های که شلاق طالبان بر پیکرهء زخمین افغانستان فرود می آمد، ساحات باستانی تاراج می شد، قامت منار چکری می شکست و شکوه و عظمت بودا به خاک یکسان می گردید و در نهایت عدالت فقر، جهالت، تعصب و استبداد خونین قرون وسطایی چنان تاریکی دهشتناکی در شهرها و دهکده های افغانستان دامن می گسترانید، به پشاور فرار کرده بودم و هر از گاهی یک چنین سخنان با مزه و یا بی مزه را می شنیدم.

مشخصاً در این مورد خاص بگویم سخن نخستین یعنی به بن بست رسیدن شعر معاصر فارسی دری در افغانستان را از صبور الله سیاه سنگ شنیدم. بهتر است بگویم، خواندم. او در یکی از نشریه های برون مرزی افغانستان در آنسوی قاره ها گفتگویی داشت و در این گفتگو با صراحت و بدون کوچکترین ابهامی گفته بود:

 »شعر معاصر فارسی دری در افغانستان به بن بست رسیده است!»همین لحظه می پندارم که او دلایلی زیادی در این ارتباط ارائه  نکرده بود. به هرصورت چیز های گفته بود، ولی برای اثبات یک چنین ادعای بزرگ دلایل زیادی نداشت، شاید به این دلیل که گفتگوی او روی موضوعات دیگری نیز  می چرخید.

چنین سخنانی در نظر من همیشه به گونه یک کشف تلقی می گردد. درست مانند کشف در یکی از عرصه های علوم طبیعی؛ و ما می دانیم که برای دسترسی به رازی و به حقیقتی و به کشفی؛ کار های گسترده یی باید صورت گیرد.

بدون شک سیاه سنگ به حیث یک شاعر، نویسنده و پژوهشگر ادبی از دو دهه بدینسو در مطبوعات افغانستان حضور فعال و گسترده یی داشته است و اگر به چنین کشفی هم می رسد، جای هیچگونه شگفتی نیست. من منتظربودم که بعداً سیاه سنگ در این زمینه بیشتر به تشریح باورداشت های خود بپردازد و این بحث را پیگیری کند. شاید در آن صورت کسانی دیگری هم در مخالفت یا موافقت با او توسن به میدان می تاختند و در نهایت ممکن به نتیجه یی می رسیدند. به گمانم چنین نشد و اگر سیاه سنگ چنین هم  که کرده باشد، من اطلاعی ندارم. به هر صورت وقتی دیدم سیاه سنگ بار دوم به گفته خود پافشاری می کند، نگرانی من افزونتر شد و پنداشتم که ما در برهوت سوزانی راه می پیماییم و بیهوده می انگاریم رو به سوی دریا های خروشان روانیم. واقعیت امر در این است که من نسبت به شعر در دو دهه و اندی گذشته در افغانستان احساس خاصی دارم. تصور من چنین است که شعر در این سال ها بار بزرگی را بر دوش کشیده است.

شعر در این سال ها  مصیبتنامهء بزرگ مردم بوده است و خاصتاً در دوران حاکمیت مجاهدین و طالبان جای خالی شمار هنر های دیگر را نیز پر کرده است.شعر در این سال ها سلاح بزرگ و موثر مبارزه بوده است، البته نمی خواهم بر تمام آن چیز هایی که در این سال ها به نام شعر سروده شده اند، مهر تایید بگذارم. دست کم می خواهم بگویم شعر ما در این سال ها با وجود مشکلاتی که داشته  داری یک جریان یا شاخه رویندۀ تکاملی نیز بوده  است.

با چنین باورداشت هایی که من داشتم، گفته های سیاه سنگ به نظر من چنین می آمد که او می خواهد مخالف جریان دریا شنا کند، البته مخالف جریان دریا شنا کردن دشوارتر از شنا کردن در هماهنگی با جریان دریاست.

بازهم گفتگویی دیگری خواندم، اما این بار از شاعر و نویسندۀ  دیگر، عزیز الله نهفته. او در یک وب لاک  هنری- ادبی ایرانی؛ مشخصاً در پاسخ به پرسشی در ارتباط به گفتۀ سیاه سنگ صریحاً و بدون هیچ ملاحظه یی گفته بود: «این خود سیاه سنگ است که به بن بست رسیده است و مسلماً می پندارد که شعرفارسی دری در افغانستان به بن بست رسیده است.» نهفته دلیل به بن بست رسیدن سیاه سیاه سنگ را در این امر نشان داده بود که او ظرف چند سال گذشته موفق نشده است ،حتی  یک کار تازه در عرصۀ شعر نشان دهد و به زبان ساده تر شعر تازه یی بسراید.

 این صراحت و جرأت فرهنگی عزیز الله نهفته برای من بسیارستودنی بود. کاش ما بتوانیم که دیدگاه های خود را همینگونه با صراحت و بدون در نظرداشت ملاحظاتی بیان کنیم، در حالی که ما همیشه در چنین مواردی در تالاب ملاحظاتی آن چنان دست و پا می زنیم و بازهم چنین است که تا هنوز موفق نشده ایم که در هیچ یک از زمینه های ادبی- هنری بحث های سازنده یی داشته باشیم . 

بزرگان ما وقتی می خواهند در بارهء جوانتران چیزی بنویسند و آن هم اگر جوانتران را سزاوار قلم فرسایی خود بدانند، نخست بر می گردند به گذشته که با آن ها چگونه رابطه یی داشته اند، آیا جوانتران چنان بره های رامی دستان بزرگان خود را چاپلوسانه بو کشیده و لیسیده اند یانه؟ اگر لیسیده اند، مشکلی در میان نیست در غیر آن یا  در هاله یی  ازتوطئه  سکوت  کشیده می شوند و یا هم در حلقۀ اصحاب،  فتوای بیسوادی و بیدانشی  آن ها صادر می گردد.این بزرگترین مصیبتی است که شانه های نقد ادبی و نهایتاً ادبیات معاصر ما را خم کرده است.

حالا سیاه سنگ و یا عزیز الله نهفته در گفته های خود چقدر برحق اند یانه؛ مساله یی دیگریست، مهم اینست که انسان هایی بدون هیچ تردید و ملاحظه یی بر می خیزند و دید گاه های خود را بیان می کنند.

اگر با سیاه سنگ بپذیریم که شعر معاصر فارسی دری  در افغانستان به بن بست رسیده است، بدون تردید او به حیث بخشی از یک کل نیز به بن بست رسیده است. من با شناختی که از صبور سیاه سنگ دارم، او هیچگاهی بدون دلیل ادعایی را به میدان نمی کشد. حالا این دلایل چقدر واقعی و چقدر ذهنی اند، مسالۀ دیگری است. در هر حال او می خواهد دلایل خود را داشته باشد، شاید بگویید که همه گان همینگونه اند، به هیچ وجه چنین نیست. من می توانم نمونه های زیادی ارائه کنم؛ ولی به یک مورد بسنده می کنم و بازهم در پشاور.

نویسنده یی روزی نوشته یی را به یکی از مدیران مسُوول یکی از نشریه های برون مرزی افغانستان در پشاور می دهد تا چاپ شود. مدیر مسُوول بلادرنگ می گوید که ما نوشته های رسیده را مطابق روش املای پذیرفته شدۀ انجمن نویسنده گان افغانستان اصلاح می کنیم. نویسنده که خود از نام و نشانی برخوردار است، می پرسد، مثلاً چگونه؟ مدیر مسُوول می گوید، مثلاً ما واژۀ «حتی»را با الف می نویسم« حتا». نویسنده می گوید روی چه دلیلی چنین می کنید؟ مدیر مسُوول که دلیلی ندارد با اطمینان، برگ برندهء خود را نشان می دهد و می گوید که باختری صاحب چنین می نویسد! نویسنده در دل می خندد که ای مدیر مسُوول کاش  می دانستی که باختری صاحب چرا اینگونه می نویسند!

من زمانی که از این قصه در پشاور اطلاع یافتم نخستین اندیشه یی که در ذهن من پدید آمد این بود که این مدیر مسُوول هنوز یاد نگرفته است که باید با نیروی مغز خود بیندیشد. او هنوز به مانند شاگردان  سال های نخستین دبستان عمل می کند که هر گفتۀ خود را می خواهد با پشتوانۀ آموزگار بردیگران بقبولاند.بارها شاهد بوده ایم که وقتی چیزی را از یکی از شاگردان دبستان پرسیده ایم و او چیزی گفته و بعد دلیلش را پرسیده ایم، در پاسخ گفته است که معلم صاحب چنین می گوید.

فکر می کنم مساله یی را که سیاه سنگ به میان کشیده است، یکی از مسایل شعر معاصر ماست. این مساله به بحث های جدی و دلیل شناسانه ضرورت دارد. اگر بپذیریم که شعر معاصر ما به بن بست رسیده است، باید دلایل به بن بست رسیدن شعر خود را مشخص کنیم. آیا هنوز آن امکان وجود دارد که عوامل بن بست را از میان برداریم؟

اگر بن بستی هم وجود داشته باشد به گمان من به مانعی مانند است که مسیر دریایی را بند انداخته است. حالا اگر مانع را از میان برداریم، بدون تردید دریا با قوت و کمیت بیشتر به حرکت می آید و سرزمین های دور و دورتری را سیراب می سازد. اگر بن بست نیست و دریا در بستر هزار و اند سالۀ خود همان حرکت یک نواخت خود را تکرار می کند و ما چنان حس می کنیم که  این حرکت یکنواخت ، کسالت آور شده است، باید به سرچشمه ها توجه کنیم.

اگر صبورالله سیاه سنگ سخن بی اساس گفته است، دستش را بگیریم و ببریم کنار دریا و بگوییم که دوست عزیز، نگاه کن که دریا، با چه شکوه، هزاران هزار سرود زنده گی را تکرار می کند و سرمست و خروشان به راه خود روان است و هر مانع را ریشه از خاک بر می کند و تو خود به بن بست رسیده یی نه شعر معاصر ما.

سیاه سنگ این سخن را زمانی گفته بود که طالبان بر دروازه های تمام نهاد های فرهنگی- ادبی قفل جهل و تعصب آویخته بودند؛ و شاعران  و نویسنده  گان یکی پی دیگری از کشور فرار می کردند و دروازۀ تورخم تمام روز چنان دهان هیولای باز بود و موج موج آواره گان را چنان لقمه های چربی فرو می برد. فرهنگیان می رفتند و در آنسوی مرز ها بخت خود را می آزمودند و اما بادریغ کمتر با آسمان آبی و شفاف رو به رو می شدند. فکر می کنم پرسشی را که سیاه سنگ به میان آورده است، هنوز جواب خود را نیافته است.

طرح این مساله در این روزها به یک امر جدی مبدل شده است، امیدوارم که سیاه سنگ خود پیشگام شود و به اصطلاح در برابر وضعیت کنونی شعر اقامۀ دعوا کند.می گویند که انسان ها در مخروبه  و آبادانی یکسان نمی اندیشند. سیاه سنگ این مساله را زمانی عنوان نمود که کشتی زندگیش بر ساحل خرم کانادا لنگر انداخته بود. زمانی که او در اسلام آباد بود چنین چیزی را از او نشنیده بودم. آیا سیاه سنگ در نتیجۀ یک مقایسۀ دقیق ادبیات ما با وضعیت ادبی غرب به این نتیجه رسیده است؟ یا از گذشته در این ارتباط مشغول پژوهش بوده است؟ این در حالیست که عزیز الله نهفته از روند شعر معاصر افغانستان در پشاور دفاع می کند. کدام یک از این دید گاه ها به حقیقت نزدیکتر است. این امر را باید با راه اندازی بحث های جدی روشن کنیم.

آیا سیاه سنگ هیچ شاخۀ رویندۀ تکامل را در شعر معاصرافغانستان را نمی بیند؟ آیا شعر ما در کلیت به بن بست رسیده است؟ یا اینکه، این یا آن شاعر در شعر خود به بن بست رسیده است .

من از به بن بست رسیدن شعر معاصر فارسی دری وحشت دارم. همانگونه که به بن بست رسیدن برای یک شاعر و آفرینشگر ادبی مفهوم مرگ او رادر بر دارد به همانگونه به بن بست رسیدن شعر یک کشور در یک دورۀ مشخص تاریخی می تواند مفهوم مرگ شعر آن کشور را نیز با خود دارد .. حالا آب ها از آسیاب ها فرو افتاده اند. طالبان در مغاره های دور و کوهستان های دور خزیده اند. جنگ موش و گربۀ پیشوای دموکراسی! با بن لادن در نوار جنوبی افغانستان ادامه دارد.

در این میان شاعران و نویسندگان زیادی از بیرون به کشوربرگشته اند و بیشتر از دو کشور همسایه از ایران و پاکستان و کسانی هم از آسیای میانه.

ظاهراً وضعیت به نفع شاعران و نویسنده گان است، موجودیت بیشتر از سه صد نشریۀ غیر دولتی در افغانستان می تواند زمینۀ بازتاب آفرینش های ادبی را فراهم کند. در دورانی که مشخصۀ آن سازمان سازی ، به زبان روشن  تر«ان جی او » سازی است، شاعران هنوزهم انجمن خود را ندارند. نشریه ها بیشتر از گذشته ، نوع ابتذال ادبی را گسترش می دهند.

آن شور و آرمانگرایی که در دهۀ پنجاه و در دهۀ شصت در میان شاعران وجود داشت، حالا دیده نمی شود. شعر و ادبیات ظاهراً به انگشت ششم مبدل شده است. سازمان های امداد، شمار بیشتر شاعران و نویسنده گان را بلعیده اند.

زبان انگلیسی و مهارت های کمپیوتری به هدف نهایی نسل جوان بدل شده است. دیگر کمتر جوانی علاقه دارد که در باغ های شش گانه مثنوی معنوی به گشت و گذار بپردازد و به تعبیر دیگر کسی نمی خواهد که با استفاده از این نردبان آسمان به  آن بام بلندتر از بام فلک فراز آید. از کاخ شاهنامه دیگر نعره های مستانۀ رستم و اسفندیار به گوش نمی رسد. فضای خانه ها را صدای تک تک کمپیوتر ها پر کرده است. انترنت همه روابط انسانی دیگر را در زیر چتر خود قرار داده است. در این سرزمین هیاهو به گمان من کمزورترین آواز، آواز شعر است.

شاعران بزرگی چون لیلی صراحت روشنی پس از چندین سال آواره گی وقتی خوابیده در تابوت سیاهی به کشورش بر می گردد، وزارت اطلاعات و فرهنگ پیامی به مناسبت آن بانو بلند قامت شعر فارسی دری  نمی فرستد. شاعران گرد هم نمی آیند و در ارتباط به چندی و چونی شعر به  بحث و گفتگو نمی پردازند.

وزارت اطلاعات و فرهنگ پیشگام ترین شاعران در کابل را در فهرست سیاه خود قرار داده است. این حمیت تا جایی است که حتا اگر نام چنین شاعرانی در گزارش خبری  هم وجود داشته باشد، با دستان (!) مقام های این وزارت به دور آن ها خط سیاه کشیده می شود.

من نمی خواهم وارد جزییات بیشتری شوم. تنها می خواهم بگویم که ما به بررسی بنیادین وضعیت ادبی کشور خود نیاز داریم، تا این بررسی صورت نگیرد مسلماً نمی توان روش های تازه یی  را در جهت رشد ادبیات  معاصر کشورمشخص کرد. هم اکنون بیشتر از هر زمان دیگری نیاز داریم تا مساله یی را که سیاه سنگ چند سال پیش مطرح کرده بود، مورد بررسی جدی قرار دهیم.

پرتو نادری

 تابستان 1383

شهر کابل

   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

زنده گینامهء پرتو نادری

شاعر، نویسنده، ژورنالیست و پژوهشگر موضوعات اجتماعی و فر هنگی

بخش دوم

کارهای دیوانی :

زمستان سال 1354خورشیدی از دانشکدهء ساینس یا علوم دانشگاه کابل گواهینامهء لیسانس به دست آوردم. بی‌هیچ تردیدی رفتم بدخشان، تنها اندیشه ام این بود که اگر من به ولایت زادگاهم بدخشان نروم، دیگر چه کسی با آموزش‌های عالی از کدام ولایتی می خواهد تا به این منطقهء دور دست برود و در مکتبی معلم شود. بدخشان در آن روزگار راه های دشوار گذاری داشت، تا می خواستی به فیض آباد مرکز ولایت بروی نام قره کمر موی بر اندام انسان راست می کرد. لبریزاز شورجوانی بودم وچیزهایی انباشته در حافظه. غیر از آن چیز هایی که از برنامه های آموزشی فاکولته فرا گرفته بودم،  سررشته یی از دانش‌های ادبی سیاسی و اجتماعی نیز داشتم با شیوه های نوین تدریس آشنا بودم. علاقمند به ورزش و مطالعه روزی به مديريت معارف بدخشان رفتم و مکتوب عرضه کردم مدیر معارف  پس از خواندن مکتوب سر از نامه برداشت و از من پرسید که به کجا می خواهی بروی گفتم بهر جایی که بخواهید می روم. مرد شگفتی زده شده بود! حیرتی در چشمان داشت و خطاب به شماری از کارمندان یا مراجعینی که به دور و پیشش نشسته بودند گفت: این گونه که مردانه سخن بگویند من می توانم راه خود را پیدا کنم. تا هنوز جملهء دیگری نگفته بود که کسی با لحن صميمانه‌يي گفت: استاد را به لیسهء ما بدهید و چنین شد این مرد نعمت الله خان بود که در آن هنگام مدیر لیسهء کوکچه( سلطان محمود غازی ) بود. رفتم به لیسهء کوکچه. سخنی که به مدیر معارف گفته بودم گزافه نبود، در ذهنم محاسبه کرده بودم مرا به هر جایی بفرستد حتماً به یکی از لیسه ها خواهد فرستاد و من کاملاً آماده رفتن به هر منطقهء بدخشان بودم.

 از دفتر مدیر معارف هنوز نه بر آمده بودم که جوان بیست تا بیست ویک ساله یی وارد دفتر شد، تا چشم مدیر به او افتاد گفت پشت سرت را نشان بده، جوان سرش را دور داد، تا این وقت نمی دانستم چه مساله یی جریان دارد، همین که جوان پشت سرش را دور داد، مدیر معارف گفت نه هنوز موهایت زیاد است، برو هنوز کم کن! جوان خموشانه از دفتر بر آمد و رفت و معلوم شد که او را به ليسة مخفی معرفی کرده بودند. موهای درازی داشتم که حتی گوشهایم در زیر موهایم پنهان بود، هراسی در دلم پدید آمد که مبادا با من چنین کند، این بار آماده ء مخالفت با مدیر شده بودم؛ اما با خوشرویی به من گفت: معلم صاحب از شعبه استخدام مکتوب خود بگيريد و به کار خود شروع کنید!

همين كه از دفتر مدير بيرون شدم، خداي خود را شكر مي‌كردم كه نخواسته بودم تا به ليسة مخفي بروم!

بهار1355خورشیدی بود که به حیث معلم در لیسهء کوکچه به کار مقدس معلمی آغاز کردم. هیچ گزافه نیست که من درآن سال یکی از محبوب ترین و خوشنام‌ترین معلمان این لیسه بودم، البته این محبوبیت پس از یک رشته تنش ها در میان من و شاگردانم پدید آمد، شماری از آنها پیوسته تلاش می کردند تا نظم آموزشی را بر هم زنند و من فشار بیشتری بر آنها می آوردم تا نظم و اصول را گردن نهند. هرچند شمار چنین شاگردانی در هر صنف زیاد نبودند با این حال آنها می توانستند نظم صنف را برهم بزنند و معلمان را در برابر شاگردان بی مقدار سازند. یکی از صنف های یازدهم که نخستین برخود من با شمار از شاگردان اخلالگر از همان جا آغاز شد و صدای سیلی من بر روی چند تن از شاگردان در فضا پیچید و بعد آنها یک یک از صنف خارج ساخته شدند، به نام جمهوری چین یاد می گردید. در اين صنف شصت نفري كه به گمانم صنف يازدهم اجتماعيات بود، شش تن از شاگردانم كه به رياضيات و علوم طبيعي علاقه‌يي نداشتند، مي‌خواستند ساعت درسي مرا اخلال كند كه جزاي سنگين ديدند. بعدها كه فهميدم آن‌ها هر کدام بچة یک متنفذ بزرگ است، رضایت بیشتر وجدانی به من دست داد، برای آن که آنها بچه‌های مردان تهی دست و فقیر فیض آباد نبودند. آنها بچه های کسانی بودند که کسی نمی‌توانست بگوید: آقا روی چشمان شما ابروست! قفاق های من درست به هدف خورده بود. فردای آن روز که به صنف رفتم همه گان آرام و متين روی چوکی ها نشسته اند و آن شش تن سر ها روی سینه ها، بعد فهمیدم که در هنگام ادب کردن پنجه های من اندكي گره خورده بودند.

خواستم آن‌ها را دوباره از صنف بيرون كنم و به آن ها گفتم كه پس از اين شما نمي‌ـوانيد در ساعت‌هاي درسي من در صنف بمانيد، تذرع شاگردانه كردند و من بر آن‌ها بخشودم.

با اين حال مدتی پیهم با پرسش های گوناگونی رو به روی می شدم، هریک پرسش شان را پاسخ هایی می دادم و اگر نمی فهمیدم ساعت دیگر پاسخ فراهم می کردم، بعدتر فهمیدم که کسانی شاگردان را در طرح چنین پرسش هایی یاری می کرده است. احساس می کردم که در پشت چنین پرسشهایی نوع توطئه نیز وجود دارد.

یکی دو ماه در كشمكش‌ها گذشت تا این که نظم بر بی نظمی پیروز شد و آن شمار شاگردان اخلالگر هم دریافتند که من هدفی جز آموزش بهتر، برای آنان ندارم. آنان عذر خواه شدند و بعد آنها با من دوست شدند. در مدت زمان کوتاهی توانسته بودم تا در میان شهروندان و خانواده های شهرفیض آباد به شهرت خوبی دست یابم، حالا دیگر من یک نام آشنا در همه جا بودم در مطبوعات در مکتب و در میان خانواده ها. روز معلم در جمع گستردهء شاگردان، استادان مکاتب و شهریان فیض آباد شعری خواندم که بازتاب گسترده یی داشت. والی بدخشان، تاج محمد وردك، عصبانی بود که چرا شعر مرا از قبل بررسي نكرده بودند، در حالی که چنین شده بود؛ اما من شعری را که جهت ارزیابی فرستاده بودم نخواندم؛ بلکه شعر دیگری را خواندم.

تاهنوز فکر می کنم که مدت زمانی را که در فیض آباد بدخشان معلم بودم برای من یک دورهء طلایی بود.با عشقي عجیب به شغل معلمی می پرداختم، دلم میشد که همه دانش جهان با من می بود تا آن را به شاگردان خود ارائه می کردم. روز‌هایي که به پرسش های شاگردان، پاسخ خوبی می دادم از سعادت عجیبی لبریز می شدم و اگر گاهی نمی توانستم به پرسش آنان پاسخ گویم، نمی خواستم به اصطلاح خود را به کوچهء حسن چپ بزنم؛ بلکه صادقانه می گفتم که این پرسش ترا نمی دانم و می کوشم تا درس دیگر پاسخ ترا پیدا کنم و چنین نیز می کردم.

شاید همین شهرت نیک و محبوبیت من در میان خانواده ها و شهروندان فیض آباد بود که تاج محمد وردک والی بدخشان را بر آن داشت تا پیوسته مرا به وسیلهء گماشته گان خود زیر نظارت گیرد. غیر از این من درمدت زمان معلمی خویش در لیسهء کوکچه بار بار مورد استنطاق و توبیخ شخص تاج محمد قرار گرفتم. سرانجام او مرا درماه عقرب همان سال(1355) به جرم ضدیت با نظام جمهوری خاندانی داود خان به یک مفهوم از بدخشان به ولسوالی دوردست گیزاب ولایت ارزگان تبعید کرد. این سنگین ترین جزایی بود که در آن روزگار برای یک معلم داده می شد. رفتم به ارزگان و این ماه قوس بود، آن‌جا مرا در مرکز ارزگان نپذیرفتند و فرستادند به ولسوالی گیزاب در مرکز ولسوالی یک مکتب ابتداییه بود و مرا به همان مکتب فرستادند. سر معلم شگفت زده شده بود که چگونه یک معلم لیسانس را به یک ولسوالی دور دست آن هم به یک مکتب ابتداییه فرستاده‌اند، آن هم از ولایت بدخشان. برای شاگردان بسیار پرسش بر انگیز بود که معلمی هم هست که شانزده سال درس خوانده است! تا آن روزگار در ولسوالی گیزاب یک فرد هم با درجهء لیسانس وجود نداشت.

پس از چند ماه معلمی در گیزاب به بيماري یرقان مبتلا شدم، رخصتی تابستانی فرا رسیده بود و آمدم به کابل؛ جهت درمان رفتم به نزد داکتر عبدالفتاح نجم که یکی از طبیبان نام آور کشور بود، او مرا با مهرباني معاینه کرد و پرسید که چه شغلی دارم، گفتم معلم هستم، از من حق الزحمهء معاینهء را نگرفت و برایم خط بستر داد و گفت تا فردا بروم در بخش انتانی شفاخانهء علی آباد. آن جا بستر شدم و او مرا درمان کرد.

در بالاي نسخه هایش می نوشت «الله، محمد، علی»  مرد بزرگی بود.

در شفاخانه بودم که استادم میرمحمد اکبر ظافر به دیدارم آمد. چند روز بعد باز به دیدارم آمد، این بار استعلامی از وزارت معارف در دست داشت. گفت تبدیلی ترا به راه انداخته ام و این استعلامی است که باید تصدیق شود که تو در شفاخانه در بستر بیماری افتاده ای! او زحمت فراوانی کشید و سر انجام مرا به لیسهء حبیبیه تبدیل کرد و این سال 1356 خورشیدی بود.

به سال1357خورشیدی رفتم به ریاست مرکزساینس و مسوولیت آمریت ساینس ریاست معارف بدخشان به من داده شد. چند ماهی نگذشته بود که مرا به جرم مخالفت با انقلاب ثور! و دولت انقلابی، نامهء مرگ دادند. در این نامه كسي به نام بصير همت، رییس معارف و منشی کمیته ولایتی بدخشان با قلم خود نوشته بود:«... به هرجایی که لازم می بینید بفرستید!». این دومین تبعید من از بدخشان بود. نامه‌يي بود كه مرا به قتلگاه پلچرخي مي‌فرستاد، اما با پادرمیانی دوستی در کابل رسیدم به جوزجان. دست کم سه سال را آنجا امر ساینس بودم. سال 1360 بود که برای مدت یک هفته در ریاست خاد توقیف شدم، چون رها شدم بهتر آن دیدم تا از جوزجان خود را تبدیل کنم، آمدم به کابل و خود را به ریاست مرکز ساینس تبدیل کردم، اما به سال 1363 خورشیدی به وسیلهء پولیس مخفی رژیم (خاد) دستگیر و به جرم ضدیت با حضور اتحاد شوروي در کشور، به پنج سال زندان محکوم شدم. دست کم مدت سه سال را در پشت میله های زندان پلچرخی سپری کردم. سالهای زندان را با دشواری، تنهایی و فقر استخوان سوزي پشت سر گذاشتم.کسی به دیدار من نمی آمد، جز همسرم. در آن سال فرزند بزرگ من نستوه هنوز چهار ماه داشت. همین که دستگیر شدم اولین چیزی که در ذهنم گذشت، قطی شیر او بود که نمیه شده بود. تا دو روز دیگر باید قطی شیر دیگری برایش می خریدم. با این حال در زندان بيشتر به مطالعهء ادبيات کلاسيک فارسی دری، تاریخ و مسایل دینی،اجتماعی و سیاسی پرداختم. در زندان شعر های من بیشتر در جامهء استعاره و ابهام پیچیده شد و بیشتر محتوای سیاسی پیدا کرد. زمستان 1365 بود. ببرک از اورنگ افتاده بود و نجیب نشسته بر اورنگ. او سیاستی را به نام مشی مصالحهء ملی روی دست گرفت و فرمان رهایی زندانیان را اعلان کرد و من از زندان رها شدم.

به سال 1369 به عضویت شورای مرکزی انجمن نویسنده گان افغانستان بر گزیده شدم. بعداً در همین انجمن مدیر مسُوول مجلهء ژوندون و رییس ارتباط خارجی آن بودم. در دوران حکومت مجاهدین مدت زمانی انجمن را ترک کردم و رفتم به رادیو تلویزیون و آن جا مدیر نطاقان رادیو تلویزیون و مدیر برنامه های ادبی رادیو بودم.

به سال 1374 دوباره به انجمن نویسنده گان افغانستان برگشتم و اما با تسلط طالبان برکابل دروازهء این انجمن بسته شد و مانند آن بود كه در زير شمشير دموكلس قرار دارم، چنان بود كه کشور را ترک کنم و رسیدم به شهر پشاور پاکستان.

یک سال را در زیر حاکمیت طالبان در شهر کابل در تنهایی کامل به سر برده بودم. همه گان رفته بودند. در این مدت زمان هیچ کسی دروازهء خانه ء مرا نکوبید که تو چه برنامه‌اي داری! می مانی یا می روی ! دلیل ماندم در زیر شلاق طالبان این بود که فقر دست و پای مرا بسته بود. آهی در بساط نداشتم تا رخت از آن ورطهء خونین بیرون می کشیدم.

در خيابان‌هاي كابل كمتر كسي مرا مي‌شناخت، گويي در شهر ارواح سرگردان بودم.

روزگار دشوار و ناهمواری بود. تلخ‌ترین خاطره ام این است که روزها در یکی از اتاق های خانه کتابهای خود را انبار می کردم و بعد جلابان انصاف ناشناس کتاب می‌آمدند و بسته بسته کتاب ها را به گفتهء مردم به گونهء کوتره خریداری می‌کردند. چند جلد کتاب را بالای هم می گذاشتند و بعد می گفتند، قیمت چند؟ می گفتم هر کدام قیمتی دارد، نمی پذیرفتند و همه گان را یک قیمت می گذاشتند و پول را می پرداختند و می رفتند. آنها خوب می دانستند که چگونه کتاب هایی را جدا کنند. من چاره یی جز موافقت با آنها نداشتم، چندی بعد خانمم به مهارتی دست یافت وآغاز کرد به مهره دوزی، چیز های زیبایی از مهره می ساخت و در نزدیکی خانة ما دکان آشنایی بود. آن چيزها را می بردم آن جا و او می فروخت. این بخش های از زنده گی من است. جالب است که با این حال کتاب می خواندم و شعر می سرودم. هر کتابی که این گونه از خانهء من بیرون می رفت مانند آن بود که پاره های هستی و روان مرا با خود مي‌برند. کتابهایی که سالها با من بودند. به یاد می آوردم که این کتابها را در چه شرایط دشواری خریداری کرده بودم. به گفتهء مردم نان فرزندانم را دزدیده بودم و آنها را خریده بودم. سالها آن کتاب ها با من بودند، با من سخن مي‌گفتند و رازهای دل شان را با من در میان مي‌گذاشتند.

چقدر دردناک است، وقتی به خاطر می آورم که روزی از چهار راهی کتابخانهء عامه می گذشتم، آن جا در سمت شمال غربی آن بازار کوچک کتاب ساخته شده بود. بر سبیل عادت رفتم تا سری به غرفه های فروش کتابها بزنم، آنجا یکی از ژورنالیستانی را که گاه گاهی چیز های به نام داستان نیز می نوشت دیدم، از دیدارش خوشحال شدم، نمی خواهم که نامش را ذکرکنم. گفت که این غرفه را به اجاره گرفته ام تا کتاب های خود و دوستان دیگر را که نیاز به فروش آنها دارند، بفروشم. گفتم می شود که من بخشی از کتاب هایم را بیاورم تا به فروش برسد! با گشاده رویی پذیرفت. به خانه که رسیدم شماری از کتاب ها را قمیت گذاری کردم و فردای آن روز آن همه کتاب را دربوریی جابه جا کردم و بر پشت بایسکلی بستم و بردم و به آن نویسنده تسلیم دادم. کتابها را یک یک وارسی کرد و گفت که این کتاب ها هنوز خریدارانی دارند. رفتم شاید دو هفته بعد آمدم تا اگر کتابی را فروخته باشد پولی به من بدهد، دیدم که غرفه بسته است، از همسایه اش پرسیدم که جناب. .. مگر امروز نیامدهاست ! گفت نه او دیگر نمی آید! گفتم چرا ؟گفت او تمام کتابهایش را به کتاب فروش های دیگر فروخت و خودش رفت به پشاور.

مانند آن بود که گران سنگی بر سرم فرود آمد. این کتاب فروش، کتاب هايی را که از او خریداری کرده بود به من نشان داد، در میان آنها چندین کتاب خود را دیدم که قیمت های شان را بر صفحهء نخست آنها نوشته بودم. نا امیدی بزرگی به من دست داد، با خود اندیشیدم، در سرزميني که نویسنده اش این گونه دروغ می‌گوید و خاک در چشم نویسندة دیگری می زند، آن هم دروضعیتی که می داند این نویسنده چقدر گرسنه است، دیگر به چه کسی می توان اعتماد کرد و به چه چیزی می توان دل بست. دلم نه تنها برای خودم؛ بلکه برای افغانستان سوخت، به سرزمینی که روزگای جایگاه جوانمردان بزرگ بود، دلم برای کابل سوخت، با خود گفتم ای کابل بدبخت کجاست آن جوانمردانت، آن کاکه هایت که جز به مردی و رادی گامی بر زمین نمی گذاشتند! لقمه ناني اگر می یافتند به تهی دستان می دادند و اگر نمی یافتند شکر خدا را برجای می آوردند! دلتنگی عجیبی داشتم دستان خالی رفتم به خانه، کودکانم و خانمم سوی دستانم دیدند، دستان خالی و سیمای تکیده و نا امید از آنانی که می نویسند تا دیگران در صراط مستقیم گام بگذارند، ماجرا بر گفتم و خانمم دلداریم داد و گفت این همه امتحان زنده گی و امتحان دوست و دشمن است، شب ها می گذرند وبامداد سپید در پی می آید!

برای من بسیار شگفتی انگیز بود که روزی این آقا در دفتر بی بی سی در پشاور به دیدار من آمد و من هر قدر که می کردم نمی توانستم ظاهر داری کنم و گشاده رویی ریایی برایش نشان بدهم.

او چنان می نمود که گویی خسی را از جایش بی جا نکرده است، دلیل این سردی مرا پرسید و من هم بی مقدمه مسالهء کتاب ها را در میان گذاشتم، با بی شرمی تمام گفت که کتاب ها همه گان در کابل در خانه است و همهء آن ها را بر می گردانم. در حالی که من خود به چشم خود شماری از کتابهایم را در غرفه های فروش کتاب ها دیده بودم. نویسنده را از آن روز به بعد تنها یک بار دیگر در کابل دیدم و راستی حوصلهء آن را نداشتم تا با او سخنی در میان گذارم و او این بار با حیا تر از گذشته بود و به نزد من نیامد!

پس از ماجرای کتاب ها نوبت به فروش وسایل خانه رسید از دو چاینک یکی آن به فروش می رسید و از دو کاسه یکی و همین گونه خود قیاسی کن دوست، که نمی توانم همهء ماجرا برگویم اندک اندک خانه از وسایل زنده گی تهی می شد. تا این که روزی هی میدان و طی میدان از خانه بر آمدم و به اصطلاح کلچهء مسافرت برکمر بستم ورسیدم به پشاور.تابستان داغ 1376 خورشیدی بود. این نخستین باری بود که به پشاور می رفتم؛ اما در زمان خوبی به پشاور رسیده بودم برای آن که باقر معین مسوُول بخش فارسی و پشتو سرویس جهانی بی بی سی در پشاور بود، با او دیداری کردم و پذیرفته شدم تا به حیث گزارشگر بخش فارسی با رادیو بی بی سی کار کنم.

در همین جا باید این دین را از گردن خود بردارم که زمینهء دیدارمن با باقر معین را ژورنالیست و نویسندهء عزیز آصف معروف فراهم ساخته بود. بدینگونه او در یکی از بحرانی ترین دوره های زنده گی به من كمك بزرگي کرد که همواره احسانمند او خواهم بود.

بیشتر از چهار سال به نام «علی سینا » در بی بی سی کار کردم که گذشته از گزارش های سیاسی و اجتماعی روزانه،هرهفته برنامه یی را زیر نام « گزارش های فرهنگی افغانستان» نیز تهیه و گرداننده گی می کردم.با استفاده از این فرصت توانستم تا به معرفی جنبه های گوناگون فرهنگ کشور و شخصیت های فرهنگی آن بپردازم.  این بر نامه در آن زمان یکی از پر شنونده ترین برنامه های آسیای میانهء بی بی سی بود.

زمستان 1382 از پشاور به کابل بر گشتم و در مجتمع جامعهء مدنی افغانستان (مجما) آغاز به کار کردم. بخش رسانه های این نهاد مدنی را با انتشار مجلهء جامعهء مدنی پایه گذاری کردم، بعداً مسوُولیت بخش آموزش های مد نی مجما نیز به من داده شد.

در این مدت گذشته از راه اندازی دوره های آموزشی در زمینه های گوناگون اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ده‌ها نشست سیاسی، و اجتماعی را گرداننده گی کرده ام. در این ارتباط ده‌ها گزارش کاری که اضافه از صد ها صفحه می شود نوشته ام که بخش بیشتر این نوشته در سایت مجمتمع جامعهء مدنی افغانستان به نشر رسیده است . مجموع نوشته ها، گزارش ها و شعر ها ی که از من در سایت مجمتع جامعهء مدنی افغانستان (www.acsf.af) به نشر رسیده است، دست کم به یک هزار نوشته می رسد. به همین گونه در هر شمارهء مجلهء «جامعهء مدنی » پیوسته چند نوشتهء من به نشر رسیده است. افزون بر این دهها نوشتهء تحقیقی من در سایت های فارسی دری  در شبكة جهاني به نشر رسیده است.

این نکته بسیار با اهمیت است که مجلهء جامعهء مدنی نخستین نشریه در کشور است که بحث جامعهء مدنی را به گونهء علمی آن مطرح کرده است. این مجله امروزه در سراسر کشور به حیث یک نشریهء معتبر علمی شناخته شده است. چنان که پژوهشگران در نوشته ها تحقیقی خویش از آن به حیث یک منبع علمی وبا اعتبار استفاده می کنند.

 آثار نشر شده:

با دریغ که در زنده‌گی از کمترین امکانات رفاهی در جهت تحقیقات و پژوهش‌های ادبی برخوردار نبوده ام. این فقر استخوان سوز، آواره گی، خانه بدوشی، تهدید و صدها مشکل دیگر اجتماعی ـ سياسي وخصوصی پیوسته دست در گریبان من بوده اند و نگذاشته اند تا به کار دوامدار پژوهشی بپردازم. با این حال در چارچوب امکانات و توانایی انسانی خویش تلاش های انجام داده ام. چنان که تا هم اکنون آثار زیرین از من به نشر رسیده اند :

 *- شعر:

1-        قفلی بر درگاه خاکستر ، گزينه ء شعر،

2-        سوگنامه يي برای تاک،  گزينه ء شعر،

3-        آن سوی موجهای بنفش گزينه شعر،

4-        تصوير بزرگ، آيينه ء کوچک،  گزینهء شعر،

5-        لحظه های سربی تير باران، گزينه ء شعر،

6-       . .. و گریهء صد قرن در گلو دارم، گزینهء شعر

7- شعر های پرتو نادری، ترجمه انگليسي، نشر شده به وسيلة مركز ترجمة شعر در لندن.

8-  دهان خون آلود آزادی، گزینهء شعر

9- شعر نا سرودهء من، گزینهء شعر

10 – دهکدهء بی بامداد ، گزینهء شعر

11- با گامهای نخستین، گزینهء شعر

 نقد و پژوهش‌ها:

 1- عبوری از دريا و شبنم، نقد و پژو هش های ادبی،

2- رودکی سمرقندی پدر شعر فارسی دری،

3- یک آیینه و چند تصویر، نقد و پژوهش های ادبی،

4- مولانا جلال الدین محمد بلخی، از بلخ تا قونیه،

5- پنجره های رو به رو، گفتگو هایی در پیوند به چگونه گی شعر و ادبیات معاصر افغانستان،

6- رو به رو با واصف باختری،

7- از واژه های اشک تا قطره های شعر،

8- در افق تبعید، نقد و پژو هشهای ادبی،

910- رهنمون آموزشی دموکراسی،

10- رهنمون آموزشی حقوق شهروند،

11- رهنمون آموزشی پارلمان،

12- رهنمون آموزشی حقوق زن،

13- رهنمون آموزشی قانون اساسی.

14- چگونه گی رسانه های در افغانستان،

15- چرا  می خواهم به پارلمان بروم

16- زنده‌گينامه، همين اثر.

 غیر از این، کتاب‌های دیگری نیز در زمینه های نظم و نثر آمادهء چاپ دارم.

 هر چند بسیاری ها با توزیع رایگان کتاب مخالف اند، با این حال ظرف سالهای گذشته بخش بیشتر کتاب‌هاي چاپ شدة خود را به گونهء رایگان به دوردست‌ترین دهکده های کشور فرستاده ام. بدینگونه این کتاب ها به صورت گسترده در دسترس دانشجویان دانشگاهها، دانش آموزان مکاتب، استادن، آموزگاران و شخصیت های خبرهء ولایات کشور و از جمله ولایت زادگاهم بدخشان قرار گرفته است. آن چه که برای من قابل توجه می باشد، این است که روزتا روز شمار علاقمندان این کتاب ها افزایش می یابد. دوستان از دهکده های دور با من تماس می گیرند و خواهان دریافت این کتاب ها می شوند. چنین بود که من کتاب« مولانا جلال الدین محمد بلخی، از بلخ تا قونیه » را بار دوم به نشر رساندم. به همینگونه کتاب «لحظه های سربی تیر باران» را، از « واژه های اشک تا قطره های باران» را و « رو به رو با واصف باختری» را.

در کنار نقد و پژوهشهای ادبی که در سالهای اخیر بیشتر به آن پرداخته‌ام، از زمستان سال 1388 بدینسو یک رشته برنامه‌هایی رادیویی را زیر نام « از بلخ تا قونیه» به مصرف شخصی خویش تهیه نموده و آن بر نامه ها را به گونهء رایگان در اختیار رادیو های خصوصی و دولتی کشور قرار داده ام که علاقه ء جدی شنونده‌گان، اهل تصوف و عرفان را بر انگیخته است. این بر نامه در پیوند به زنده‌گی و اندیشه های عالم ربانی مولانا جلال الدین محمد بلخی، به نشر می‌رسد. هم اکنون این برنامه در رادیوهای ولایت بدخشان، تخار، کندز، بغلان، سمنگان، بلخ، هرات، غور، کابل، لوگر و شاید هم در شمار ولایات دیگر به نشر می رسد.

 ترجمة آثار :

تا هم اکنون شمار زيادی از شعر های من به زبانهای انگليسی، جرمنی، فرانسه‌يی، نارويژی، هالندی، ايتاليایی، هندی، عربي و بنگالی ترجمه شده است. همچنان بخش بیشترشعر های گزينه « لحظه های سربی تيرباران » را شاعر ارجمند فاروق فردا به زبان پشتو نيزترجمه کرده ا ست. در این میان نخستین گزینهء شعرهای من به زبان انگلیسی به وسیلهء مرکز ترجمهء شعر در بخش سواس دانشگاه لندن انتشار یافته است. این گزینه که زیر نام شعر های پرتو نادری انتشار یافته است به وسیلهء سارا مگوایر شاعر معروف انگلیسی ترجمه شده است. از این میان شعری زیبایی به گونهء تمثیلی در تیاتر سولا آرت لندن اجرا شده است. از عمر شعر زیبایی شانزده سال می گذرد، زمانی که از این تیاتر برای من پیامی فرستاده شد که می خواهند این شعر را به گونهء تمثلی اجرا کنند، این نکته را نیز یاد آوری کرده بودند که یکی از پناهنده‌گان جوان، شعر را به زبان اصلی می خواند. این جوان نا جوان سمیع الله نوزادی نام دارد، برای من بسیار شگفتی انگیز بود آن‌گاه که از همین تیاتر دوباره پیامي گرفتم که نوزادی می گوید كه «این شعر از من است» و پرتو نادری آن را ترجمه کرده است. به هر صورت حالا جای بحث یک چنین مسایلی نیست. روزگاری کسی به سعدی گفته بود که « من سعدی ام» سعدی گفته بود، شعر دزد را دیده بودم و شاعر دزد را نه، حالا اگر نوزادی در لندن خواسته باشد با شعر من گردنی افرازد چه فرقی می کند! یک روز در عذاب وجدان خودش به همه چیز اعتراف خواهد کرد.نخستین کسی که شعر مرا در ایالات متحد امریکا ترجمه کرد داکتر پرخاش احمدی استاد دانشگاه کلیفورنای امریکاست. او شعر « تصویر بزرگ، آیینهء کوچک» را سالها پیش ترجمه کرد و در فصلنامهء « نقد و آرمان» که خود مدیرمسوُول آن بود به نشر رسانید.

دانشمند گرانقدر جناب دکتر شریف فایض وزیر پیشین تحصیلات عالی افغانستان از سالها پیش به ترجمهء شعرهای من پرداخته است. بخشی از این ترجمه ها در نشریهء امید در امریکا نشر شده اند. اوظرف یکی دوسال اخیر بخش بیشتر شعر های مرا به انگلیسی ترجمه کرده و درسایت های انگلیسی زبان به نشررسانده است.به همین گونه داکتر آرلی نویسندهء کانادایی نیز پاره یی از شعر های مرا به انگلیسی ترجمه کرده است.اين نكته قابل يادآوري است كه ترجمان شعرهاي من هيچ كدام با من شناخت رويارويي و به اصطلاح فزيكي نداشته‌اند. آن‌ها مرا از پنجره‌هاي شعرهايم شناخته‌اند.

افزون بر این شماری از نوشته های تحقیقی من نیز به وسیلهء جاوید نادر، داکتر سیاهسنک و بعضی از نویسنده گان دیگر به زبان انگلیسی ترجمه شده و در سایت های جهانی به نشر رسیده است. البته ترجمهء شعر ها و نوشته‌های من به زبانهای زندهء جهان نوع شهرت فرامزری برای شعر های من به بارآورده است. افزون براین در پیوند به جایگاه ادبی و چگونه گی شعر های من نوشته ها و تبصره های زیادی به وسیلة شماری از نویسنده گان، شاعران و ژور نالیستان کشور های غربی نيز نوشته شده و در سایت‌های انگلیسی زبان انتشار یافته است.

 جوایز ادبی و تقدیر نامه ها

تا اکنون جوايز زيرين را از نهاد های هنری، ادبی و اجتماعی کشور به دست آورده ام:

1-         جايزة دوم ادبی از موسسسه ء عالی زنان به مناسبت روز مادر 1354.

2-         جايزة  دوم  ادبی از وزارت اطلاعات و فرهنگ 1366.

3-          جايزة اول ادبي از موسسه ء عالی زنان به مناسبت روز مادر 1369.

4-         جايزه ء اول ادبي از کانون حکيم ناصر خسرو بلخی 1368.

5-          جایزهء اول از کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی 1370.

6-         اخذ تقدیرنامه به مناسبت کار های فرهنگی از وزارت اطلاعات و فرهنگ.

7-         اخذ تقدیر نامه به مناسبت کار های فرهنگی از مرکز آموزشی زنان افغانستان.

8-         اخذ تقدیر نامه ء آزادی از پیام مجاهد.

9-         اخذ تقدیر نامه از مجمتع جامعهء مدنی افغانستان.

۱۰- جایزهء ادبی از بنیاد نویسنده گان و ادبیات سارک، دهلی مارچ ۲۰۱۱

 عضويت در سازمان های فرهنگی

·         عضو انجمن بين المللی قلم،

·         عضو انجمن قلم افغانستان و نخستین رییس دوره یی آن،

·         عضو شورای مرکزی انجمن نويسنده گان افعانستان،

·         عضو هييت رييُسهء شبکه جامعهء مدنی و حقوق بشر افغانستان،

.        عضو بنیاد نویسنده گان و ادبیات سارک

  اشتراک در همايش‌های ملی و جهانی

پس از فرو پاشی نظام طالبان فرصت های خوبی برای من به پیش آمد تا در شماری از کنفرانس ها، سمینار ها و جشنواره های ادبی در داخل و خارج کشور اشتراک کرده و به خوانش شعر وارائهء نوشته ها و دیدگاههای خویش بپردازم.

 در داخل کشور:

·         اشتراک و خوانش شعر در سمینار جهانی ابوالقاسم فردوسی در شهر کابل.

·         اشتراک و خوانش شعر در سمینار جهانی حکيم نظامی گنجه‌يي در شهر کابل.

·         اشتراک و ارائهء مقالهء ( توصیف اجزای عمودی طبیعت در شعر بیدل ) در سمینار بيدل شناسی در شهر کابل.

·         اشتراک و خوانش مقالهء ( بیدل در طور معرفت) در عرس بیدل در شهر کابل

·         اشتراک و خوانش شعر در عرسهای مولانا جلال الدين محمد بلخی در کابل.

·         اشتراک در کانفرانس صادق هدايت در شهر کابل.

·         اشتراک و ارائهء مقالهء( یک آیینه و چند تصویر) در سمینار محمود طرزی در شهر کابل

·         اشتراک و سخنرانی درکنفرانس ادبیات معاصر افغانستان، در شهر هرات.

·         اشتراک و سخنرانی در کنفرانس ادبیات معاصر افغانستان در شهرجلال آباد.

·         اشتراک و سخنرانی در سمینار بین المللی رودکی سمرقندی در شهر هرات.

·         اشتراک و شعرخوانی در سمینار بین المللی مولاناجلال الدین محمد بلخی به مناسب هشتصدومین سال تولد مولانا، در شهر كابل، سال 2007 میلادی از سوی سازمان ملل متحد به نام سال مولانا نام گزاری شده بود كه بدين مناسبت سمينارها و نشست‌هاي علمي زيادي در سراسر جهان راه اندازي گرديد.

·         اشتراک و شعر خوانی در سمینار بین المللی مولاناجلال الدین بلخی به مناسب هشتصدومین سال تولد او، در شهر مزار شریف.

 ·         اشتراک در کنفرانس منطقه یی حل منازعات افغانستان در شهر هرات.

.         اشتراک و شعر خوانی در تجلیل از هشتادمین سالروز پایه گزاری انجن ادبی هرات ۱۳۸۹

 در بیرون کشور:

·         اشتراک و خوانش مقالهء ( در کوچه باغهای شعر کمال )در کانفرانس جهانی کمال الدين خجندی، شهر دوشنبه تاجیکستان.

·         شعر خوانی دراتفاق نويسنده گان تاجکستان، شهر دوشنبه.

·         اشتراک و خوانش شعر ( آن سوی موج های بنفش) در همايش جهانی نگاهی بر شعرمعاصر فارسی، دانشگاه تهران.

·         خوانش شعر( در کوچه های یخزدهء خورشید ) در حوزه ء هنری ايران، شهر تهران.

·         اشتراک در سفر شاعران جهانی در بريتانياWorld poets tore اکتوبر سال 2005. این سفر پس از آن میسر شد که بخشی شعر های من به زبان انگلیسی به وسیله سارا مگوایر شاعر معروف انگیسی و رییس مرکز ترجمهء شعر در بخش سواس دانشگاه لندن ترجمه شد. مرکز ترجمه ء شعر دست کم از ده تن شاعر افغانستان خواسته بود تا شعرهای شان را جهت ترجمه به این مركز بفرستند. پس از ترجمه و ارزیابی شعرهای این ده تن، من از آن میان بر گزیده شدم تا به لندن سفر کنم و شعر هایم را در جشنواره های ادبی شهر های گوناگون بریتانیا ارائه نمایم.   در این برنامه شش شاعر از کشور های افغانستان، هندوستان، سودان، سومالی  لند، اندونیزیا و  مکسیکو اشتراک داشتند. این سفر که مدت یک ماه دوام داشت ما به 12 شهر بریتانیا رفته و در جشنواره های ادبی آن شهر ها به شعر خوانی پرداختیم.

 ·         شعر خوانی در برونای گلری درشهر لندن. در این شب شعر اضافه از سه صد و شصت تن شهروندان لندن اشتراک داشتند. در این شب شعر من، الرادی از سودان و گری از سومالی لند شعرهای خود را خواندیم. برای من این شب شعر از پرخاطره‌ترین لحظه های زنده‌گي به حساب می آید. استقبالي که از شعر های من در این شب شعر صورت گرفت از بسی جهات بی‌نظیر بود. با دریغ که در این شب شعر انگشت شمار افغانهای مقیم لندن اشتراک داشتند.

·         اشتراک و شعر خوانی در جشنوارهء ادبی درشهر ادنبره مرکز سکاتلند.

·         اشتراک و شعر خوانی در جشنواره ء ادبی ولز در شهر کارديف بریتانیا.

·         اشتراک و شعر خوانی درجشنوارهء ادبی در شهر دورم بريتانيا.

·         اشتراک و شعر خوانی درجشنوارهء ادبی در شهر بیورلی بريتانيا.

·         اشتراک وسخنرانی در شصت و نهمين کانگرس سازمان جهانی قلم در شهر مکسیکو سیتی. قابل یا دهانیست که در همین کنانگرس بود که افغانستان به عضویت سازمان جهانی قلم پذیرفته شد.

·         اشتراک در دومين کانفرانس جامعهء مدنی افغانستان در شهر برلين.

·         اشتراک و سخنرانی در کنفرانس شعر فارسی در دانشگاه جواهر لعل نهرو در دهلی نو.

·         اشتراک در برنامهء نویسنده گی جهانی در ایالت آیواُ ایالات متحده امریکا.

باید بگویم که در چارچوب این برنامه من نه تنها در کتابخانهء عامهء شهر ایوا در ارتباط به شعر سیاسی و چگو نه گی آن در افغانستان، به ایراد سخنرانی پرداختم، بلکه در دانشگاه آیوا نیز در پیوند به وضعیت فرهنگی افغانستان سخنرانی داشتم. همچنان کالیج کهنسالان آیوا از من دعوت کرد و من در ارتباط به چگونه گی وضعیت فرهنگی افغانستان پس از طالبان به آنها سخنرانی کردم. به همینگونه شماری از کالیج ها، مکاتب و سازمانهای ادبی شهر آیوا از من دعوت کردند تا در آن جا ها به شعر خوانی و ایراد سخنرانی بپردازم. این سفر مدت سه ماه به درازا کشید. در جریان همین سفر دانشگاه اندیانا نیز از من جهت شعر خوانی و سخنرانی در پیوند به شعر سالهای جنگ دعوت به عمل آورد که طی سفری از آیوا به اندیانا من در آن دانشگاه به شعر خوانی و ایراد سخنرانی پرداختم.

همچنان در روزهای آخرین این سفرمن ترجمهء انگلیسی شعر «تصویر بزرگ، آیینهء کوچک» را در کتابخانهءکانگرس ایالات متحد امریکا برای شماری از شاعران و نویسنده گان خواندم که مورد استقابل گسترده‌ی حاضران قرار گرفت.  همچنان در این سفر با شماری از نشریه ها، رادیو ها و تلویزیون‌های شهر آیوا گفتگو هایی را در پیوند به چگونه گی ادبیات معاصر افغانستان انجام دادم. همچنان در یکی از تیاتر های دانشگاه آیوا شعرمن زیر نام« مردان خوشبخت» به وسیلهء یکی از بازیگر های امریکایی به گونهء تمثیلی اجرا شد که شعر را در زبان فارسی دری من خودم ارائه کردم.

 ·در بهار سال 1398 ( مارچ (۲۰۱۱)در شهردهلی نو در جشنوارهء ادبی کشورهای عضو سارک اشتراک کرده و در آن جشنواره به خوانش شعرهای خویش به زبان انگلیسی پرداختم.

. اشتراک در جشنوارهء ادبی سارک مارچ ۲۰۱۱ دهلی

سخنرانی های علمی و ادبی

·         سخنرانی در پیوند به شعر و شاعری زنده یاد رازق فانی، انجمن شهيد احمد شاه مسعود، شهر کابل

·         سخنرانی در پیوند به چگونه گی شاعری روان شاد لیلا صراحت روشنی، انجمن قلم افغانستان، شهر کابل

·         سخنرانی در پیوند به شعر و جایگاه شاعری دکتور رازق رویین در شعر مدرن افغانستان، مجتمع جامعهء مدنی افغانستان، شهر کابل

·         سخنرانی در پیوند به وضعیت شعر جوانان، کاشانهء نویسنده گان جوان، شهر کابل

·         سخنرانی در پیوند به شعر و زنده‌گی رودکی سمرقندی، تالار فاکولتهء تعلیم و تربیه، شهر فیض‌آباد

·         سخنرانی در پیوند به « جامعهء مدنی و دولت»، تالار اطلاعات و فرهنگ، شهر فیض آباد

·         سخنرانی در پیوند به « جامعهء مدنی و دولت»، تالار شاروالی شهر تالقان

·         سخنرانی در پیوند به « جامعة مدنی و دولت»، تالار کمسیون مستقل حقوق بشر افغانستان، شهر میمه

·          سخنرانی در پیوند به « جامعهء مدنی و دولت»، تالار مدیوتیک، شهر کندز

·          کاشانهء نویسنده گان جوان در کابل باری با راه اندازی یک نشست شعری به من لقب شاعر عصیان وآزادی داد. در این نشست شعری دست کم سه صد تن از شاعران، نویسنده گان، دانشجویان دانشگاهها، استادان و آموزگاران و علاقه مندان شعرمن اشتراک داشتند.

·          سخنرانی و شعر خوانی در تالار اطلاعات و فرهنگ بدخشان، شهر فیض آباد

·          به همینگونه قابل يادآوري است که ظرف سالهای اخیر در دهها نشست تلویزیونی و رادیویی اشتراک کرده و به بیان دیدگاههای فرهنگی و سیاسی – اجتماعی خویش پرداخته ام.

این نکته بسیار با اهمیت است که چه در این نشست ها و چه زمانی که قلم در دستان من است تا چیزی بنویسم، دفاع از حق و حقیقت بزرگترین هدف من بوده است. تا هنوز بر مدار نيت هیچ زورمندي قلم نکشیده ام. ایمان دارم که کلام را خداوند آفریده است برای آن که ما بتوانیم یکدیگر را بشناسیم و معنویت خود را به وسیلهء آن تبلور بخشم. خداوند به وسیلهء کلام مقدس خویش است که پیام خود را به ما فرستاده است، از همین جاست که دروغ گو پیوسته دامان واژه ها را آلوده ساخته است، آنانی که در برابر زورمندان تسلیم می شوند و همه چیز را بر مدار نيت آنان راست می سازند منافقانی اند که به گفتهء حکیم ناصر خسرو قيمتي در دري را در زیر پای خوکان می ریزند:

 

من آنم که در پای خوکان نریزم

مر این قیمتی در لفظ دری  را

-

 و باز هم به گفته شاعر:

من اگر بومم به ویران شهر

یا که بر سر سایه از فر هما دارم

هرچه هستم از شما هستم

هرچه دارم از شما دارم

                            مردم ای مردم

 

 خواننده عزیز! شاید پس از خواندن بخش های پراگنده یی از زنده گی من بخواهی تا با من تماسی داشته باشی، اگر تصور من درست از آب به در آمده باشد، می‌توانی با استفاده از نشانی های زیرن با من تماس بگیری. من چشم به راه آنم تا روزی صدایت را بشنوم ویا پیامی از تو داشته باشم!

 

 

 پرتونادری

 

نشانی ایمیل:

Partaw.naderi@yahoo.com

Partaw@acsf.af

شماره های موبایل

      0771502303

0700297470

      0708198565          

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

زنده‌گینامهء  پرتو نادری

شاعر، نویسنده، ژورناليست،

پژوهشگر مسایل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی

 

(بخش نخست)

 با تو خوانندهء عزیز!

در نخستین سطر ها می خواهم از بنیاد فرهنگی جهانداران غوری سپاسگزاری  کنم که تقاضای آنها سبب گردید تا سطر هایی در بارهء خود بنویسم و در جهت دیگر سپاسگزار از آنم  که این زنده گینامه به هزینهء این بنیاد فرهنگی به نشر رسیده است. در سالهای اخیر متوجه شده ام که شماری زیادی از دانشجویان عزیز در دانشگاههای ولایات مختلف کشور علاقه گرفته اند تا پایان نامهء آموزشی خود را در پیوند به زنده گی و کار های فرهنگی من بنوسند. از همین جا می خواهم از تمام آنها اظهار سپاس نمایم و به همینگونه از استادان گرامی که  این دانشجویان  را در زمینه کمک و رهنمایی کرده اند. باور دارم که این زنده گینامه می تواند در آینده آن شمار از دانشجویان عزیزی را که می خواهند در این ارتباط کاری انجام دهند یاری رساند.

این نکته را باید یاد آوری کرد که زنده گی من با تحولات بزرگ سیاسی و فرهنگی کشور گره خورده است، من شاهد رویداد های بزرگ سیاسی و فرهنگی در کشور خود بوده ام.  بدون تردید چنین رویداد ها یی بر چگونه گی نگرش سیاسی و ادبی من تاثیر گذار بوده است. با این حال هیچگاهی به گونهء تشکیلاتی عضویت هیچ یک از احزاب و سازمانهای سیاسی کشور چه از چپ و چه از راست  را نداشته ام. در این زنده گینامه به این بعد زنده گی خود نپرداخته ام. برای آن که ناگزیر بودم تا  این نوشته را هرچه زود تر آمادهء چاپ می کردم که چنین هم شد.  فکر می کنم که هستهء استوار یک زنده گینامهء همه جانبه را پی ریخته ام که امید در آینده بتوانم آن را تکمیل کنم. با این حال این زنده گینامه آن مقدار اطلاعاتی را در خود دارد که بتواند در شناخت من و کار های فرهنگی  من،  دوستان و علاقمندان را کمک کند.

یک بار دید  از بنیاد فرهنگی جهانداران غوری اظهار سپاس می نمایم.

پرتو نادری

شهر کابل ، سرطان 1389 خورشیدی

 

پیام بنیاد فرهنگی جهانداران غوری

 

به نام آن که هستی نام از او یافت

فلک  جنبش زمین آرام از او یافت

 به نام آفریدگار عالمیان که قلم را آفرید و در کتاب مقدس خویش، قرآن به آن سوگند یاد کرد!

بنیاد فرهنگی جهانداران غوری ، به حیث یکی از نهاد های فرهنگی و مدنی افغانستان ،از همان آوان پایه گذاری تا هم اکنون، پیوسته در جهت گسترش فرهنگ کهنسال این سرزمین کوشیده است. کشور عزیز ما افغانستان که ریشه های تاریخی و فرهنگی آن تا آن سوی سده های دور می رسد یکی از درخشان ترین بخشهای یک حوزهء بزرگ مدنی وفرهنگی بوده است، آن گونه که می دانیم کشور ما در امر برپایی شکوه و رفعت این تمدن و فرهنگ بزرگ پیوسته از جایگاه بشکوهی برخوردار بوده است. چنان كه امروزه نام هزاران متفکر، دانشمند ، شاعر و تایخ نگار وآزدیخواه افغانستان با فرهنگ جهانی پیوند خورده است. چنین نام هایی جلیل  و ستوده نه تنها برای مردمان افغانستان ؛ بلکه برای مردمان جهان نیز قابل افتخار است. ما در درازای هستی و تاریخ، چیز های زیادی را به مردمان جهان در عرصه های دانش و فرهنگ ارائه کرده ایم.

البته امروزه افغانستان در عرصه های دانش ، هنر و فرهنگ  نیز شخصیت های بزرگی را در خویش پرورده است . هر چند ظرف  چند دهه ء گذشته به سبب ادامه جنگ ها، ما کمتر موفق شده ایم که شخصیت های فرهنگی و داشته های فرهنگی خود را به جهانیان معرفی نماییم ، با این حال در این سالها نیز دست‌آورد‌های  بزرگ فرهنگی داشته ایم . امروزه شماری  از شاعران و نویسنده گان ما به سبب ترجمه های آثار شان به زبانهای بزرگ جهان به چهره های جهانی بدل شده اند. از آن میان می توان  از دانشمند وارسته، شاعر و پژوهشگر گرانقدر و نستوه پرتونادری یاد آوری کرد که ظرف سالهای اخیر شعر های او به زبانهای مهم جهان چون انگلیسی ، فرانسوی ، جرمنی ، ناروژی ، هالندی ، ایتالیای ، هندی ، وبنگالی و عربی ترجمه شده است. غیر ازین پاره یی از نوشته های تحقیقی پرتو نادری نیز به زبان انگلیسی ترجمه شده است.

البته این آثار پرتونادری است که او را به هموطنان عزیز ، کشور های  همسایه و جهانیان معرفی کرده است، با این حال پژوهشگران دانشجویان و علاقه مندان پرتو نادري پیوسته در تلاش آن بوده اند تا درپیوند به زنده گی او نیز اطلاعاتی داشته باشند. در سالهای اخیر شماری از دانشجویان دانشکدهء زبان و ادبیات دانشگاه‌های کشور علاقه گرفته‌اند تا در رابطه به زنده گی و اثار پرتو نادری  پایان نامه‌های آموزشی خود را بنویسند، به سبب نبوده یک زنده گینامهء نسبتاً گسترده، گاهی آنها به دشواری هایی رو به روی می‌شدند. روی چنین نیاز مندی  ما از شاعر ارجمند پرتو نادری خواستیم تا زنده‌گی‌نامه خود را تهیه و جهت نشر به بنیاد فرهنگی جهانداران غوری بسپارد. شاعرگرانقدر چنین امری را برآورده ساختند. ما باور داریم که فراز و فرود زنده گی استاد پرتو نادری به مراتب گسترده از آن است که امروز شما به نام زنده گینامه در دست دارید،اما در فرصت کمی که استاد در اختیار داشتند باز هم به گوشه های مهم زنده گی خویش پرداخته  و آن را ظرف دو روز رقم زده اند. باور داریم که این نوشته می تواند مورد توجه استادان ، دانشجویان و علاقمندان شعر و نوشته های استادپرتونادری قرار گیرد. بنیاد فرهنگی جهانداران غوری برای استادطول عمر آزرو می کند و قلمش را که پیوسته در برابر زور مندان چنان شمشیر برانی بوده است بران تر و رسا تر از گذشته می خواهد!

به سلسلهء معرفی شخصیت های  معاصر و بزرگ فرهنگی کشور، بنیاد جهانداران غوری، آرزو مند است تا در آینده دامنهء یک چنین فعالیت های فرهنگی و سودمند را پی گیرد! ما باور داریم که نشر زنده گینامهء چنین شخصیت هایی می تواند در امر معرفی بیشتر آنان در میان نسل جوان  بسیار سودمند باشد.ما باور داریم قومی که به فرهنگ و شخصیت های فرهنگی خوداحترامی نداشته باشد، هیچگاهی نمی تواند که در جشن پیروزی  و دست آورد های فرهنگی جهان سهمی  ولبخندی داشته باشد، آن جا که چراغ فرهنگ قومی خاموش می شود، هوییت آن قوم در تاریکی  و فراموشی دردناکی فرو می رود!

با احترام

دیپلوم انجینر عبدالرحمن  غوری

رییس بنیاد فرهنگی  جهانداران غوری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

 به نام آفریدگار قلم و سخن،

 به نام آن ذات یگانه یی که انسان را آفرید و او را خلیفهء خویش ساخت در زمین!

 من نصرالله پرتو نادری هستم، فرزند عبدالقیوم پرتو. زادگاه من بدخشان است، دهکدهء من جرشاه بابا نام دارد، در ولسوالی کشم، به سال 1331 خورشیدی،  در همین دهکده چشم به جهان گشودم.

شاید هنوز پنج سال داشتم که پدر به اصطلاح آن روزگار مرا به مکتب ملایی فرستاد. به یاد دارم نخستین آموزگار من و شاید بهتر باشد بگویم که نخستین ملای من، ملا عبدالجبار آخوند بود. او دوست پدرم بود، پدرم به او حرمت فراوانی داشت، او نخستین آموزگار من است. کلمهء شهادت را از زبان او یاد گرفتم و بعداً رسیدم به الف دو ضبر اَن، الف دو زیر این، الف دو پیش ا ُن. او نخستین کسی است که چشمانم را با حروف آشنا ساخت. هر چند ملا عبدالجبار آخوند دوست پدرم بود؛ اما هر گاهی که درس گذشته را نمی دانستم سیلی محکمی در زیر گوشم می نواخت. همیشه چوب درازی از شاخة نورس ارغوان در دست داشت وهر شاگرد بازیگوشی که تا می خواست سرش را از روی قرآن و کتاب بر دارد، او را تهدید می کرد و ضربه هایی بر پشت و پهلوی اوفرود می آورد. چنین بود که از بام تا شام سرهای ما پیوسته چنان عقربهء ساعت دیواری روی لیر قرانها و کتابها بالا و پایین می‌رفت و صدای ما تمام فضا را پر می ساخت. در این میان استاد همه گان را زیر نظر داشت. هرچند او شاگردانش سخت گیر بود؛ اما دل مهربانی داشت.

 مولانا شمس الدین تبریزی در کتاب مقالات جایی از آموزگاری خود در دهکده‌یی سخن می گوید که چگونه شاگرد شوخ و بازگوشی را با فلقه برداشتنها ادب می کند و به راه، راست می سازد. شمس آموزگار سختگیری بوده است. وقتی چنین چیز هایی را در کتاب مقالات شمس خواندم یک بار تصور کردم کاکا ملا عبدالجبار نیز در اصول آموزش خویش شمسی دیگری بوده در روزگار ما. به یاد می آورم که او نیز چگونه بچه های بازیگوش را در هم می کوبید و به راه راست می ساخت. گاهی به فلقه می کشید، گاهی هم کسی را یک لنگه در میان جوی آب زمستان ترق ایستاد می کرد تا ادب شود. اساساً از روزگار شمس تا دوران ما وقتی پدری کودک خود را به نزد ملای مدرسه می برد، خطاب به ملا می گفت که گوشت و پوستش از شما و جانش از من. شاید پدر من نيز همینگونه مرا برای کاکایم ملا جبار تسلیم داده بود. کاکایم ملا جبار هنوز تا اين دم كه اين جمله‌ها را مي‌نويسم، زنده است و من برایش از بارگاه پروردگار عالمیان عمر دراز آرزو می کنم !

بعداً قران را نزد ملا ابراهیم آخوند آموختم. مردي آرام بود و در همین دهکدهء جرشاه بابا زنده گی می کرد؛ اما بازیگوشی های مرا گاهی تحمل نمی توانست کرد و مرا تهدید می کرد. در پايان روز ما را قطار می ساخت و بعد ما به گونهء دسته جمعی آن سرود مذهبی را که او به ما یاد داده بود، می خواندیم و آن گاه ما را رخصت می فرمود و تمام کوچه ها پر از های هو می شد. بعداً قرآن را نزدیکی از ملا های دیگر که از دهکدة کنگورچی بود و فكر مي‌كنم كه ملا محمد نبي آخوند نام داشت، تمام کردم. این امر در زنده‌گی هر خانواده یی که فرزندش قرآن را تمام می کرد، امر مقدس و پر شکوهی بود. این مناسبت مبارك را تجلیل می‌کردند و به ملا جامه، دستار و یا هم تحفه هایی دیگری می دادند.

بعد چهار کتاب، پنج گنج؛ بوستان و گلستان و حافظ بود که می خواندم. پدرم آرزو داشت تا روزی به گفتهء خودش « بیدل شکست» را نزد یکی از ملا ها بخوانم که با دریغ چنین نشد. او می گفت که اگر بیدل شکست را بخوانی دیگر می توانی هر گونه خطی را بخوانی. هر چند پدرم سر انجام یک گزینهء قلمی از شعر های بیدل را برای من پیدا کرد؛ اما من دیگر به دنیای شعر آزاد عروضی رسیده بودم و تا بار دیگر به کلاسیک ها و قله های بلند شعر فارسی دری بر گشتم سالهای درازی سپری شده بود.

پدرم صبر ایوب وار داشت، می دیدم که بعضی از نزدیکان برایش خیانت می کنند، او می دانست که به او خیانت می کنند و حقوقش را پایمال می سازند. اما به روی خود نمی آورد. من حیران بودم که این مرد چرا چنین می کند. روزی گفتم پدر چرا این همه خاموشی ؟ در حالی که حق ترا پایمال می کنند! برایم گفت فرزندم ! من به عدالت خداوند ایمان دارم هر کس که هر بدی به من کرده است، من او را به خداوند می سپارم و از پروردگار خویش عدالت می خواهم. او همیشه خداوند را « کریم جان» می گفت. شاید این آخرین وصیت او به من بود که می گفت: فرزندم هر کس هر بدی به تو مي‌كند او را به کریم جان بسپار! این گفته‌های او تا امروز مرا تسکین داده است. من به عدالت پروردگار و روز بازپرس ایمان دارم. گاهی فکر می کنم که پدرم عیار و جوانمرد بزرگی بود. زمین ها را شخم می زد و بذر افشانی می کرد. تا می توانست در بهاران در زمین ها، کنار جویباران و کناره ءراهرو های عمومی نهال مي‌نشاند.

 آموزش های رسمی

دوره ء ابتدايي و متوسطه را در متوسطهء زادگاه خود تمام کردم، تا صنف پنجم شاگرد خوبی نبودم، ناکام نمی شدم؛ اما تعریف چندانی هم نداشتم. علاقه یی هم به درس نداشتم. بامدادان که به سوی مکتب می‌رفتم می‌دیدم که گنجشکان بر فراز بام ها و شاخه های درختان با آزادی پرواز می کنند. حسرتم می آمد که این گنجشکان چقدر آزاد و سعادتمند اند؛ دلم می خواست که یک پرنده می بودم و به هر جایی که دلم می خواست پرواز می کردم. نخستین ساعت درسی در مکتب همیشه با پرسان درس های گذشته آغاز می شد و بعد شاخه‌هاي نورس‌ ارغوان ویا بید بود که روی دستهای ما فرود می آمد و ما فریاد می زدیم. فریادها از هر صنفی بلند می شد. در صنف پنجم بودم که معلم تازه‌یی به مکتب ما آمد. از معلمان دیگر تفاوت داشت. علاقمند به ورزش بود، دریشی پاک و تمیز می پوشید، به مانند یک شهزاده می نمود، شعر های زیادی در حافظه داشت، معلم خوبی بود، ریاضی درس می داد و بر مضمون خود مسلط بود. نامش میر محمد اکبر ظافر است. من احساس خودم را نسبت به او می نویسم و او این حق را برمن دارد. یکی از روز ها او مرا خواست تا کنار تخته بروم و سوالی را حل کنم؛ عقل و دانشم به اصطلاح قد نداند تا سوال را حل کنم و سرم را از شرمساری روی سینه ام افگندم و به زمین خیره شدم. اما هر آن منتظر آن بودم که حالا قفاقی بر صورتم و یا بر پشت گردنم فرود می‌آید باري چیزی نشد.

او با صدای آرامی از همگان پرسید که این سوال را کی می فهمد! و بعد روی به من کرد و گفت:« نصرالله!

 ( آن وقت ها هنوز پرتو نادری نشده بودم) نگاه کن که همه گان می فهمند و اما تو در صنف یگانه کسی هستی که این سوال را نمی فهمی! چشمانم را از زمین بر داشتم و به صنف نگاه کردم، دیدم که همه گان دست های شان را بلند کرده اند که گویا جواب سوال را می فهمند. هر چند من به صداقت اکثر آنها در رابطه به فهمیدن آن سوال شک داشتم. برای آن که این عادت ما شاگردان بود که اگر پرسش استاد را هم که نمی دانستیم دستان خود را بلند می کردیم که گویا می دانیم. با این همه شرمساری بزرگی به من دست داده بود.

استاد میر محمد اکبر ظافر به آرامی به من گفت برو و شرم کن که همه گان می دانند و تو نمی دانی ! من رفتم و شرمسار بر چوکی خود نشستم. این یکی از تکان دهنده ترین حادثه در زنده گی آموزشی من بود. البته تکانی به سوی یک تعییر مثبت. رفتم و درس خواندم و در امتحان چهار و نیم ماهه به نمرهء پنجم و یا چهارم کامیاب شدم. خدا می داند که پیش از این در کجای ورقهء حاضری جای داشتم. در امتحان سالانه همچنان رو به سوی صدر بالا آمدم. پس از این تا پایان دورهء دانشگاه همیشه شاگرد مطرح صنف خود بودم.

در دورة متوسطه استادی داشتیم به نام سید معصوم خان، نام کنفرانس صنفی را نخستین بار از زبان او شنیدم. او آموزگار مضمون فارسی دری بود. صنف هشتم بودم. استاد معصوم خان بعضی از ساعات درسی خود را به کنفرانس صنفی اختصاص می داد. او به شاگردان وظیفه می داد تا در رابطه به موضوعی چیزی بنويسند و بعد در کنفرانس صنفی آن را بخوانند. هر بار از میان شاگردان رییسی برای پیشبرد کنفرانس صنفی انتخاب می کرد.

گاهی به من هم وظیفه داده می شد تا چیزی بنویسم. یکی دو بار استاد از من با نوع شک و تردید پرسید که چنین چیز هایی را خود ت می نویسی ! گفتم بلی ! احساس می کردم که استاد باور نمی کند. این امر اگر در یک جهت مرا شکنجه می کرد در جهت دیگر مرا نسبت به آن چیز های ابتدایی که می نوشتم باورمند می ساخت.

دورة میانه را با نمره های خوبی به پایان آوردم، بهار 1347 خورشیدی بود که ما را به کابل آوردند. کابل آمدن در آن روزگار چقدر زیبا بود، کابل مدینهء فاضلهء من بود وشاید هم مدینهء فاضلهء هر جوان بچة دهاتی دیگر. برای خانواده ها این سرفرازی بزرگی بود که فرزند و یا فرزندان آنها جهت آموزش به کابل راه می یافتند. در مشهد مرکز ولسوالی کشم پدرم دست در جیب برد و بانک نوت بزرگی را به من داد که تا آن روز چنان بانک نوتی را ندیده بودم. یک بانک نوت هزار افغاني بود. تا آن روز هیچگاهی چنین پولی را در اختیار نداشتم. با دریافت این پول احساس کردم که پدرم باورمند شده است که من دیگر یک بچهء دهاتی نیستم. یادم می آید که هیچ دکانداری در بازار مشهد، تالقان و خان آباد نتواست آن نوت را به پول میده بدل کند تا این که در کندز چنین امکانی پیدا شد. در کابل ما را بردند به دارالمعلمین اساسی. دارالمعلمین اساسی کابل محیط دیگری بود. مکتبی با استادان مجرب با آموزش های عالی، با میدان های گسترده‌یی ورزشی، کتابخانه، لابراتوارها، اتاق های آموزشی فراخ و مدرن. چایخانه و باشگاه شبانه که همه روزه تمیز می شد. ما روزانه هفت و نیم ساعت درس می خواندیم. شب های جمعه برای ما فلم های هنری و آموزشی نمایش می‌دادند. غیر از این به مناسب های گوناگون هرازگاهی کنفرانس هایي راه اندازی می شد و درامه هایی به اجرا در می آمد. شاگردان در راه اندازی و اجرای چنین رویدادهای فرهنگی نقش نخستین را دشتند. بچه های درس خوان، آگاه از مسایل سیاسی، به اصطلاح آن روزگار مظاهره چی. در همین دارالمعلمین بود که نخستین بار با مفهوم اعتصاب، مظاهره و اصطلاحات سیاسی از این دست آشنا شدم. تظاهرات پوهنتون یا دانشگاه کابل هیچگاهی رنگ نمی گرفت، تا پشتیبانی شاگردان دارالمعلمین را نمی داشت. دارالمعلمین در آن روزگار مرکز بزرگ دانش و سیاست بود.

نخستین شعر هایم را همین جا نوشتم؛ اما از شرم نمی توانستم به کسی نشان بدهم، جز به دوست عزیزم سید عبدالغیاث جرمی که او نیز چیز های به نام شعر می نوشت. در همان زمان فکر می کردم که شعر های او بهتر از شعر های من بود، اما بعداً او و شعر هایش جوانمرگ شدند. خداوند بر او ببخشایاد که انسان نازنینی بود وقربانی تجاوز ارتش شوری در کشور گرید!

در دارالمعلمین اساسی کابل، در صنف یازدهم استادی داشتیم به نام جیلانی خان که بعداً دریافتیم که او از اندراب است و سالها بعد فهمیدیم که او کوشانی تخلص می کند. کوهی از دانش ادبی بود. مردي آرام و با وقار، ما شاگردان از او چیز های زیادی آموختیم. چنان که بعد از او هر استادی که این مضمون را تدریس می کرد، درسش در نظر ما بی رنگ و بی رونق می آمد. شاگردان همه‌گان او را دوست داشتند. معلم کتابخانه نیز بود، کتابخانه تا نیمه شبان باز می بود، ما شاگردان به کتابخانه می رفتیم و استاد جیلانی خان را می دیدیم، نشسته در پشت میز و با چنان توجه کتاب می خواند که گویی فردا امتحان دشواری پیش روی دارد.مردی با روان صوفیانه، آرام که گویی مورچه یی در زیر پایش آزار نمی یافت. او نخستین کسی است که توجهء بیشتر مرا و علاقهء مرا به شعر وادبیات بر انگیخت.

این روز ها شنیدم که از همه هیاهوی زنده گی روی بر گشتانده و رفته در دهکدهء خویش در اندراب و در انزوا و تنهایی زنده گی به سر می برد! در حالی که او سزاوار آن است تا در یکی از دانشکده های ادبیات کشور دانشجویان را زبان و ادبیات فارسی دری بیاموزاند.

دورهء ليسه را در دارالمعلمين اساسی کابل به سال 1349خورشیدی به پايان آوردم. نمرات سه ساله ام بسیار خوب بود، هر چند اول نمرهء صنف خود نبودم؛ ولی فرصت آن را یافتم تا در امتحان کانکور پوهنتون یا دانشگاه اشتراک کنم. از دیوار کانکور آن سوی پریدم و از چهار صد نمره، سه صد و هفت نمره گرفته بودم، می توانستم به دانشکدهء طب درس بخوانم؛ عاشق جامهء سپید پزشکان بودم، دلم می خواست، پزشکی باشم و بیماران را درمان کنم و با آنها سخن بگویم تا آنها راز های دل شان را با من در میان بگذارند. این نخستین آرزوی بر باد رفتهء من است. می نمی توانستم به این آرزو برسم، برای آن که ناگزیر از آن بودم تا مصرف سه سالهء آموزش در دارالمعلمین را که سی هزار افغانی سنجیده شده بود به وزارت معارف بپردازم. البته چنین پولی در آن روزگار حتی در مخیلة  بسیارها نمی گنجید. پدرم توان چنین کاری را نداشت.

در دورهء میانه بود که اندک اندک در من شور و علاقه یی نسبت به شعر و کتاب پدید آمد. در همین سالها گزینه یی از شعر های پروین اعتصامی را خواندم، شعر‌های از عبدالرحمن پژواک را خواندم،  دیوان حافظ را و فکر می کنم کتاب لعل بدخشان را، یکی چند کتاب دیگر که حالا نام های شان به یادم نمی آیند. نمی دانم این کتاب ها در آن روزگار چگونه به دست من رسیده بودند. كتاب مورد علاقة پدرم حكايات پيامبران يا قصص‌الانبياء بود. گاهي شبانه‌ها در مهمان‌خانه لنگي خود را يه يك سو مي‌گذاشت و با صداي بلند مي‌خواند و من خودم را در ميان آن همه حكايات دلنشين گم مي‌كردم.

بعد که به کابل آمدم دسترسی من به کتاب بیشتر شد و اما باید بگویم که هیچگاهی در دورهء لیسه نیز مطالعهء منظمی نداشتم که این بی نظمی تا هنوز مرا رنج می دهد در دورهءآموزشگاهی بخش بیشتری پول های را که پدر در اختیارم می گذاشت و گویا جیب خرچی برایم می داد، کتاب می خریدم و در رخصتی ها ی تابستانی و زمستانی کتاب ها را می بردم به دهکدهء خود. دوستان و معلمان که به دیدار من می آمدند پیوسته یکی از پرسش های شان این بود که چه کتاب های تازه یی را با خود آورده ام  آنها كتاب‌ها را می بردند و می خواندند، گاهی بر می گشتاندند و گاهی هم نه. این یک ادعا و گزافه نیست که من با پخش این کتابها یکی از نخستین و شاید هم نخستین کس در ولسوالی خود هستم که فرهنگ مطالعه و کتاب خوانی را گسترش داده‌ام. در آن روزگاردر کشم و مناطق دیگر بدخشان به مشکل کتاب های برای مطالعه پیدا می شد و تنها انگشت شمار شخصیت‌هایي بودند که برای خود کتابخانه هایی کوچک خانواده گی داشتند.

 از کانکور که گذشتم در تابستان سال 1350خورشیدی به فاکولتهء ساینس یا علوم راه یافتم و در زمستان 1354 از رشته ء بیولوژی و کیمیای این دانشکده گواهینامهء لیسانس به دست آوردم. سالهای آموزش در دانشگاه برای من سالهای مطالعه و سرایش و ورزش بود. سالهای که اندک اندک گامهای بلند تری در جهت فراگیری ادبیات و دانش سیاسی بر می داشتم.

سال 1354 صنف چهارم بودم که نخستین جایزهء ادبی خود را به مناسبت روز مادر دریافت کردم. شعر و تصویر من در نشریه های کابل انتشار يافتند و تازه شماری از صنفی ها دریافتند که من شاعرم و من حس مي‌كردم كه در نظر آنان اهميت بيشتري يافته‌ام.

 آموزش های دیگر

در سال‌های حاکمیت طالبان من در شهر پشاور پاکستان، به نام «علی سینا» در سرویس جهانی بی بی سی در بخش فارسی کار می کردم. کار در این رادیو خود به گونهء عملی برای من چنان آموزشگاهی بود. بخشی قابل توجه کتاب «چگونه گی رسانه ها در افغانستان» نتیجه تجربه های من در زمینة ژورنالیسم رادیویی در بی بی سی است. من در این کتاب موضوعات ژورنالیزم رادیویی را از منظرگاه تجربه های رادیویی خود توضیح داده ام.

در همین جا بود که در تابستان 1378 بخش فارسی رادیوی بی بی سی مرا جهت فرا گیری دوره های آموزشی در زبان انگلیسی و ژورنالیزم رادیویی، به لندن دعوت کرد. آن‌ جا يك رشته دوره‌های آموزشي‌اي را در زبان انگلیسی و ژورنالیزم رادیویی پشت سر گذاشتم. غیر از این در این مدت زمان، فرصت آن برای من میسر شد تا با شماری از ژور نالیستان کشور های دیگر آشنا شده وبه تبادل تجارب بپردازم.

دوباره برگشتم به پشاور که خود به مفهوم برگشت به کشور بود. این درست زمانی بود که صدای شلاق طالبان ازکران تا کران کشور می پیچید، مردم در وضعیت دشوار و جگرسوزي زنده‌گی به سر می بردند و یک اندیشه در ذهن ها سایه اندخته بود که اگر می توانی از این دایرهء مصیبت خود را بیرون بکش! افغانستان در آن روزگار نام مستعار« حوزهء بدبختی» را به خود اختصاص داده بود.

در آن روزگار، کمتر کسی چنین فرصتی را از دست می داد که از توسعه یافته‌ترین کشور اروپایی به جهنم سوزان پشاور بر گردد. من بر گشتم چون هوای ماندن در لندن را نداشتم.برای آن که هیچگاهی در اندیشهء ترک سرزمین خود نبوده ام، شاید لندن آن جاذبه یی را که بتواند مرا در خود جذب کند نداشت.شاید نتوانستم که خودم را قناعت بدهم تا در لندن بمانم و به انسان درجه چندی بدل شوم.

بسیاری ها و حتی آنهایی که سنگ روشنفکری را بر سینه می کوبیدند تمام همت شان این بود تا خود را به یکی از کشور هایی غربی برسانند. شماری از این افراد چنان به اصطلاح کیسی برای خود ساختند که امروزه از یاد آوری آن سر افکنده می شوند، شماری هم آن گونه کیسی برای خود ساخته اند که امروزه به اصطلاح بلای جان شان شده است. شماری هم از تابعيت و حتی از دین و آیین خود نیز گذشتند تا سالهای باقی ماندهء عمر را در آن سرزمین های جادويي به سر برند.

در آن زمان رسیدن به غرب در میان شماری از سیاسیون، فرهنگیان و روشنفکران خود به بزرگترین آرزو و هدف زنده گی بدل شده بود. همه گان رو به مغرب می راندند. دیدیم که شماری هم در تلاش رسیدن به غرب تمام هستی خود را از دست دادند.

 آموزش در چارچوب برنامهء نویسنده گی جهانی

به سال 1384 خورشید با استفاده از یک سکالر شیپ دانشگاه آیوا ی ایالات متحده امریکا به آن کشور سفر کردم.

این سفر در چارچوب برنامهء زیر نام International Writing Program

صورت گرفت که در آن دست کم سی تن شاعر و نویسنده از بیست و چهار کشور جهان اشتراک داشتند. البته این شاعران و نویسنده گان از میان شصت تن شاعر و نویسنده که نامزد اشتراک این برنامه بودند، پس از ارزش یابی آثار شان انتخاب شدند. من ترجمهء شعر های خود به زبان انگلیسی به وسیلهء سارا مگوایر را جهت ارزشیابی به دانشگاه آیوا فرستاده بودم که پذیرفته شدم.در پیوند به این سفر بعداً اطلاعات بیشتری ارائه می گردد.

غیر از این من در شماری زیادی از دوره های آموزشی در زمینه های گوناگون مسایل و موضوعات اجتماعی - حقوق بشر، صلح پروری و دولت داری خوب اشتراک داشته ام.

نخستین تجربه ها و نخستین سروده ها

نخستین شعر من در بهار سال 1350 خورشیدی در روزنامهء بدخشان انتشاریافت. آن روز ها در کابل بودم تا امتحان کانکور دانشگاه را پشت سر بگذارم. آن شعر چیزی بود همانند یک غزل. فکر کردم بفرستمش به روزنامهء بدخشان، چنین کردم و بعد آن شعر انتشار یافته بود. پس از امتحان کانکور چون به کشم رفتم یکی از نزدیکان که معلم با سابقه و سر شناسی در منطقه بود، روزی در حضور گروهی از معلمان از من پرسید که پرتو آن شعر را خودت سروده بودی ! یک لحظه تصور کردم که حتماً شعر بلند تر از سطح و سویهء من است و جناب شان باور ندارند که آن را من سروده ام ! با سر بلندی گفتم ها! گفت کاش که آن را چند روزی در زیر بالشت یا دوشک خود می گذاشتی و بعد دوباره می خواندی و پس از آن تصمیم می گرفتی که جهت چاپ به جایی بفرستی یا نه؟ از کسی نقل قول کرد که فلان کس می گوید که: شعر های تان را چند روز در زیر دوشک بمانید و بعد بخوانید که چگونه است! معلمان همه خندیدند. من که از امتحان کانکور برگشته بودم و نوع احساس رضایت از خود داشتم احساس کردم که چیزی در من شکست. فکر کردم که همه باور های من فرو ریخت. در دنیای ذهنی من زلزلهء شدیدی پدید آمد و همه برج و باروی آن در هم شکست. خاموش شدم.تا چهار سال دیگر چیزی به نام شعر ننوشتم. هر بار که جوشی در من پدیدار می شد و مرا به سوی سرایش می کشانید، آن داستان دوشک و شعر یادم می آمد و من سرد و بی شور می شدم.

از این جا می توانم بگویم که سرایش نخستین شعرهایم بر می گردد به سالهای آموزشم در دانشگاه کابل، سرایش شعر را به گونه یی آغاز کردم که در پیوند به علوم ادبی، تیوری های ادبی و نقد ادبی کمترین چیز هایی را می دانستم. آن چه را که روزانه می آموختم با آن چه که در ذهن و روان من بال و پر می زد بسیار متفاوت بود.یکی با مجردات و مقولات و احکام سروکار داشت و دیگری با پرواز اندیشه و تخیل و عاطفه. همان قدر که کار هنری به عاطفه نیازمند است، علم از عاطفه گزیزان است. باری در یکی از گفتگو های خویش در پیوند به این مساله چنین گفته بودم:

«نخستین شعرهايم را در سال (1353 ) خورشیدی كه هنوز در صنف سوم فاكولتهء ساينس در دانشگاه کابل درس مي خواندم، سروده ام. از آن سال ها به بعد چيزهاي زيادي به نام شعر سروده ام. در بهار سال (1354 ) نخسین بار شعري از من در مجلة «پشتون ژغ » نشرية راديو افغانستان به چاپ رسيد، آن شعر آرزوها نام داشت که چنین آغاز می شد:

 همی خواهم چو شاهینی سبک سیر

به اوج کهکشان ها پر گشایم

در آن پهنای نا محدود فطرت

سرود زنده گی را سر نمایم

  در دوران آموزش در دانشگاه چيز هاي ديگري غير از شعر و ادبيات ذهنم را مي انباشت.

موضوع دلچسب وجالبي بود. براي آن كه مغزم و اندیشه ام در جايى مصروف بود، ذوق و روانم در جای ديگری همراه با صنفى‌ها همه اش يا با سمارق هاي زهر دار گفتگو داشتيم يا به سراغ آميزش تيزاب ها و القلى ها مي رفتيم و مي ديديم كه آن ها چگونه با هم مى‌درآميزند و چگونه نمك هايى را به وجود مى آورند. گاهى هم به تماشاى گلسنگها مي‌رفتیم و وقتى درمي يافتیم كه اين گل‌هاى بيچاره هستى‌شان را چه قدر محتاج الجى‌ها و فنجى‌هااند. دل من برايشان تنگ مي شد وفكر مي كردم كه هستى اين گل ها از خودشان نيست.

براى ما زيبايى گل ها مطرح نبود. گل‌ها فقط وسيله‌هاي بودند كه لازم است براى ازدياد نسل و ايجاد ميوه به كار مى آمدند....

هنوز اين خاطره را از ياد نبرده ام كه چه گونه ما گل سرخ و زيبايى را در بوتل پر از گاز كلورين غرق كرديم و ديدم كه چي سان آن گاز تمام شيرهء زنده گي آن گل زیبا را خشكاند، طراوت و زيباييش را از اوگرفت و آن گل زيبا و پر طراوت را به برگ هاي بيرنگ و پژمرده يي بدل ساخت. بدون كوچكترين خود خواهى مي خواهم بگويم كه هنوز دلم براى آن گل زيبا مي سوزد و فكر مي كنم كه ما با دست هاى خود، دخترجوان و زيبايى را در سياه چاهی فرو افگنديم و او را كشتیم.

آن جاه پنجره يى در برابر ما گشوده مي شد،پنجره يى كه ما از آن چهرهء طبيعت را مي ديديم و اندك اندك به راز هاى درونى آن پي مى برديم وگاهى هم كه از مرزهاى منجمد طبيعت غير زنده به مرز هاى طبيعت زنده مي رسيديم، دنيا، دنياى غرايز بود كه می نگريستيم. گاهى با پاهاي كاذب آميبى راه مي زديم و گاهى با نهنگى امواج توفانى اوقيانوس ها را در می نوردیدیم . انسان فقط موجودى بود فقاريه و پستاندار مجموعه يى بود از غرايز پیشرفته و متکامل، ظرفيت اجتماعى نداشت. فقر را نمي شناخت.

گاهي سلسه هاي زنجيرى و حلقه يى هايدروكاربن ها درپاى ما فرومي افتاد و به تعبیر شاعر به مانندعنكبوتی تمام، رواق انديشهء ما را فتح مي كرد. گاهي به شكار حشره ها و پرنده ها مي رفتيم. آن ها را در جعبه های شیشه یی با سنجاق ها مصلوب مي ساختيم و كلكسيون هایی درست مي كرديم و اندوخته هاي نظرى خود را بر آن ها تطبيق مي كرديم. بعد وقتى كه اين شعر فروغ فرخزاد را خواندم:

 و مغز من هنوز

 لبریز از وحشت پروانه ییست

که او را

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودم

 حسرتم آمد كه چرا اين شعر را من نسروده ام ؟ چرا که من به تجربه، حالت پروانه یی را که سنجاقي را روی پشتش فرو می برند می دانم. بارها از خود پرسيده ام كه فروغ اين تجربه را از كجا آموخته است؟ نکند که او هم به شکار پروانه ها می رفته است.

كارها همه اش از همين دست بود.كبوترى را مي كشتيم گوشتش را از استخوان‌هايش جدا مي‌كرديم و اسكليتش را در جعبه یی به گونهء یک کبوتر ایستاده درست می‌کردیم و می بردیم به استاد؛ اما من نمي دانم كه چي گونه شد که يكباره گى راهم از پشت آن همه دخمه هاي مفاهيم مجرد و از وراى آن همه شبكه هاي قوانين، مقولات و احكام به سوى شعر گشوده شد و بهتر است بگويم نمي دانم چى گونه شد كه دختر بالابلند و گيسو زرين شعر از ميان آن همه باغ ها و دشت‌های پر گل و عطرآگين صداى ملكوتيش را به گوشم سرداد و در برابر چشمانم پنجره يى را گشود. پنجره‌يى كه از آن توانستم چيز هاي را ببينم كه از پنجرهء نخستين ديده نمي توانستم. راز صداى پرنده گان را دريافتم، از راز و نياز بادها با درختان چيزهاي فهميدم و لذت بردم، آدم ها را شناختم. آدم ها را با درد هاي شان، با اميد هاي شان، با نااميدى‌هاي‌شان، با شكست و پيروزي‌های شان با عشق و نفرت شان، با كاميابى و ناكامى شان، با دروغ و صداقت شان، با غرور و زبونى شان، با ظرفيت هاي اجتماعى شان، خلاصه با تمام هست و بودشان شناختم. با آن‌ها قهر كردم و با آن‌ها آشتى كردم، با آنها همدردى كردم و با آنها رازهاى دلم را گفتم و از رازهاى آنان با آنان سخن گفتم. حالا من دو پنجرهء گشوده در برابر خويش دارم.

دو پنجره یی كه مرا با زنده گى و طبيعت پيوند مي زند.  من در كنار اين پنجره ها می نشينم و شعرهايم را مي نويسم.» بدینگونه نخستین تجربه های شعری من به گونهء جدی‌تر به همین سالهای 1353 و 1354 خورشیدی بر می گردد. به سال 1354 کار من اندکی بالا گرفت.  چنان که در همین سال که هنوز در صنف چهارم دانشکده ء ساینس درس می خواندم، نخستین جایزهء ادبی خود را ازموسسه ء عالی زنان به مناسبت روز مادر( بیست و چهارم جوزا) دریافت کردم. جایزهء من درجه دوم بود. آمدن نام من در کنار نام شاعران شناخته شده یی چون محمود فارانی، حیدری وجودی، اظهر فیضیار غزنوی بسیار دل انگیز بود.

 آن شعر این گونه آغاز می شد :

دانسته ام کنون

ای مادر عزیز

در بحر بیکرانه و پر موج زنده گی

تو ناخدای قایق بشکستهء منی

جایزه را بانوی اول کشور زینب داود همسر رییس جمهور داود خان، توزیع کرد و این امر برای یک دانشجوی جوان که تازه به شعر روی آورده بود پیروزی بزرگی به شمار می آمد. این جایزه اعتماد بزرگی به من داد تا بیشتر کار شعر را جدی بگیرم. وقتی به من خبر دادند که شعر من جایزه گرفته است و من باید تصویر و زنده گینامه خود را به موسسهء عالی نسوان جهت نشر بفرستم، حالت شگفت‌انگیزی داشتم. فکر می کردم که خونم گرمای بیشتری پیدا کرده و داغتر از گذشته در زیر پوستم به حرکت در آمده است. به هر حال این روز را هرگز نمی توانم فراموش کنم. برای من روزی بود با پیروزی بزرگ. از همین روز بود که نام من با رسانه ها و حلقات فرهنگی و ادبی کشور گره خورد.

پایان بخش نخست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

خورشید من کجایی!

سرد است خانهء من

شاید در افغانستان  کمتر جوانی را بتوان یافت که آهنگ:« خورشید من کجایی، سرد است خانه  من »، را گاهی در خلوت خویشتن خویش  زمزمه نکرده باشد.

شعر این آهنگ از شاعر آزادیخواه ایران ابوالقاسم لاهوتیست.در این ارتباط شاید این نظر از حقیقت دور نباشد که این شعردر سرزمین و زادگاه شاعر آن  شاید آن شهرت و محبوبیت  را نداشته باشد  که در افغانستان.ا آنکه خورشید من کجایی به ذات خود شعر زیباییست  ولاهوتی با پر داخت سمبولییک، با استفاده از خورشید،خانه سرد  ، یار و چیز های دیگر ،آن آرزوی برترش را فریاد زده است،ولی این امر تنها دلیل شهرت این شعر در افغانستان نیست. لاهوتی در این شعر به دنبال آن مدینهء فاضله ییست که در هوای رسیدن به حتی ناگزیر از آن شد تا از زادگاهش ایران نیز فرای شود

این شعر لاهوتی زمانی در شهرها و دهکده های افغانستان راه باز کرد که آن را آواز خوان  نامبردار کشور ساربان با زیبایی اجرا کرد، گویی صدایی جاودانه ساربان به این شعر جاودانگی بخشیده است ،  البته لاهوتی در افغانستان و بیشتر در میان جنبش روشنفکری کشور به سبب سروده های ازادیخواهانه اش شهرت گسترده یی داشت. شاعران و روشنفکران افغانستان نه تنها سروده های او را با علاقمندی میخواندند ، بلکه به شخصیت شاعر  نیز احترام داشتند.

سراینده  و آواز خوان شعر هر دو سالهاست که به جاودانه گان پیوسته اند،اما  در زیر آسمان تنگ  و غبار آلود غربت  ،دور از یار و دیار و این مصیبت کم نیست. لاهوتی در جمهوری تا جکستان شوروی سابق  چشم از جهان پوشید و ساربان در پشاور پاکستان.

از خاموشی ساربان شش سال میگذرد،آن زمزمه گر بزرگ که روزگار درازی خورشیدش را جستجو می کرد،سر انجام  خورشید روشن آواهای شرینش روز سیزدهم حمل یا فروردین ماه 1373 خورشیدی در شهر پشاور پاکستان در آن سوی تپه های خاموشی غروب کرد.

روانش شاد باد! مردی بود از تبار عیاران و آزاده گان که پیوسته از رنگ تعلق آن چنانی روزگارپیراسته بوده است.

ساربان به سال 1309خورشیدی در کوچه علی رضا خان کابل چشم به جهان گشود،او به خانواده ء شخصیت مبارز و مشروطه خواه  کشور داکتر عبدالرحمن محمودی نسبت سببی داشت.می گویند او از کودکی آواز می خواند و زمزمه های کودکانه اش پیوسته شادی بخش فضای  خانواده بوده است.

روز ها سپری می شوند و زمزمه های ساربان دیگر تنها در فضای خانواده محدود نمی ماند،حالا خانواده  های همسایه نیز می دانند که در همسایگی آنان  نو جوانی می زید که هر از گاهی طنین صدایش  فضای کوچه را لبریز از شور و نشاط زنده گی می کند.

بازیگر و کارگردان تیاتر وزیرمحمد نگهت  که نیز در آن کوچه زنده گی می کرد  به سال 1952 میلادی دست ساربان را گرفت و اورا برد به پوهنی ننداری یا تیاتر معارف.

ساربان آن جا زیر  نظر فرخ افندی یک تن از پیشکسوتان و پایه گذاران تیتاتر نوین افغانستان کارهای  هنری خود  را آغاز کرد.

به نظر محمد شریف محمودی یک تن از خویشاوندان ساربان  در آن دوران ساربان فعالیت های هنری  خود را با نام اصلی اش عبدالرحیم محمودی آغاز کرد. او هنر آواز خوانی و بازیگری در تیاتر را همزمان به پیش می برد.مدت زمان درازی از چنین تلاشهای هنری ساربان نگذشته بود که او در میان شهروندان کابل شهرتی یافت نیکو. این امر سبب شد  تا   از او تقاضا شود تا در رادیو  کابل نیز به آواز خوانی بپردازد . چنین تقاضایی  برای ساربان جوان خود پیروزی بزرگی بود.

محمد شریف محمودی میگوید که روزی در تیاتر معارف،ساربان د رمیان دو نمایشنامه شعری خواند از ملک الشعرا بهارکه این جا به گونهء مکمل آورده می شود

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس   
برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد   
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك    
فكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد    
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب   
ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد    
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين    
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد   
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه     
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد    
گر شد از جور شما خانة موري ويران    
خانة خويش محال است كه آباد كنيد    
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار    
شكرِ آزادي و آن گنج خدا داد كنيد

اجرایی این آهنگ  ولوله یی در تیاتر به وجود آورده بود .تماشاگران با هیجان کف می زدند و بر ساربان سپاس  می گفتند،اما کجاست که خبر چین نیست،خبر چینانی که در تیاتر  بودند با اضافه چند دروغ و راست دیگر ،رفتند و دروازه های مقامات را دق الباب کردند که رحیم  محمود چنین گفت و چنان کرد. در این میانه ساربان غیر از استقبال مردم دیگرچی پاداشی را می توانیست انتظار داشته باشد. چنین بود که روزی دستش را گرفتند و از تیاتر و رادیو بیرونش کردند، آری وزارت مطبوعات آن روزگار دستور به قطع تمام فعالیتهای هنری او را داده بود.

پدر  ساربان پیر محمد، شغل برنج فروشی داشت، ساربان  نیز رفت به دنبال شغل پدر و سالی چند برنج فروشی کرد تا این که رفت به خدمت زیر بیرق.

اضافه از پنج  سال می شد که میان ساربان و هنر او فاصله یی پدید آمده بود و اودرهوای  دیدار یار می سوخت ؛ ولی راههای دیدار را به روی اوبسته بودند.

باز هم پیشگامان تیاتر دست او را گرفتند و  این بار رشید جلیا چهره ماندگار دست مروت به سوی ساربان دراز میکند و ساربان بار دیگر خود را روی سن تیاتر معارف می یابد و پشت مایک رادیو.

در این دوره رحیم محمودی برای خود نام هنری ساربان را انتخاب کرد و این نام آرام آرام د رافق هنر آواز خوانی در افغانستان به ستاره یی بدل شد.روشنتر از همه همگنان.

با این حال  با ابر های سیاه حسادت چی می توان کرد،چنین ابر هایی هر از گاهی مانع  آن میشد که این ستاره بتواند بهتر و بیشتر بدرخشد.

بسیاریها بدین باور اند که پیوند  ساربان  با خانوادهء داکتر عبدالرحمن محمودی سبب شده بود تا همیشه مقامات او را از پشت شیشه های غبار آلود شک و تردید نگاه کنند.او شعر ها را با دقت و توجه خاصی انتخاب می کرد:

                      مشک سوده  می بارد ابرو بهمن کابل

                     موج سبزه میکارد کوی و برزن کابل

این یکی از زیباترین   آهنگهای ساربان است که فکرمی کنم شعر آن از شاعر غزلسرا معروف کشور ضیای قاریزاده است. این روز ها شنیدن این اهنگ قلب انسان را از اندوه فشرده می سازد . در افغانستان بیست سال است که از ابر بهمن در شهر کابل و دیگر شهر ها و دهکده ها مشک  سوده  نمی بارد، بلکه از ابر های سیاه و ضخیم جنگ  پیوسته باران آتش و ویرانی فرو ریخته است. ساربان در زیر چنین بارانی  بی هیچ راهتوشه یی در حالی که از بیماری فلج رنج میبرد به سال 1364 خورشیدی زادگاهش کابل را ترک کرد و پس از تقریبا یک دهه زنده گی در حسرت و تنگدستی در شهر پشاور چشمه سار زلال صدایش فرو  خشکید.

آن گونه که نزدیکانش می گویند در این سالها هیچ جوانمردی! دروازه خانه اش را نکوبید.او هم اکنون در گورستان اکا بابا در شهر پشاور غریبانه خفته است و دیگر از ساربان تنها نامیست وصدایی، به گفته فروغ فرخزاد: تنها صداست که میماند!

 

پرتونادری

۱۳۷۹

شهر پشاور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

  

ماه شب تار کجا رفته ای

 

روز نهم حمل یا فروردین ماه سال روان خورشیدی (1388) برابر با بیست و نهم مارچ 2009 میلادی« بازگل بدخشی» یکی از نام آوران موسیقی فلکلور کشور در دهکدهء « خنبک بالا » در ولسوالی کشم ولایت بدخشان ،چشم از جهان پوشید و به تعبیرعمر خیام با هفت هزار ساله گان سر به سر گردید. خداوند بر او ببخشایاد! که به گفتهء خودش زنده گی را به نکویی سپری  کرد، نه اربابی  کرد ، نه چاپلوسی و نه هم دعوا ودنگله...

نام اصلی  اش آدینه است؛ اما همه گان او را به نام « بازگل  بدخشی » می شناسند. بازگل نام با شکوهیست در عرصهء موسیقی عامیانه.  کارشناسان این عرصه او را در اجرای موسیقی عامیانه به استادی می شناسند و به استادی می ستایند.

اما او چنین لقبی را از هیچ مرجع رسمی  به دست نیاورده بود. در سرزمینی که  ارزش انسان را با آستین مرصع  او می سنجند، نباید انتظار داشت که به قلندرانی چون باز گل  لقب استادی داده شود. با این حال  این مردم است که نام ها را زنده نگه می دارند و باز گل بدخشی،  بی گمان سلطانی است بر قلب های انبوه بزرگ انسانهای سرزمین خود . تا این همه دل در سینه ها می کوبند او در یادها و خاطره های مردم خود و علاقمندان خود زنده است.

در روزگاری که این همه اصالت های فرهنگی فرو می پاشد و این همه بر ارزشهای هنری پشت پا می زنند ،خاموشی او نه تنها  موسیقی اصیل بدخشان ؛ بلکه تمام قلمرو گستردهء موسیقی فلکلور کشور را به ماتم نشانده و سیاه پوش ساخته است.

او یکی از تاثیر گذار ترین آواز خوانان محلی  بر موسیقی افغانستان است. چنان که نه تنها سه نسل شنونده داشته ؛ بلکه بر شماری از آواز خوانان سه نسل بعد ازخود نیز اثر گذار بوده است.

اساساً هنرمند ی که بتواند هستی هنریش را تا سه نسل  بعد از خود گسترش دهد و هواخواهانی داشته باشد، هنر مند بزرگیست. باز گل  از همین شمار است. ما هم اکنون آواز خوانانی داریم که پیش از آن که خود چشم فرو بسته باشند، هنر آنها چشم فرو بسته است. مرگ واقعی  هر هنرمند ، شاعر و نویسنده  درست آن گاه فرا می رسد که هستی هنری آنها خاموش گردد و چشم فرو بندد.

در چند دههء پسین و حتی  در همین روزهای که دستبرد به هستی هنری دیگران به یک امر روزمره و عادی بدل شده است ، شماری زیادی  از آواز خوانان نه تنها آواز خوانان فلکلور؛ بلکه آواز خوانان آماتور و مدرنیست نیز به گاپی خوانی آهنگ های  بازگل پرداخته اند ویاهم آهنگ های او را بر گرفته و با تصنیف های تازه یی اجرا کرده اند. من که تنها یک شنوندهء عادی موسیقی سرزمین خویشم ، احساس می کنم که چگونه از مایه های هنری  باز گل استفاده می  شود ، بی آن که اشاره یی  به او صورت گیرد. در کشور های دیگر این یک جرم است و هیچ کس حق ندارد تا بر آفرینش های  ادبی و هنری کسی دیگری چنگ اندازد. آنگاه که کسی را در سرایی به دزدی می گیرند ،همه گان بر او نفرین می فرستند ، او را در زندان به بند می کشند که مالی  را دزدیده است در حالی که چنین کسانی جان هنرمندی را می دزدند ؛ اما برای آنها نه بندی است و نه هم زنجیری و نه قاعده و اصولی تا جلو یک چنین غارتهایی هنری و ادبی گرفته شود.

در یکی  از ترانه های عامیانه گفته می شود که:

دزد نیستی ولی ز دزدان بتری

دزد ماله بره تو جان شیرین ببری

چنین کسانی که از پل می گذرند و بعد  پل ها را منفجر می سازند تا پل پایی از آنها بر جای نماند، درست همان دزدانی اند که جان شیرین را می برند.

باز گل خود به این امر آگاه بوده  و از چنین کاری دل ناشادی داشته است، برای آن که آنها نمی توانسته اند که آهنگ های او را به مانند خودش  بخوانند و یا آهنگ های او را درست اجرا کنند.

به گفتهء مولانای بزرگ در مثنوی معنوی :

خلق را تقلید شان بر باد داد

ای دوصد لعنت بر این تقلید باد

او در این ارتباط در گفتگو با عبدالحی  ورشان در سال 1379 خورشیدی داشته است، این گونه زبان به شکوه  بازمی کند:

« در این سالها  می شنوم که خواندنهاو طرزهای مرامی گیرند و هر رقم که دل شان  می خواهد، می خوانند،اما آن طرز هاو ساخته ها به راستی به دهن خودم زیب داشتند، با غیچک خودم،غیچک من نه در خارج بود و نه هست و نه

 د رتاجکستان و نه در جایی دیگر،غیچک من گپ می زد ،من غیچک خود را از قوطی های روغن نیکلای دوسیره که به وسیلهء رنگ سرخ زینت می یافت ،می ساختم.»

وحید قاسمی آوز خوان عزیز کشور یکی از شیفته گان آواز و هنر باز گل بدخشی است. او شاید نخستین کسی  است که پس از خاموشی بازگل بدخشی ،مقالت مفصل و کارشناسنه یی در پیوند به جایگاه هنر و شیوه های آواز خوانی  او نوشته است. این نوشته « ماه شب تار کجا می روی » نام دارد.  من آن را در سایت فردا خواندم. او در این مقاله  به تاثیر گذاری هنری استاد باز گل بدخشی  اشاره هایی دارد و این که خود نیز آهنگ هایی از او بر گرفته و اجراکرده است. او در این زمینه نوشته است:

 «در سالهای 1996تا2000 در چندین البوم خودم، آهنگ های از این هنرمند مردمی را با حفظ و رعایت جوهر موسیقایی آنها اجرا و ثبت کرده ام که مورد تایید و علاقهء شنونده گان، مخصوصاً مردمان بدخشان قرار گرفته اند.»

او در ادامه در پیوند به رعایت امانتداری هنری می نویسد:« خودم در همه جا با افتخار به این حقیقت اشاره کرده ام که این آهنگ های زیبا از بزرگمرد موسیقی بدخشان استادبازگل  بدخشی اند. برای معرفی امانتدارانه و معلومات دقیقتر مشخصات لازمه ء هریک از آهنگ ها در روپوش سی دی یا نوار نیز ارئه شده اند.»

وحید قاسمی  در همین مقاله در پیوند به مقامهای آهنگهای او گفته است که:« آهنگ های پر آوازهء استادبازگل بدخشی  که بیشتر در مقامهای " چهارگاه" و " شور" اجرا شده اند، سالهای سال هواخواهان و شیفته گانی خواهد داشت.»

با این حال او توضیحاتی در پیوند به چگونه گی مقامهای « چهارگاه» و « شور»  بیان نداشته است.این امر می تواند بسیار دلچسب باشد که علاقمندان آواز و موسیقی باز گل بدانند که « چهارگا» و « شور» چگونه مقامهای اند و در موسیقی فلکلور افغانستان چی جایگاهی دارند.دست کم من خودم خیلی علاقه دارم تا چیزی در پیوند به این مقامها بدانم.

به همینگونه وحید قاسمی طیف رنگین آهنگ های باز گل بدخشی را این گونه دسته بندی می کند:

«طیفی از آهنگهای که از استاد بازگل بدخشی در دسترس قرار دارند، نمایانگر نمونه های متفاوت زیرین اند:

-          عاشقانه ها

-          داستان سرایی ها که عمدتاً به روی حکایات و روایات کهن استوار اند

-          فلک خوانی با نشانه های قدیمی ترین سبک  موسیقی بدخشان

-          تمثیلهای اجرایی به شیوهء چند آوایی »

***

کودک بود که آواز می خواند. بامدان که رمهء گوسفندان را به سوی چراگاه در دامنه های بلند کوهستان می برد ، آواز می  خواند و ترانه های  کودکانه اش را در گوش سنگ ها و مراتع سرسبز رها می کرد. گویی هر بامداد کوچه های گلی دهکده با آن دیوار های سنگ آگین شکسته ، تپه های علف پوش،دره های خرم، چشمه ساران زلال و دریاچه های  شفاف غوغاگر در انتظار صدای او بودند. صدای او در دل دره ها  و بر فراز مراتع سرسبز می پیچید و با سرود دریاچه ها و زمزمه ء چشمه ساران چنان سرود همسرایان عشق در می آمیخت. او عاشق  ترانه و کوهستان بود .هوای کوهستان را در سینه فرو می برد وبعد با تمام شور و شیدایی پرنده گان عاشق می  خواند و آن گونه که خودش باری در گفتگویی گفته بود،بیشتر فلک می خواند به آن شیوهء که بدخشانیان می خوانند پر سوز و حزن انگیز. هر قدر که بیشتر می خواند مانند آن بود که آتشی همچنان در سینهء او زبانه می کشید.

گویی دره های سرسبز دهکده اش« خنبک بالا»، کوههای بلند و چشمه ساران پر طراوت و سینهء آبی آسمان،  نخستین شنونده گان سرود های عاشقانهء او بودند. تا رمه را در چراگاهی رها می کرد، خود پشت به زمین می خوابید و کف هر دو دست را می نهاد زیر سر  و رو سوی آسمان می خواند، گویی به خداوند خویش می نالید:

از کوتل تالقان کسی  تیر نشد

از مردن آدمین زمین سیر نشد

بیا که بریم به پیش استاد اجل

مردن کو حق است؛ ولی جوان پیر نشد

*

دم قیل چنار دو ماره پیچان دیدم

دم گردن یار عقیق و مرجان دیدم

گفتم بروم عقیق و مرجان بکنم

از بخت بدم یاره گریزان دیدم

 چون بزرگتر شد به دنبال  قُلبه راه می زد، کارش از شبانی به دهقانی کشیده بود. از بام تا شام می خواند و هر قدر که می خواند گویی سوز درونش کاهستی نمی گرفت. همان گونه که زمین سنگ آگین زادگاهش را شخم می  زد می خواند. سرود های  عاشقانه یی می خواند، گویی در سینه اش یک دریاچه سرود وترانه جاری بود. سرود هایش لحن و تغنی  حزن انگیزی داشتند ، آرام آرام در ذره ذرهء جان آدمی  راه می  زدند و تمام هستی شنونده را  لبریز از اندوه ناشناخته یی می کردند.

در آن روزگار که سینه ها این قدر غبار آگین نبودند و زبان ها این قدر دشنام آلود، فلک خوانی در بدخشان رسمی بود گسترده . شامگاهان رمه گان را سرود خوانان به دهکده می آوردند و بامدان سرود خوانان به سوی کوهستانها می راندند.

 دهقانان تا زمین را شخم می زدند، فلک می خواندند و تو طنین آن را می توانستی از هر گوشه یی بشنوی . از پشت تپه یی دور تر از دهکده، از کشتزاری در نزدیکی و از دره یی سرسبزی. گاهی  یکی فلکی می خواند و بعد آن دیگری با زمزمهء فلک دیگری گویی به پاسخ او می پرداخت.

هنگام درو که می شد،  چنین صدا هایی  از میان کشتزار ها بیشتر به گوش می آمدند. در حشر های بزرگ،« میر درو» پیشاپیش دیگران بر ساقه های گندم ها داس می اندخت و فلک می خواند و بعدی دیگران او را نبال می کردند . گاهی در میان دو گره از دروگران بی آن که تعمدی در میان باشد نوع مسابقهء فلک خوانی  به راه می افتاد.

دهقانان فلک خوان و افسانه گوی در میان زمینداران قدر دیگری داشتند. چون شب های  تابستان  و پاییزی فرا می رسیدند، دهقانان مشغول کوبیدن خرمن می شدند . با سینه های برهنه به دنبال چپر راه می زدند و تا شگفتن فلق در کرانه های آسمان فلک می خواندند . شبانه دهکده خاموش می بود و تا گوش می نهادی صدای فلک بود که از دور واز نزدیک به گوش می رسید و این صدا ها در سکوت شب طنین دیگری داشتند.من همیشه عاشق چنین صدا هایی بوده ام. چنین صدا هایی در آن روزگار کودکی پنجرهء خیالات مبهمی را در ذهن من می گشودند. این صدا ها پیوسته برای من خیال انگیز بوده اند. شبانه دهقانان در کنارهء خرمن ها آتشی می افروختند و یاهم چراغی روشن می کردند  و من کودکانه می پنداشتم که این صداها از میان آن روشنایی های کنار خرمن ها بیرون می آید و به گوش می رسد . این پنداشت کودکانه ء من بود، شاید هم تعبیر درستی بود ، چون این صدا ها از کانون سینه های سوزان دهقان بچه های عاشق بیرون می آمد.

شاید آنهاعاشق دهقانانی، بودند که می  خواستند تا پیام دل خود را بال در بال طنین فلک های شان،  به دلداده گان شان در بامهای گل آلود دهکده برسانند. شاید می خواستند دلتنگی خود را فریادبزنند و شاید های دیگر...

باز گل از کودکی با این صدا ها پرورش یافته بود.از کودکی این صداها ملکهء آواز خوانی را در او بیدار کرده بود. چون در آن روزگار نه در دهکدهء او « خنبک بالا» که حتی درتمامی کشم دیگر آواز خوانی وجود نداشت تا باز گل به دنبال او راه بزند و از او چیزی فرا گیرد.

چنان که خود گاهی می پندارم که فلک های شبانهء دهقانان ، در آن روزگا مه آلود کودکی چنان دریاچه هایی مرا با خویش برده اند رو به سوی خیالات شاعرانه ، به سوی نوشتن و سرودن که خود هستی دیگریست.

شاید بتوان آن همه شبانان و دهقانان فلک خوان دهکده ها را که پیوسته گوش های باز گل نوجوان را لبریز از تغنی می کردند،استادان او گفت. طنین فلک های دلنشین آنها دیگر خاموش شده است. شاید هنوز در این بیکرانهء آبی رو به سوی که ما نمی دانیم ، همچنان در طنین اند.

با این همه امروزه دیگر از آن صدا ها در فضای دهکده ها خبری نیست. ماشین آمده و همه را خاموش کرده است. در دشت ها شبانه چراغی نمی سوزد و دهقان بچه یی سرودی نمی خواند. گویی کسی عاشق نیست. گویی نسل دهقانان عاشق منقرض شده است و شبانان رمه های شان را به گرگان گرسنهء بیابان ها  و دره های بخیل رها کرده اند. گرگانی که شبانی می کنند؛ اما فلک خوانی نمی دانند وقوله می کشند که موی بر اندام گوسفندان راست می شود. گوسفندان سم بر زمین می کوبند؛ اما گوشی در میانه نیست. گویی سینه ها به شب های سرد و تاریک زمستانها پیوسته اند و ستارهءعشق و عاطفه یی درآسمان آنها نمی تابد. این روز ها تنها صدای ماشین است و قوله گرگان هار بیان که بر صدا های دیگر چیره شده است.

***

باز گل مرد مکتب  نخوانده یی بود، مردی بود ناخوانا و نانویسا، تقصیر او نبود در آن روزگار مکتب و مدرسه یی نه تنها در دهکده ء او؛ بلکه در دهکده های زیادی بدخشان وجود نداشت و کودکان همین گونه بزرگ می شدند بی آن که دستان شان باقلم و چشمان شان با کتاب آشنا شود؛ اما او در هنر آواز خوانی و سرایش شعر و تصنیف سازی به زبان گفتار استعداد بزرگی داشت. وحید قاسمی باور دارد که:« اکثریت قریب به تمام آهنگ های که به آواز او خوانده شده اند،از سروده ها و ساخته های خودش می باشند.»

تصنیف های او نجوای صادقانه ییست از عواطف، عشق، آرزو و زنده گی دهاتیان ساده دل سرزمینش و چنین است که آهنگ های این همه در دل و روان مردم راه باز کرده است. یار او وفادار نیست، یار او« بفادار است» و گویی این «بفاداری»عاشقانه ترین احساس و عواطف دهکده را در خود متبلور ساخته است. چنین است که آهنگ های او لبریز از اصالت است و صدایش لبریز از جادویی که خداوند برای او ارزانی فرموده است.

گویی واژگان رسمی را  در سروده ها و تصنیف های او راهی نبود. تصنیف هایش لبریز از صمیمیت است که عطر و بوی تمام عواطف انسانی را در خود می پرورانند . تصنیف های او خود زنده گیست. وقتی آهنگ های او را با چنین تصنیف هایی می شنوی می روی و زنده گی را ، عشق را و عاطفه را در چهرهء اصلی آنان تما شا می کنی. از این نقطه نظر کمتر شاعر با نام و نشانی به جایگاه او می رسد.

 

***

رفتن به خدمت زیر بیرق شاید یکی از رویداد های مهمی در زنده گی آدینه بود  او بانام و نشان آدینه به خدمت سربازی رفت و در برگشت باز گل شده بود که همه گان در هوای دیدارش بودند و تشنهء شنیدن قطره آوازش . رفتن به خدمت زیر بیرق در ولسوالی جرم او را نه تنها از انزوای دور دهکده های کشم بیرون کشید ، بلکه زمینهء آن را فراهم ساخت تا طنین صدایش در سرزمین دیگری بپیچد . چنان که دیری نگذشته بود که در ولسوالی جرم و مناطق دیگربدخشان شهرت و آوازه یی به هم زد .شهرت  وآوازه یی آمیخته با محبوبیت. شاید در سایهء همین شهرت و محبوبیت بود که در همان جا با دختری پیمان زنده گی بست و از همان جا بود که راهش به رادیو افغانستان گشوده شد.

اوبه سال 1336 خورشید به رادیو افغانستان که در آن روزگا رادیو کابلش می خواندند راه یافت .  خاطرهء نخستین دیدارش با استاد یعقوب قاسمی را که در آن روزگار مسوُولیت تنظیم بخش موسیقی رادیو کابل را بر عهده داشت،  درگفتگو یی با عبدالحی ورشان این گونه تعریف می کند:

« وقتی بار اول  به رادیو رفتم ، استاد یعقوب قاسمی را دیدم او مدیر موسیقی بود یا مسوول،مرحوم هر چه که بود،خدا بیامرزدش،مرحومی از من پرسید که:

آواز میخوانی؟

گفتم: بلی

گفت: نامت چیست؟

گفتم: باز گل

گفت:وطن کجاست؟

گفتم:بدخشان،  ولسوالی کشم.»

 ظاهراً او از شمار نخستین آواز خوانان محلی  کشور بود که به رادیو  افغانستان ،راه یافت .

او در گفتگوی خود با عبدالحی ورشان در این ارتباط گفته است:«  در یک گپ خلاصه کنم که اینجا ها کسی نبود،آن سو ازپامیرو این سو از کوتل سبزک  در تمام ترکستان غیر من دیگر کسی آواز خوان نبو د که  در رادیو  بخواند.»

 همکاری او با رادیو دیر نپاید و پس از آن که امکانات تخنیکی تثبت در رادیو افغانستان پدید آمد، او تنها چند آهنگ معدود خود را به تثبت رساند؛ اما پخش همین چند آهنگ نام او را در سرتاسر کشور پر آوازه ساخت و نام باز گل بدخشی در گوش های مردم راه یافت و در دل های آنان  جای گرفت. هر چند او نتوانست به گونهء دوامدار با رادیو همکاری کند؛ ولی در عوض به سفر های دراز هنری  در چهار گوشهء افغانستان پرداخت.

  چنان بود که  گویی عطش هنری ، علاقمندان آواز و آهنگ های او با شنیدن یکی دوآهنگ از رادیو فرو نمی نشست ؛ بلکه آنها تلاش می کردند تا با دعوت  بازگل  برای ارائهء کنسرت ها و اجرای پارچه های نمایشی که همه نقش ها را باز گل خود اجرا می کرد ، عطش هنری خود را فرو نشانند. او چنین دعوت هایی را می پذیرفت و با گروه هنری که داشت به چنین سفر هایی می رفت و برای هموطنان خویش هنر نمایی می کرد. غالباً این سفر ها به درازا می کشید.  شاید باز گال  در افغانستان از شمار نخستین آوازخوانانی باشد که آهنگ های خود را به گونه تمثیلی و چند آوایی نیز اجرا می کرد.

او سالیان اخیر زنده گی اش را در زیر چتر تاریک انزوا و خاموشی به سر برد.  در دهکدهء « خنبک بالا». کسی به سراغش نمی رود. در صدایش دیگر آن شور پیشین نیست. دیگر آوازی نمی خواند، مهر سکوت بر لب کوبیده است، شاید بهتر باشد  گفته شود که مهر سکوت بر لبش کوبیده اند، غیچک خود را شکسته و به آتش داده است. عمق این تراژیدی را چگونه می توان سنجید ، وقتی که هنرمندی آلهء موسیقی اش را، عشق و عاطفه اش را در ناگزیری روزگار می شکند و آتش می زند،  خداوند چه صبر بزرگی برایش داده بود تا این درد را و این تراژیدی جانسوز را تحمل کند.

از آن همه آوازه و شکوهی که داشت،  سکه زری در انبانی ندارد. تنگ دست است و نشسته بر گلیم عسرت. با این حال حسرتی در دل ندارد، چون هیچگاهی اهرمن  حرص و آز بر روان قلندرانهء او غلبه نداشته است.  خدا را سپاسگزار است  که زنده گی بر نکویی و خوبی گذشتانده است. به زیارت خانهء خدا رفته است و آن جا گنجی یافته است شایگان.

·                یکی چند نکتهء فرجامین:

 

·      در پاره یی گزارش های که در رابطه به زنده گی استا دبازگل بدخشی خوانده ام زاد گاه او را « چنارگنجشکان»  خوانده اند  وحتی گفته شده است که گویا « چنار گنجشکان» بخشی از ولسوالی کشم است.

« چنار گنجشکان»  بخشی از ولسوالی کشم بدخشان نیست  ؛ بلکه محلی است مربوط ولسوالی کلفگان ولایت تخار.  این محل در مرز میان ولایت تخار و بدخشان قرار دارد که ولسوالی کشم را به ولسوالی کلفگان وصل می کند.

·         به همین گونه در بعصی از گزارش های دیگر زاد گاه اورا دهکده یی خوانده اند به نام «فیض آباد » در ولایت بدخشان . در حالی که فیض آباد دهکده نه؛ بلکه مرکز ولایت بدخشان است و زادگاه استاد بازگل بدخشی نیست.

·         باز گل در گفتگو با عدالحی ورشان زادگاه خود را دهدکدهء « کتو بالا» خوانده است. با این حال زنده گی او در « خنبک بالا» که در  درهء غربی« کتو بالا »موقعیت دارد ، سپری شده  و در همان جا چشم از جهان پوشیده است. پسران او هم اکنون در همانجا زنده گی می کنند.

·         بازگل را در هنگام مرگ (107) ساله گفته اند.  در گفتگویی که دکتر لعلزاد به سال 2006 میلادی  برابر با (1385) خورشیدی با او داشته است ، او خود را (103) ساله خوانده است . در صورتی که او در سال 2006 (103) ساله بوده باشد، عمر او در هنگام مرگ  به (106) ساله  گی می رسد ؛ اما بر اساس گفتگوی عبدالحی ورشان که به سال 1379 خورشیدی از پشاور پاکستان سفری داشت به داخل کشور  و در این سفر گفتگویی داشت با بازگل بدخشی. او در این گفتگو خود را (88) ساله  و به زبان خوش ( دو کم نود) ساله خوانده است. بر این اساس او در هنگام مرگ ( 97) سال عمر داشته است.

بدون تردید این  هر دو اطلاعات را خود باز گل در اختیار گذاشته است. تصور نمی کنم که بر اساس بی سوادی کتله یی که در زاد گاه باز گل وجود داشت کسی روز تولد  او را یاد داشت کرده باشند . سالشمار عمر او ، بیشتر می تواند ارقام قیاسی باشد تا حقیقی. گاهی هم در گذشته  عمر مردمان را بر اساس نامگذاری سالها به نام حیوانات می سنجیدند. یادداشت روز تولد کودکان در گذشته تنها مربوط به خانواده های باسود می شد که البته شمار چنین خانواده هایی در آن روز گار بسیار اندک بودند. در این میان« 97» ساله گی او بیشتر پذیرفتنی به نظر می آید.

·           دهکدهء « خنبک بالا » و «کتوبالا» در گذشته مربوط به ولسوالی کشم بود ؛ اما پس از ایجاد ولسوالی «تگاب » در زمان مجاهدین این دو دهکده  به ولسوالی تگاب  تعلق دارند.

·         به همین گونه گفته شده است که بازگل در زادگاهش « چنار گنجشکان» چشم از جهان پوشید. این خود نیز اشتباه دیگریست. برای آن که او در دهکدهء آبایی اش« خنبک بالا» جهان فانی را وداع گفت است،  نه در «چنار گنجشکان»  و آن گونه که پیش از این گفته شد چنار گنجشکان زادگاه او نیست و بخشی از ولسوالی کلفگان ولایت تخار است.

 پرتونادری

سنبله 1388

کابل- قرغه

 

دلبرو دلدار بکو یک نظر

مقدمه:

در آن زمان که طالبان ،هرکجا که صدایی بود دربند کشیده بودند،عبدالحی ورشان درشهر پشاور پاکستان برای رادیو صدای امریکا کار می کرد. او هرازگاهی از روی سیم خاردارمخاطره های بزرگ خیز بر می داشت و می رفت تا دهکده های دور در کشورو به تعبیر شاعرانه یی می رفت به شکار واقعیت ها ولحظه های زنده گی مردم.

سال 1379 خورشیدی نیز چنین سفری داشت؛ اما این بار از دروازهء مرزی تورخم عبور نکرد؛ بلکه راهی را              پیش گرفت که  از دره ها ، کوتل ها و کوه های دشوار گذاری  می گذشت. او این همه را پشت سر گذاشت تا این که  رسید به شهر فیض آباد. به سبب سیاست محاصره اقتصادی طالبان شهر در گرسنه گی بود و مردمان در نگرانی و تنگدستی .

او را در این سفر  دیدار آواز خوان بلند آوازهء کشوربازگل بدخشی پیش آمد ..

بازگل در این سالهال خاموش بود و جبر روزگار او را در قفس انزوا افگنده بود. دیگر صدایی از او شنیده نمی شد.

در همین سال شماری از رادیو های که برای افغانستان نشرات داشتند و به همین گونه بعضی از نشریه های پناهنده گان افغانستان در غرب گزارشهایی را به نشر رسانده بودند که بازگل از جهان چشم پوشیده است.

ورشان در این دیدار با باز گل گفتگویی انجام داد، چون به پشاور بر گشت، گزارشهایی پیوسته یی را در پیوند به وضعیت زنده گی اجتماعی- سیاسی و مشکلات اقتصادی ،بهداشتی، فرهنکی و آموزشی مردم کشور بدخشان در رادیو صدای امریکا به نشر رساند. در این میان گزارشی هم داشت در رابطه به بازگل بدخشی و این که او در کجاست و چگونه روزگار به سر می برد.

از او خواستم تا پاره هایی از این گفتگو را در اختیار من بگذارد تا من نیز گزارشی در رابطه به چگونه گی زنده گی باز گل دربرنامهء « گزارشهای فرهنگی افغانستان» که مسوُولیت تولید و ارئهء آن را بر عهده داشتم، به نشر برسانم و چنین نیز شد. تا هنوز فکر می کنم  که آن گزارش ، یکی  از زیبا ترین گزارش های  فرهنگی  بود که تا آن زمان در رادیو بی بی سی تهیه کرده بودم .شاید تا آن زمان این مفصلترین گزارشی بود که در پیوند به هنر و زنده گی بازگل از رادیو بی بی سی پخش گردید.

بعداً گفتگوی ورشان با باز گل به گونهء مکمل از نوار پیاده شده و به مجلهء سپیده که در آنزمان مدیریت مسوُول آن را استاد محب بارش به عهده داشت سپرده شد تا دریکی از شماره های فصلنامهء سپیده که یکی از درخشان ترین و با اعتبارترین مجله های ادبی – فرهنگی پناهنده گان افغان در مطبوعات برون مرزی کشور  بود، به نشر برسد.

این گفتگو زیر نام« دلبر و دلداربکو یک نظر» در شمارهء مسلسل یازدهم سپیده بهار1380خورشیدی به نشررسید.

در این کفتگو باز گل در رابطه به گوشه های زنده گی خود اطلاعاتی را ارئه کرده است. این گفتگواگر  در یک جهت می تواند مدرک با اعتباری در رابطه به زنده گی و سر گذشت آواز خوانی او باشد در جهت دیگرمطالعه ء آن برای هواخواهان هنر بازگل خالی ازدلچسبی نیست .این این گفتگو را این با اندکی ویرایش این جا می خوانید.

پرتونادری

دلبر دلدار بکو یک نظر

گفتگو از عدالحی  ورشان

 پرسش: خوب حاجی صاحب، بگو که چند ساله هستی؟

پاسخ : در بدخشان تولد شده ام. در دهکدهء« کتوبالا» ی ولسوالی کشم. دو کم نود سال دارم؛ اما تا حال یک گولی ( تابلیت) نخورده ام. فعلا سه زن دارم، چهار پسر و پنج دختر. آن ها همه ازدواج کرده اند. بیست و پنج نواسهء دختری و پسری دارم.

پرسش : شماکه عمری به هنرآواز خوانی سرو کار داشتید،این ایام چگونه سپری شد؟

پاسخ: من در اول به دنبال مال بودم(به دنبال رمهء گوسفند ان و بزها ...)و پس از آن مشغول دهقانی و قلبه، درآن وقتها رادیوی ورادیو داری نبود.  درکوه ها به دنبال رمه ء گوسفندان می گشتم،به دره ها می رفتم و هی می خواندم و می خواند م بسیار فلک می خواندم.

از هر چیز و هر نام و هر کجایی چیز هایی می گرفتم و منظوم می ساختم،بیشتر سروده ها و خواندنهاساخته ء خودم هستند.

در این سالها  می شنوم که خواندنهاو طرزهای مرامی گیرند و هر رقم که دل شان  می خواهد، می خوانند،اما آن طرز هاو ساخته ها به راستی به دهن خودم زیب داشتند، با غیچک خودم،غیچک من نه در خارج بود و نه هست و نه د رتاجکستان و نه در جایی دیگرغیچک من گپ میزد ،من غیچک خود را از قوطی های روغن نیکلای دوسیره که به وسیلهء رنگ سرخ زینت میافت ،می ساختم.

وقتی بار نخست به رادیو رفتم ، استاد یعقوب قاسمی رادیدم او مدیر موسیقی بود یا مسوول،مرحوم هر چه که بود،خدا بیامرزدش،مرحومی از من پرسید که:

آواز میخوانی؟

گفتم: بلی

گفت: نامت چیست؟

گفتم: باز گل

گفت:وطن کجاست؟

گفتم:بدخشان ولسوالی کشم.

اما در اصل نام من باز گل نبود،نام من ((آدینه)) است،شاید شب جمعه یا روز جمعه تولد شده ام که پدرو مادرم،نامم را آدینه گذاشتند.

پرسش: راستی در آنوقتها که در این جا  می زیستی آیا آوازخوان دیگری این جا بود،که تو از او  تقلید  و پیروی کرده باشی ؟

پاسخ: در یک گپ خلاصه کنم که اینجا ها کسی نبود،آنسو ازپامیرو این سو از کوتل سبزک  در تمام ترکستان غیر من دیگر کسی آواز خوان نبو د که  در رادیوبخواند

پرسش: شمار  آهنگ های که در رادیو داری به چند می رسد؟

پاسخ: اول که به رادیو رفتم،آهنگها ثبت نمی شدند،بلکه به طور مستقیم پخش می گردیدند،بعد ها ثبت یدا شد و من به خاطر دارم روزی را که گفتند حالا اواز خود را خودت بشنو و من آواز خود را شنیدم  حیران مانده بودم.

پس از آن که  ها فیته و کست  پیدا شد  دیگر من چندان به رادیو نرفتم و پشت این قصه نگشتم،آهنگهای که من خواند ه ام این ها هستند:

از تنگی فرخار برآیم به گزستان

خوش امدی یار وفاداری می،

 ای شوخ سر زلف توره تاب که داده

 و فلک  ها ........

پرسش: کدام یک از آهنگهای خود  را بسیار دوست داری؟

پاسخ:هیچیک را ،بلکه این مردم بودند و هستند که همه آنها را می پسندیدند و می پسندند.

به خاطر دارم  روزگاری را که وقتی آواز من از رادیو پخش می شد،نو جوانان و جوانان به خاطر شنیدن آواز من  به مکتب نمی رفتند و از یادم نمی رود که خانواده هایی به رادیو عارض  شده بودند که  باز گل را نام گیر نکنید که بچه ها مکتب نمی روند.آن روز ها همه روزه سه بار آهنگ های من  پخش می شدند ، به همین خاطر دوستداران من در وقت پخش آهنگ در هر کجا یی که می بودند خود را به رادیو می رساندند و آوازم را می شنیدند ، آنگاه ، کار می ماند.

من بیشتر آهنگهایم را با تمثیل می خواندم و به تقلید صدای کودک ، زن و دخترو ....راستی دوره ء عسکری را در ولسوالی جرم بدخشان گذشتانده ام  و در همانجا و در همان دوره ازدواج کردم.

پرسش:زنده گی را چگونه سپری کردی؟چه خاطره هایی داری؟

  پاسخ: من زنده گی را بسیار خوب گذراندم ،بسار مست و شاد،اربابی نکردم،چاپلوسی نکردم،دعوا و دنگله نکردم ،تا آنکه دوره انقلاب اسلامی شد ،پس  از پیروزی مجاهدین ، با غیچک وداع کردم،استاد ربانی مرا به خانه کعبه  به حج فرستاد ،خدا خیرش بدهد !

از روزی که به آواز خوانی شروع کرده ام و مردم مرا شناخته اند که این همان باز گل بدخشیست، دیگر کسی از من کرایه موتر ، پول نان هوتل و پول صد ها چیز دیگر را  نگرفته انست ، حتی کرایه سفر طیاره را.

 این خوشترین خاطره است ،مگر نیست؟

من هر چه یافته ام از دولت سر رفیقان یافته ام، خداوند هیچکس را بی دوست و بی یار و بی رفیق نسازد.

پرسش:  راستی از فرزندانت هیچکس راه ترا  دنبال کرده است؟

پاسخ: از فرزندانم یکی هم اکنون صاحب مدرسه است و بسیار نو جوان طالب علم. دراو گرداننده گی ،مسوولیت و ادارهء  مدرسه را بر عهده دارد و درس میخواند.

دیگران می گویند که دو یا سه  تای دیگر آنهاغیچک و دمبوره(دنبوره) دارند،اما از حیا تا همین دم ،هیچگاهی د رجایی که من حضور داشته ام  دست به آله موسیقی نبرده اند.

پرسش: حاجی صاحب! در کدام منطقه بسیار استقبال می شدی؟

پاسخ: در همه جا، در کابل  می گفتند که من  پنجشیری هستم ؛ وقتی آواز مرا در سمت شمال  می شنید، از نان خوردن باز می ماندند،بدون مبالغه می گویم، برو از مردم بپرس، من چه تعریف کنم((این جمله ها با آه پر سوزی ادا می کند .))

پرسش:آیا در تلویزیون بدخشان آهنگی داری؟

پاسخ: نه، من در این جا چیزی ثبت نکرده ام ،هر چه که دارند خود پیدا کرده اند، یا از ویدیو گرفته اند ، جالب این است که خودم تا حال آهنگهایم را ندیده ام.

پرسش: وقتی هنرت این قدر طرفدار دارد ،چرا از آن توبه کردی و دیگر نمی خوانی؟

پاسخ :  با آه عمیقی می گوید، خودت میفهمی،هر کس که یک تفنگ  مارکول بر شانه داشت، در حالیکه یک پاو آرد هم که  در خانه نداشت می آمد و مرارمی گفت:

برو غیچک را بگیر و بیا  ، آن جا بود که دلم می سوخت و می سوخت و در ماه های اول انقلاب اسلامی  یا پیروزی مجاهدین ،غیجک خود را سوختاندم و به آن وداع کردم ، فقط از دست تفنگ دار بی کله و بی مغز و جاهل.

پرسش: از صحت خود بگو،صحتمندی و جانجوری ات چگونه است؟

پاسخ : بسیار خوب ،عالی،ببین!دو کم نود ساله هستم و تا حال یک گولی یا تابلیت هم نخورده ام.

(پارچه تمثیلی را اجرا می کند با تقلید صدای  دختر،مادر،کودک  شیر خوار   آواز می خواند:

                         دلبر و دلدار بکو یک نظز

                        از سر دیوار بکو یک نظر

                        پیسه ندارم که خریدت کنم

                         قیمت بازار کجا میروی 

و در پایان چند فلک با همان طرز خاص  بدخشانی:

                          ای جورهء جان بیا به ما یاری کو                   

                          مارا میبرن تو گریه و زاری کو

                         ما را میبرن جای دیگر میفروشن

                         گر زر داری بیا خریداری کو

 پایان

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

ياد نامهءغبار

نگرش تازه برزنده گي وشگرد هاي تاريخ نگاري

ميرغلام محمدغبار

 (به بهانهء سی و یکمین سال خاموشی او)

 

اگر بگويم كه خبر داغ در روز نهم جوزاي«1357» خورشيدي در كابل، خبر آزادي كتاب« افغانستان در مسير تاريخ » بود به هيچ صورت سخني گزافه يي نگفته ام.

به زبان ديگر مي شود گفت كه در مقياس تاريخ مطبوعات و چاپ كتاب در افغانستان اين يگانه حادثهء بزرگي بود كه در آن روز رخ داده است.

روز گار هياهو بود و روز گار طبل كوبيدن بر بام هاي سرخ پيروزي. روزگار تسلط رنگ سرخ بود بر رنگهاي ديگر.

با اين حال خبر آزادي كتاب افغانستان در مسير تاريخ چنان قوي و تكان دهنده بود كه فكر مي كردي همهء اين هياهو در زير چتر گستردهء اين خبر فرو رفته و خاموش شده است.

آن روز را مي شود روز غبار در كابل خواند.

آن هايي كه كتاب مي خواندند و آن هايي كه روزانه چند ساعت وقت خود را در جستجوي كتاب هاي تازه و قديمي در كنار ديواره هاي مقابل هوتل آرين در پل باغ عمومي سپري مي كردند همين كه به هم مي رسيدند از رهايي كتاب افغانستان در مسير تاريخ به يكديگر مژده مي دادند.

افغانستان در مسير تاريخ يازده سال در توقيف مانده بود و اين امر را مي توان به مفهوم توقيف تاريخ نويسي در افغانستان تلقي كرد.با دريغ افغانستان در مسير تاريخ زماني از زنداني بيرون شد كه نويسندهء بزرگوار آن مير غلام محمد غبار چيزي كم دو ماه پيش جامعهء فرهنگي افغانستان را بر گليم سياه سوگ مرگ خويش نشانده بود.

من در آن روز گار در ليسهء حبيبيه در شهر كابل آموزگار بودم با دريغ تا رفتم و سه صد افغاني جهت خريد كتاب فراهم كردم ديگر در روز سوم غرفهء فروش كتاب بسته شده بود. كتاب تمام شده بود. ظاهراً سه هزار جلد افغانستان در مسير تاريخ در همان سه روز نخستين به فروش رسيده بود.

اين امر خود در تاريخ مطبوعات افغانستان نيز رويداد يگانه ييست كه تا هنوز تكرار نشده است. بعد تر زماني كه نورالله تالقاني رييس كميتهء طبع و نشر بيهقي بود، افغانستان در مسير تاريخ در خارج كشور چاپ شد. همين كه كتاب به كابل رسيد همراه با آن شايعهء بزرگي در تمام شهر پخش شد كه در كتاب دستبرد زده شده است.

با اين حال اين شايعه نتوانست سبب آن شود تا شمار علاقه مندان كتاب را كاهش دهد. حالا ديگر كتاب افغانستان در مسير تاريخ نه تنها در كابل، بلكه در بخش بيشتر ولايات افغانستان نيز راه پيدا كرده بود.

اين نكته نيز قابل ياد آوريست كه در همان سال ها در حلقات علمي- فرهنگي افغانستان تبصره هاي در ارتباط به جلد دوم كتاب افغانستان در مسير تاريخ وجود داشت و علاقمندان چشم به راه آن بودند كه روزي جلد دوم كتاب را نيز مطالعه كنند.با اين حال زماني كه جلد دوم به سال «1999» ميلادي در ايالات متحد امريكا انتشار يافت پيش از رسيدن كتاب به پشاور اين شايعه وسيعاً در همه جا پخش گرديد كه جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ نوشتهء زنده ياد غبار نيست.

به هر حال نسخه هاي كتاب به پشاور رسيد و در همان نخستين روز ها معلوم شد كه علاقمندان جلد دوم به هيچصورت كمتر از علاقمندان جلد نخست نيستند.اين امر براي ناشران افغان در پشاور كه هميشه در كمين چنين فرصت هايي هستند رويداد بسيار بسيار خوش آيندي بود. ناشران پناهندهءافغان در پشاور به يك مفهوم طبيبان حاذقي اند.

آن گونه كه شنيده ايم شيخ الرييس ابن سيناي بلخي همين كه انگشت بر نبض بيماري مي گذاشت ديگر كافي بود تا يكايك دلايل ناخوشي بيمار را تشريح كند. ناشران در پشاور نيز نبض بازار كتاب را زير انگشت دارند و در نخستين لحظه در مي يابند كه چه كتابي به چه تعدادي به فروش مي رسد و از تجديد چاپ آن چه مقدار سود مي برند. پس از چنين محاسبه هاييست كه آن ها مي پردازند به تكثير كتاب. در چنين مواردي معمولا ناشران افغان در پشاور نشانيي از خود در كتاب بر جاي نمي گذارند.

 جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ پس از چنين محاسبه هايي در پشاور وسيعاً تكثير گرديد. با اين حال شايعه همچنان ادامه داشت. كساني كماكان دو پاي در يك موزه كرده بودند كه كتاب اثر روان شاد غبار نيست، ولي شمار ديگري كه گويا به بررسي بيطرفانهء رويداد هاي فرهنگي تظاهر مي كردند مي گفتند كه امكان دارد كتاب نوشتهء مرحوم غبار بوده باشد، ولي در كتاب دستبرد زده شده است.من در همين سالها با كساني بر خورده ام كه آنها حتا بدون آن كه جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ را خوانده باشند پيوسته ارشاد فرموده اند كه نويسندهء اين كتاب كس ديگري غير از غبار است!

اگر بگويي برادر چه برهاني داري آن گاه به موجوديت شايعه اشاره مي كنند كه كساني چنين مي گويند. اخيراً چنين به نظر مي رسد كه جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ بر چنان شايعه هايي پيروز شده است چنان كه در كتابفروشي هاي پشاور اين روز ها كمتر ميتوان به آساني جلد دوم اين كتاب را دست ياب كرد.

تا جاي كه من اطلاع دارم ظرف يك سال گذشته دور مكمل افغانستان در مسير تاريخ «جلد اول و دوم» دوبار در شهر پشاور به وسيلهء كتاب فروشي نظاميه و مركز نشراتي ميوند با فهرست اعلام، انتشار يافته است كه در هر بار تيراژ آن  ده هزار جلد بوده است. اين امر نشان مي دهد كه خواننده گان افغانستان در مسير تاريخ در ميان نسل جوان پناهندهء افغانستان در پاكستان نيز رو به افزايش است ورنه هيچ ناشري علاقه ندارد تا دهها هزار كلدار خود را به رايگان به آب اندازد.اخيراً كتاب «ياد نامهء غبار» در سه صد صفحه در شهر پشاور پاكستان به وسيلهء مركز نشراتي پرنيان به كوشش نويسنده و پژوهشگر كشور پويا فاريابي انتشار يافته است.

وقتي كه نوشته هاي آمده در كتاب را مرور كردم نهايتاً به اين نتيجه رسيدم كه ياد نامهء غبار پاسخ استواريست در برابر تمام شايعه هاي كه تا كنون در ارتباط به اين كتاب وجود داشته است. اساساً كتاب ياد نامهء غبار نتيجهء سمينار جهاني يك روزه ييست كه در فيبروري «2001»ميلادي در مدرسهء مطالعات آسيايي- افريقايي دانشگاه لندن (SOAS) جهت گراميداشت از يك صدو سومين سالروز تولد تاريخ نويس پيشگام، شخصيت مبارز و آزاد يخواه كشور مير غلام محمد غبار بر گذار شده بود.در اين سمينار نه تنها شماري از داشمندان و نويسنده گان افغانستان، بلكه شماري از دانشمندان كشور هاي غربي نيز در نوشته هاي خود به تحليل ابعاد گوناگون شخصيت فرهنگي سياسي غبار پرداخته اند.

كتاب با زنده گينامهء غبار آغاز مي شود كه آن را محمد اكبر كرگر داستان نويس كشور نوشته است. پس از آن شاعر و پژوهشگر گرانمايه لطيف ناظمي به بررسي خاطرات سياسي غبار در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ پرداخته است. لطيف ناظمي عمدتاً خاطرات سياسي غبار در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ را در سه بخش دسته بندي مي كند.

نخست چشمديد ها.

دو ديگر رواياتي از كه راويان معيني نقل مي شوند.

سه ديگر رواياتي كه سيماي راويان در آن پنهان است.

ناظمي خاطره نويسي را يكي از وسايل تاريخ نگاري مي داند. به شرط آن كه نويسنده توانايي آن را داشته باشد تا واقعيت را از تصور واقعيت تميز دهد. او در اين زمينه به بخشهايي از چشمديد هاي غبار اشاره كرده است. نخست چشمديد هاي غبار از زندان سراي موتي، زندان دهمزنگ، زندان كوتوالي و زندانهاي ارگ شاهي.

تصاويري كه غبار از وضعيت زندانيان در اين زندانها به دست مي دهد تصاويري اند وحشتناك كه موي بر اندام انسان راست مي كند.  دو ديگر چشمديد ها و خاطرات روانشاد غبار در تبعيد گاهش بالا بلوك فراه است كه لطيف ناظمي اين بخش خاطره هاي غبار را از نقطه نظر جامعه شناختي بسيار با اهميت تلقي مي كند.

نهايتاً‌ ناظمي در مقالهء خود در ارتباط به چگونه گي استفاده از خاطره، روايت و چشمديد كار غبار در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ را با شيوهء كار ابوالفضل بيهقي مقايسه كرده است. چنان كه لطيف ناظمي نمونه هاي نيز ارايه كرده است كه در آنها سيماي راويان پنهان است. مثلاً جريان كشته شدن سردار عبدالعزيز خان در آلمان به دست سيد كمال و صحنهء دراماتيك ديدار نادر شاه با حبيب الله كلكاني در خانهء گلاجان خان جنرال اعزازي جاجي.

يكي از انتقاد هاي كه در مورد جلد دوم كتاب افغانستان در مسير تاريخ پيوسته به گوش مي رسد اين است كه غبار در اين كتاب بيشتر به خاطره ها چشمديد ها و شنيده هاي خود اتكا كرده است نه بر اسناد و مدارك تاريخي كه مي توانند افزاري بهتري براي تاريخ نويسي بوده باشند. بر خلاف چنين ديد گاه هاي ناظمي در نوشتهء خود به سرچشمه هايي جلد دوم نيز اشاره كرده و آن سر چشمه ها را به سه بخش دسته بندي كرده است.

نخست كتابها.

دو ديگر مجله ها و سالالنامه ها.

سه ديگر اسناد آرشيوي.

نكتهء آخر اين كه ناظمي نهايتاً‌اين نتيجه را به دست مي دهد كه «كتاب غبار داد خواستي است از تاريخ هر چند لحن و زبانش در اين داد خواست تند، گزنده و بيباكانه است.» دكتور اسد الله شعور در ياد نامهء غبار نوشته يي دارد زير نام «مير غلام محمد غبار و حزب ملي وطن.»

او در اين نوشته دلايل و انگيزه هاي پيدايي نخستين تجربه هاي دموكراسي، چگونه گي ايجاد سازمانهاي سياسي و مطبوعات آزاد دورهء صدارت شاه محمود خان «1325-1332» را با تحليل يك رشته مسايل و رويداد هاي داخلي، منطقه يي و جهاني ريشه يابي كرده است.

او غبار را نخستين كسي مي داند كه در آن دوره انديشهء ضرورت پايه گذاري سازمانها و احزاب سياسي در كشور را مطرح مي كند. با اين حال «ويش زلميان» يا جوانان بيدار نخستين تشكل سياسي بوده است كه به سال«1326 » برابر «1947» ميلادي به فعاليت آغاز كرده است كه بنياد گذاران آن تشكل سياسي عده يي از روشنفكران كندهاري و ننگر هاري بودند.

حزب وطن به رهبري مير غلام محمد غبار دومين سازمان سياسي در اين دوره است كه كنگرهء موسس آن به تاريخ شانزدهم جدي «1329» برابر با 1950 ميلادي در كابل برگذار شده است. اسد الله شعور در مقالهء خود نوشته است اساساً پيشنهاد پايه گذاري يك چنين حزبي به سال «1328» به وسيلهء احمد علي كهزاد به حضور شاه ارايه شده بود، ولي با وجود يك سال انتظار هيچگونه پاسخي دريافت نگرديده و نهايتاً‌غبار و ياران او به پايه گذاري حزب وطن اقدام كردند.

اسد الله شعور در ارتباط به جريدهء وطن و ارگان نشراتي حزب وطن مي گويد كه اين نشريه دو نيم ماه بعد تر از پايه گذاري حزب به نشرات آغاز كرده است بنا بر آن يك چنين ديدگاهايي كه گاهي در نوشته هاي بعضي از نويسنده گان ديده مي شود كه گويا حزب وطن بر خاسته از هستهء جريدهء وطن است هيچگونه پايهء تاريخي ندارد و سخني است به دور از حقيقت و پا درهوا.در كتاب جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ آمده است كه جريدهء وطن پس از انتشار قانون مطبوعات در حمل «1330» برابر به مارچ 1951 ميلادي به صاحب امتيازي مير غلام محمد غبار به نشرات آغاز كرده است كه ابتدا مدير مسوول آن علي محمد خان خروش و بعدا مير محمد صديق فرهنگ بوده است.

حزب ديگري كه در اين دوره اساس گذاشته شده است. حزب خلق به رهبري داكتر عبدالرحمان محموديست و به همينگونه حزب ارشاد ملي به رهبري سيد اسماعيل بلخي.اسد الله شعور احزاب اين دوره را از نقطه نظر شيوهء مبارزه، زبان نشراتي و ويژه گيهاي ديگر بررسي كرده و اين نتيجه را به دست داده است كه حزب وطن نه تنها توانسته بود شماري بيشتري روشنفكران، كار شناسان و شخصيت هاي آموزش ديدهء كشور را به دور خود گرد آوري كند، بلكه در جهت ديگر اين حزب از نقطه نظر هنجار هاي حزبي ساختار تشكيلاتي چگونه گي آيين نامه و مرامنامه به مقايسهء احزاب ديگر بيشتر به مفهوم واقعي كلمه يك حزب سازمان يافته بوده است.

اين كه اسد الله شعور آيين نامه و مرامنامهء حزب وطن را ضم مقالهء خود چاپ كرده است مسلماً در نظر داشته است كه خواننده را در زمينه شناخت اين حزب بهتر كمك كند. غبار در ارتباط به مرام مبارزاتي احزاب و جريانهاي سياسي اين دوره و چگونه گي تشكل آنها در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ اطلاعات مفصلي ارايه مي كند. در همين حال كار شناسان عرصهء مطبوعات در افغانستان اظهار عقيده مي كنند كه جريدهء وطن از نظر زبان، تحليل هاي سياسي و چگونه گي انتقاد و بر خورد واقعي با مسايل، نسبت به نشريه هاي ديگر اين دوره بيشتر مورد توجه روشنفكران و شخصيتهاي آگاه كشور قرار داشته است.

كلاً‌ سياست ها و اهداف اين احزاب بيشتر بر خط مشروطه خواهي استوار بوده است، ولي از اين شمار حزب ارشاد ملي در نوروز «1322» در نظر داشته است تا با راه اندازي يك اقدام نظامي بساط دولت شاهي را بر چيند، مگر اين برنامه به سبب جاسوسي يكي از اعضاي حزب ارشاد ملي با ناكامي رو به رو گرديد.غبار نام اين جاسس را گلجان وردكي ذكر كرده است و به همينگونه از حزب ارشاد ملي به نام حزب سري اتحاد ياد كرده و در رابطه به هستهء مركزي آن و چگونه گي آن اقدام نظامي در جلد دوم بحث مبسوطي دارد.

اقدام ناكام حزب «ارشاد ملي» يا حزب «سري اتحاد» يك بار ديگر بهانه يي به دست دولت داد تا دور تازهء دستگيريهاي روشنفكران را آغاز كند. چنان كه تمام اعضاي مركزي اين حزب در همان روز اول سال «1322» دستگير شدند.به گفتهء يكي از باز مانده گان سيد اسماعيل بلخي او مدت چهار ده سال و هفت ماه و يازده روز را در سلولهاي نمناك و تاريك زندان مخوف دهمزنگ در پشت ميله ها سپري كرد و باز هم به گفتهء او سيد اسماعيل بلخي حزب ارشاد ملي را در هرات پايه گذاري كرده بود. دوستان و علاقمندان انديشه هاي بلخي مي گويند كه او پيوسته در سخنرانيهاي خود از ايجاد يك نظام جمهوري در كشوري هوا داري مي كرد.

غير از آن او در جهت تامين عدالت اجتماعي، تحكيم وحدت ملي، تماميت ارضي و زدودن هر نوع مظاهر تفرقه جويي تلاش مي كرده است. اين كه چه دلايل و انگيزه هاي سبب آن شده بود تا اين حزب به يك چنين اقدامي نظامي دست بزند به گفته اسد الله شعور قوماندان خواجه محمد نعيم كه قرار بر اين بوده تا آن اقدام نظامي را رهبري كند خاطره هاي خود در اين ارتباط را نوشته است.

اسد الله شعر گفته است كه اين خاطرات هم اكنون در نزد پوهاند سعد الدين هاشمي وجود دارد و آرزو كرده است كه روزي چاپ شود تا رازهاي ديگري در تاريخ معاصر افغانستان گشوده شود. «نگاه ديگري به اصول تاريخ نگاري و شخصيت سياسي مير غلام محمد غبار» نام نوشته بيست از دكتور رسول رحيم. دكتور رسول رحيم بر اين باور است كه غبار به تاريخ نويسي بنا بر يك ضرورت تاريخي و ضرورت حياتي مردم افغانستان روي آورده است نه از روي ذوق و قريحهء شخصي.

او مي گويد غبار اين امر را چنان يك ماموريت تاريخي پذيرفت و شصت سال عمر خود را بر سر آن كرد. غبار زماني به نوشتن نخستين اثر تاريخي خود «افغانستان و نگاهي به تاريخ آن» در «1310»خورشيدي آغاز كرد بود كه شماري از خاور شناسان بر اين باور بوده اند كه افغانها تاريخي ندارند. چنان كه غبار خود جايي از كسي چنين روايت كرده است. «ما در سطح ماه بيشتر از منطقهء كه افغانستان مي خوانيمش مي دانيم»

اين در حالي بوده است كه در داخل كشور در مدارس و دانشگاها تاريخ ابتري تدريس مي شده است. به گفتهء دكتور رسول رحيم پيش از آن كه غبار به تاريخ نگاري خود بپردازد تاريخي كه در ارتباط به كشور به دانش آموزان و دانشجويان تدريس مي شد از سدهء هيجد هم آن سو تر نمي رفت.دكتور رسول رحيم آن ضرورتهاي حياتي مردم افغانستان را كه سبب شدند تا غبار تاريخ اين سرزمين را نه از سدهء هيجدهم، بل از دورهء اوستا و پيشتر از آن جستجو كند به گونهء زيرين دسته بندي كرده است.

1-     نبود مطلق معلومات تاريخي مستقل در مورد كشوري به نام افغانستان.

2-     تاريخ نگاري افغانستان به اتكاي اسناد و مدارك كشور.

3-     تدوين «تاريخ سياسي» افغانستان .

4-     پاسخ يابي تاريخي به چالشهاي دوران پسا استعماري از طريق نظريه پردازي براي «ناسيوناليزم نوين افغانستان.» دكتور رسول رحيم هر كدام از اين ضرورتهاي حياتي را با جزييات بررسي كره و در آخرين سطح هاي مقالهء خود چنين نتيجه گيري كرده است كه «غبار در تاريخ نويسي خود تيوري ناسيوناليزم نوين افغانستان را بر مبناي قدامت سرزمين، تاريخ مشترك و حق شهر وندي بنيان گذاري مي كند.»

مقالهء ديگري كه در ياد نامهء غبار آمده است از پروفيسور رسول رهين است زير نام «انعكاس پژوهشهاي غبار در مطبوعات افغانستان»اساساً اين مقاله سه بخش دارد.

نخست بررسي شخصيت غبار در زمينهء روزنامه نگاري.

دو ديگر معرفي فشردهء آثار غبار در زمينهء تاريخ جغرافياي تاريخي، تاريخ ادبيات و موضوعات ديگر.

بخش سوم مقاله به بيان نوشته ها و تبصره هاي اختصاص دارد كه در مطبوعات برون مرزي افغانستان و نشريه هاي كشور هاي ديگر در ارتباط به آثار غبار و شخصيت سياسي- اجتماعي او باز تاب يافته است. رهنورد زرياب زير نام «نقشهاي از شقاوت شرقي» به بررسي توصيف آدمها، جاها و مكانها و لحظه ها و حالتها در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ پرداخته است.

او جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ را آميزه يي از تاريخ، خاطره، زنده گينامه، نسب شناسي، گزارش و چهره پردازي يك دورهء به خصوصي افغانستان به اضافهء يك عصيان كامو وار مي داند.زرياب بعداً‌ با ارايهء نمونه هايي از كتاب، شيوهء توصيف غبار را بيشتر مورد ارزيابي قرار داده و بر اين عقيده است كه گاهي غبار در چنين توصيف هايي در سيماي يك ئاستان پرداز شيرين سخن جلوه گر مي شود و دل خواننده را به تپش مي آورد.

پس از اين بررسي ها زرياب به يك چنين نتيجه گيريي دست مي يابد:

ميگويند وقتي تزار روسيه كتاب «خاطرات خانهء مردگان» اثر نويسندهء بزرگ سدهء نزدهم روسيه را خواند با اندوه تلخي گفت:

«خدايا پس روسيهء ماچنين جايي بوده است!»

نصير مهرين در اين كتاب مقالهء دارد زير نام «نگاهي چند به موقف سياسي غبار»

مهرين در اين مقاله بيشتر به تشريح شخصيت سياسي و موضع گيريهاي سياسي غبار در دوران صدارت محمد داود و دههء دموكراسي پرداخته است. سال«1355» خورشيدي تازه غبار پس از چهار سال از زندان مشقتبار دهمزنگ رها شده است. حالا ديگر داود خان بر مسند صدارت نشسته است.

دورهء دموكراسي نيم بند شاه محمود خان به تاريخ پيوسته است. بر زنده گي مطبوعات آزاد و سازمانهاي سياسي نقطهء انجام گذاشته شده است.

داود خان در چنين وضعيتي از غبار مي خواهد تا با حكومت او همكاري كند. غبار يك چنين پيشنهادي را نه تنها نمي پذيرد، بلكه بر آزادي مطبوعات و آزادي فعاليت احزاب ملي يك بار ديگر تاكيد مي كند و از داود خان مي خواهد تا به حزب ملي وطن و ارگان نشراتي آن اجازه فعاليت مجدد داده شود.

داود خان چنين پيشنهاد هايي را نمي پذيرد و در مقابل به غبار مي گويد كه حزب وطن و ارگان آن به وسيلهء حكومت منحل شده است و شما هم كه همكاري با حكومت را رد مي كنيد در منزل خود باشيد و غبار در حالي كه خشم داود خان را بر انگيخته است به خانه بر مي گردد.

اين در حاليست كه شماري از روشنفكران و چهره هاي شاخص سياسي دورهء شاه محمود خان با حكومت تفاهم كردند و پله پله مقام هاي بلند دولتي را يكي پي ديگرپيمودند.

به همين گونه مهرين به برسي دلايل و انگيزه هايي پرداخته است كه چرا غبار عضويت كمسيون تسويد قانون اساسي در دههء چهل را نمي پذيرد.مهرين در مقالهء خود يك بار ديگر پيشنهاد انجمن فرهنگي افغانهاي هامبورگ آلمان را تكرار كرده است كه بايد نهاد پژوهشي زير نام بنياد فرهنگي – تحقيقي غبار پايه گذاري گردد. البته اين پيشنهاد اين شرط را نيز در پي دارد كه تنها آن عده از پژوهشگران و كار مندان عرصهء فرهنگي مي توانند در اين نهاد عضويت پيدا كنند كه با مستبدان سابقهء همكاري نداشته باشند.

وقتي كه زنده گي پر از افتخار غبار آن مبارز نستوه را در نظر مي گيريم بدون ترديد اين شرط در پايه گذاري چنان بنيادي بسيار بسيار مهم و اساسي به نظر مي آيد.دكتور اكرم عثمان در مقاله يي كه زير نام «غبارقلهء بلند آزادي» آن عوامل اجتماعي- سياسي در افغانستان را بررسي كرده است كه انديشه هاي آزاديخواهانهء غبار در چار چوب آن شكل گرفته است.

داكتر اكرم عثمان اين سخن را به گونهء نتيجهء بررسي خود آورده است كه غبار تنها يك مورخ نيست، بلكه مبارز راه آزادي و دموكراسي نيز است. دكتور عثمان غبار را شخصيتي توصيف كرده است كه پيوسته تلاش مي كرد تا قدرت دستگاه حاكم را با ريسمان قانون مهار كند.

دكتور عثمان دست كم چهل سال پيش با غبار ديداري داشته است. او به خاطر مي آورد كه غبار در اين ديدار گفته بود «من كارنامهء جز جنگ با استبداد ندارم من يك ناسيوناليست هستم و ناسيو ناليست خواهم ماند.»

زماني كه به زنده گي سالهاي اخير غبار نگاه مي كنيم در مي يابيم كه او تا آخرين لحظه هاي زنده گي همچنان بر سر اين گفتهء خود ايستاده بوده است. چنان كه در دههء دموكراسي غبار نه تنها دعوت جريانهاي چپ در افغانستان را با جديت رد مي كند، بلكه به رهبران چنين جريان هايي هشدار مي دهد كه با ايديو لوژي بيگانه نميتوان اين كشور را به سعادت و رفاه اجتماعي رساند.

مقالهء آخر كتاب «نقد و معرفي كتاب افغانستان در مسير تاريخ» نام دارد اين مقاله از داكتر سرور مولايست. سرور مولايي در اين مقاله به برسي سرگذشت هر دو جلد افغانستان در مسير تاريخ پرداخته است. داكتر سرور مولايي به اين عقيده است كه تاريخ نويسي غبار در جلد دوم نيز مبتني بر تعليل و تحليل همه جانبه است و مورخ مي خواهد چهرهء مردم را در آيينهء واقعيتها نشان دهد.

اين كتاب يكي از بحث بر انگيز ترين كتاب ها در ظرف سال هاي اخير بوده است. سرور مولايي مي گويدجلد دوم افغانستان در مسير تاريخ در آينده نيز بحثهاي را بر خواهد انگيخت. او مي گويد چنان كه هم اكنون جمعي به تخطهء كار او كمر بسته اند، ولي گروه كثيري آن را چون ورق زر مي برند و با قلم تواناي او همراه مي شوند و شفقت پايان ناپذير او را در مورد مردم افغانستان در مي يابند.

به عقيدهء سرور مولايي مهمترين ويژه گي جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ ضد استبداد بودن آن است تا آن جا كه مي توان آن را ادعا نامهء ملت رشيد و آزاده ء افغانستان در مسير تاريخ ضد  استبداد بودن آن است تا آن جا كه مي توان آن را ادعا نامهء ملت رشيد و آزادهء افغانستان عليهء استبداد و مستبدان دانست.

به گفتهء مولايي او نه تنها رفتار حاكمان را موشگافانه نقد و بررسي و تحليل كرده است، بلكه افراد كسان و خاندان هاي بسياري نيز كه در تحكيم توجيه و خدمت استبداد بوده اند از تازيانهء قلم و نقد بي امان او در امان نمانده اند.

در بخش انگليسي كتاب مقاله هايي از ((Drvictor Korgun))

عضو موسسهء مطالعات شرقي مسكو از روسيه و داكتر شريف فايز دانشمند افغان در ايالات متحده امريكا انتشار يافته است.

همچنان زنده گينامه و معرفي آثار غبار و مقاله يي زير نام همانند يهايي نظامهاي نادر شاه و طالبان نيز به زبان انگليسي چاپ شده است. ياد نامهء غبار به تيراژ هزار جلد انتشار يافته است. آن هاي كه علاقه دارند تا در ارتباط به زنده گي چگونه گي تاريخ نويسي و تلاشهاي سياسي اجتماعي مورخ پيش گام مشروطه خواه نام آور و علمبردار آزادي و دموكراسي روانشاد مير  غلام محمد غبار اطلاعات تازه يي به دست آورند اين كتاب سرچشمهء فياضي مي تواند به شمار آيد.

تا جايي كه من شنيده ام در يكي دو كشور غربي ديگر نيز يك چنين گرد هم آيي هاي علمي در ارتباط به بررسي آثار و گراميداشت شاد روان مير غلام محمد غبار نيز راه اندازي شده است. اميد تا روزي نتيجهء كار آن نشست هاي علمي نيز به چاپ برسند.

 پرتو نادری

جون 2002

شهر پشاور پاكستان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

يك آيينه و چند تصوير

 نگاهی به ابعاد گوناگون شخصیت محمود طرزی

 سخن آغازين

 شايد صنف چهارم يا پنجم مكتب بودم كه با سيد جمال الدين افغان آشنا شدم. با صنفيها هر روز كه به مكتب مي رفتيم، كتابهاي ما ورق مي خورد و ما مي رسيديم به درس تازه و آن را با سرو صدا تكرار مي كرديم.

چنين بود كه روزي در مضمون قرائت فارسي رسيديم به درس سيد جمال الدين افغان.

در كتاب آن قدراطلاعات گسترده در رابطه به انديشه هاي سيد وجود نداشت، ولي بيش از اين اطلاعات محدود، تصوير سيد بود كه مرا زير تاثير آورده بود.

يادم مي آيد پيش از آن كه به اين درس برسيم، من هر باري كه كتاب قرائت فارسي را مي گشودم به آن تصوير نگاه مي كردم. البته نه از آن جهت كه چيزي از انديشه و شخصيت علمي فرهنگي سيد سرم مي شد، بل از آن جهت كه آن تصوير در نظرم چنان تجسمي عطوفت و مهرباني جلوه مي كرد و مرا به سوي خود مي كشيد.

با تصوير سيد پيوند ذهني عجيبي داشتم و تا هم اكنون هر جايي كه تصوير اين انديشه گر بزرگ را مي بينم، لحظه هايي به آن خيره مي شوم و همچنان فكر مي كنم كه سيد چه مرد مهربان و صبوري بوده است. هر چند ظرف سالهاي كه با قلم و كتاب آشنا بوده ام، در ارتباط به زنده گي و پيوند هاي جهاني سيد نوشته و آثاري خوانده ام و متوجه شده ام كه پرسشهاي در مورد شخصيت و رابطه هاي جهاني سيد مطرح بوده است. از اين مسأله كه بگذريم نمي دانم با نام و تصوير محمود طرزي چه زماني آشنا شده ام. حتماً اين آشنايي در نتيجهء مطالعهء كتاب هاي غير از كتاب هاي مكتب به من دست داده است.

تصوير محمود طرزي نيز هميشه براي من خيال بر انگيز بوده است و هميشه به آن توجه كرده ام و به مردي انديشيده ام كه يك تنه مي خواسته است يك رشته ارزشهاي علمي- فرهنگي در جامعه را پي ريزي كند. پس از آشنايي محمود طرزي چيزي كه در ميان اين دو تصوير براي من جالب بوده اين است كه همواره يكي آن ديگري را در ذهن من تداعي كرده است.

فكر مي كنم تصوير محمود طرزي در همان نخستين لحظه هاي آشنايي مرا به ياد سيد جمال الدين افغان انداخته بود و تا به امروز هر جايي كه از سيد جمال الدين نامي برده مي شود نخسيتن نام ديگري كه در ذهن من متبادر مي گردد محمود طرزيست. به همين گونه جايي كه نامي محمود طرزي را مي شنوم يا مي خوانم و يا به تصوير او نگاه مي كنم، بيدرنگ به ياد سيد جمال الدين افغان مي افتم.

امروزه بسياري از پژوهشگران بي علاقه نيستند كه اين دو دانشيمرد بزرگ را با هم مقايسه كنند، ولي نمي دانم اين پيوند ذهني در ميان اين دو تن در ذهن من در همان دوران نو جواني كه هنوز در ارتباط به چگونه گي انديشه و تلاشهاي سياسي فرهنگي آن ها اطلاعاتي نداشتم و شايد هم اطلاعات كوچكي داشم، چگونه به وجود آمده بود.

هم اكنون گاهي مي پندارم كه خداوند محمود طرزي را براي ان آفريد تا انديشه هاي و تلاشهاي اجتماعي -سياسي سيد جمال الدين را به فرجام برساند. با دريغ كه تلاش هاي محمود طرزي نيز نيمه تمام رها شد و يك بار ديگر افغانستان نتوانست از چنين نعمتي بزرگ خداوندي، آن گونه كه مي بايست استفاده كند. بر اساس پژوهشهاي كه دانشمندان در ارتباط به انديشه هاي سياسي اجتماعي و فرهنگي اين دو شخصيت گرانقدر كشور انجام داده اند مي توان گفت كه محمود طرزي به مانند سيد جمال الدين شخصيتي بوده است كثير الابعاد. هر چند سيد جمال الدين در زنده گي خويش نه به امكانات تحقق انديشهء پان اسلاميزم دست يافت و نه هم به ايجاد يك حكومت اسلامي نمونه موفق گرديد. با اين حال شماري از پژوهشگران بر اين عقيده اند كه تفكر او بعد ها سر چشمهء حركت هاي بزرگي در جهان اسلام و سرچشمهء حركتهاي استقلال طلبانه در شماري كشور هاي خاور زمين گرديد.

به باوري شماري از تاريخ نگاران امير شير علي خان با آن كه انديشه ها و تلاش هاي در جهت نوسازي زير ساخت اقتصادي - اجتماعي جامعه روي دست داشت با وجود آن بنا بر هر دليلي كه بود انديشه هاي اجتماعي سياسي سيد را بر نتافت تا اين كه سيد دلزده، تنها با ارائه پيشنهاد هاي اصلاحي خود به امير كشور را ترك كرد.

محمود طرزي هنگامي كه به سال 1905 ميلادي همراه با خانواده اش از تركيه به كابل بر گشت و به دربار امير حبيب الله راه يافت چهل سال داشت. بدين گونه او اين امكان را پيدا كرد تا پاره يي از نظريات و انديشه هاي خود را جامهء عمل بپوشاند.

تلاشهاي اجتماعي فرهنگي طرزي در دوران شاه امان الله خان تازه به ثمر نشسته بود كه پيروزي امير حبيب الله كلكاني بر چنان تلاشهايي نقطهء فرجام گذاشت.

طرزي سر انجام به مانند سيد جمال الدين افغان كشور را ترك كرد و از طريق ايران به تركيه رفت و در شهر استانبول مسكن گزين شد. تا اين كه به سال 1933 ميلادي چهره در نقاب خاك كشيد و در كنار مزار ابو ايوب انصاري در گورستان مشايخ آرام گرفت.

همان گونه كه چراغ زنده گي سيد جمال الدين نيز در همين شهر به خاموشي گراييد.

افغانستان كه روز گاري سيد جوان را به سبب انديشه هاي بزرگش نتوانسته بود تحمل كند، سر انجام به انتقال استخوان هاي او از تريكه راضي شد و مقبرهء بزرگ و بلندي برايش در ساحهء دانشگاه كابل ساخت بدينوسيله نه از انديشه هاي او، بل از استخوانهاي او تبجيل به عمل آورد. يك چنين نظرياتي وجود دارد كه اين اقدام دولت وقت افغانستان واكنشي بوده است در برابر ايران، براي آن كه در ايران چنين باوري وجود دارد كه سيد جمال الدين نه از افغانستان، بلكه از ايران است، ولي طرزي همچنان در خاك تركيه آرام خوابيده است.

مي گويند او در روز هاي اخير زنده گي به ياد يار و ديار به تلخي مي گريست و اين ترانه را با خود غمگينانه زمزمه ميكرد:‌

 در غربت اگر مرگ بگيرد بدن من

آيا كي كند قبرو كي دوزد كفن من

تابوت مرا بر سر كوهي بگذاريد

تا باد برد خاك مرا در وطن من

شايد بتوان ابعاد شخصيت سياسي فرهنگي طرزي را به گونهء زيرين خلاصه كرد.

  • طرزري انديشه گر بزرگ سياسي، مبارز و روشنفكر مشروطه خواه.
  • طرزي پايه گذار روزنامه نگاري نوين در افغانستان
  • طرزي پايه گذار جنبش ادبي مشروطيت

 طرزي و رابطهء او با جنبش مشروطيت

طرزي در كجاي جنبش مشروطيت قرار دارد؟ در ارتباط به اين پرسش پاسخهاي گوناگوني وجوددارد. شماري از پژوهشگراني كه چنين امري را عنوان كرده اند به چگونه گي نشراتي سراج الاخباراشاره مي كنند كه اين نشريه اگر نه به گونهء مستقيم، بلكه به گونهء غير مستقيم كانون پخش انديشه هاي مشروطه خواهي در كشور بوده است.

درنقطهء مقابل چنين ديد گاههايي، شمار ديگري از روشنفكران و آنهايي كه جنبش هاي روشنفكري در افغانستان را دنبال كرده اند، نقطه نظر هاي ديگري را درارتباط به پيوند محمود طرزي با جنبش مشروطيت مطرح مي كنند. از آن شمار اسماعيل اكبر بر اين باوراست كه محود طرزي با درك عميقي كه از وضعيت سياسي - اجتماعي افغانستان و منطقه داشته نخواسته است كه رسماً به عضويت جنبش مشروطيت در آيد. او مي گويد كه طرزي اساساً با هر گونه حركت تند روانهء اجتماعي -  سياسي مخالف بود و با اضافه رويهاي مشروطه خواهان نيز سر سازگاري نداشت.

البته اين امر بدين مفهوم نيست كه طرزي با حركت پيش روندهء جريانهاي سياسي مخالفت مي كند، بلكه او هنوز افغانستان را آمادهء حركتهاي سياسي - اجتماعي راديكال نمي بيند و بيشتر علاقمند به حركتهاي اصلاحي و بدون سر و صداست.

بنا بر عقيدهء اسماعيل اكبر محمود طرزي در ميان جنبش مشروطيت و شاه به گونهء يك پل پيوند ايستاده بود. او در يك جهت به شاه تلقين مي كند كه جنبش مشروطه خواهانه را بپذيرد، انديشه و ديد گاههاي آن ها را تحمل كند و در جهت ديگر به همكاران مشروطه خواه خويش نصيحت مي كند كه راه هاي اصلاحات گام به گان را پيشه كنند و از تند رويي هاي انقلابي دوري نمايند. شايد محمود طرزي چنين شيوه يي را از آن جهت انتخاب كرده است كه خود سر كوبي خونين نخستبين دسته از مشروطه خواهان را در 1909 ميلادي به وسيلهء امير حبيب الله شاهد بوده و نگراني داشته است كه مبادا يك بار ديگر چنين حادثه يي به ميان آيد.

با اين حال از همان اغاز همكاران محمود طرزي در سراج الاخبار چون عبدالهادي داوي، عبدالرحمان لودين، تاج محمد پغماني، مولوي عبدالرب، فيض محمد ناصري، مولوي عبدالرووف قند هاري و چند تن ديگر از شمار مشروطه خواهان، انديشه گران و آزادي خواهان روز گار خود اند كه به دور سراج الاخبار افغانيه گرد آمده بودند.

شايد موجوديت يك چنين شخصيت هاي روشنفكر و صاحب انديشه در سراج الاخبار افغانيه بود كه امروزه پژوهشگران اين نشريه را نه تنها يكي از سرچشمه هاي تحريك تفكر درافغانستان، بلكه در هند، ايران و اسياي ميانه نيز ميدانند. گفته مي شود سراج الاخبار در آنروز گار در ميان آزادي خواهان و احرار منطقه دست به دست مي گشته است.

با اين همه مشكل عمده يي كه در تعيين موقيت محمود طرزي در جنبش مشروطيت مي تواند وجود داشته باشد اين است كه اين جنبش هيچگاهي تشكيلات منظم سازماني نداشته است تا به ساده گي در يابيم كه گرداننده گان اصلي جنبش در چه جايگا هايي قرار داشته اند.

 طرزي و روزنامه نگاري نوين در افغانستان

 درافغانستان از محمود طرزي چه در زمينهء مطبوعات و چه در زمينهء ادبيات با حرمت فراوان ياد مي شود. شماري از پژوهشگران عرصهء مطبوعات از او به حيث پدر مطبوعات نوين كشور ياد كرده اند. اين امر گاهي در ميان نسل جوان اين توهم را به وجود آورده است كه گويا مطبوعات در افغانستان با محمود طرزي و نشريهء او سراج الاخبار افغانيه به سال 1911 ميلادي آغاز شده است. در حالي كه نخستين نشريه در افغانستان به سال 1873 ميلادي به دوران امير شير علي خان بر مي گردد و اين زمانيست كه در شهر كابل نشريهء «شمس النها» در شانزده صفحه به قطع كوچك به نشرات آغاز مي كند. در ارتباط به مدير مسوول شمس النهار ديد گاههاي گوناگوني وجود دارد شماري اعتقاد بر اين دارند كه مدير مسوول آن قاضي عبدلقادر پشاوري بوده است كه به گفتهء بعضي از پژوهشگران در ميان شهريان كابل به قادرو شهرت داشته است. مير غلام محمد غباردر افغانستان در مسير تاريخ نيز از او به لقب قادرو ياد كرده است. غير از اين دكتور اسد الله حبيب در كتاب ادبيات دري در نيمهء نخستين سدهء بيستم گفته است كه او لقب رايل ملتري نيز داشته است. از يك چنين لقب هايي چنين بر مي آيد كه او در ميان شهريان كابل محبوبيتي نداشته است. هر چند مير غلام محمد غباراز قاضي عبدالقادر به حيث مدير جريده نيز ياد كرده است، با اين حال زماني كه غبار به برسي نحوهء فعاليت هاي قاضي عبدالقادر در افغانستان مي پردازد نتيجتاً او را يكي از جاسوسان علني انگليس در افغانستان مي داند كه توانسته بود خود را تا مقام منشي نظامي و سياسي امير شير علي خان برساند.

استاد كاظم آهنگ در كتاب سير ژورناليزم در افغانستان گفته است كه او بيست و هفت شمارهء شمس النهار را كه در نزد روان شاد استاد جاويد وجود داشته برگ برگ برسي كرده است و تنها در شمارهء نوزدهم سال دوم ديده است كه مقاله يي زير نام «وعظ» از قاضي عبدالقادر به چاپ رسيده است و بس.

بررسي استاد آهنگ نشان مي دهد كه بدون يك شماره ديگر در تمام شماره هاي شمس النهار نام ميرزا عبدالعلي به حيث مهتمم نشريه ذكر شده است. نتيجه گيري آهنگ چنين است كه ميرزا عبدالعلي به صفت مهتمم مجله در حقيقت گرادانندهء مسوول سراج الاخبار بوده است. بدينگونه او را ميتوان مدير مسوول نخستين نشريه در افغانستان گفت. در همين حال عقيدهء ديگري نيز وجود دارد كه پيش از شمس النهار نشريه يي به نام كابل نيز و جود داشته است، ولي پژوهشگران عرصهء مطبوعات اين امر را كمتر مي پذيرند. باري با استاد كاظم آهنگ در ارتباط به پيشينهء مطبوعات در افغانستان گفتگويي داشتم او جداً بر اين نكته تاكيد كرد كه مطبوعات در افغانستان با شمس النهار آغاز مي شود و موجوديت نشريهء كابل در زمان شير علي خان يا پيش از آن افسانه يي بيش نيست. اين كه اين افسانه چگونه ساخته و پرداخته شده است خود پرسشي را در تاريخ مطبوعات افغانستان مطرح مي كند.

واقعيت اين است كه تا كنون هيچ نسخه يي از اين نشريه ديده نشده و حتا مدعيان موجوديت چنين نشريه  يي نتو توانسته اند تا اطلاعات مشخصي را در ارتباط به ان ارائه كنند.

از نشريهء افسانه يي كابل كه بگذريم پيش از سراج الاخبارافغانيه در افغانستان نشريهء ديگري نيز وجود داشته است و آن سراج الاخبار افغانستان است كه در 1906 ميلادي به مديريت مسوول مولوي عبدالرووف قندهاري در كابل به نشرات آغاز كرده است.

در ارتباط به سراج الاخبار افغانستان اين نظر مشترك در ميان پژوهشگران عرصهء مطبوعات وجود دارد كه پس از انتشار نخستين شماره بنا بر فشار حكومت هند بريتانوي نشرات آن تعطيل گرديد و افغانستان تا پنج سال ديگر بدون مطبوعات باقي ماند.

ولي نكتهء جالب اين است كه از يگانه شمارهء سراج الاخبار افغانستان تنها و تنها يك نسخه ديده شده است در حالي كه از نشريهء شمس النها كه 33 سال پيش از سراج الاخبار افغانستان به نشرات آغاز كرده بود بيست و هفت شماره ديده شده است. گفته مي شود غير ازين شماره هاي ديگري نيز از اين نشريه در آرشيف ملي افغانستان و موزهء بريتانيا نيز وجود دارد.

همچنان جاي دارد اين مسأله نيز در تاريخ مطبوعات افغانستان مطرح شود كه چرا پژوهشگران به مير زا عبدالعلي گردانندهء مسؤول شمس النهار اين نخستين نشريه در كشور كه دست كم چهار سال نشرات داشته است، لقب پدر مطبوعات نداده اند كه به محمود طرزي؟

گذشته از اين نمي دانم چرا پژوهشگران افغانستان كمتر علاقه گرفته اند تا در ارتباط به ابعاد گوناگون شخصيت اجتماعي -  فرهنگي ميرزا عبدالعلي تحقيقاتي را كه شايسته اش است، انجام دهند. اطلاعاتي را كه ما امروز در ارتباط به ابعاد شخصيت ميرزا عبدالعلي در اختيار داريم بسيار بسيار اندك است.

اهميت كار ميرزا عبدالعلي زماني برجسته مي شود كه او در شرايطي به گرداننده گي شمس النهار پرداخته است كه در افغانستان هيچ گونه تجربه يي در زمينهء مطبوعات وجود نداشته است. با اين حال پژوهشگران بر اين باور اند كه شمس النهار از نقطه نظر نحوهء استفاده از انواع گوناگون ژانر هاي مطبوعاتي نشريهء قابل توجهي است. به هيچ صورت بي مورد نخواهد بود، بگوييم كه نشريه هاي سراج الاخبار افغانستان و سراج الاخبار افغانيه كار خود را بر زمينه هاي تجربه هاي شمس النهار آغاز كرده اند.

اين كه چرا محمود طرزي در نوشته هاي پژوهشگران لقب پدر مطبوعات كشور را يافته است، من به پاسخ هاي گوناگوني بر خورده ام.

استاد كاظم آهنگ خود يكي از كساني است كه چنين مقامي را به محمود طرزي قايل است. او نه تنها از طرزي به حيث پدر مطبوعات كشور ياد مي كند، بلكه طرزي را علامهء بزرگي مي داند كه تا هم اكنون مطبوعات كشور نظير او را نديده است.

آهنگ عقيده دارد كه طرزي مطبوعاتي را در افغانستان پايه گذاري كرده است كه مطبوعات مستدام بوده است. افزون بر اين او نخستين كسي بوده است كه جامعهءفرهنگي افغانستان را با ژانر هاي گوناگون مطبوعاتي آشنا نموده و شگر هاي نوين روز نامه نگاري در كشور را پياده كرده است.

غيراز اين طرزي در روزنامه نگاري خود شخصيت تاثير گذاري بوده است چنان كه در يك جهت سراج الاخبار افغانيه را به كانون پرورش روزنامه نگاري بدل كرده بود، بل در جهت ديگر بيشتر نشريه هاي دورهء شاه امان الله خان و حتي نشريه هاي پس از آن دوره در چهره و شيوهء ارائهء اطلاعات متأثراز شگرد هاي مطبوعاتيي بوده است كه نخستين بار به وسيلهء محمود طرزي در افغانستان پياده شده است.

به همين گونه آنهايي كه در زمينهء چگونه گي استفاده از زبان در شمس النهار و سراج الاخبارافغانيه تحقيقاتي انجام داده و يا اين دو نشريه را از اين نقطه نظر به گونهء انتقادي خوانده اند، طرزي را پايه گذار نوع نثر ژورناليستي در كشور نيز مي دانند.

در همين حال شماري از روشنفكران افغانستان اهميت روز نامه نگاري طرزي را در آن مي بينند كه او پيش از آن كه يك روز نامه نگار باشد، يك متفكر مصلح سياسي بزرگ است.

اسماعيل اكبر عقيده دارد كه از اين نقطه نظر طرزي نه تنها در تاريخ افغانستان، بلكه پس از سيد جمال الدين افغان در تاريخ منطقه نيز از شمار انديشه گران بزرگ به حساب مي آيد.

چنان كه پايه هاي فكري محمود طرزي بر بنياد استقلال، آزادي، همبسته گي ملي، وطندوستي، همبسته گي جهان اسلام و احترام به مقام انسان استوار است.

طرزي كوشش كرده است تا از هر امكاني و از جمله مطبوعات در جهت تحقق چنين انديشه هايي استفاده كند.

مخاطب او در ارائهء انديشه هايش نه تنها روشنفكران و قشر آموزش ديدهء كشوراست، بلكه مي خواهد تا خانوادهء شاهي و حتي خود شاه را نيز در زير چتر تربيت فكري خود قرار دهد. بر بنياد چنين مسايلي اسماعي اكبر باور دارد كه طرزي نه تنها پدر مطبوعات، بلكه پدرتفكر سياسي در كشور نيز است.

 طرزي و شعر معاصر افغانستان

 محمود طرزي در مورد شعر بر خوردي داشته است كه مي توان آن را نوع بر خوردي پر گماتيستي گفت. عنصر مفيديت اجتماعي در شعر براي او اهميت بيشتري داشته است تا عناصر زيبايي شناختي. او علاقه داشته است تا شعر به گونهء صريح و عريان آن گونه سروده شود تا شنونده و خواننده بدون تأمل به اهداف و انديشه هاي شاعر دست يابد. او از شعر ارادهء آن را داشته است كه اين نوع ادبي بتواند به ترقي اجتماعي و بهبود زنده گي اجتماعي ياري برساند. از اين نقطه نظر او به مضمون شعر توجهء بيشتري داشته است تا به فرم آن. طرزي عمدتاً شاعر مضمون است. او كوشيده است تا خواننده از طريق شعر با دست آوردهاي تازهء علوم و تكنولوژي و تحولات اجتماعي آشنا گردد. چنين است كه اهميت دانش وسواد، و طندوستي، اتحاد جهان اسلام، همبسته گي ملي، همبسته گي كشور هاي خاور زمين و به همينگونه توصيف دست آوردهاي تكنولوژي مانند ماشين، ريل، تلگراف، هواپيما، ذغال سنگ و ديگر پديده هايي از اين دست موضوعات شعر او را مي سازند او زماني كه مي گويد:

 وقت شعر و شاعري بگذشت و رفت

وقت سحرو ساحري بگذشت و رفت

وقت اقدام است و سعی و جد و جهد

غفلت و تن پروری بگذشت و رفت

عصر عصر موتر و ریل است و برق

گامهای اشتری بگذشت و رفت

کیمیا از جمله اشیا زر کند

وقت اکسیر آوری بگذشت و رفت

تلگراف آرد خبر از شرق و غرب

قاصد و نامه بری بگذشت و رفت

سیم آهن درسخن آمد چو برق

تیلفون بشنو، کری بگذشت و رفت

شد هوا جولانگا ه آدمی

رشک بی بال و پری بگذشت و رفت

گفت محمود این سخن  را و برفت

سعی کن تنبل گری بگذشت و رفت

 در حقيت به همان تصوير پردازيهاي دوراز ذهن شيوهء هند، بيان مفاهيم انتزاعي و تشخص بخشيدن به چنين مفاهيمي در شعر اشاره مي كند كه از نظر او دوران يك چنين شگرد هايي در شعر به پايان رسيده است. همان گونه كه با درخشش مشعل علم و سپيده دم زنده گي مدني دوران تاريخ سحر و جادو تمام مي شود.

او يك چنين شگرد هاي شاعري را سحر مي داند و شاعر آن را ساحر، نه آن شگرد هاي شاعري خود و ياران خود را. اگر طرزي شيوهء شاعري خود را هم سحر مي دانست در آن صورت جهت بيان اين همه انديشه ها و انتقاد هاي اجتماعي به شعر نمي پرداخت.

شايد پرسشي به ميان آيد كه محمود طرزي چرا خواسته است در بارهء چنين موضوعاتي مثلاً در بارهء ذغال سنگ شعر بگويد، در حالي كه مي شد مزيت دست آورد هاي علم و تكنولوژي را به گونهء گسترده تري با زبان نثر بيان كند. شايددليل اين امر در اين است كه طرزي متوجه تاثير كلام موزون در جامعهء افغانستان بوده است.

نكتهء ديگري كه درمورد محمود طرزي بايد گفت اين است كه او يك انديشه پرداز محض نيست، بلكه چه درزمينهءاجتماعي و چه در زمينه هاي فرهنگي - ادبي، زماني كه انديشه يي را مطرح مي كند در گام بعدي در تلاش آن مي شود تا آن انديشه ها را در عمل پياده كند و چه بسي كه خود دراين زمينه پيشگام مي شود.

چنان كه درارتباط به تحولي كه طرزي در زمينهء شعر در نظر داشت، منتظر واكنشي شاعران و جامعهء ادبي آن روز گار افغانستان باقي نماند، بلكه با شور و هيجان به سرايش شعر در چارچوب انديشه هاي پيشنهادي خود پرداخت.

با اين همه تحقق پيشنهاد هاي طرزي نياز به يك حركت جمعي داشت. از اين رو او نياز اجتماعي سرايش اين گونه شعر را با شماري از پيش گامان شعر آن روز گار در ميان گذاشت و از آن ها خواست تا شعر شان را از مضامين كهنه بپيرايند و نگذارند كه شعر و نيروي سخنوري آن ها در دام گيسوان دلبران بلند قامت و چشم بادامي كماكان گير بماند. يا نهايتاً ميداني باشد براي عشقهاي عرفاني و مضمون سازي هايي به شيوه مغلق هندي.

به قول شاعر و ادبيات شناس كشور واصف باختري شماري از شاعران همروز گار طرزي به پيشنهاد هاي او پاسخ مثبت دادند چنان كه ملك الشعرا قاري عبدالله، استاد عبدالعلي مستغني، عبدالهادي داوي،عبدالرحمان لودين و چند تن ديگر به ميزان هاي متفاوتي پيشنهاد هاي طرزي را در شعر هاي خود پياده كردند.

طرزي كه دراين عرصه چند گام پيش ازديگران به جلو بود، سرايش به اين شوه را با جديد و مسووليت بيشتري پي گرفت و نمونه هاي را در سراج الاخبار انتشار داد. او بعداً گزينه يي از چنين شعر هاي را زير نام محمودنامه يا «ادب در فن» كه به گفتهء دكتور اسد الله حبيب در حقيقت «فن در ادب» بود به چاپ رساند.

به گونهء نتيجه گيري مي توان گفت تحولي را كه طرزي در زمينهء شعر پديد آورد با مشكلات و موانع زيادي رو به رو بود كه گاهي اين تحول نتوانسته است در برابر چنان مشكلاتي غلبه نمايد.

نخست اين كه كم بها دادن به جنبه هاي زيبايي شناختي، توجه بيش از حد به مضمون، سبب شد تا شعر طرزي و شماري از همسنگران ادبي او در حد كلام موزون و مقفاتنزل كند.

اگر چنين شعري با جنبه هاي روشنگرانه اش توانسته بود خواننده را با پديده ها و دست آورد هاي تازهء علم و تكنولوژي آشنا كند، ولي در جهت ديگر نميتوانست نياز عاطفي خواننده را بر آورده نمايد. بدون شك آن شمار خواننده گاني كه از مطالعهء شعر هدف هاي زيبايي شناختي و ارضاي نياز هاي رواني را جستجو مي كردند، نميتوانستند با شعر اين شاعران رابطهء ذهني و رواني داشته باشند.

شايد موجوديت چنين امري بوده است كه شيوهء طرزي در ميان شاعران بعدي علاقمندان چنداني نيافت و اين شيوه به تداوم منطقي خود نرسيد.

دو ديگر اين كه تحول ادبي طرزي در زمينهء شعر معاصر افغانستان نهايتاً تحولي بود در مضمون و اين تحول مضمون نتوانست فرم مناسب خود را پيدا كند. ظاهراً طرزي متوجهء چنين امري بوده و تلاشهاي نيز داشته است، ولي تلاشهاي او دراين زمينه بسيار بسيار اندك است.

دكتور اسد الله حبيب در كتاب ادبيات دري در نيمهءنخستين سدهء بيستم زير عنوان «محمود طرزي در پي نوسازي شعر» به بررسي اين بخش از كار هاي طرزي پرداخته است. علاقمندان مي توانند به اين بخش كتاب اسد الله حبيب مراجعه كنند.

در فشرده ترين زبان طرزي از نظر فرم يك شاعر محافظه كاراست. شعر هاي او از نظر تكنيك، تصوير پردازي، تركيب واژگاني و صور خيال و جنبه هاي عاطفي از اهميتي چنداني بر خوردار نيستند.

شايد باز تاب مضمون تازه در چنان فرم هاي كهن و آن هم بدون پرداخت هاي تصويري خود نوع تناقض در تحول شعري كه او به راه انداخته بود به حساب آيد. چنان كه اين تناقض نهايتاً سبب شد تا طرزي و همفكران ادبي اش نتوانند به مفهوم دقيق كلمه جريان نوي در شعر معاصرافغانستان پديد آورند.

اين نكته باشد به جاي خود كه تنها با به كار گيري اصطلاحات عرصهء علم، تكنولوژي، سياست و اجتماع نميتوان به كار نوسازي شعر پرداخت.

سه ديگراينكه پيشنهاد هاي طرزي بيشتر در مقابله با آن شاعران نظيره گوي قرار مي گرفت كه علاقه داشتند تا به تقليد ازاستادان مكتب هند و خاصتاً بيدل شعر بسرايند. چنين شاعراني بيشتر به بيان  مضامين و انديشه هايي مي پرداختنتد كه در شعر شاعران مكتب هند وجود داشت. مشخصاً جريان بيدل گرايي آن روز گار كه با حلقهء ادبي بيدل خواني سردار نصر الله خان نايب السلطنه بيشتر تقويت مي گرديد، مانع بزرگي را در جهت رشد شيوهء طرزي به وجود آورده بود.

 با اين همه به نظر من بزرگترين اهميت كار طرزي در زمينهء شعر اين است كه براي نخستين بار مضمون پردازي به شيوه قدما و خاصتاً به شيوهء بيدل را مورد سوال قرار داد.

اين نكته كه تحول مضمون در شعر محمود طرزي و همفكران مشروطه خواهش بعداً در دههء بيست و سي خورشيدي كه نو جوي جدي تري در شعر افغانستان پديد مي آيد و سر انجام فرم خود را در شعر نيمايي پيدامي كند، به چه اندازه اثر گذار بوده است، موضوعيست كه بايد به گونهء جدا گانه به آن پرداخته شود.

به هر صورت شماري از پژوهشگران عرصهء ادبيات در افغانستان شعر دورهء مشروطيت را به گونهء مدخل شعر سياسي در كشور مي دانند.

نكتهء آخر اين كه سقوط شاه امان الله خان و رويكار آمدن امير حبيب الله كلكاني و بعداً نادر شاه نه تنها بر بسياري از تحولات اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي دوران شاه امان الله نقطهء فرجام گذاشت، بلكه تحولاتي را كه طرزي و يارانش به وجود آورده بودند نيز خاموش كرد.

پس از آن نه تنها تنور نظيره گويي گرم مي شود، بلكه يك بارديگر شاعران مداح ميدان گسترده يي مي يابند و باز قصيده پشت قصيده است كه در وصف شاه سروده مي شود و اما شاه نه تنها مشت مرواريد، بلكه مشت نخودي هم در دهان شاعران نمي كند.

بدينگونه شعر افغانستان در اين دوره از آن مضامين والاي انساني و روشنگرانه يي كه در دوران شاه امان الله خان و پيش از آن داشته است تهي مي گردد.

 محمود طرزي و داشتان نويسي افغانستان

طرزي را از شمار نخستين كساني مي دانند كه متوجهءاهميت داستان نويسي در شكور شده است. به گفتهء استاد واصف باختري او در زمينهءاهميت داستان نويسي و شگرد هاي آن در چارچوب دريافتهاي كه از داستان نويسي داشته است مقالهء مبسوطي در سراج الاخبار به نشر سپرده است.

همچنان اين نظر نيز وجود دارد كه او خود به نوشتن داستان نيز پرداخته است ولي از چاپ داستانهاي طرزي چه در زمان زنده گيش و چه پس از آن خبري در ميان نيست.

تلاشهاي طرزي در زمينه و گسترش داستان نويسي درافغانستان مشخصاً به ترجمه هاي او بر مي گردد چنان كه او آثار زيرين را از نويسندهء فرانسه ژول ورن به فارسي دري ترجمه كرده و در كابل انتشار داده است.

  • جزيرهء پنهان
  • سياحت در زير بحر و سياحت در جو هوا
  • سياحت به دور ادوار زمين در هشتاد روز

 طرزي همچنان دراين زمينه نيز شماري از نويسنده گان را بر انگيخت تا به نوشتن و ترجمهء داستان بپردازند. هاشم شايق افندي كه به سال 1333 خورشيدي چشم از جهان فروبسته است از شمار نخستين نويسنده گانيست كه با طرزي در اين زمينه همنوايي نشان داده است. او نه تنها به ترجمهء داستانهاي از منابع تركي اقدام كرد، بلكه خود نيز به داستان نويسي پرداخت.

به قول واصف باختري شاعر و ادبيات شناس كشورترجمه هاي داستاني محمود  طرزي رشته انتقاد هايي را در پي داشته است. مثلاً حيد ژوبل ادبيات شناس كشور، احمد آرام دانشمندان ايراني و ناصر جان معصومي دانشمند تاجيك انتقاد هايي را مطرح كرده اند كه طرزي در ترجمه هايش بيشتر به سليقه هاي ادبي خود اتكاكرده و ترجمهءبخشهايي از آثار ژول ورن راازنظردور داشته است. بااين حال طرفداران محمود طرزي مي گويند كه او در ترجمه هاي خود از شيوهء ترجمهء آزاد استفاده كرده و‌آن بخشهاي آثار مورد ترجمه را كه با وضعيت اجتماعي فرهنگي افغانستان هم آهنگ نمي ديده و يا دست كم آن را غير ضروري ميدانسته ترجمه نكرده است.

 محمود طرزي و طنز نويسي در افغانستان

 مسألهء ديگري را كه مي توان باقوت در كار هاي ادبي محمود طرزي مطرح كرد كاربرد قابل توجه طنز است كه او در نوشته هاي خود از آن به پيمانهء زيادي استفاده مي كند. طرزي در يك جهت در نظم ونثر خود به نوع روشنگري اجتماعي -  فرهنگي كي مي پردازد، در جهت ديگراو در انتقاد هاي سياسي اجتماعي اش از جامعه و نظام حتي از شاه، بيشتر از بان طنز كار مي گيرد.

از همين جهت شماري از پژوهشگران او را پايه گذار طنز نويسي در كشور نيز مي دانند، ولي شمار ديگري از دانشمندان  عرصهء ادبيات بر اين باور اند كه طرزي به مفهوم و تعريف امروزين آن به نوشتن طنز نپرداخته است. به هر صورت مي توان گفت كه نوشته هاي طنز آميز طرزي و ديگر علمبردوشان ادبيات مشروطيت بعداً در پايه گيري طنز نويسي در افغانستان بسيار موثر بوده است.

طرزي تقريبا در تمام ژانر هاي ژورناليستي و ادبي از زبان طنز كار گرفته است و حتي ديده شده است كه او گاهي خبر هاي داخلي و خارجي در سراج الاخبار را با نوع زباني آميخته با طنز ارائه كرده است.

استاد واصف باختري مي گويد كه در ياد داشتهايت اريخ نويس نامدار كشور، زنده ياد مير محمد صديق فرهنگ مطلبي جالبي وجود داشته است و آن اين كه باري يكي از شماره هاي سراج الاخبار به سبب انتشار يك خبر سانسور گرديد، بعداً يك فورمهءنشريه را كه همان خبر در آن جايداشت بر كندند و به آتش كشيدند و به عوض آن فورمهء ديگري را بامطالب ديگر به جاي آن به چاپ رساندند تا اين كه شماره اجازهء انتشار يافت.

به قول استاد باختري در اين ياد داشت آمد است كه در فورمهء به آتش كشيده شده خبر مسافرت امير حبيبالله به جبل السراج با لحن و ارائهء طنزي به گونه زيرين انتشار يافته بود:

«مخبر ما از عاصمته البلاد كابل اطلاع مي دهد كه ديروز دو ساعت گذشته از دسته، پادشاه دل آگاه جم جاه انجم سپاه، با مصاحبين محتشم و خواتين حرم به عزم شكار سماني عازم صيفيهء جبل السراج گرديدند.»

گفته مي شود كه اين خبر با چنين شيوه يي در دفتر يادداشتهاي شاد روان عبدالهادي داوي كه از همكاران نزديك و پيروان ادبي طرزي بوده نيز به ثبت رسيده كه بعداً در اختيار شماري از پژوهشگران گذاشته شده ا.

البته يك چنين مسايلي آميخته با طنزدر شعر هاي محمود طرزي نيز ديده شده است، چنان كه او شعري دارد به پيروي از قاآني كه در آن مي خواهد به امير حبيب الله اندرز دهد كه ديگر دوران شكار بودنه گذشته است وكاروان تمدن با شتاب به پيشمي رود و اگر كند تراز جاي بجنبي ديگر كار از كار گذشته است.

 بيا ببين كه در جهان چگونه گشته كار ها

جهان جهان ريل شد زمان زمان تار ها

چه بحر ها كه بر شده چه خشكه بحار ها

چه كوهها شگاف شد، گذشت از آن قطار ها

جهان جهان علم و فن زمان زمان كار ها

بس است صيد بودنه ميان كشتزار ها

 و مسالهء آخر

 با اين همه هنوز مي توان پرسشي را در ارتباط به جايگاه محمود طرزي در ادبيات معاصر افغانستان مطرح كرد و آن اين كه آيا محمود طرزي درادبيات معاصر همان جايگاهي را دارد كه در روزنامه نگاري كشور داشته است؟

شماري از پژوهشگران وقتي كه به ارزشيابي كار هايادبي محمود طرزي در زمينهء نظم و نثر پرداخته اند، يا به سبب جايگاه بلند سياسي - اجتماعي طرزي و يا هم به سبب كار هاي درخشان، ابتكاري و متفكرانهء او در زمينهء روز نامه نگاري و شايد هم به سبب انديشه هاي بلند و آزاديخواهانه واستقلال طلبانهء او  و يا هم به هر دليل ديگري كه بوده است دستخوش نوع احساسات شده اند. چنين پژوهشگراني تصور كرده اند كه تحول ادبيي را كه محمود طرزي در زمينهء مضمون شعر به وجود آورده و يا هم تلاشهاي را كه او در كليت در ارتباط به ادبيات انجام داده است، از همان اهميتي بر خورداراست كه كار هاي او در زمينهء روز نامه نگاري!

به پندار من اساساً محمود طرزي روزنامه نگار بامحمود طرزي شاعر قابل مقايسه نيست. البته خدمات او در كليت در زمينهء ادبيات بسيار قابل توجه و احترام بر انگيز است. دست كم از نظر كمي آثار زيادي از او دز زمينهء نظم، نثر و ترجمهء آثارداستاني به ياد گار مانده است. با اين حال وقتي مقام و جايگاه يك شاعر و نويسنده در ادبيات يك كشور مطرح مي شود ديگاهها بيشتر به سوي كيفيت هنري ادبي كار هاي او باز مي شود تا به كميت آن. خيام و حافظ از نظر كمي كار هاي چشمگيري ندارند، ولي اين كيفيت كار هاي ادبيست كه آن دو چهرهء بزرگ را بر بلند ترين قله هاي شعر فارسي دري جاي داده است.

هر چند در ارتباط به ارثيهءادبي محمود طرزي رشته تحقيقاتي در كشور انجام داده شده است با اين حال اگر خواسته باشيم، جايگاه شايستهء محمود طرزي درادبيات معاصر كشور را تعين كنيم نا گزير از آنيم كه بدون هر گونه پيش داوري به بررسي گسترده تري در زمينه كيفيت كار هاي ادبي او بپردازيم.

 پرتونادری

پايان

نوامبر دو هزار و دو

شهر پشاور

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

پرتونادری

 

 

 

 

 نمی دانم چه بنویسم!

مقدمه یی بر کتاب  « شعر ناسرودهء من »

 چیزی باید بنویسم ؛اما نمی دانم چه بنویسم ! خوب یک چیزی باید بنویسم که بتواند جای خالی مقدمه در کتاب را پرکند!

دوستی داشتم ، خدا را شکر تا هنوز دارمش ، باری به من می  گفت که  کتاب بی مقدمه به خانه ء بی سقف می ماند .وقتی این سخن دوست را شنیدم ،دلم برای خودم سوخت.چون تا آن روزگارهمه ء کتابهایم بی مقدمه به نشررسیده بودند. با خود گفتم  خداوند می داند که چقدر بر این خانه ء بی سقف من خندیده اند.

میرزادهء عشقی  که در روزگار جوانی شعر هایش را می خواندم و از شور و هیجان لبریز می شدم ، یادم آمد. یادم آمد که او نه  بر خانه ء بی سقف که حتی براین گنبد دوار بی سقف نیز خندیده است :

« من براین گنبد بی سقف و ستون می خندم »

با این همه تا هنوز نمی دانم که چرا بر کتاب های شعرمقدمه می نویسند. شاید از آن جهت که خانهء شان بی سقف نماند و دیگران برآن نخندند.

 به هر حال هیچگاهی مقدمه درکتابهای های شعربرای من اهمیتی نداشته است. چنین است که من هیچگاهی کتابهای شعر را از مقدمه شروع نکرده ام. شاید مقدمه آخرین بخش کتاب است که می خوانم. گویی مقدمه ها همیشه برای من موخره بوده اند.

فکرمی کنم که برای بنده گان گنهکار خدا بر تر از شعر دیگر  سخنی وجود ندارد. شعر بی نیاز از مقدمه آغاز می شود. اگر شعر با مقدمه آغاز شود دیگر شعر نیست.شعرآغاز می شود مانند یک حادثه و ختم می شود بی آن که بدانیم در کجا. شاید رازناکی شعر نسبت به انواع دیگر سخن در همین امر نهفته است.

به هر حال وقتی کتاب « تصویر بزرگ ، آیینه ء کوچک » را نشر می کردم همینگونه بی مقدمه مانده بود ، سخن دوستم یادم آمد ورفتم پاره یی از یکی از گفتگوهایم در پیوند به شعر معاصر فارسی دری را برداشتم و گذاشتم به جای مقدمه. روز دیگر که نویسنده یی درمعرفی آن کتاب چند  جملهء کوتاه نوشته بود، به شگفتی اندرشده بود  که چرا من چنان کارغیر متعارفی کرده ام!

 حالا می خواهم بگویم  جانم ! در روزگاری که هر الکنی بر لحن داودی خورده  می گیرد و ادعای دم مسیحایی دارد و شاه شجاعی می انگارد که سلطان  بزرگ غزنه است و فاوست ها ی روزگار وجدان شان را برای شیطان می فروشند تا غرایز بهیمی خود را ارضا کنند؛ این دیگر چه گناهی است که من گفتگویی را جای مقدمه یی گذاشته ام.

به گفته ء شاعر، روزگارعجیبیست نازنین! حالا دیگر دهانت را نمی بویند که گفته باشی دوستت دارم ؛ بل دهانت را می بویند که انگلسی تو بوی امریکایی دارد یا بوی بریتانیایی و یا این که خداوند دهانت را سزاوار این بوی لطیف و مقدس ندانسته است.

روزگار، روزگار بازار آزاد است . یعنی هرچه از کوه و د شت و دره و  دریا، زیر زمینی و سرزمینی که داری  بفروش و بفروش. وقتی بابای بزرگوارت در یک چشم به هم زدن چند صد ملیون دالر را تا آن سوی آبهای شورمی فرستد و شیر مادرمی سازد. تو دیگرچرا چنین نمی کنی !

به خاطر داشته باش که این بازارآزاد  ترازو داری دارد به نام  دموکراسی  و فرهنگی دارد به نام حراج .  با ترازو دار آن ، همراز شو و با فرهنگ آن هم آهنگ ورنه درزیر سم خنگ روز گار له خواهی شد.

  آیا شعر هم در این آشفته بازار کالایی است که ارزش مصرف داشته باشد؟ شاعر می تواند  درزیر چتر فرهنگ آن بیاساید؟

به گمانم دیگر ورق برگشته است. فرهنگ را به زنجیر کشیده اند که چرا چنین گستاخانه از مرز گذشته وبی  اجازه  خود را به حریم خانه ء ما رسانده است. ترازودار دموکراسی حتی  نمی خواهد متاع شعر را در ترازوی خود  اندازد  و آن را ارزشیابی کند. چون می داند که  به گفته ء  شاعر شهید سرشار روشنی:

«  شعر را مقدار جنس کاه نتوان یافتن »

گذشت آن روزگاری که فردوسی از شعر چنان  کاخ بلند ی می ساخت که تنها  بخردان و  ردان  را در آن راهی بود.

دوستی دارم درست مانند خودم . روزی  به دیدنم آمده بود. مانند سایهء خودم در کنارم نشست . گفتم چیزهای تازه ! با بی حوصله گی گفت کدام چیز های تازه ! توبسیار خوشبخت تراز منی که  دست کم چیزی را در لای روزهای کهنه می پیچی ؛ اما من هر قدر که درخود می پیچم سخنی برزبانم نمی پیچد.

 گفتم عجب در روزگاری که دموکراسی  می تواند  برهرچیزوحتی بر اندام طالبان نیز بپیچد و ملمعی  باشد برهرسیه کاریی ، پس زبان تو چرا از پیچش مانده است.

 گفت: امروز به پرسشی بی پاسخی برخوردم.

گفتم :چی پرسشی؟

گفت:امروز در دفتر ازمن پرسیدند که شعر و دانش تو با «گول» و

« اوبجکتیف» یک  نهاد مدنی  چی هم آهنگی دارد؟ این پرسش چنان ضربه یی برسرم فرود آمده بود ؛اماهنوزبه حال نیامده بودم که  شنیدم شعر و شاعری چی«اوت پت » دارد؟ « اوت کم » آن چیست؟ در دراز مدت چی تغیراتی را در جامعه پدید می آورد ؟ «امپکت» شعرچیست؟

این جا هر « اکتیفیتی» باید « اوبجکتیف» را تقویت کند و ازاین طریق خود را به «گول» برساند!

وقتی شاعری نمی تواند در چارچوب یک« اکشن پلان » تعین شده شعر بگوید، پس شعر با نا آگاهی سروکار دارد. شعر از نا آگاهی و شعور نا آگاه  بر می خیزد. پس شعریک فعالیت بی « اوبجکتیف» است و  نمی شود براساس آن زنده گی را اداره کرد. شعر پروپوزلی است که

« بجیت لاین » ندارد.

مانند آن بود که در هجوم این پرسش ها و بینش های پروژه یی سرم آماس کرده بود. سرم را در میان دستانم گرفتم وفشار دادم تا هرچه مشغله و مفعلهء شعر در آن است ازدماغم فرو ریزد!تا گول زنده گی را دریابم که نشد. مانند آن است که شعر در خون من جاریست. یا بهتر است بگویم که به جای خون در رگهای من جاریست.

 دوست لحظه یی  خاموش ماند  و آن گاه  از من پرسید تو در چه حالی ؟

- گفتم ، تعریفی ندارد. این جا نیز چتر شکوهمند! بازار آزاد بلند است.چاره چیست بازار آزاد حتی شعر آزاد راهم دربند کرده است، چه برسد به شعر کلاسیک که پایش از همان لحظه ء تولد در بند زنجیر وزن و قافیه است.مثل آن است  بازارآزاد شعر را و فرهنگ را از ارزش آزاد ساخته است.

 - گفت درامریکا که هنوزشعرمی سرایند وشاعران  با فروش کتابهای شان زنده گی می کنند. حتماً شعر آنها

« اوت کم » و « امپکت» دارد! و می تواند در زیر چتر گول دموکراسی و بازار آزاد به هستی خود ادامه دهد.

 - گفتم به یاد داشته باش، این دیگر دموکراسی و  بازارآزاد افغانی است.ما تاریخ پنج هزارساله یی داریم در حالی که امریکا کشور بی تاریخ است. تندر را که می شنوی صدای سم اسبان نیاکان ماست که می تازند تا سمند تاریخ را از دم لگام زنند. این رعد راهم که می بینی آتش جهیده یی ازسم اسبان اقلیم گشایان ماست!

 - گفت کاش برق جهیده از سم اسبان نیاکان ما در آسمان هابه هدر نمی رفت و در زمین می ماند تا خانه های ما چراغان می شد! و آن گاه نیازی به وزارت برق یا بهتر است بگویم نیازی به وزارت شیطان چراغ نمی بود.

 - گفتم ما درتاریخ نام و نشانی داریم . ما مردمان مهمان نوازی هستیم! مهمانان خود را دست بسته به دشمن تسلیم نمی دهیم! برچشم حریفان سیاسی خود وقتی که آنها اسیر ما می شوند میل نمی کشیم ! مردمان سخاوتمندیم که حتی حاتم طایی نیز ازبزرگی سخاوت ما در زیرتوده های خاک می لرزد! ما وقتی برای بقای امارت در خانواده ء خود پاره پاره پیکرهء سرزمین را با تیغ زبونی  می بریم  و آن گاه آن را  با  دست ادب به دشمن پیشکش می کنیم ، دیگرچه فرق می کند اگر برق سم اسبان نیاکان ما درآسمان می درخشد . برای آن که  اگر این برق را به آسمان نمی فرستادیم خانهء فرشته گان تاریک می ماند.نگاه کن که میان  نیاکان ما و نیکان امریکایی ها  چقدر فاصله است. آنها زمین را روشن کردند وما آسمان ها را. در زمین نیز هرچه آب در روی زمین داشتیم به قیمت بی آبی خود  به کشتزار هایی همسایه گان جاری کردیم .

 اما این آبها رفتند و رفتند وتمام قصه های خانه ء  ما را به همسایه گان گفتند. قصه های ما را ، افسانه های ما را ، پاره های از تاریخ و فرهنگ ما را نیز  با خود بردند و آن ها را در کشتزار ها و باغهای همسایه گان سبز کردند.

 - دوست گفت شاید چنین نیست. وقتی ما در سخاوت خود حاتم طایی روزگار هستیم  از آن رو نه تنها پاره هایی از سرزمین ؛بلکه  پاره هایی از تاریخ ، فرهنگ و زبان  خود را نیز طایی واربه همسایه گان بخشیدیم .

هزاران هزار واژه را موج پشت موج به سرزمین تبعید راندیم. ما باید همه چیز را افغانی بسازیم.  اگر دیگران برای خود در زمین هویتی ساخته اند ما باید  آسمان ها را، ستاره گان را ، کهکشان و دین و آین را و ... افغانی بسازیم . آخرصدای سم اسبان نیاکان ما سده هاست که آسمان را فتح کرده  و برق جهیده از سم اسبان آنها آسمان و کهکشان را روشن نموده است. هر ستاره را که می بینی نقش سم اسب یکی از نیکان ماست. مهتابی را که می بینی چیز دیگری نیست، همان   دیگ بزرگ شیر است که سواران ما در سفر تسخیر کهکشان شیری از آن نوشدیدند و بقیه را گذاشتند به برگشت؛ شیرآن دیگ سده های درازیست که درانتظار برگشت آن« سواران نجیب جاودان در راه » می جوشد . نگاه کن ما چقدر بر مردم جهان حق داریم. اگر نیاکان  ما نمی بودند و چنین  نمی تاختند، حالا آسمان بی ستاره و بی مهتاب  بود و خانه های فرشته گان تاریک.

 - گفتم ای دوست این امر یکی از ویژه گیهای دموکراسی و بازار آزاد افغانیست. ما باید هر حقیقتی رایا افغانی بسازیم و یا هم نپذیریم.

روزگار، روزگار مبارزه بر ضد حملات انتحاریست. جهان به جبههء گسترده ء مبارزه بر ضد تروریزم پیوسته است ، حالا وقتی در زبانی واژ گان انتحاری وجود داشته باشد،  چرا آن ها را تبعید نکنیم  و یا نابود نسازیم. وقتی شهروندی تروریستی را در خانه اش جای می  دهد ، اونیز سزاوار جزای سنگین است. به همین گونه وقتی کسی که  واژه های انتحاری را بر زبان می راند ویا هم می نویسد، درآن صورت وزیری که همه ء جامعه و حتی شورای ملی کشور را کشتزار نخود می بیند ، حق دارد تا در این کشتزار رها گردد  وهرچه که دلش می  خواهد بکند. به زبان دیگر وزیر سازان پشت پرده حق دارند تا او را در کشتزار نخود جامعه رها سازند. بیچاره نخود ها!

می گویند که این روز ها  همسایه گان به سرزمین ما انتحاری می فرستند،چه کاربدی . از قدیم گفته اند که خربوزه از خربوزه رنگ می گیرد .پس ما چراچنین نکنیم  و انبوهی از  واژ گان انتحاری را که وحدت ملی ! ما را تخریب می کند  به خانه ءهمسایه گان نفرستیم تا بنیاد شان را از ریشه برکنند. ما با سپاه واژ گان انتحاری خود باید بتوانیم درجنوب به دریای سند ودر غرب به بندرعباس برسیم. ما به راه دریایی نیاز داریم. باید چنین کنیم و چه پرشکوه لحظه یی خواهد بود که  وزیر نخود بین! ما چنان تندر نیاکان ، باصدای لبریز از  توفان غیرت افغانی، به همسایه گان نهیب بزند که ای کشتزاران نخود!  مگر نگفته بودم :

 گر   ندانی    غیرت   افغا نیم

چون به میدان آمدی می دانیم

 حالا این من و این شما. تا یک نخود است آرام نخواهم نشست!

دوست گفت نگران کشتزارهای نخود نباش ،شاید نگهبانانی داشته باشند . این را بگو که تازه گی ها در لای روزهای کهنه چه چیزی را پیچیده ای. گفتم چیزجالی نیست.

چندی پیش از خیابانی می گذشتم . مردی دیدم روزگار دیده . چوکی بزرگی  را  ازآن نوعی که« پیشوایان دموکراسی خونین»  در سرزمین ما بر آن لم می دهند و احکام دیکتاتورانه می نویسند، به دنبال  خود می کشید. توجه کردم مرد روزگار دیده همانگونه که آرام و متفکرانه چوکی را به دنبال می کشید ، با صدای معنی داری فریاد می زد:

  های مردم !

            بخرید ،

                 لیلام است!

 نمی دانم چرا یکی و یک بار ذهنم دوید تا داستان دیوژنس در مثنوی معنوی  که  در روز روشن چراغی بر افروخته و در خیابان های شهر  گشت می زد و انسان جستجو می کرد. او از دیو و دد ملول شده بود .گفتندش این زحمت بر خود هموار مکن که مانیز جسته ایم  و نیافته ایم !شیخ  گفته بود، من  در جستجوی همانم که یافت نمی شود. اگر یافت می شد چراغی بر نمی افروختم.

گویی مرد روزگار دیده نیز این چوکی را در خیابانهای شهر به دنبال  می کشید و مالک آن را  جستجو می کرد.  شاید هم  کسی را جستجو می کرد که بتواند آن  را  در چارچوب  حراج  بازارآزاد افغانی خریداری کند.

من این  چیز را این گونه در لای روزهای کهنه پبچیده ام:

 مردی درخیابانی

 چو کیی را به دنبال  می کشید

وفریاد می زد:

ارزان است بخرید !

با خود گفتم

شاید امریکا

ریاست جمهوری افغانستان را

                              به حراج گذاشته است

 دوست مانند آن بود که اندکی سبک شده است . سبک چنان سایه یی از جای برخاست که رفتم ،  خدا کند چنین شعر هایی « اوت کم » ی  داشته باشد!

گفتم « اوت کم» آن در ذهن تو دور می زند!

- گفت پس « امپکت» آن کجاست؟ گفتم در دراز مدت پس از نشر کتاب پدیدار می شود.

آن گاه که پهلوان معرکه از مبارزه با نخود ها بر  گردد!

دوست رفت مانندآن بود که به پرسش های رییسش پاسخی یافته است!

 پرتونادری

قوس 1387

شهرکابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 دیداری با «اصحاب کیف»

نگاهی به ظنز های نچیب الله دهزاد

  در تابستان «1381» خورشیدی، زمانی که در پشاور پاکستان برای رادیو بی بی سی کار می کردم، روزی کتابی برایم رسید، زیرنام« تولد هیولا» ازنجیب الله دهزاد. باید بگویم که تا آن زمان این نخسین گزینهء طنز های سیاسی یک نویسندهء  جوان کشور بود که می خواندم. البته این سخن به این مفهوم نیست که طنز سیاسی درافغانستان با همین کتاب آغازشده است؛ بلکه می خواهم بگویم که بدون تردید« تولد هیولا» طنز سیاسی را به گونهء ستایش انگیزی در ادبیات فارسی دری در افغانستان رو به سوی کمال به پیش رانده است. شاید بتوان گفت که این کتاب در سیر تحول طنز سیاسی در کشور نقطهء برجسته، قابل توجه و ستایش برانگیزی است.از آن زمان تا کنون که این جا و آن جا طنز های  سیاسی دهزاد  از نظر من گذشته است، این طنز ها نشان می دهد او هم چنان باگامهای بلند و استوار پیروزمندانه به پیش می رود. چنان که دومین گزینهء طنز های او به نام« مولوی مایکل» ، سخن از پیروزهای بیشتر او دارد. «اصحاب کیف»  سومین گزینهء طنز های دهزاد است  که در دست دارید.دهزاد نویسندهء جسور و متعهدیست. نسبت به دریافت های خویش صادقانه بر خورد می کند. آرارم و صبور بدون هیاهو که یکی از بیماریهای جامعهء فرهنگی ماست کار می کند. تازه گیها متوجه شدم که به شعر منثور نیز توجه نشان داده است که این شعر ها نیز آمیزه یی اند از طنز.

همین جا باید بنوسم که خوانش کتاب «تولد هیولا» در آن سال، مرا بر آن داشت تامروری داشته باشم به چگونه گی طنز نویسی درکشور. چنان که نوشتهء رساله گونه یی زیر نام« پیش در آمدی بر ظنز نویسی فارسی دری در افغانستان» فراهم آمد و آن را فرستادم به بعضی از ویب سایت های فارسی دری در اروپا که به نشر رسید. نوشتهء« پیش در آمدی بر ظنز نویسی فارسی دری در افغانستان»  به نویسندهء عزیز نجیب الله دهزاد اهدا شده است.با نشر آن ، پیام هایی از طنز نویسان عزیز پناهنده در غرب دریافت کردم که همه دلگرم کننده بود. بعضی از آنها بر این باور بودند که آن نوشته در نوع خود نخستین پژوهشی است که در پیوند به پیشینه، چگونه گی و وضعیت طنز نویسی در افغانستان صورت گرفته است. شماری هم  مشوره می دادند تا این نوشته را به گونهء مستقل به نشر برسانم. اما من خود ملاحظاتی در پیوند به آن داشتم. هنوزآن نوشته را شایستهء چاپ به گونه یک کتاب نمی دیدم. باید چیز های زیادی به آن می افزودم ،باید به سرچشمه های بیشتری رجوع می کردم برای آن که بخشی قابل توجه آن را به اتکای حافظه نوشته بودم.

پس از انتشار « پیش در آمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان» نوشته هایی دیدم  از بعضی قلم به دستان کشور، در ارتباط به طنز و طنز نویسی در افغانستان. در یک مورد می توانم بگویم که نویسنده یی بی آن که در ساختار نوشتهء « پیش در آمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان»   تغیرات مهمی پدید آورده باشد، چیز هایی این جا و آن جا برآن افزوده و یا کاسته و بعد پنداشته که او نخستین کسی است که به موضوع طنز  و طنز نویسی در افغانستان پرداخته است. آن چه که تاسف بر انگیز است، این است که از نوشتهء من به گونه یی یاد آور شده است که گویی آن را هیچگاهی ندیده و تنها چیزی از آن شنیده است.

این نکته را هم باید یاد آوری کرد که  تمام ابعاد یک موضوع تحقیقی درعرصه های فرهنگی و اجتماعی  دریک  مقاله،یک رساله ویک کتاب نمی گنجد؛ بلکه این امر به پژوهشهای گسترده تری به وسیلهء نویسنده گان دیگر نیز نیاز دارد؛ ولی در مسیر چنین پژوهشهایی هیچ کسی حق آن را ندارد تا ازکار های دیگران چشم پوشی کرده وآن را نادیده گیرد.

هرچند این موضوع یک بحث جداگانه است؛ ولی با این حال، از این که انگیزهء نوشتن« پیش درآمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان» را کتاب« تولد هیولا» در من پدید آورده بود بناً یاد کرد این چند سطرهم چندان بی مورد ندانستم.

بر گردیم به اصل موضوع و آن این که طنز و طنز نویسی به آن مفهومی که امروزه در ادبیات غرب از آن اراده می شود، در افغانستان سابقهء درازی ندارد.این درحالیست که ادبیات کلاسیک فارسی دری چه در بخش نظم و چه در بخش نثر به پیمانهء  قابل توجهی ازچاشنی طنز بر خوردار بوده است. دراین میان، عبید زاکانی شاعر سدهء هشتم هجری، بعداً ایرج میرزا واسماعیل سیاه بیشتر از دیگران از ذهن و زبان طنز پردازی بر خوردار بوده وآثاردر خشانی نیز آفریده اند. با این حال کلاسیک های فارسی دری بیشتر طنز را به مفهوم هزل یاد کرده اند. چنان که مولانا جلال الدین محمد بلخی در مثنوی معنوی می گوید:

هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهرهزلش گرو

هر جدی هزل است پیش هازلان

هزل تو جد است پیش عاقلان

مولانا هرچند از هزل می گوید؛ اما درحقیقت به بیان طنز می پردازد.به زبان دیگر طنز درادبیات کلاسیک فارسی دری به نامهای هزل و هجو یاد شده که البته ازدیدگاه امروزیان هزل،هجو و طنز به هیچصورت پدیده های همگون ادبی نیستند. برای آن که هزل یک امر جدی نیست و هدف اجتماعی وآموزشی را دنبال نمی کند هزل از این نقطه نظر حتی پایین تر از هجو است، به گفتهء دکتر شمیسا «هزل رکیک و غیر اخلاقی است وجنبهء تفریحی دارد.» بر خلاف هزل طنز به دنبال انتقاد از نارسایی های، سیاسی،اجتماعی وکردار های نادرست و زیانبار اجتماعی است.طنز محتوای سیاسی واجتماعی دارد.به همین گونه حکیم سنایی غزنوی  نیز در جایی هزل خود را تعلیم می داند که در حقیقت ناظر بر طنز است.

هزل من هزل نیست تعلیم است

بیت من بیت نیست اقلیم است

طنز آن سوی سکهء هجو است، به زبان دیگر ریشه درهجو دارد.حتی گاهی آن را نوعی از هجو تعریف کرده اند. عمران صالحی نویسندهء ایرانی «طنزرا شکل تکامل یافتهء هجو و فکاهه را شکل تکامل یافتهء هزل می داند.»

دکترسیروس شمیسا در کتاب انواع ادبی یک چنین تعریفی از طنز به دست می دهد: « طنز(  ستایر   ) از اقسام هجو است؛ اما فرق آن با هجو این است آن تندی و تیزی وصراحت هجو در طنز نیست.وانگهی در طنز معمولاًمقاصد اصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است.حال آن که هجو جنبهء خصوصی دارد.طنز کاستن از مقام و کیفیت کسی یا چیزی است به نحوی که باعث خنده وسر گرمی شود وگاهی در آن تحقیری باشد.»

 سه عنصر مشترک در میان هجو وطنز وجود دارد :عنصرانتقاد، عنصرخنده و عنصرمبالغه؛ اما عنصرانتقاد و خنده در هجو وطنز همگون نیستند. انتقاد درهجو بیشتر جنبهء خصوصی واهانت آمیز دارد. آن که هجو می نویسد، هیچ اندیشه وهدف اجتماعی و آموزشی را دنبال نمی کند. چنین است که می توان هجو رانوع عقده گشایی گفت. پایهء اساسی هجو رنجش وعقده است،هدف اساسی آن راعقده گشایی وانتقام می سازد. چنان که درهجو منسوب به فردوسی که  هجویه یی است ،برای سلطان محمود گفته شده است: « چو شاعر برنجد بگوید هجا.»

نقطهء مقابل هجو را مدح می سازد که هردو به دنبال اهداف خصوصی و کوچک است. حکیم سنایی هجورا سبب آلوده گی زبان و مدح را سبب فرسوده گی خرد می داند.انتقاد در طنزانتقاد اجتماعی است، انتقاد آگاهانه است، انتقادی است در جهت اصلاح جامعه ، انتقادی است در پیوند به کج رفتاریهای اجتماعی وسیاسی و انسانی. چنین است که طنز تفکر بر انگیز است.آگاهی دهنده است، اصلاحگر است.طنز یک پدیدهء ادبی پیچیده است. مبالغه در طنز جایگاه بزرگی دارد. اساساً طنز بدون عنصر مبالغه نمی تواند پدید آید. همان گونه که ادب حماسی با عنصر مبالغه پیوند دارد وحماسه یی نمی تواند بدون مبالغه هستی یابد.

طنز نویس با استفاده از عنصر مبالغه  یک وضعیت طبیعی را به گونهء وضعیت غیرطبیعی در می آورد. یعنی او به گونهء مبالغه آمیز چیزی را بر وضعیت می افزاید و یا هم  از آن می کاهد.بدینگونه اوخوانندهء خود را گام به گام در پیچ وتاب و لایه های طنز خویش به دنبال می کشد و سر انجام او را با آن وضعیت غیر طبیعی و غیر قابل انتظار، رو به رو می سازد. روبه رویی با چنین وضعیت غیرطبیعی وغیر قابل انتظارخود سبب انفجارخنده می شود.البته خنده پایان طنز نیست، همان گونه که خنده هدف طنز نیست ؛ در حالی که هزل جز خنده و شوخی هدفی دیگری ندارد و خنده، پایان هزل است، خندهء هزل خندهء بی هدف است. اما در پشت خنده ء طنز واقعیت های تلخی قرار دارد.طنز خنده یی است بر واقعیت های تلخ و درد آلود اجتماعی و سیاسی .چنین است که می توان گفت خندهء طنز نیشخند است و طعم تلخ گریه را با خود دارد و گویی  در ماهیت خود انفجار گریه است.

من در آن نوشته گفته بودم که تاریخ ظنز نویسی در کشور ما به مفهوم مدرن آن از دههءپنجاه آن سو تر نمی رود، شاید من اشتیاه کنم؛ ولی تا زمان پیدا شدن اسناد و مدارکی که بتواند  تاریخ طنز نویسی ما را به دهه های پیشتر از آن برساند، من به دههء پنجاه باورمند هستم و می توان همین دهه را آغاز طنز نویسی مدرن در فارسی دری افغانستان دانست.

طنز در فرم های گوناگونی ارائه می گردد. چنان که جلال نورانی یکی از چهره های در خشان طنز نویسی افغانستان در کتاب «هنر طنز پردازی» می نویسد:« طنز از کاریکلماتور(طنز در یک جمله) تا رومان، و از کارتوان تا طنز نمایشی، در قالب های گونه گون می گنجد و سیما های متنوع به خود می گیرد.» به همان گونه  محتوای  طنز نیز  می تواند بسیار گسترده و متنوع باشد. با این حال طنز افغانستان از نظر مضمون و محتوی همیشه به موضوعات غیر سیاسی پرداخته و بیشتر این شانه های قصابان، خبازان و دیگر رده های اجتماعی جامعهء ما بوده که نیش شلاق طنز را تحمل کرده اند.

خوشبختانه درسالیان اخیر محتوای طنز در کشور ما را بیشتر موضوعات سیاسی و موضوعات مربوط به زنده گی مقامات بالایی جامعه، بی عدالتی نظام و دموکراسی سرشکستهء نوع افغانی و حتی موضوعات سیاسی جهانی که به گونه یی با کشور ما در پیوند است، تشکیل می دهد. یک چنین موضوعاتی در طنز های دهزاد به گسترده گی دیده می شود. هر چند نجب الله دهزاد به نسل سوم طنز نویسان افغانستان مربوط می شود، با این حال او را می توان از شمار پیشگامان طنز سیاسی در کشور خواند.

طنز یکی از انواع جدی ادبیست و طنز نویس بر خلاف تصور، انسانی است جدی تر از نویسنده گان انواع دیگر ادبی . طنز باید به موضوعات جدی تری بپردازد. پرداختن به موضوعات کم اهمیت  و شلاق زدن همیشه گی بر شانه های نا توان خشو و رده های پایینی جامعه، می تواند هنر طنز نویسی را به هنر دست سوم بدل کند.

در ادبیات هزار واند سالهء زبان فارسی دری  با زبان و عوالم طنز آمیخته بوده ، با این حال طنز هیچگاهی صدر نشین دیوان ها و کتاب ها نبوده است . شاعران و بعداً نساخان، پیوسته  چنین سخنانی را در اوراق پایانی دیوان ها جا داده اند،  به همین گونه طنز  در مطبواعت افغانستان کمتر توانسته است که جایگاه شایستهء خود را پیدا کند. کمتر دیده شده است که نشریه یی، طنزی را درصفحات رنگین میانه  به نشر برساند، معمولاً چنین صفحاتی جایگاه شعر بوده است. اما در سالهای اخیر طنز افغا نستان در وجود چند طنز نویسندهء موفق بیشتر از هر زمان دیگری به گونهء یک نوع ادبی جدی رو به سوی موفقیت های بزرگی گام بر می دارد.در سرزمینی که تقریباً ماهمه گان شاید به شمول رییس جمهور از افسرده گیهای روانی رنج می بریم، طنز بهترین شیوهء مبارزه با مفاسد اجتماعی وسیاسی است. برای آن که هم می خنداند و هم ما را متوجه نواقص اجتماعی و سیاسی کشور می سازد.

گفته اند، انسان به اندازهء که می خندد، انسان است. در نقطهء مقابل این گفته، می توان گفت ، پس آن هایی که نمی خندد، انسان نیستند! وقتی که انسان به چنین جمله هایی می رسد در می یابد که طنز نویسان در فرهنگ یک سرز مین چه جایکاه بلند و بشکوهی دارند.

طنز هایی دهزاد بیشتر فرم داستانی دارند  گاهی هم در انواع ژورنالستیک شکل می گیرند و آن گونه که گفتم اخیراً در شعر نیز. زبان او زبانیست، روان ، پویا و انعطاف پذیر. در طنز پردازی قریحه و تخیل بلندی دارد. هر چند  در کشور ما تنها زمانی که پای شعر به میان می آید بحث قریحه و تخیل را به میان می آورند، در حالی که همان مقدار که یک شاعر به قریحه و تخیل شعری نیازمند است، طنز نویس نیز نیاز مند قریحه و تخیل در طنزپردازی خویش است.شاید کم گرفتن همین قریحه و تخیل در طنز پردازی است که پاره یی از طنز هایی را که این جا و آن جا در رسانه ها و یا هم در گزینه های طنزی می خوانیم کمتر از مایه های طنزی بر خوردار اند و حتی کاهی بیشتر به یک گزارش ژورنالیستی همانند اند.

 دهزاد با استفاده ازشگرد« نقیضه »در طنز نویسی نام کتاب خود را«اصحاب کیف» گذاشته است. این نام بر اساس شگرد نقیضه از «اصحاب کهف» بر گرفته شده است. بدینگونه نام کتاب نیز نوع طنز پردازی است، که می تواند برای خواننده نامی انگیزنده یی باشد.

همان گونه که پیش از این گفته شد  دهزاد از «تولد هیولا» تا «مولوی مایکل» و« اصحاب کیف» رو به کمال و پیروزی گام بر می دارد. من باور مندم که دهزاد هم اکنون یک نام بلند در عرصهء طنز نویسی فارسی دری در افغانستان است که با مسوُولیت، آگاهی و عشق می نویسد و به گفتهء شاعر تاباد چنین بادا!

 پرتو نادری

شهرک قرغه، شهر کابل

جدی 1389 خورشیدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

گفتگوی صبورالله سیاه سنگ با پرتو نادری

 مقدمه:

 بیست سال  پیش  در یک روزسرد زمستانی با دکتر صبور سیاه سنگ در دفتر مجلهء سباوون در شهر کابل سخنانی  داشتم در پیوند به وضعیت ادبی کشور. به تعبیر او سخن از تباهی تاریخ بود، زمستان شعر و خشکسال اندیشه. در ادامه، بیان نخستین تجربه های شعری من بود و این که چگونه و باچه  دشواری هایی در این راه دشوار گذار، گامهای لرزانی به پیش برداشته ام. چنین بود که بحث یک گفتگوی ادبی جهت نشر در مجلهء سباوون به میان آمد. سیاه سنگ از من خواست که در پیوند به نخستین تجربه هایم چیزی بنویسم تا مقدمه یی شود برای یک گفتگو یی اختصاصی و چنین شد. این گونه بود که این گفتگوی ادبی در پیوند به دریافت های من از شعر و این که چگونه شعر می سرایم شکل گرفت و تا چند هفتهء دیگر در شماره ء دهم ( جدی -1368) خورشیدی  سباوون زیر نام« عشق  و اندیشه» به نشر رسید. البته این گفتگو دراز تر از آن چه بود که  به نشر رسیده است. برای آن که بخشی آن  ازتیغ سانسور جان سالم به در نبرد. آن چه که دست کم برای خودم سبب اندوه است ،این است که دیگر دست نویسی  از آن گفتکو در اختیار ندارم . دقیقاً نمی دانم که در بخش  سانسور شده سیاه سنگ چه  پرسش هایی را به میان کشیده بود و من چه پاسخی ارائه کرده بودم. این قدر یادم است که پیش از نشر این گفتگو روز دیگری که سیاه سنگ را دیدم ، از این که نگذاشته بودند تا تمام این گفتگو  در دو قسمت در دو شماره به نشر برسد، نا راحت بود.

چندی پیش رحمت الله بیگانه  مرا به دفتر رادیو آموزگار جهت یک گفتگوی ادبی دعوت کرده بود. این شمارهء سباوون را روی میز او دیدم. از او خواستم تا این شماره رابه من بدهد،او چنین کرد.

وقتی گفتگوی خود را پس از بیست سال خواندم . چنان بود که نقش گامهای گم شدهء خودم را باز یافتم . آن را باز نویسی کردم تا بار دیگر جایی به نشرش برسانم . همین جا باید از سیاه سنگ  سپاسگزاری کنم که سال 1377 خورشیدی وقتی  که گزینهء شعری من زیر نام «آن سوی موجهای بنفش » در شهر پشاور، زیر چاپ می رفت  اوبخشی از این گفتگو را با یاداشت کوتاهی در اختیار من گذاشت و من آن را گذاشتم به جای مقدمهء کتاب .  هر چند این جا تمام گفتگوی  نشر شده در سباوون آمده است ، با این حال  همان گونه که گفته شد، این تمام آن بحثی نیست که من با سیاه سنگ داشتم. برای آن که نیمهء آن بنا بر هر دلیلی  که بود مجال نشر نیافت و در آن سوی سیم خاردار سانسور از نفس افتاد.

دلو 1388 خورشیدی

قرغه- شهر کابل

 

صدایی از آن سوی دیوار

 

محترم پرتو نادري ! ممكن است با نوشتن يك مقدمه  مرا از مقدمه نويسي براي يك مصاحبهء صميمانه بي نياز سازيد!

باشنيدن چنين جملهَ غير منظره خنده يي می کند و می گوید:

نخستین شعرهايم را در سال (1353 ) خورشیدی  كه هنوز در صنف سوم فاكولتهء ساينس دانشگاه کابل درس مي خواندم،سروده ام .از آن سال ها به بعد چيزهاي زيادي به نام شعر سروده ام. در بهار سال (1354 ) نخسین بار شعري از من به نام «آرزو ها»در مجلهَ «پشتون ژغ » به انتخاب « رابعه نومید اکبری» به چاپ رسيد. در دوران آموزش در دانشگاه  چيز هاي ديگري غير از شعر و ادبيات ذهنم را مي انباشت.

موضوع دلچسپ وجالبي بود . براي آن كه مغزم و اندیشه ام در جايى مصروف بود ، ذوق و روانم در جای  ديگری .همراه با صنفى ها همه اش يا با سمارق هاي زهر دار گفتگو داشتيم يا به سراغ آميزش تيزاب ها و القلى ها مي رفتيم و مي ديديم كه آن ها چگونه باهم مى درآميزند و چگونه نمك هايى را به وجود مى آورند.

گاهى هم به تماشاى گلسنگها مي رفتیم ووقتى درمي يافتیم  كه اين گل هاى بيچاره هستى شان را چه  قدر محتاج الجى ها و فنجى ها اند . دل من برايشان تنگ مي شد وفكر مي كردم كه هستى اين گل ها از خود شان نيست.

براى ما زيبايى گل ها مطرح نبود . گل ها فقط وسيله هاي بودند كه براى ازدياد نسل و ايجاد ميوه به كار مى آمدند....

هنوز اين خاطره را ازياد نبرده ام كه چه  گونه ما گل سرخ و زيبايى را در بوتل پر از گاز كلورين غرق كرديم و ديدم كه چي سان  آن گاز تمام شيره ءزنده گي آن گل زیبا  راخشكاند،  طراوت و زيباييش را  از اوگرفت و آن گل زيبا و پر طراوت را به برگ هاي بيرنگ و پژمرده يي بدل ساخت.

بدون كوچكترين خود خواهى مي خواهم بگويم كه هنوز دلم براى آن گل زيبا مي سوزد و فكر مي كنم كه ما با دست هاى خود،دخترجوان و زيبايى را در سياه چاهی  فرو افگنديم و  كشتیم.

آن جاه پنجره يى در برابر ما گشوده مي شد،پنجره يى كه ما از آن چهرهء طبيعت را مي ديديم و اندك اندك به راز هاى درونى آن پي مى برديم وگاهى هم كه از مرزهاى منجمد طبيعت غير زنده به مرز هاى طبيعت زنده مي رسيديم ،دنيا، دنياى، غرايز بود كه می نگريستيم. گاهى با پاهاي كاذب آميبى راه مي زديم و گاهى با نهنگى امواج توفانى اوقيانوس ها را در می نوردیدیم  . انسان فقط موجودى بود فقاريه و پستاندار مجموعه يى بود از غرايز پیشرفته و متکامل ، ظرفيت اجتماعى نداشت.فقررا نمي شناخت.

گاهي سلسه هاي زنجيرى و حلقه يى هايدروكاربن ها درپاى ما فرومي افتاد و به تعبیر شاعر به مانندعنكبوتی تمام ، رواق انديشهء ما را فتح مي كرد .گاهي به شكار حشره ها و پرنده ها مي رفتيم. آن ها را در جعبه های شیشه یی  با سنجاق ها مصلوب مي ساختيم و كلكسيون هایی درست مي كرديم و اندوخته هاي نظرى خود را بر آن ها تطبيق مي كرديم. بعد وقتى كه اين شعر فروغ فرخزاد را خواندم :

 و مغز من هنوز

 لبریز از وحشت پروانه ییست

که او را  

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودم

حسرتم آمد كه چرا اين شعر را من نسروده ام ؟ چرا که من به تجربه حالت پروانه یی را که سنجاق را روی پشتش فرو می برند می دانم. بارها از خود پرسيده ام كه فروغ اين تجربه را از كجا آموخته است؟ نکند که او هم به شکار پروانه های می رفته است.

كارها همه اش از همين  دست بود.كبوترى را مي كشتيم گوشتش را از استخوان هايش جدا مي كرديم و اسكليتش را  در جعبه ء شیشه ای  می ساختیم و می بردیم به استاد؛ اما من نمي دانم كه چي گونه شد که يكباره گى راهم به سوى شعر از پشت آن همه دخمه هاي مفاهم مجرد و از وراى آن همه شبكه هاي قوانين ، مقولات و احكام گشوده شد و بهتر است بگويم نمي دانم چى گونه شد كه دختربالا بلند و گيسو زرين شعر از ميان آن همه باغ ها و دشت ها ی پر گل و عطرآگين صداى ملكوتيش  را به گوشم سرداد و در برابر چشمانم پنجره يى رابگشود. پنجره يى كه از آن توانستم چيز هاي را ببينم كه از پنچرهء نخستين ديده نمي توانستم .راز صداى پرنده گان را در يافتم ،از راز و نياز باد ها با درختان چيزهاي فهميدم و لذت بردم ،آدم ها را شناختم .آدم ها را با درد هاي شان،با اميد هاي شان،با نااميدى هاي شان ، با شكست و پيروزي های شان با عشق و نفرت شان ، با كاميابى و ناكامى شان ،با دروغ و صداقت شان،با غرور و زبونى شان، با ظرفيت هاي اجتماعى شان ، خلاصه با تمام هست و بود شان شناختم . با آنها قهر كردم و با آنها آشتى كردم،با آنها همدردى كردم و با آنها راز هاى دلم را گفتم  واز راز هاى آنان با آنان  سخن گفتم. حالا من دو پنجرهء گشوده در برابر خويش دارم .

دو پنجره  یی كه مرا با زنده گى و طبيعت پيوند مي زند .  من در كنار اين پنجره ها می نشينم و شعرهايم را مي نويسم .

پرسش : به اجازهء شما نخستين پرسش را با واژه ء«تعريف ناتمام » شعر آغاز مي نمايم . شما شعررا چى گونه پديده يى يافته ايد ؟ البته منظور من تعريف شعر نيست.

پاسخ : شعر براى من روزنه ييست كه از عمق تاريكى به سوى بیكرانه ترين سر زمين هاى تخيل وعاطفه گشوده شده است . من دوست داشتنی ترین ومطمين ترين تكيه گاه عاطفى و روانى خود را در شعر يافته ام . شعر فانوسی است در فراه راه من که در روشنایی آن، من پیش پای خود را در سنگلاخ پر حادثهء زنده گی دیده ام. در لحظه های دشوار زنده گی آن گاه که دوستان یا دست کم شماری از آنان از انسان رخ بر می تابند، تنها شعر است که می توان به آن پناه برد و بقچهء غمهای خود را آن جا گشود.

 شعر براى من سرزمين مقدسي  است براى زيستن .انسان مي تواند عميق ترين دردها، رنج ها و راز هايش را آن جا بیان کند  از آرزو هاي خود ، از شكست ها و نا اميديهاي خود بگويد. بدون دغدغه بلند بلند بخندد. بگرید، بى آن كه كسى بر گريه هايش بخندد .

شعر چشمه یی است كه من عطش روانم را از آب آن  فر می نشانم  و اما هر قدرى كه از آن مي نوشم نه تنها سيرآب نمي گردم ؛ بل تشنه گيم فراوان تر مي گردد.

گاهى فكر مي كنم كه شعر تمام هستيم يا نيمهء از هستيم است.براى آن كه فكر مي كنم  که اگر شعر نمي بود من ناقص مي ماندم و آن گاه نمي دانستم چگونه  در سوگ آرزو هايم بگريم و چگونه از عمق سياهى ها به سوى روزنهء خورشيد فرياد بزنم .

شعر به فكر من شبكهَ گسترده  و رنگين  رابطه هاست با مردم ، حتی  آن گاه كه انسان در چارديوار تنگ تنهايى خويش زندانى ميگردد، این شعر است  که انسان را در شبکهء از پیوند های عاطفی و فکری به مهمانی آزادی فرا می خواند و روان انسان را تسکین می دهد.

به پندار من هدف از پرسش شما برداشت های شخصی و تجربی من از شعر است نه تحلیل شعر از دید گاه های ادبی  و هنری  و نه هم شما از من تعریف شعر را خواسته اید. برای آن که شما خود به جا آن را پدیدهء تعریف نا پذیر خوانده اید. سخنی که می توان آن را به راحتی پذیرفت. من نیز چنین می اندیشم که نمی توان تعریفی  به گفتهء قدما جامع و مانع از شعر ارائه کرد.

پرسش : اگر پیرامون اشعار خود به مثابۀ یک خواننده (نه شاعر) داوری بیطرفانه نمایید عمدتاً به چی نکاتی اشاره خواهید کرد؟

 

پاسخ :فکر می کنم  خیلی و خیلی ها دشوار است که انسان بتواند بیطرفانه در مورد شعر های خویش داوری کند.

این که من اشتباه می کنم یا نمی کنم، موضوع دیگر است. به گمان من این امر به مراتب بهتر از آن است که کسی برایم حکم کند که بگو فلان چیز خوب است و فلان چیز بد. در آن صورت من در شعرم وجود ندارم، کسی دیگریست که با اندیشه هایش آن جا زنده گی می کند. در آن صورت من نسبت به خود و نسبت به اندیشه ها و عواطف خود، صداقت و صمیمیت ندارم.

به نظر من صداقت شاعر، نخست باید نسبت به خودش باشد، ورنه هرگز نمی تواند به چیز های دیگری صادق باشد.

شاید با من هم عقیده باشید که گاهی در میان شعر بعضی از شاعران و شخصیت آنان، پرتگاه ژرف و هولناکی وجود دارد. آنها در شعر های شان شجاع، انسان دوست، راستکار و مبارزاند؛ اما در شخصیت شان از این چیز ها  خبری نیست، یعنی این که آن ها نسبت به خود و اندیشه ها و دریافت ها و تجربه های خود صادق نیستند.

در حالی که شعر، بخشی از زنده گی شاعر است و حتی می شود گفت که شعر، زنده گی شاعر است. نقش گام های  شاعر است در جادۀ پر خم و پیچ زنده گی . دیگران  از روی آن نقش ها میتوانند دریابند که شاعر با اطمینان گام برداشته یا  وبا تردید و هراس، او با متانت این  کورهراه را طی کرده یا این که شتاب آلوده و بی هدف.

شعر طیف وسیعی از شخصیت و آگاهی های شاعر است.شعر با تجربه ء شاعرپیوند عمیقی دارد و من نمی دانم چی گونه می توان کسی را که نسبت به تجربه های خویش خیانت می کند، شاعر گفت. به من چی ربطی دارد که فلان شاعر، گفته: گل سرخ زیباست، خاصتاً برای من که گل سفید زیباست، شما رنگ سیاه را دوست دارید و فکر می کنید که بهترین رنگ هاست. اگر شما به خاطر آن که مولانای بزرگ گفته است:« بهترین رنگ ها سرخی بود» ، در شعر تان به ستایش رنگ سرخ   بپردازید و بگویید که  رنگ سرخ را دوست دارید  در حقیقت به احساس خود دروغ  گفته اید.این دیگر شعر نیست، دروغ است.

 

شعر من نیز بخشی از زنده گی من است و زنده گی من آن نیلوفر کبودیست که درتالاب رنج آب می خورد.

من در شعر هایم، خودم را درمی یابم و گذشته ء خودم را و آن کسی را درمییابم که در من بیدار می شود، فریاد می زند، خشم می کند، مهربان می شود و درخت استقامت روان مرا در برابر خشکسال حوادث آبیاری می کند.

پرسش :به حیث  یک خوانندۀ دایمی اشعار چاپ شده و چاپ ناشدۀ شما می پرسم، تقریباً در تمام سرود های شما، واژۀ «نور» می درخشد...... چرا؟ و با آن می خواهید شعرتان حامل چه پیامی باشد؟

پاسخ : هرچند  شکوه سردادن از زنده گی، خوشم نمی آید. اما برای ارائه ء پاسخ  به پرسش شما ناگزیرم  بگویم که من در چار دیوار فقر، اندوه، پریشانی و حادثه های ناگواری که مثل گژدمی پیوسته بر روان آدم نیش می زند، بزرگ شده ام و هنوز هم هستی شوم آنها بر سر من سایه می اندازد. در حقیقت زنده گی من  معجون  مرکبی از این همه بد بختی  ها بوده است. حالا شما بگویید کسی که در چنین موقعیتی لب به سخن می گشاید، چی گونه می تواند از نور نگوید، گلدان گلی را در اتاق تاریکی بگذارید، پس از چندی می  بیند که آن گل چگونه شاخه های خود را به سوی پنجره یا کدام روزنۀ دیگر عاشقانه می کشد، یک نبات چنین می کند، آخر من از تاریکخانه های غم و بیچاره گی خود چی گونه به سوی روزنه ء روشنایی ، فریاد نکشم.

نبات از آن به سوی نور عکس العمل نشان می دهد که به آن نیازمند است و این موضوع را در علم بوتانی به نام "فوتو تروپیزم" یاد می کنند. انسان در تاریکی نیز محتاج نور است و این را می توان به تعبیری، نوعی "فوتو تروپیزم روانی" گفت.  چیزی را باید برای شما روشن کنم که واژۀ «نور» در شعرهایم شاید ندرتاً به مفهوم مجرد آن

به کار گرفته شده باشد، من نور را بیشتر به مفهوم مشخص آن به کارگرفته ام و این همه نور، نورهای مشخص اند، گاهی نور عشق است که در سینه ام درخشیده است، گاهی جلوۀ امید است که مرا از ناامیدی بازداشته است، گاهی خداوند است، گاهی نقطۀ پایان اندوه ، گاهی یک اندیشه و یک آرمان است و گاهی هم یک انسان مشخص.

وقتی که شعر جاری می شود واژه ها با باری از عاطفه و احساس در خدمت بیان اشیا قرار می گیرد. اما با دریغ که همیشه این گونه نیست، چرا گاهی عده یی پیش از این که با چیزی آشنا شوند، آن را احساس و لمس کنند و تجربه کنند، با واژه هایی در دفتر شعر شاعران برمی خورند و بعد بدون آنکه از ظرفیت های معنوی آن واژه ها، آگاهی کامل و تجربی داشته باشند ،آن ها را در شعر خود به کار می گیرند.

مثلاً شاعری در شعر خویش از «اقاقی» ها چیزی گفته است. بعد شاعر دیگری بدون آن که بداند اقاقی چی گونه درختیست و درسرزمین او این «اقاقی» نام چگونه درختیست ، آن را در شعر خود به کار می برد و یا بدون آن که بداند زنبق چی گونه گلیست و «پونه» را به کدام نوع نبات می گویند، محض همین که در شعر دیگران با چنین نامهایی بر می خورد ، او نیز از اقاقی ، پونه و زنبق  سخن می گوید. از گل ابریشم می گوید، بدون آنکه بداند چی گونه گلیست. از چکاوک  می گوید، بی آن که چکاوک را دیده باشد، برای آن که فلان شاعر نامدار معاصر از چکاوک  گفته است، او نیز باید بگوید. امروز همه جا چکاوک است به بر سر و روی انسان پرواز می کند، از تمام این گفته ها می خواهم این نتیجه را به دست بدهم که من هیچگاه برای سرودن شعر واژه های از پیش تهیه شده ، نمبر زده شده و گویا تازه نفس ندارم که آنها را یکی یکی مانند مربی تیم فوتبال در جریان مسابقه وارد میدان سازم. من شعر خود را می نویسم و این ضرورت بیان محتویست که واژه ها را مشخص می سازد. از این رو می توانم بگویم که کار برد واژهء نور برای من نه از سر ناتوانی و تقلید است و نه هم از مود زمانه ، ضرورت درونمایهء شعر مرا ناگزیر از کاربرد آن می سازد.

 پرسش :لطفاً در پیوند به خطوط عام و گلى پروسه سرايش يك شعر از نخستين لحظه هاى مبدا تا نوشتن آن روى كاغذ با قبول دشوارى هاى بيان ، تا آن جا كه ممكن باشد ،براى خواننده گان، تجربه ها و دریافت های خود را بیان دارید!

پاسخ :در مورد اين كه يك شعر، چى گونه پرورش مي یابد و سپس چى گونه بيان مي شود بايد هنوز هم منتظركشفيات تازهء روانشناسى تجربى بود، چراكه اين مساله ، نه تنها امر ساده يى نيست؛ بلکه  مساله یی است بسیار دشوار و پيچيده ؛اما آن چه كه  مي خواهم بگويم،متكى بر برداشت هاى خودم است تا انديشه هاى كتابى.

 گمان می كنم ايجاد پارچه شعری یا استکمال و سرایش شعر از دو مرحله مي گذرد . نخست مرحله هستى يابى شعر درروان شاعر يا مرحلهء كه شاعر بدون آن كه تصميمی داشته باشد، نيرويى که همان مایه های نخستین شعر است، در روان او آرام آرام به وجود مى آید ، شکل می گیرد ،قوت می یابد  و می خواهد تا خود را از شاعر جدا سازد.  مرحلهَ دوم مرحلهَ ييست كه شعر، راهش را به بيرون باز مي كند يعنى شاعر نيازى در خود احساس مي كند  تا بنویسد . شاید به انگیزه یی نیازمند است تا  قلم بردارد و شعرش را روى كاغذ بنویسد.

پرسش : جوانانی كه علاقمند به شعر و شاعری هستند پیوسته به آنها گفته می شود که  برو اشعار گذشته گان را مطالعه كن ، آثار شاعران معاصر را مرور كن، کتاب « طلا در مس» را بخوان و چیز دیگری ، افزون بر اين  ها رهنمود و پیشنهاد های  شما  در زمینه چیست ؟

پاسخ: مسالهء مهمی را در میان گذاشتید. بدون تردید آشنایی با ادبیات کلاسیک و ادبیات معاصر و آشنایی با تیوری های نقد ادبی برای هر شاعری یک امر ضروریست. با این همه یک شاعر نیازمند به فرا گیری چیز های دیگری نیزاست.  شاعرباید با اساسات علوم آشنایی داشته باشد. با جامعه و فرهنگ خودی آشنایی داشته باشد. فهم چنین مسایلی  مرز های  جهان نگری یک شاعر را گسترش می دهد.

با دریغ شماری از شاعران جوان همین که قریحهء شاعری شان گل کرد خود را از آموزش هر نوع دانشی بی نیاز احساس می کنند. به نظر من این یک اشتباه بزرگ به شمار می آید.

در رابطه  به كتاب وزين «طلا درمس » باید بگویم که مرا با این بضاعت ناچیز توان آن نیست تا در پیوند به مرتبهء علمی آن چیزی بیان کنم ؛ بلکه گفته های من مربوط به مطالعه و برداشت هایی می شود که از این کتاب صورت می گیرد. می خواهم بگويم که اگر کتاب طلا در مس بدون یک رشته آگاهی های لازم  و قبلی  خوانده شود ، امکان دارد که  خواننده به نتایج چندان مفیدی دست نیابد. طلا در مس کتابی نیست که بتوان بدون یک رشته آگاهی ادبی  قبلی  از آن بهرهء لازم را گرفت.

شماری تنها می خواهند طلا در مس را به سبب این که این روز ها از مطرح ترین و معروفترین کتاب در عرصهء چگونه گی شعر و نقد شعر است، بخوانند تا به اصطلاح از قافله پس نمانند، در حالی که فکر می کنم که بخشی از این کتاب را باید از آگاهان عرصه آموزش دید. به تصور من کسی که هنوز نتوانسته است تا تفاوت در میان تشبیه و استعاره را بداند چگونه می تواند به مفاهم پیچیدهء اسطوره و استکمال ذهنی شعر دست یابد و یا مسایل پیچیدهء دیگری راکه در این کتاب بر آنها بحث شده است، دریابد.

شماری با خواندن طلا در مس به نوع جزمگرایی ادبی دست یافته اند و فکر می کنند که آن سو تر از این کتاب دیگر هیچ گونه حقیقت ادبی – هنری جود ندارد. چنان که تا بحث  شعر و ادبیات به میان می آید با نوع جذبه فریاد می زنند که در طلا  در مس چنین گفته شده است و تو باید گفتهء او را بپذیری. من به هیچ صورت قصد ندارم تا بگویم که طلا در مس کتاب گمراه کننده یی است.هدفم چنین چیزی نیست.  می خواهم بگویم که دریافت و نتیجه گیری های مکانیکی  می تواند خود نوع گمراهی باشد .

با این همه طلا در مس را باید خواند و به تکرار خواند؛ اما با مایه های از آگاهی ورنه شاید هر ابجد خوانی را به نتایجی غیر از آن برساند که نویسنده خواسته است تا آن نتایج را به دست دهد.

پرسش: دوست نهایت گرامی ! ممکن است لطف نموده، در آخیر برای پایان دادن به این حرف های واقعاً سودمند و تجربی خود، مطالب ناگفته یی را  که زمینهء آن در پرسش های من نیامده باشد، بگویید و مرا از نوشتن یک ...

( علایم خسته گی را در چهره اش می خوانم، با خنده یی می گوید:لطفاً جمله های اخیرم را به حیث موخره بپذیرید... خدا نگهدار...)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

  یک یاد دهانی کوتاه

 در پیوند به زنده یاد «ازهرفیضیارغزنوی»

 یکی از شاعران از دست رفته ای که همیشه آرزو داشته ام تا در باره اش چیزی بنویسم، زنده یاد« ازهر فیضیار غزنوی» است. شاعری که تازه به شگوفه رسیده بود واما تگرگ مرگ او را ازشاخه های سبز جوانی بر چید و پرپر کرد. فکر می کنم شاید من و او در دانشگاه همدوره بودیم. یا شاید او یکی دوسال از من پیشتر می راند. می  دانستم که در دانشکدهء ادبیات دانشگاه کابل درس می خواند. سال 1354 خورشیدی به مناسبت روز مادر در یک مسابقهء ادبی – هنری برای شماری از شاعران ، نقاشان و هنر مندان در تالار سینما زینب جوایزی توزیع گردید. ازهر فیضیار  جایزهء دوم شعری را دریافت کرد وجایزه یی نیز به من داده شده بود.

 پیش از این با نامش آشنا بودم. شاید هم به دلیل همکاری گسترده ای که با آواز خوانان سرشناش و محبوبی چون احمد ظاهر، مهوش و دیگران داشت.  آهنگ ها گل می کردند و بعد  هر کسی  می خواست بداند که شعر این آهنگ از کیست و بعد یک نام بر زبانهای جاری می شد، «ازهر فیضیار غزنوی». گاهی  رادیو پیش از نشر آهنک، شاعر را نیز معرفی میکرد.

تا آن گاه تصور می کردم که ازهر بیشتر مشغول تصنیف سازی است، اما آن جا  وقتی که نامش به نام  شاعر برندهء جایزهء در جه دوم خوانده شد، آرزو داشتم تا سیمای او را ببینم، زینب داود، همسر رییس جمهور که جوایز را توزیع می کرد، دقیقه هایی منتظر ماند؛ اما کسی  روی ستیژ حاضر نشد، برایم بسیار پرسش بر انگیز بود که او چگونه در چنین جشنواره یی حاضر نشده است. پس از پایان بخش رسمی آن جشنوارهء ادبی – هنری از کسی  شنیدم که بیماری سرطان دارد و هم اکنون در هندوستان در شفاخانه یی زیر درمان است. اواز  مقابله با سرطان پیروزمند بر نگشت و بدینگونه افغانستان یکی از ترانه سازان و سرود پردازان توانای خود را که می رفت تا چند سال دیگر به چهرهء بزرگی در این عرصه مبدل شود از دست  داد.

سالهای جمهوریت داودخان بود . در آن سالهای شماری از شاعران جوانان که اندک اندک ستارهء نام شان در آسمان مطبوعات به درخشیدن آغاز کرده بود، دردانشگاه کابل مشغول آموزش بودند. این نام ها به یادم می آییند : دکتور رازق رویین، سعادتملوک تابش، ازهر فیضیاز غزنوی، سخی راهی، علی حیدر لهیت، داوود سر مد، نورالله وثوق، دکتور اسداله شعورسلطان علی سحاب، مهندس امیر شاه فروغ، کریمه ویدا، شریفه شرف و نویسندهء، این سطورو شاید هم کسانی دیگری با تفاوت یک سال یا دوسال در دانشگاه همدوره بوده اند. در این میان ازهر فیضیار نسبت به دیگران  شهرت بیشتری داشت.

روزی عتیق یکی از دوستان من که از دانکشده ساینس دانشگاه کابل فارغ شده بود و علاقهء فراونی به شعر و ادبیات نیز داشت، در خانه اش در شهر مزار شریف برایم حکایت می کرد که باری یکی  دو تن از دانشجویان شاعر در باشگاه شبانهء دانشجویان تصمیم گرفتند تا به اتاق ازهر بروند و در پیوند به تعهد در شعر و این که شاعر باید به چه مسایلی  بپردازد، با او سخن بگویند و بحث کنند و او را از تصنیف سرایی که در آن روزگار گفته می شد که شعر وسیلهء مبارزه است و نباید آن را به زمین گذاشت، باز دارند.

در آن روزگار بحث های سیاسی در میان دانشجویان در لیلیه یا  باشگاه شبانهء دانشجویان بسیار داغ بود. چنین بود که به ادبیات نیز بیشتر از روزنهء سیاست نگاه می شد.

این دوست می گفت وقتی  این شاعران به اتاق ازهر رفته بودند، پس از پذیرایی ازهر گفته بود، اجازه بدهید تا چند پارچه شعر برای تان بخوانم. بعد یک شعر  دو شعر و سه شعر و...  می خواند و می خواند. دوستان می پرسند که این شعر ها از کیست؟ ازهر می گوید که تازه این ها را سروده ام. دوستان به یدگدیگر می بینند و بدون آن که مساله یی را در پیوند به تعهد و رسالت شاعر در میان بگذارند، رخصت می شوند.

عتیق می گفت که شعر های ازهر همه با محتوای عمیق اجتماعی آمیخته با رگه های سیاسی بوده و از نظر زبان هم بهتر از شعر شاعران نصیحت گوی. تا آن روز آن دوستان می پنداشتند که ازهر یک شاعر تصنیف ساز است و بس.

 من از دوست نا شناس خود جناب احمد شکیب حمیدی بسیار سپاسگزارم که نوشتهء او در ویب سایت آسمایی مرا بر آن داشت تا این سطر های خاطره گونه را بنویسم.

این اندوه بزرگ و دریغ سوزنده یی است که امروز از چنان شعر های، زنده یاد ازهر دیگر نشانه یی نیست. شاید هم تنها شعرهایی که از او باقی مانده اند همان شعر ها وتصنیف هایی است که به وسیلهء آواز خوانان اجرا شده است. شعر ها و تصنیف های او آمیخته از عاطفه های  بزرگ انسانیست. با صمیمت سخن می گوید. ساده و اما در عین ساده گی ما را به چیز ها و پدیده های عاطفی و انسانی پیرامون ما آشنا می سازد. شعر ها و تصنیف های او را مه می خوانی ویا می شنوی حس می کنی که شعر در همه چیز و در همه جا جاریست ، تنها باید آن را کشف کرد.همه چیز در شعر و تصنیف او بار عاطفی و عاشقانه به خود می گیرد.او با آن شعر ها و تصنیف هایش حق قابل توجهی بر شماری از آوازخوانان افغانستان و در کلیت بر مسیقی افغانستان دارد. امروزه هر سنگ را که بالا می کنی در زیر آن سنگ دهها آواز خوانی می بینی که گویا آواز می خوانند و به گفتهء یکی از آواز خوانان محلی  که دیگر در میان ما نیست، کمپوز وممپوزش را هم خودشان می سازند و شعرش را نیز. شماری زیادی از آواز خوانان جوان ما بر بنیاد همان گفتهء معروف: خود کوزه گر و  کوزه خر و خود گل کوزه اند. خود می  خوانند و خود می شنوند.

امروز موسیقی افغانستان بیشتر از هر زمان دیگری از کمبود تصنیف رنج می برد. نه تنها رنج می برد؛ بلکه می توان گفت که چنین کمبودی موسیقی کشور را در پرتگاه ژرف ابتذال فرو افگنده است. همان گونه که سینمای ما از کمبود فلنامه رنج می برد.

نکتهء دیگری را که می خواهم بگویم در پیوند به آهنگ:« ای به دیده ام تاریک ماه آسمان بی تو» است. این یکی از خیال انگیز ترین آهنگ های احمد ظاهر برای من است. البته صدای جادویی احمد ظاهر، و آن آهنگ دل نشین در یک کلیت یک چنین خیال انگیزی را  در من پدید آورده است. هروقتی که این آهنگ را شنیده ام خیالات شاعرانهء من بیدار شده است. سالها از خود می پرسیدم که  شعر این آهنگ از کیست؟ شاید هم گاهی  چون دوست عزیز احمد شکیب حمیدی  اندیشیده باشم که این شعر از زنده یاد ازهر است. اما روزی از بساط یکی از کتاب فروشی های شهر کابل کتاب کم حجمی خریدم زیر نام« نهال» از شاعر ارجمند جناب عبدالحی آرین پور که در گذشته ها خاکی تخلص می کرد.

سالهای بود که من به دنبال گزینه های شعری سر گردان بودم و به هر کتابخانه و بساط کتاب فروشی که سری می زدم در نخستین بار به کتابهای ادبی  وعمدتاً شعر توجه می کردم. وقتی کتاب «نهال» را می خریدم شناختی در پیوند به جایگاه شاعری جناب « آرین پور» نداشتم. این کتاب به ظاهر کوچک روزنهء بزرگی را در برابر من گشود که از آن نه تنها به جایگاه استوار و بلند  آرین پور در شعر معاصر فارسی دری در افغانستان پی بردم ؛ بلکه بر بنیاد شعر های نمیایی آمده در این گزینه توانستم  در یابم که  شعر نیمای در دههء چهل  در افغانستان در چه حال و هوایی قرار داشته است.

شعر«ای به دیده ام تاریک ماه آسمان بی تو» که به سال 1340 خورشیدی در شهر کابل سروده شده است، در این گزینه زیر نام« بی تو» به نشر رسیده است:َ

این شعر در گزینهء نهال به نشر رسیده است:

ای به دیده ام تاریک، ماه آسمان بی تو

سینه چاک چاکم من ،همچو کهکشان بی تو

یک نفس بیا پیشم، یا بخوان بر خویشم

من نمی توانم بود، زنده در جهان بی  تو

لاله خون دل نوشی ،  نسترن کفن پوشی

سخت ماتم انگیز است، سیر بوستان بی تو

شیشه ها همه خالی ، ساز ها همه خاموش

بی نمک بود امشب، بزم عاشقان بی تو

ای تسلی دلها وی چراغ محفلها

آب چشم من باشد ،تا بکی روان بی تو

یک بار دیگر از حمیدی عزیز سپاسگزارم که نوشتهء شان مرا بر انگیخت تا این سخنان پراگنده را روی صفحه بریزم.

 پرتو نادری

جدی 1389

شهر کابل

 

َ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

آیا شعر فارسی دری در افغانستان

به بن بست رسیده است؟

 

نمی دانم شما گاهی در دوزخ آباد پشاور زنده گی کرده اید یانه؟ اگر زندگی کرده اید ، مسلماً یک چنین سخنانی و سخنانی از این لون  را زیاد شنیده اید، گاهی دل به امید واهی بسته اید و گاهی هم عنان کاروان زنده گی را به دست  ناامیدی داده اید.

من در سال های که شلاق طالبان بر پیکرهء زخمین افغانستان فرود می آمد، ساحات باستانی تاراج می شد، قامت منار چکری می شکست و شکوه و عظمت بودا به خاک یکسان می گردید و در نهایت عدالت فقر، جهالت، تعصب و استبداد خونین قرون وسطایی چنان تاریکی دهشتناکی در شهرها و دهکده های افغانستان دامن می گسترانید، به پشاور فرار کرده بودم و هر از گاهی یک چنین سخنان با مزه و یا بی مزه را می شنیدم.

مشخصاً در این مورد خاص بگویم سخن نخستین یعنی به بن بست رسیدن شعر معاصر فارسی دری در افغانستان را از صبور الله سیاه سنگ شنیدم. بهتر است بگویم، خواندم. او در یکی از نشریه های برون مرزی افغانستان در آنسوی قاره ها گفتگویی داشت و در این گفتگو با صراحت و بدون کوچکترین ابهامی گفته بود:

 »شعر معاصر فارسی دری در افغانستان به بن بست رسیده است!»

همین لحظه می پندارم که او دلایلی زیادی در این ارتباط ارائه  نکرده بود. به هرصورت چیز های گفته بود، ولی برای اثبات یک چنین ادعای بزرگ دلایل زیادی نداشت، شاید به این دلیل که گفتگوی او روی موضوعات دیگری نیز  می چرخید.

چنین سخنانی در نظر من همیشه به گونه یک کشف تلقی می گردد. درست مانند کشف در یکی از عرصه های علوم طبیعی؛ و ما می دانیم که برای دسترسی به رازی و به حقیقتی و به کشفی؛ کار های گسترده یی باید صورت گیرد.

بدون شک سیاه سنگ به حیث یک شاعر، نویسنده و پژوهشگر ادبی از دو دهه بدینسو در مطبوعات افغانستان حضور فعال و گسترده یی داشته است و اگر به چنین کشفی هم می رسد، جای هیچگونه شگفتی نیست. من منتظربودم که بعداً سیاه سنگ در این زمینه بیشتر به تشریح باورداشت های خود بپردازد و این بحث را پیگیری کند. شاید در آن صورت کسانی دیگری هم در مخالفت یا موافقت با او توسن به میدان می تاختند و در نهایت ممکن به نتیجه یی می رسیدند. به گمانم چنین نشد و اگر سیاه سنگ چنین هم  که کرده باشد، من اطلاعی ندارم. به هر صورت وقتی دیدم سیاه سنگ بار دوم به گفته خود پافشاری می کند، نگرانی من افزونتر شد و پنداشتم که ما در برهوت سوزانی راه می پیماییم و بیهوده می انگاریم رو به سوی دریا های خروشان روانیم.

واقعیت امر در این است که من نسبت به شعر در دو دهه و اندی گذشته در افغانستان احساس خاصی دارم. تصور من چنین است که شعر در این سال ها بار بزرگی را بر دوش کشیده است.

شعر در این سال ها  مصیبتنامهء بزرگ مردم بوده است و خاصتاً در دوران حاکمیت مجاهدین و طالبان جای خالی شمار هنر های دیگر را نیز پر کرده است.

شعر در این سال ها سلاح بزرگ و موثر مبارزه بوده است، البته نمی خواهم بر تمام آن چیز هایی که در این سال ها به نام شعر سروده شده اند، مهر تایید بگذارم. دست کم می خواهم بگویم شعر ما در این سال ها با وجود مشکلاتی که داشته  داری یک جریان یا شاخه رویندۀ تکاملی نیز بوده  است.

با چنین باورداشت هایی که من داشتم، گفته های سیاه سنگ به نظر من چنین می آمد که او می خواهد مخالف جریان دریا شنا کند، البته مخالف جریان دریا شنا کردن دشوارتر از شنا کردن در هماهنگی با جریان دریاست.

بازهم گفتگویی دیگری خواندم، اما این بار از شاعر و نویسندۀ  دیگر، عزیز الله نهفته. او در یک وب لاک  هنری- ادبی ایرانی؛ مشخصاً در پاسخ به پرسشی در ارتباط به گفتۀ سیاه سنگ صریحاً و بدون هیچ ملاحظه یی گفته بود: «این خود سیاه سنگ است که به بن بست رسیده است و مسلماً می پندارد که شعرفارسی دری در افغانستان به بن بست رسیده است.» نهفته دلیل به بن بست رسیدن سیاه سیاه سنگ را در این امر نشان داده بود که او ظرف چند سال گذشته موفق نشده است ،حتی  یک کار تازه در عرصۀ شعر نشان دهد و به زبان ساده تر شعر تازه یی بسراید.

 این صراحت و جرأت فرهنگی عزیز الله نهفته برای من بسیارستودنی بود. کاش ما بتوانیم که دیدگاه های خود را همینگونه با صراحت و بدون در نظرداشت ملاحظاتی بیان کنیم، در حالی که ما همیشه در چنین مواردی در تالاب ملاحظاتی آن چنان دست و پا می زنیم و بازهم چنین است که تا هنوز موفق نشده ایم که در هیچ یک از زمینه های ادبی- هنری بحث های سازنده یی داشته باشیم . 

بزرگان ما وقتی می خواهند در بارهء جوانتران چیزی بنویسند و آن هم اگر جوانتران را سزاوار قلم فرسایی خود بدانند، نخست بر می گردند به گذشته که با آن ها چگونه رابطه یی داشته اند، آیا جوانتران چنان بره های رامی دستان بزرگان خود را چاپلوسانه بو کشیده و لیسیده اند یانه؟ اگر لیسیده اند، مشکلی در میان نیست در غیر آن یا  در هاله یی  ازتوطئه  سکوت  کشیده می شوند و یا هم در حلقۀ اصحاب،  فتوای بیسوادی و بیدانشی  آن ها صادر می گردد.

این بزرگترین مصیبتی است که شانه های نقد ادبی و نهایتاً ادبیات معاصر ما را خم کرده است.

حالا سیاه سنگ و یا عزیز الله نهفته در گفته های خود چقدر برحق اند یانه؛ مساله یی دیگریست، مهم اینست که انسان هایی بدون هیچ تردید و ملاحظه یی بر می خیزند و دید گاه های خود را بیان می کنند.

اگر با سیاه سنگ بپذیریم که شعر معاصر فارسی دری  در افغانستان به بن بست رسیده است، بدون تردید او به حیث بخشی از یک کل نیز به بن بست رسیده است.

من با شناختی که از صبور سیاه سنگ دارم، او هیچگاهی بدون دلیل ادعایی را به میدان نمی کشد. حالا این دلایل چقدر واقعی و چقدر ذهنی اند، مسالۀ دیگری است.

در هر حال او می خواهد دلایل خود را داشته باشد، شاید بگویید که همه گان همینگونه اند، به هیچ وجه چنین نیست. من می توانم نمونه های زیادی ارائه کنم؛ ولی به یک مورد بسنده می کنم و بازهم در پشاور.

نویسنده یی روزی نوشته یی را به یکی از مدیران مسُوول یکی از نشریه های برون مرزی افغانستان در پشاور می دهد تا چاپ شود. مدیر مسُوول بلادرنگ می گوید که ما نوشته های رسیده را مطابق روش املای پذیرفته شدۀ انجمن نویسنده گان افغانستان اصلاح می کنیم. نویسنده که خود از نام و نشانی برخوردار است، می پرسد، مثلاً چگونه؟ مدیر مسُوول می گوید، مثلاً ما واژۀ «حتی»را با الف می نویسم« حتا». نویسنده می گوید روی چه دلیلی چنین می کنید؟ مدیر مسُوول که دلیلی ندارد با اطمینان، برگ برندهء خود را نشان می دهد و می گوید که باختری صاحب چنین می نویسد! نویسنده در دل می خندد که ای مدیر مسُوول کاش  می دانستی که باختری صاحب چرا اینگونه می نویسند!

من زمانی که از این قصه در پشاور اطلاع یافتم نخستین اندیشه یی که در ذهن من پدید آمد این بود که این مدیر مسُوول هنوز یاد نگرفته است که باید با نیروی مغز خود بیندیشد. او هنوز به مانند شاگردان  سال های نخستین دبستان عمل می کند که هر گفتۀ خود را می خواهد با پشتوانۀ آموزگار بردیگران بقبولاند.

بارها شاهد بوده ایم که وقتی چیزی را از یکی از شاگردان دبستان پرسیده ایم و او چیزی گفته و بعد دلیلش را پرسیده ایم، در پاسخ گفته است که معلم صاحب چنین می گوید.

فکر می کنم مساله یی را که سیاه سنگ به میان کشیده است، یکی از مسایل شعر معاصر ماست. این مساله به بحث های جدی و دلیل شناسانه ضرورت دارد. اگر بپذیریم که شعر معاصر ما به بن بست رسیده است، باید دلایل به بن بست رسیدن شعر خود را مشخص کنیم. آیا هنوز آن امکان وجود دارد که عوامل بن بست را از میان برداریم؟

اگر بن بستی هم وجود داشته باشد به گمان من به مانعی مانند است که مسیر دریایی را بند انداخته است. حالا اگر مانع را از میان برداریم، بدون تردید دریا با قوت و کمیت بیشتر به حرکت می آید و سرزمین های دور و دورتری را سیراب می سازد. اگر بن بست نیست و دریا در بستر هزار و اند سالۀ خود همان حرکت یک نواخت خود را تکرار می کند و ما چنان حس می کنیم که  این حرکت یکنواخت ، کسالت آور شده است، باید به سرچشمه ها توجه کنیم.

اگر صبورالله سیاه سنگ سخن بی اساس گفته است، دستش را بگیریم و ببریم کنار دریا و بگوییم که دوست عزیز، نگاه کن که دریا، با چه شکوه، هزاران هزار سرود زنده گی را تکرار می کند و سرمست و خروشان به راه خود روان است و هر مانع را ریشه از خاک بر می کند و تو خود به بن بست رسیده یی نه شعر معاصر ما.

سیاه سنگ این سخن را زمانی گفته بود که طالبان بر دروازه های تمام نهاد های فرهنگی- ادبی قفل جهل و تعصب آویخته بودند؛ و شاعران  و نویسنده  گان یکی پی دیگری از کشور فرار می کردند و دروازۀ تورخم تمام روز چنان دهان هیولای باز بود و موج موج آواره گان را چنان لقمه های چربی فرو می برد. فرهنگیان می رفتند و در آنسوی مرز ها بخت خود را می آزمودند و اما بادریغ کمتر با آسمان آبی و شفاف رو به رو می شدند.

فکر می کنم پرسشی را که سیاه سنگ به میان آورده است، هنوز جواب خود را نیافته است.

طرح این مساله در این روزها به یک امر جدی مبدل شده است، امیدوارم که سیاه سنگ خود پیشگام شود و به اصطلاح در برابر وضعیت کنونی شعر اقامۀ دعوا کند.

می گویند که انسان ها در مخروبه  و آبادانی یکسان نمی اندیشند. سیاه سنگ این مساله را زمانی عنوان نمود که کشتی زندگیش بر ساحل خرم کانادا لنگر انداخته بود. زمانی که او در اسلام آباد بود چنین چیزی را از او نشنیده بودم. آیا سیاه سنگ در نتیجۀ یک مقایسۀ دقیق ادبیات ما با وضعیت ادبی غرب به این نتیجه رسیده است؟ یا از گذشته در این ارتباط مشغول پژوهش بوده است؟ این در حالیست که عزیز الله نهفته از روند شعر معاصر افغانستان در پشاور دفاع می کند. کدام یک از این دید گاه ها به حقیقت نزدیکتر است. این امر را باید با راه اندازی بحث های جدی روشن کنیم.

آیا سیاه سنگ هیچ شاخۀ رویندۀ تکامل را در شعر معاصرافغانستان را نمی بیند؟ آیا شعر ما در کلیت به بن بست رسیده است؟ یا اینکه، این یا آن شاعر در شعر خود به بن بست رسیده است .

من از به بن بست رسیدن شعر معاصر فارسی دری وحشت دارم. همانگونه که به بن بست رسیدن برای یک شاعر و آفرینشگر ادبی مفهوم مرگ او رادر بر دارد به همانگونه به بن بست رسیدن شعر یک کشور در یک دورۀ مشخص تاریخی می تواند مفهوم مرگ شعر آن کشور را نیز با خود دارد .. حالا آب ها از آسیاب ها فرو افتاده اند. طالبان در مغاره های دور و کوهستان های دور خزیده اند. جنگ موش و گربۀ پیشوای دموکراسی! با بن لادن در نوار جنوبی افغانستان ادامه دارد.

در این میان شاعران و نویسندگان زیادی از بیرون به کشوربرگشته اند و بیشتر از دو کشور همسایه از ایران و پاکستان و کسانی هم از آسیای میانه.

ظاهراً وضعیت به نفع شاعران و نویسنده گان است، موجودیت بیشتر از سه صد نشریۀ غیر دولتی در افغانستان می تواند زمینۀ بازتاب آفرینش های ادبی را فراهم کند. در دورانی که مشخصۀ آن سازمان سازی ، به زبان روشن  تر«ان جی او » سازی است، شاعران هنوزهم انجمن خود را ندارند. نشریه ها بیشتر از گذشته ، نوع ابتذال ادبی را گسترش می دهند.

آن شور و آرمانگرایی که در دهۀ پنجاه و در دهۀ شصت در میان شاعران وجود داشت، حالا دیده نمی شود. شعر و ادبیات ظاهراً به انگشت ششم مبدل شده است. سازمان های امداد، شمار بیشتر شاعران و نویسنده گان را بلعیده اند.

زبان انگلیسی و مهارت های کمپیوتری به هدف نهایی نسل جوان بدل شده است. دیگر کمتر جوانی علاقه دارد که در باغ های شش گانه مثنوی معنوی به گشت و گذار بپردازد و به تعبیر دیگر کسی نمی خواهد که با استفاده از این نردبان آسمان به  آن بام بلندتر از بام فلک فراز آید. از کاخ شاهنامه دیگر نعره های مستانۀ رستم و اسفندیار به گوش نمی رسد. فضای خانه ها را صدای تک تک کمپیوتر ها پر کرده است. انترنت همه روابط انسانی دیگر را در زیر چتر خود قرار داده است. در این سرزمین هیاهو به گمان من کمزورترین آواز، آواز شعر است.

شاعران بزرگی چون لیلی صراحت روشنی پس از چندین سال آواره گی وقتی خوابیده در تابوت سیاهی به کشورش بر می گردد، وزارت اطلاعات و فرهنگ پیامی به مناسبت آن بانو بلند قامت شعر فارسی دری  نمی فرستد.

شاعران گرد هم نمی آیند و در ارتباط به چندی و چونی شعر به  بحث و گفتگو نمی پردازند.

وزارت اطلاعات و فرهنگ پیشگام ترین شاعران در کابل را در فهرست سیاه خود قرار داده است. این حمیت تا جایی است که حتا اگر نام چنین شاعرانی در گزارش خبری  هم وجود داشته باشد، با دستان (!) مقام های این وزارت به دور آن ها خط سیاه کشیده می شود.

من نمی خواهم وارد جزییات بیشتری شوم. تنها می خواهم بگویم که ما به بررسی بنیادین وضعیت ادبی کشور خود نیاز داریم، تا این بررسی صورت نگیرد مسلماً نمی توان روش های تازه یی  را در جهت رشد ادبیات  معاصر کشورمشخص کرد. هم اکنون بیشتر از هر زمان دیگری نیاز داریم تا مساله یی را که سیاه سنگ چند سال پیش مطرح کرده بود، مورد بررسی جدی قرار دهیم.

 

 پرتو نادری

تابستان 1383

شهر کابل

   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

عتیق رحیمی

در آن سوی خط قرمز

 مقدمه

روز دوشنبه دهم نوامبر 2008 میلادی برابر با بیستم عقرب 1387 خورشیدی نه تنها برای عتیق رحیمی ؛ بلکه برای همه ء جامعهء فرهنگی افغانستان ، مردم افغانستان و حوزه ء گسترده ء زبان فارسی دری روز افتخار آمیز، با شکوه و فراموش ناشدنیست.

در این روز « سنگ صبور» رمان عتیق رحیمی مهمترین و با اعتبار ترین جایزه ء ادبی فرانسه یعنی جایزهء گنکور را از آن خود ساخت. وقتی از رسانه ها شنیدم که عتیق رحیمی این جایزهء ادبی را  ربوده است، نوع شادمانی تعریف ناپذیری، همراه با غرور و سربلندی برایم دست داد.

در روزگاری که نام افغانستان با جنگ ، تروریزم ، شبکه های مافیایی مواد مخدر، فقر، گرسنه گی و فساد اداری پیوند خورده است، دریافت یک چنین جایزه یی مهم ادبی برای افغانستان  سربلندی بزرگی به شمار می آید.

عتیق رحیمی دیگر یک چهره ء جهانیست، هر چند او با انتشار نخستین رمانش« خاکسترو خاک»سالها پیش از امروز به  چنین جایگاه بشکوهی دست یافته بود که مبارکش باد!

 عتیق رحیمی  و جایزهء گنکور

سنگ صبور چهارمین رمان عتیق رحیمی است که به زبان فرانسوی نوشته شده و برای نویسنده مهمترین و معتبر ترین  جایزهء ادبی فرانسه را که اعتبار و شهرت جهانی نیز  دارد به ارمغان آورده است.

دریافت این جایزه عتیق رحیمی را در قطار بزرگترین نویسنده گان جهان چون مارسل پروست، اندره مالرو، سمین دوبوار، مارگریت دوراس،پاتریک مودویانو، رومن گاری و نویسنده گان بزرگ دیگری که موفق به دریافت این جایزه شده اند، قرار داده است.

عتیق رحیمی در حالی موفق به دریافت جایزه ء ادبی گنکور گردیده است که آثار سه تن از نویسنده گان نام آور فرانسه( ژان ماری بلادو با رمان جایی که ببر ها خانه دارند ، ژان بایتیس دل آمو با رمان  تربیت آزاد و میشل لوبری با رمان زیبایی دنیا) نیز به مرحلهء نهایی راه پیدا کرده بودند. حتی میشل لوبری برندهء احتمالی جایزهء گنکور سال 2008 پنداشته می شد.

گروه داوران اکادمی گنکور، ده تن اند که ازآن شمار هفت تن به سنگ صبور اثر عتیق رحیمی  و سه تن دیگر به« زیبایی دنیا» اثر میشل لوبری رای دادند.

 پخش خبر پیروزی عتیق رحیمی شماری از رسانه های و حلقات فرهنگی جهانی را به شگفتی اندر ساخت. کمتر تصور می شد که جایزه به نویسنده یی تعلق گیرد که فرانسوی زبان مادری اش نیست . با این حال  در سالهای اخیر چنین نویسنده گانی با دریافت  جوایز معتبر ادبی توجه منتقدان فرانسوی را به خود جلب کرده اند. آن گونه که گفته شده است هم اکنون: « موجی از نویسنده گان  فرانسوی زبان ؛ اما خارجی در این کشور به راه افتاده که ادبیات شان از نویسنده گان خود فرانسه قوی تر است.»

 نوشته های عتیق رحیمی

عتیق رحیمی تا هم اکنون چهار رمان نوشته است که هر کدام پیروزیهای را برای نویسنده  در پی داشته ا ست.  البته در این میان رمانهای خاکستر و خاک  و سنگ صبور موفقیت و شهرت گستردهء جهانی برای  نویسنده داشته است. به پندار من  دو کتاب دیگر او ( هزار خانه ء  خواب و اختناق -2000- و  برگشت خیالی

-2005-  ) به مقایسه ء خاکستر و خاک و سنگ صبور هنوزبه  یک چنین  شهرتی نرسیده اند .

 خاکسترو خاک

این رمان به زبان فارسی دری نوشته شده و به سال  2000   میلادی در فرانسه انتشار یافته است.

ظرف چند سال گذشته  رمان خاکستر و خاک به اضافه از بیست زبان مهم جهان ترجمه شده است. عتیق رحیمی پا به پای ترجمهء  این رمان   دروازه های مجامع فرهنگی جهانی را به روی خود وبه روی داستان نویسی معاصر افغانستان  گشود وتوانست تا به حیث یک نویسنده ء جوان و موفق اعتبار گسترده یی جهانی پیدا کند.

 رمان خاکسترو خاک به سال 1382 خورشیدی  جایزهء « یلدا»ی ایران را در بخش نویسنده گان غیرایرانی فارسی زبان برای نویسنده به ارمغان آورده است.

رحیمی بعداً بر اساس رمان خاکسترو خاک  به همین نام فلمی ساخت که نه تنها با استقبال حلقات هنری ، جامعهء فرهنگی و روشنفکری افغانستان رو به رو گردید، بلکه شهرت جهانی نیز یافت .

چنان که این فلم درجشنواره ء 2004 کن به عنوان  منتخب بخش نگاه وِیژه  برگزیده شد. افزون بر جشنواره ء کن این فلم در هفده جشنوارهء دیگر در کشورهای مختلف راه پیدا کرد  و به دریافت بیشتر از ده جایزهء گوناگون  موفق گردید.

 سنگ صبور

  سنگ صبور نخستین رمان عتیق رحیمی  به زبان فرانسوی  است  که در 155 صفحه در اگست 2008 به وسیلهءانتشارات « پی، او،ایل »  به نشر رسید و در مدت زمان سه ماه سومین چاپ آن به بازاررفت .

این که چرا عتیق رحیمی خواسته است تا سنگ صبور را به فرانسوی بنویسد ، در گفتگویی با بخش فارسی  رادیو بی، بی، سی  چنین گفته است:

«  من نوشتن به زبان مادری ام ( فارسی ) را دوست دارم ؛ اما در مواردی درزبان مادری من ، تابو هایی

( خط قرمز هایی ) به نام عفت کلام وجود دارد که حفظ آنها در ذهن من نهاد ینه شده است و وقتی شما بخواهید این تابو ها را حفظ کنید، بیان خیلی چیز ها دشوار می شود.»

او افغانستان را سرزمین  قصه ، اسطوره  و افسانه ها می داند  که با دریغ  فرزندان  این سرزمین پیش از این  زمینه ء چندانی نداشتند تا از اسطوره ها و قصه ها و افسانه های خود با مردم جهان سخن گویند.

او در گفتگویی در ارتباط به  سنگ صبور گفته است که دراین رمان گوشه هایی از زوایای زنده گی  خصوصی  یک زن افغان روایت شده است .

رحیمی باور دارد « این رمان نشان می دهد  که زنان افغانستان در زیر چادری های شان هیچ فرقی با زنان دیگر نقاط جهان ندارند و همانند آنها آرزو ها ، رویاها، امیدها،ضعف ها  و قدرت ها ی خود را

دارند.»

بر اساس گزارش ها ساسان تبسمی  مترجم ایرانی ، ترجمه ء این کتاب را به زبان فارسی دری آغاز  کرده است و انتظار می  رود  تا در آینده ء نزدیک  چشم همه ء  فارسی زبانان جهان  با دیدن ان روشن شود!

کاش یکی از مترجمان کشور این ابتکار را به دست می گرفت و  این رمان را ترجمه می کرد. شاید در رمان دقایق و رمز و راز هایی  باشد که یک آفغان شاید بتواند بهتر از دیگران  درک کنند.

 حادثه یی  که این رمان بر اساس آن  شکل گرفته است ، می تواند  یک حادثهء افغانی باشد؛ اما ذهن خلاق  نویسنده آن را به یک حادثه ء  جهانی  بدل کرده است. قدرت هر نویسنده و شاعر در همین نکته است که چگونه می تواند یک حادثه محلی و خودی را به یک حادثه ء جهانی  و همه گانی بدل کند. آن هایی که از آغاز در تلاش جستجو و گزینش به اصطلاح موضوع و تم جهانی اند ، راه به جایی نمی برند.. برای آن که در این صورت موضوع اثر آنها در یک جهت رنگ و بوی بومی خود را از دست می دهد  و در جهت دیگر موضوعی که ویژه گیهای محیطی نداشته باشد نمی تواند به یک  موضوع جهانی بدل  شود.

سنگ صبور در افسانه ها و روایات عامیانه  در افغانستان جایگاه خاصی دارد.  در این روایات و افسانه ها عمدتاً  زنان آن گاه که به سبب نا همواریهای زنده گی ، شکست ها و نا امیدی ها، دل و روان شان لبالب از اندوه و نا امیدی می گردد و حس می کنند که  دیگر شکیبایی آن را ندارند تا  این همه اندوه را پنهان نگه   دارند ، آن گاه در جستجوی سنگ صبور  می برایند تا اندوه خود را با آن  درمیان گذارند. آنها سنگ صبور را در پیش روی می گذارند و با  آن  به سخن در می آیند. از سنگ صبور می خواهند تا ذره ذره اندوه آنها را بشنود. آنها در هر جمله  سنگ صبور را خطاب می کند که ای سنگ صبور به قصه ها ، درد ها و اندوهان من گوش فرا ده ! سنگ صبور این همه اندوه و درد و نا امیدی را می شنود . گویی ذره ذره آن را جذب می کند. به همان پیمانه که سنگ صبور گویی درد و اندوه زن  را می شنود ،  نوع سبکی   روح  به او دست می دهد و در آخر به سنگ می  گوید : ای سنگ صبور تو می خواهی بترکی یا من ؟ و بعدسنگ با صدایی درد ناکی می ترکد. این انفجار در حقیقت پایان اندوه ، درد ها و ناامیدی ها ست. سنگ تحمل آن همه اندوه را ندارد. گویی دل زنان در تحمل اندوه پرتوان تر از سنگ صبوراست. سنگ صبور می ترکد به مفهوم دیگر انفجار می کند،  در جهت دیگر برای زن نیز نوع انفجار درونی دست می دهد و آن این که او به حالت  نخستین خود باز می گردد.

با در نظرداشت محتوای کتاب آن گونه که نویسنده در گفتگویی به آن اشاره کرده است ، سنگ صبور نامیست که با دقت و هشیاری بزرگی انتخاب شده است. این سنگ صبور همان زنان افغانستان است . این سنگ صبور می تواند هر زن دیگری در هر گوشه ء دیگر جهان باشد. هرزنی باشد که دلش  را مناسبات ناهنجار اجتماعی ،مصیبت ها و نا امیدی ها به اندوه خانه یی بدل کرده است .  این سنگ صبور  می تواند خود افغانستان باشد، با این همه آتش اندوه و مصیبتی که سالهاست که  در سینه اش کاشته اند.

 جایزهء گنکور

جایزهء ادبی گنکور به سال 1894 به وسیلهء« آدموند گنکور» پایه گذاری گردید و نخستین جایزه ء آن  در 21 دسامبر1903 به «ژان انتوان نایو» اهدا گردید..

 این جایزه با اعتبار ترین جایزهء ادبی فرانسه است که همه  ساله به یک اثر پربار ادبی عمدتاً رمان  که به زبان فرانسوی نوشته شده باشد، در آخرین  روز های ماه  نوامبر داده می شود.

این جایزه برای یک نویسنده تنها  یک بار داده می شود. جایزهء گنکور امتیاز مادی قابل توجهی ندارد.  تنها به گونهء سمبولیک  یک چک  ده یورویی  به نویسنده داده می شود؛ اما دریافت این جایزه نویسنده را به چنان شهرت و اعتبار جهانی  می رساند که انتشار کتابهایش با تیراژ بلند می تواند  هزینه ء زنده گی او را در تمامی عمر ضمانت کند.

 سطر های پایانی

عتیق رحیمی به سال  1340 خورشیدی   برابر با 1962 خورشیدی در شهر کابل به دنیا آمده است. هنوز کودک بود که با استفاده از کتابخانهء کوچک پدر  با کتابها و آثار بزرگان فارسی دری و  نویسنده گان غربی اشنا گردید.

هنوز چهارده سال داشت که بینوایان  ویکتور هوگو را خواند و آن شاهکار بزرگ ادبی تاثیر شگرفی بر روان او بر جای گذاشت. غیر از این او در آن سالها  می توانست با استفاده از امکانات مرکز فرهنگی فرانسه  بیشتر با نویسنده گان فرانسوی و اروپایی آشنا گردد.

درلیسه ء استقلال درس خواند ، بعد به دانشگاه کابل راه یافت  و در رشته ء زبان و ادبیات  فرانسوی آموزش دید.

با پیروزی کودتای خونین کمونیستی 1978 موج آواره گی های گسترده در کشور آغاز گردید.  مردم  ، موج پشت موج هراسان و شتاب آلود از مرز ها می گذشتند، با حطر ها مقابله می کردند  تا بخت خود را در زیر آسمان غربت امتحان کنند.

عتیق رحیمی نیز چنین کرد و  به سال 1984 به کاروان ملیونی پناهنده گان کشور پیوست و به گفتهء خودش   نه روز  و نه شب  پیاده راه کوبید و سر انجام با گذشت از راه های دشوار گذاری  خود را به پاکستان رسانید و آن جا در اسلام آباد ازسفارت فرانسه پناهنده گی خواست و به پاریس رفت.

 او در فرانسه به  آموزش های بیشتری  پرداخت و هم در آن جا بود که از دانشگاه سوربن دربخش سینماتوگرافی دانشنامه ء دکترا به دست آورد.

وقتی به سال دوهزار میلادی نخستین رمان او « خاکستر و خا ک» در فرانسه انتشار یافت ، او هنوز در حلقات فرهنگی کشور  چه در داخل و چه در حوزهء ادبیات برون  مرزی افغانستان  در پشاور ودرشهر مشهد ایران شهرت چندانی نداشت.

اما رمان خاکستر وخاک به زودی عتیق رحیمی را نه تنها در جامعهء فرهنگی افغانستان ؛ بلکه در همه حوزه ء گسترده ء زبان فارسی دری  بلند آوازه ساخت.

این کتاب بعداً درایران  انتشار مجدد یافت  و آن گونه که گفته شد جایزه ادبی( یلدا)ی ایران  را دریافت کرد.

به پندار من آن گاه که عتیق رحیمی بر بنیاد رمان خاکستر وخاک آن فلم موفق خود را ساخت او در زادگاهش کابل شهرت بیشتری پیداکرد. امروزه این رمان  خواننده گان و خواهنده گان زیادی دارد.

هم اکنون عتیق رحیمی یکی از پر آوازه ترین نویسنده گان در سرزمین خودش نیز است. شیوه ء نویسنده گی او با شیوه ء داستان نگاری نویسنده گان دیگر کشور تفاوتهایی دارد.  در نگاه نخست شیوه ء نا اشنا به نظر می آید.

با این همه در پیوند به چگونه گی و ویژه گهای آثار عتیق رحیمی هنوز در افغانستان کاری شایسته یی انجام نگرفته است . حتا می توان گفت که هیچ کاری صورت نگرفته است .این درحالیست که جامعه ء فرهنگی افغانستان ، نسل جوان  افغانستان و مردم افغانستان نیاز دارند  تا عتیق رحیمی را با تمام گسترده گی ابعاد شخصیت فرهنگی او بشناسند!

نکته ء آخرین این که  این استقبال  جهانیان از کارهای عتیق رحیمی  چه در زمینهء  فلم و چه در زمینه ء نویسنده گی بود  که او را به ما معرفی  کرد ، نه جامعهء فرهنگی  کشور ! هیچ به خاطر ندارم که تا هنوز کدام یک از نهاد های فرهنگی دولتی یا غیر دولتی و یا هم  کدام یک از نهادهای مدنی  استقبالی از کار های اوبه عمل آورده باشد. با دریغ تا هنوز منتقدان ما اگر منتقدی داشته باشیم! در پیوند به آثار او چیز قابل توجهی ننوشته اند .

از این نقطه نظر عتیق رحیمی این نویسنده ء جهانی هنوز در زادگاه و درسرزمینش ناشناخته به نظر می آید!

نامش ستوده باد!

 

 پرتونادری

قوس 1387

کابل- قرغه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

از واژه های اشک تا قطره های شعر

بخش دوم

* در بارهء اين كلمات احساسات و درونياتت را بنويس!

طبيعت!

هر وقت كه به ماوراي طبعيت رسيدم، آن گاه برايت خواهم گفت، طبعيت چيست؟‌

تو پنداري جهاني غير از اين نيست

زمين و آسماني غير از اين نيست

همان كرمي كه در گندم نهان است

زمين و آسمان او همان است

امريكا!

سرزميني كه به سال 1981 ميلادي ويروس HIV در آن جا كشف شد.

 فردا!

غم امروز ما را ناتوان كرد

به سرانديشهء فردانگنجد

 پغمان!

جايگاهيست بلند كه زمستان از آن جا كابل را فتح ميكند. روز گاري محمد ظاهر شاه، آن جا ميرفت. من آنجا ميرفتم، ديگران آن جا ميرفتند. ما به تاق ظفر نگاه ميكرديم و به خاطرهء استقلال مينديشيديم.

محمد ظاهر شاه به خاطره استقلال مينديشيد و به تاق ظفر نگاه نمي كرد.

اگر امروز بخواهي آن جابروي و به چيزي بينديشي، سايه ات را به تير ميزنند.

 كودك!

نميدانم از كودكان خورد سال ميگويي يا از كودكان سالخورد.

تكنولوژي!

نقطه ضعف ايراندر برابر امريكا.

 جهاد!

آن سوي سكهء غنيمت و غنيمت در سرزمين من آن سوي سكه تاراج.

 مهاجرت!

كوره را هيست هول انگيز، وقتي با كوله با راجبار از آن ميگذري، مسخ ميشوي و از تو «خفاش تهران» ميسازند!

 شهيد!

سالهاست كه پشت دروازهء داد گاه تاريخ ايستاده است و ميخواهد كه اعادهء حيثيت شود.

 * تو از دوستان نزديك شاعر شهيد عاصي بودي، در ارتباط به او و شعر هاي او چه ميگويي؟

 عاصي شعر را با قوت قابل توجهي آغاز كرد. مقامهء گل سوري نخستين دفتر شعري عاصي نه تنهايكي از زيبا ترين گزينه هاي شعري اوست، بلكه يكي از زيبا ترين گزينه هاي شعريست كه در دهه شصت به وسيلهء انجمن نويسنده گان افغانستان چاپ شده است.

هر چند آنهاي كه به غزل و مثنوي چشم دارند گزينه هاي ديگري او را ميپسندند. اواز قلهء بلندي پرواز كرد، اوج گرفت و مدت زماني در همان اوج به پرواز خود ادامه داد و اما پس از چاپ كتاب ششم خويش زير نام از جزيرهء خون ديده شد كه از آن اوج درد درهء ژرفي سقوط كرده است.

خواندن آن مجموعه براي من بسيار تكان دهنده بود. فكر كردم، عاصي تمام شده است. بعداً دو مجموعهء ديگر از عاصي به چاپ رسيده، با دريغ كه آن زمان شاعر در ميان ما نبود.

گزينهء نخست سال خون، سال شهادت نام دارد كه انجمن نويسنده گان افغانستان انتشار داده است. قابل ياد كرد است كه در چهار سال و اندي حاكميت مجاهدين، اين يگانه كتابي بود كه به وسيلهء انجمن نويسنده گان افغانستان به چاپ رسيد.

گزينهء ديگر اوزير نام از آتش از ابريشم را يار گرما به و گلستانش، فرهاد دريا در آلمان يا جاي ديگري چاپ كرده است. اين دو مجموعه غنيمتي به حساب مي آيند.

عاصي شاعري بود پر سرا، شعر هاي خوب او كم نيستند و اما شعر هاي متوسط و گاهي بدهم از او بسيار خوانده شده است. در شعر هايش دست خوش احساسات ميشد. تلقين شده بود، هر آن چه كه ميگويد، رونق بازار گوهر را ميشكند. فكر ميكنم كه خودش نيز به چنين باوري رسيده بود. به گمان من يك چنين باور نادرست ضربهء شديدي بر آفرينشهاي شعري او وارد كرد. از انتقاد بر شعر هايش بر آشفته ميشد. به نقطه نظر ديگران اهميتي نميداد. بار ها ميگفت تنها تاييد استاد باختري برايم كافيست. اين بزرگترين اشتباه او بود. هيچ كس نميتواند ثابت كند كه تاييد باختري ميتواند مهر جاودانه گي بر جبين اثري بكويد. گذشته از اين، استاد باختري كليت فرهنگ و كليت جامعهء فرهنگي مانيست.

عاصي بيشتر از هر شاعر ديگري، در پردهء تلويزيون ظاهر شد و صدايش از راديو به گوشها رسيد. بيشتر از هر شاعري ديگري كتاب چاپ كرد و در محافل شعر خواند. او بيشتر از هر شاعر ديگري مورد حمايت شماري از مقامات بلند پايهء حزبي – دولتي بود. خلاصه او بيشتر از هر شاعر ديگري به اثر آهنگهاي فرهاد دريا كه بر شعر هايش ميساخت و مسايلي كه گفتم! در شهر كابل شهرت داشت.

دوستان نزديك و حاميان ادبي – سياسيش ميگفتند كه او نابغه است، چون زياد شعر ميگويد. تا جايي كه ميدانيم، نبوغ با دگرگوني سرو كار دارد. نبوغ يك جريان عادي را بر هم ميزند و جريان ديگري را به وجود مي آورد.

البرت انشتاين زماني كه تيوري نسبيتش را ارائه كرد، گفته بود: نيوتن! ديگر در آن جهاني كه توهستي، من نيستم. تيوري نسبيت بنياد فزيك كلاسيك را دگرگون كرد. با تيوري نسبيت فصل كاملاًجديدي نه تنها در فزيك، بل در تمام زمينه هاي علوم به وجود آمد.

فكر ميكنم ازعاصي هشت مجموعهء شعري چاپ شده است.

حالا شاعري كه نتواند در هشت مجموعه، نوعي دگرگوني، تحول و يا جرياني را در شعر كشور پديد آورد، نابغه نه، بل شاعر بسيار گوي است.

شايد كسي بگويد، چرا رفتي و از البرت انشتاين مثال آوردي، شعر كه فزيك نيست. بايد بگويم، نبوغ در همه عرصه ها يك سان عمل ميكند.

يك لحظه تصور كنيم، همين هشت كتاب عاصي را بزنيم زير قول و برويم به يكي از كشور هاي فارسي زبان همسايه و بگوييم اين است آثار يكي از نابغه هاي ادبي معاصر ما. آيا آنها بر ما نخواهند خنديد؟

اگر شاعري در سطح قهار عاصي نابغه باشد، چشمهاي ما روشن كه همين حالا در كشورچندين نابغه ديگري هم داريم.

نيما يوشيچ در شعر معاصر فارسي دري دگرگونيي پديدت مي آورد و بنياد بسياري از ديد گاه هاي سنگ شده در ارتباط به شعر را بر هم ميزند، شيوه جديدي ابداع ميكند. شاملو از شعر نيمايي جدا ميشود دوشيوه يي را به وجود مي آورد كه به نام خودش معروف است. در ايران كه من نميدانم، در افغانستان ميگويند شعر به شيوهء شاملو گفته است. سهراب سپهري در «صداي پاي آب»، «مسافر» و چند شعر كوتاه، شيوهء ديگري دارد كه گروهي را به دنبال كشيده است. نميدانم چرا در كشور ايران به اين بزرگان لقب نابغه نميدهند؟ شايد عجله ندارند و منتظر اند تا داد گاه ادبي روز گار در اين مورد حكم خود  را صادر كند.

اي كاش ما هم چنين صبري ميداشتيم و اين قدر ارزشها را پايمال نميكرديم و چنان زور مندان تازه به دوران رسيده، روي شانهء هر شاگرد دبستان شعر و ادب، ستارهء نبوغ، استاد و چيها و چيها و چيها... نمي نشانديم.

 * وضعيت شعر سپيد در افغانستان را چگونه ميبينيد؟

در افغانستان مفاهيم شعر سپيد و شعر بيوزن با هم آميخته است. فكر ميكنم در ايران نيز چنين امري وجود دارد. داكتر رضا براهني، اين امر را يك اشتباه ميداند. او ميگويد اين اشتباه زماني رخ داد كه احمد شاملو سروده هاي مدرن خود را شعر سپيد گفت. وقتي دامنهء اين امر به مطبوعات كشيده شد، اتلاق شعر سپيد بر چنين شعر هايي فزوني يافت. او ميگويد اين شعر هاي شاملو هر گونه شعري كه بوده باشد، شعر سپيد نيست.

................

او ميگويد، شعر سپيد يا Blank Verse شعری است که بيش از سه صد سال در اروپا سابقه دارد. هدف ازين ياد كرد اين بود كه اصطلاح شعر سپيد در افغانستان به مفهوم شعر بيوزن است. حالا اين اصطلاح زياد مروج شده است. درين جا نيز وقتي شعر سپيد گفته ميشود، هدف شعر بيوزن است كه در هيچ يك از اوزان نيمايي قابل تقطيع نيست.

در اواخر دههء سي، شماري از شاعران شروع كردند به نوشتن چيز هايي به نام قطعه يا پارچهء ادبي، قطعهء ادبي نوع نثر شاعرانه يي بود كه البته با شعر بيوزن فرق دارد. براي آن كه در شعر، چه موزون، چه منثور، بايد منطق شعري بر آن حاكم باشد. از نخستين كسانيكه درين زمينه قلم زده اند، ميتوان از موساي نهمت، يوسف آيينه، سيد حبيب الله بهجت و چندتن ديگر نام برد.

قطعهء ادبي شايد تلاشي بود در جهت سرايش شعر بيوزن. شايد بتوان گفت نوشتن قطعه ادبي در افغانستان مقدمه يا مدخلي بوده بر شعر سپيد يا شعر بيوزن.

چنين گرايشي ممكن زير تاثير ترجمه هاي بود كه از شاعران غربي در كشور صورت ميگرفت. به همين گونه يك چنين ترجمه هايي از كشور ايران و بيشتر ترجمه هاي شجاع الدين شفا و حسن هنر مندي به افغانستان ميرسيد، اكثراً اين ترجمه ها گونه شعر بيوزن را داشتند.

باري از جناب آواصف باختري شنيدم كه او شعر سپيد را با چنين تجربه يي آغاز كرده است.

باختري ميگفت قطعه ادبيي نوشتم، منتها منطق شعر و نگرش شاعرانه بر آن حاكم بود، دادم به محمود فاراني تا در نشريه يي كه كار ميكرد، به چاپ برساند. او گفت: فاراني در شيوهء نگارش آن قطعه تغييراتي آورد، به شيوهء نردباني نوشت و به نام شعر سپيد چاپش كرد.

البته بعداً واصف باختري شعر سپيد را با جديت بيشتري دنبال كرد و ميتوان او را يكي از نخستين شاعراني دانست كه شعر سپيد سروده است، ولي او شعر سپيد را با هنجار هاي خاص خودش ميسرايد. كه گاهي در چنين شعر هاي او ديوار بلند ابهام سبب ميشود تا شعر نتواند با خواننده رابطه ايجاد كند.

پس از باختري رويين در شعر سپيد نمونه هاي خوبي دارد. غير ازين، رويين نوع ديگر شعر را هم تجربه كرده كه در افغانستان كمتر به آن توجه شده است و آن سرايش شعر در زبان گفتار است. مثلاً در پارچهء سنگ شكن كه يكي از شعر هايي پر آوازهء روز گار خود بود.

 

سالها بود  که شیر

زن و فرزند خوده

کت یک پای چلاق

کت یک بیل و کلنگ

                          نان می داد

 

سوبکی وخت  که ابرای سفید

به سر خانه ء او می آمد

سوبکی وخت که نیش افتو

از سر کوه نمایان می شد

غم هر روزه ء او گل می کد

به غم یافتن نان می شد

 

سنگ شکن بود

او به همراه (شریف) سنگش

همه روزای دراز

لنگ لنگان می رفت

از همو پیچ و خم راه که راه دیگراس

سون سنگای کلان

کت یک بیل و جبل

کت یک دانهء نانی که زنش

بین دستمال گل سیب سرش می بستش

  چشمش امروز تراس

غمش امروز به رنگ دیگراست

وختی از خانه برآمد

نه کسی نانش داد

نه کسی گفت فلانی

شو که شد دیر نیایی که تنا می مانیم

پیش چشمش زن دلخواهش مرد

نیمه ء روز پس از سنگ کنی خسته شد ، شیشت

او به مانند دگه کم بغلا

سون بد بختی و بیچاره گیش

چرت بردیش

ای عجب ملک خراب!

اینجه هر سو که ببینی درد اس

اینجه هر سو که ببینی  مرگ  اس

تا بکی بد بختی ،

تا بکی صبر

مه که سالای دراز

سنگ تامیر بزرگا ره به ای پای چلاق

کندم و کندم و آخر

هی  چی شد ؟ هیچ!

یک  شو ام طفلم و بیچاره زنم

به شیکم سیر نشد

دست پر اوله ده  اینجه خوار اس

همه از دیدن ما بیزار  اس

اف که نادان بودم

حالی  می دانم که

بخت ما کم بغلا یک رنگ اس

روی اونای دیگه

همه از زردی رخساره ء ما گلرنگ اس

خون ما میره به یک جوی از اونا یک جوی

راست می  گفت شریف:

بین خانا و فقیرا جنگ اس

 

قامت شیر از سر سنگ بلن گشت

او به خورشید که مغرور و بزرگ

سون او می خندید

خیره شد

خشم در چهره ء او می جوشید

به صدا گفت : شریف ... شریف ...شریف !

 

و از آن سوی صدایی بر خاست :شیر!

کوه ها گفت که شیر...شیر...شیر!

 

حمل  ثورخورشیدی 1351

 

اي كاش در قلم ماهمت پتك آهنين آن سنگ شكن وجود ميداشت تا هر صخره سنگ سياه اهانت و تحقير را در هم مي شكستيم و پيكره هاي غرور و آزاده گي خود را از سينهء تاريك آنها بيرون ميكرديم. روز گاري سختي آمده است. به گفته آن بانوي بزرگوار – رابعه بلخي: زهر بايد خورد و انگار يد قند.

شاعري ديگري كه درين زمينه قلم زده است، رفعت حسينيست، «مردي كه پاهاي سنگي داشت» يكي از نمونه هاي بلند شعر سپيد اوست. با اين حال شعر هاي سپيد حسيني بيشتر هايكووا راست. اساساً رفعت حسيني يك شاعر كوتاه سراست. در ميان شعر هاي كوتاه او كه بيشتر زير نام طرح چاپ شده اند، نمونه هاي موفق كم نيستند.

پس ازين سه تن، گرايش به شعر سپيد در دههء شصت با شعرهاي لطيف پدرام، افسر رهبين، قهار عاصي، ليلا صراحت، پژوهان گرداني، عبدالله نايبي، ثريا واحدي، شجاع خراساني دامنهء بيشتري پيدا كرد.

شماري هم به نام شعر سپيد اساساً روي شعر راسياه كرده اند. من زماني كه چنين چيز هايي را اين جا و آن جا ميخوانم با خود مينديشم كه خداوند چه شكيبايي بزرگي به كاغذ داده است.

آنها فكر ميكنند كه شعر سپيد سرزمينيست بدون مرزبان و از هرراهي كه بخواهي، ميتواني وارد آن شوي، نه زنجير و زن به دور آن كشيده شده است و نه هم علايم خطر قوافي وجود دارد. اين امر براي عده يي كه در سرودن يك بيت موزون نفس كوتاهي وزني – ادبي دارند، ميدان ميدهد تا پراگنده گويي هاي زننده يي را به نام شعر سپيد تحويل خلق الله بدهند. اگر گفتي، برادر! آنچه سروده اي، شعر نيست، متفكرانه چين بر جبين ميندازند و ميگويند: حالا ديگر دوران  Post Modernism است، زمان قصيده، غزل و مثنوي به پايان رسيده است.

در ادبيات هيچ حكم و قانون قطعي نميتواند وجود داشته باشد. خاصتاً وقتي خواسته باشيم تا آن را همه زماني و همه مكاني بسازيم.

در افغانستان هنوز دوران شيطان چراغ به پايان نرسيده است. من نميدانم تو به معناي شيطان چراغ ميفهمي يا نه؟‌تازه بسياري از خانواده ها همين شيطان چراغ را هم ندارند. حالا تصور كن چقدر ناشيانه است كه بگويم دوران غزل و مثنوي به سر رسيده است.

كدام يك از عرصه هاي زنده گي ما با معيار ها و موازين اين يا آن كشور غربي همسنگي ميكند كه تازه بر خيزيم و برويم و ببينيم كه فلان منتقد ستون ادبي فلان روزنامهء غربي در حال خلسه و بي خويشتني در ارتباط به شعر چه گفته است كه با ذكر نام او دهن تا بناگوش پاره كنيم و بگوييم فلان ابن فلان چنين گفته است و من چنين ميكنم.

من بر بنياد تجربه هاي خود ميگويم سرايش دراوزان نيمايي و سرايش شعر سپيد به مراتب دشوار تر از سرودن غزل، مثنوي و حتي قصيده است. شعر سپيد زبان برتر، با انعطاف ترو آهنگين تري را نياز دارد. شعر سپيد شعر تصوير است در شعر سپيد چيزي به نام وزن كم ميشود، كمبود وزن را بايد با يك چنين چيزهاي جبران كرد، در غير آن به كعبه مقصود نخواهي رسيد و سرو كله ات از تركستان نثر شاعرانه به درخواهد شد. شعر سپيد هنوز در افغانستان به يك جريان قابل توجه بدل نشده است، حتي نميتوان شاعري را به نام نمايندهء شعر سپيد معرفي كرد، براي آن كه شاعران ما امروز شعر سپيد چاپ ميكنند، فردا مثنوي يا قصيده يي بلند بالايي نيز ميسرايند. شاعران ما هنوز عادت نكرده اند، به مفهوم ديگر، هنوز آن جرأت ادبي را نشان نداده اند كه كلاً با وزن، حساب خود را يك طرفه كنند. اين مساله سبب شده است كه گاهي از سر ناآگاهي يا تعمد كار بعضي از شاعران موفق مدرنيست، ناديده گرفته شده و به نام شاعران سنتگرا معرفي مي شوند. نميدانم چرا پولاديان هميشه قصيده سرامعرفي  ميشود، در حالي كه او همانقدر در سرايش قصيده موفق است كه در اوزان نيمايي. بدون ترديد او يكي از چهره هاي موفق شعر نيمايي در افغانستان است. نميدانم چرا اين بخش شاعري او ناديده گرفته ميشود.

* از شما نقد هايي هم در مطبوعات ديده شده است. در ارتباط به پيشينه نقداد بي ووضعيت كنوني آن در افغانستان چي گفتني هايي داريد؟

 به سال 1310 خورشيدي در شهر هرات انجمن ادبي هرات پايه گذاري شد. شخصيتهاي فرهنگيي چون سررجويا، عبدالعلي شايق هروي، فكري سلجوقي، علامه صلاح الدين سلجوقي، منشي عبدالكريم احراري و چند تن ديگر در اساس گذاري اين نهاد فرهنگي نقش كليدي داشتند.

بعداً در همين سال يك چنين نهادي در شهر كابل زير نام انجمن ادبي كابل پايه گذاري گرديد. ملك الشعرا قاري عبدالله، عبدالعلي مستغني، مير غلام محمد غبار، محمد كريم نزيهي جلوه، سرور جويا، سرور گويا اعتمادي و بعداً احمد علي كهزاد و غلام جيلاني اعظمي از نخستين اعضاي آن بودند. شاعر مشروطه خواه محمد انور بسمل مديريت اين انجمن را به عهده داشت. اين نكته قابل ياد دهانيست كه انجمن ادبي هرات به ابتكار و روشنفكران و شخصيتهاي فرهنگي هريوا زمين به وجود آمده بود، در حالي كه انديشهء پايه گذاري انجمن ادبي كابل طرحي بود از بالا كه دولت آن را پياده كرد.

با آن كه انجمن ادبي هرات قبل از انجمن ادبي كابل پايه گذاري شده بود، با اين حال فعاليت رسمي آن پس از انجمن ادبي كابل آغاز شد.

با پايه گذاري اين دو انجمن و بيشتر به وسيلهء انجمن ادبي كابل نخستين تلاشهاي جدي در زمينه تاريخ نگاري نوين، پژوهشهاي ادبي، تاريخ ادبيات، ترجمهء ادبي و بعداً نقد ادبي در مطبوعات افغانستان ديده شده است. از «افكار شاعر» اثر علامه صلاالدين سلجوقي كه بگذريم، تا جايي كه من فكر ميكنم «نقد بيدل» در افغانستان نخستين كتابيست كه در آن متفكر بزرگوار علامه صلاح الدين سلجوقي به گونهء مشخص و گسترده به بررسي ابعاد گونه گون انديشه گي، شگرد هاي شاعرانه و نحوهء تصوير پردازيهاي ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل پرداخته است.

ازين نقطه نظر، «نقد بيدل» سنگ بنايست بزرگ و شكوهمند برزمينه نقد ادبي در افغانستان كه به دست آن دانشيمرد بزرگوار گذاشته شده است.

در چند دههء پسين دامنهء نقد ادبي در مطبوعات افغانستان و سعت بيشتر پيدا كرد. تصور من چنين است كه كتابهاي طلا در مس و قصه نويسي از رضا براهني، موسيقي شعر از شفيعي كد كني، هنر داستان نويسي از ابراهيم يونسي و بعضي از آثار عبدالعلي دستغيب و محمد حقوقي در گسترش نقد نويسي در افغانستان بسيار موثر بوده اند.

درين ميان «طلا در مس» و در كليت ديدگاههاي ادبي رضا براهني بر جريان نوپاي نقد ادبي افغانستان تا ثيرژرف تروگسترده تري بر جا گذاشته است.

با مسووليت ميتوان گفت كه در چند دههء اخير شايد هيچ شاعر و نقد نويسي در كشور را سراغ نداشته باشيم كه هنگام بحث در ارتباط به چندي و چوني شعر به طلا در مس مراجعه نكرده باشد. از اين مسأله كه بگذريم در دههء پنجاه و شصت، چند شاعر و نويسندهء ارجمند درجادهء باريك و نا كوبيدهء نقد ادبي در افغانستان گامهايي بر داشته اند. چنان كه در مطبوعات دههء پنجا رهنورد زرياب زير نام «ناب» نقد هايي به چاپ ميرساند. يكي از بحث بر انگيزترين آنها نقديست كه بر گزينه شعري «شگوفه ها» اثر اقبال رهبر توخي نوشته شده و در چند شمارهء مجله ژوندون انتشار يافته است. اين نقد زبان بسيار كوبنده دارد و يادم مي آيد كه زرياب حتي بر نام گزينه هم انتقاد كرده بود كه يك نام انگيزنده و زيبا نيست.

دريغ بزرگي بود، براي آن كه او با آگاهي گسترده يي كه بر ادبيات خودي و بيگانه دارد، ميتوانست در اين زمينه كار هاي درخشاني انجام دهد.

لطيف ناظمي در زمينه تيوريهاي نقد ادبي و شگرد هاي نقد آثار داستاني، نوشته هاي قابل توجهي دارد كه شماري نوشته هاي او در مجله هنر به چاپ رسيده اند.

غير ازين لطيف ناظمي نقد هاي عملي و مشخصي نيز نوشته است، كه بيشتر به وسيلهء برنامه ادبي ترازوي طلايي از راديو افغانستان انتشار مييافت و بعداً در مجلهء آواز به چاپ ميرسيد.

پويا فاريابي اثر چاپ شده يي دارد زيرا نام «نقد ها و ياد داشتها» اين اثر نتيجه كوششهاي نويسنده از دههء چهل تا دههء‌شصت است. بر بنياد اين اثر پويا راميتوان از شمار نخستين كساني دانست كه به نقد عملي توجه نشان داده و بر شعر چند شاعر معاصر نقد نوشته است.

عبيدالله محك در دههء شصت نقد هايي بر داستانهاي سپوژمي زرياب، قادر مردادي و نويسنده گان ديگري مينوشت و بيشتر در روز نامهء انيس به چاپ ميرساند. به گمان من شيوهء كار محك بيشتر كالبد شگافانه است. منتقد با تحليل و تجزيه اثر ميخواهد به روان شناسي نويسنده، ديدگاهاي اجتماعي و در كليت به شخصيت دروني او راه يابد. پيش از آن كه چاپخانه هاي شهر كابل به دود و خاكستر بدل نشده بودند، عبيد الله محك نقد هايش را زير نام سه سبد گل آمادهء چاپ كرده بود. اميدوارم كه آن سه سبدگل در حريق چاپ خانه ها به سه مشت خاكستر بدل نشده باشند.

حلاميس در دههء شصت بر داستانهاي رهنورد زرياب و داكتر اكرم عثمان نقد هايي نوشت و در مجلهء غرجستان و ژوندون به چاپ رساند. اين نقد ها در زمان خويش بحث ها و واكنشهاي جديي را در محافل ادبي شهر كابل به وجود آوردند.

اخيراً‌ كتابي خواندم زير نام مقاله ها از بشير سخاورز. سخاورز در اين مقاله ها علاوه بر بررسي و ارزيابي شعر جنبش مشروطيت افغانستان، شعر هاي واصف باختري، لطيف ناظمي، ليلا صراحت و اسد الله حبيب را مورد نقد و ارزيابي قرار داده است. غير ازين او به بررسي شعر مقاومت نيز پرداخته است. سخاورز اين مقاله ها را در جريان سالهاي آواره گيش در بيرون كشور نوشته است.

به همين گونه در دههء شصت قيوم قويم، بيرنگ كوهدامني، رازق رويين، صبو الله سياه سنگ،افسر رهبين، شجاع خراساني، ميرويس موج، عزيز آسوده، در كنار تلاشهاي ادبي ديگر، دست اندر كار نقد ادبي نيز بوده اند.

به گمان من در بيرون كشور حسين فخري در چند سال اخير در شهر پشاور بيشتر از هر نويسنده ديگري نقد نوشته است. او به نام مستعار حسين گل كوهي نخستين كتابش را زير نام «داستانها و ديد گاهها»، به سال 1374 خورشيدي در پشاور انتشار داد.

اين كتاب در بر گيرندهء بررسي اثار داستاني شماري نويسنده گان معاصر افغانستان است كه از بعضي جهات ميتواند قابل توجه باشد.

اين كه حسين فخري در داستانها و ديدگاهها چقدر توانسته است خواننده گانش را با شگرد هاي نويسنده گي، ديد گاههاي آفرينشي و شخصيت ادبي نويسنده گان آشنا كند و رمز و راز دروني آثار بررسي شده را روشن سازد، مسألهء ديگر يست كه خود به بررسي جدا گانه يي نياز دارد.

از چنين مسايلي كه بگذريم، هميشه اين پرسش در ذهن من بيدار بوده است كه حسين فخري چگونه توانست تا در مورد داستانهاي خودش نيز نقد بنويسد. آيا او هنگام نوشتن قادر بوده است كه به حيث يك منتقد بيطرف و با انصاف ظاهر شود و آن همه علايق و پيوند هاي ذهني و عاطفي را كه هر نويسنده با اثر خود دارد، ناديده بگيرد يا نه؟ تا جاي كه من ديده ام شماري از نويسنده گان ما هنگامي كه حتي به بررسي اثار ديگران پرداخته اند، از يك چنين لغزشهاي ذهني بر كنار نبوده اند.

همچنان فخري گزينه هاي شعري چند شاعر معاصر و از جمله واصف باختري را مورد نقد و ارزيابي قرار داده است. كه توفيق چنداني ندارد. گاهي فكر ميكنم كه اگر او پاره يي از اين نقد ها را نمينوشت، بهتر بود.

او در چنين نقد هايش از دور، دستي بر آتش دارد. چندين و چندين صفحه را سياه ميكن، ولي به اندازهء يك سطر هم نميتواند خواننده را با درون مايه اثر نزديك سازد. او هر چند به زعم خويش ميان زمين و زمان پلي بسته است، مگر فكر نميكنم كه هيچ رهنورد آگاهي به هواي گلگشت از پلي بگذرد كه در آن سوي، جزبرهوت چيز ديگري نيست .

من در هيچ يك از نقد هاي فخري نديده ام كه منتقد براساس تحليل و تجزيهء يك اثر به نتايجي در مورد چگونه گي آفرينشي شاعر و ويژه گيهاي ابداعي او دست يافته باشد.

فخري ذهنيت قبلي دارد و سلسله احكام آماده در ذهن. او با يك چنين افزاري به سراغ شعر هر شاعري ميرود و هي تلاش ميكند تا بر آنها در شعر مصداقي پيدا كند كه غالباً ناكام است. نقد فخري در زمينهء شعر نقد بي هدف است، نقد چرت انداز است، آموزنده و رهگشا نيست. اگر فخري شيوهء براي نقد داشته باشد، آن شيوه اين است كه او رگباري از احكام مجرد و مسموعات خود را بر يك اثر ادبي شليك ميكند. مسلماً با چنين شيوه يي، يكي از اين گلوله ها بر هدف اصابت خواهد كرد.

با اين همه كه گفته آمديم، آن چه كه تا كنون در افغانستان به نام نقد ادبي نوشته شده است، اگر همه را گرد آوري كنيم، حتي از نظر كمي دويا چند كتاب قابل توجه نخواهد شد. تازه اين تمام مصيبت نيست، مصيبت آن گاه تكميل ميشود كه در مييابيم، نقد ها در كشور ما بيشتر و بيشتر بر بنياد رابطه ها نوشته ميشود تا بر بنياد ظابطه ها.

جامعهء فرهنگي افغانستان تا رسيدن به نخستين نقد علمي و به هنجار منزلهاي بسيار بسيار دوري در پيش روي دارد. نبايد انتظار داشت كه همين امروز يا فردا منتقد تمام عياري با وجدان پيامبر گونه قد بر مي افرازد و حق هر كسي را روي دستش ميگذارد.

 * از چي چشم اندازي به شعر مقاومت نگاه ميكنيد؟ آيا ميشود در ادبيات دو دههء گذشته در افغانستان بحث شعر مقاومت را مطرح كرد؟

نميدانم چرا هر گاهي كه سخن از شعر مقاومت به ميان مي آيد همزمان اين سرودهء حنظلهء بادغيسي در حافظه ام بيدار ميشود.

مهتري گربه كام شير دراست

شوخطر كن زكام شير بجوي

يا بزرگي و غزو نعمت و جاه

يا چو مردانت مرگ روياروي

اين شعر را يكي از نخستين سروده ها در زبان فارسي دري دانسته اند. با در نظر داشت زمان سرايش اين شعر در ميابيم كه شاعر چه مساله يي را ميخواهد به خواننده خويش بيان كند.

سرزميني آزاديش را از دست داده و شلاق استبداد بيگانه بر گردهء مردم فرود مي آيد. شاعر مرگ و آزادي را در برابر هم ميگذارد و بر اين نكته تاكيد ميكند كه مرگ در راه آزادي بار ها شكوهمند تر ارزنده گي در زبوني و اسارت است.

با اين مقدمه كوتاه ميخواهم بگويم كه شعر مقاومت و در كليت ادبيات و مقاومت از همان سپيده دم پيدا يي ادبيات وجود داشته است، تازه اين امر به هيچ روي ويژهء ادبيات فارسي دري نيست، بلكه ميتوان گفت كه اين امر خصوصيت همه زباني و همه مكاني دارد. در درازاي تاريخ در ادبيات هر ملتي، شعر مقاومت در كنار عشر رسمي به نحوي به زنه گي خود ادامه داده است. شعر مقاومت شعر روشنفكرانه است، چند اصطلاح روشنفكر اصطلاح سدهء بيست است، ولي با آن ويژه گيهاي كه در مورد روشنفكر بر مي شمرند، تاريخ هيچگاهي از روشنفكر تهي نبوده است.

وقتي حكيم ناصر خسرو بلخي ميگويد:

من آنم كه در پايب خوكان نريزم

مر اين قيمتي در لفظ دري را

او روشنفكرانه بر ضد تاريخ ايستاده است. در حالي كه كس ديگري بر ميخيزد و انديشه اش نه كرسي فلك را زير پا مينهد تا بر ركاب فلان ابن فلان دلقك عرصهء تاريخ بوسه زند.

فكر ميكنم شعراي عارف ما شعر مقاومت سروده اند، اما مقاومت آنان بيشتر مقاومت در خود است. شعر حافظ هم نوعي مقاومت در خود است و هم نوعي مقاومت اجتماعي.

شعر اين دسته از شاعران در يك جهت روان انسان را پالايش ميدهد و در جهت ديگر انديشه هاي انسان را به سوي آزاده گي فرا ميخواند، و اما شعر مقاومت به حيث يك جريان ادبي، چگونه وارد ادبيات جهاني شده است؟ يا اين گونه مطرح كنيم كه اصطلاح شعر مقاومت چگونه و از كجا به جريان جهاني ادبيات پيوسته است؟

دريافت من چنين است كه شعر مقاومت از طريق ادبيات عرب مغرب، خاصتاً ادبيات الجزاير و به همينگونه از طريق ادبيات عرب فلسطين و ارد ادبيات جهاني شده است.

غير از اين ادبيات امريكاي لاتين و شايد هم ادبيات ويتنام در گسترش جهاني شعر مقاومت نقش داشته است.

شعر مقاومت گويي همان قانون جاذبه است كه بعد دانشمندي آن را كشف ميكند. يعني تاريخ چنين شعري با تاريخ پيدايي شعر و ادبيات همزمان است، ولي اصطلاح شعر مقاومت بر ميگردد به سدهء بيست.

بعضاً چنين پنداشتي نيز وجود دارد كه گويا شعر مقاومت بر اثر هجوم يك نيروي بيگانه در ادبيات سرزميني كه مورد هجوم قرار گرفته است پديد مي آيد و با عقب زدن هجوم وظيفه آن به پايان ميرسد.

اين نكته قابل تأمل است كه شعر مقاومت در چنين وضعيتي جدي تر ميشود و بر جسته گي بيشتر پيدا ميكند، ولي به هيچ دليلي پيدايي آن وابسته به هجوم يك نيروي بيگانه نيست در ايران اصطلاحي به نام شعر جنگ نيزوجود دارد. من فكر ميكنم كه اين اصطلاح بيانگر شعر مقاومت در دوران هجوم نيروي بيگانه است. به مفهوم ديگر آنها خواسته اند تا شعر مقاومت در دوران هجوم را با اصطلاح شعر جنگ مشخص كنند.

همين حالا درايالات متحد امريكا شعر مقاومت وجود دارد، در حالي كه امريكا مورد هجوم نيست. در ايران شعر مقاومت وجود دارد، در حالي كه هجوم عراق عقب زده شده است. ارتش سرخ شوروي سابق، از افغانستان بيرون رانده شده و دولت دست نشاندهء اتحاد شوروي در افغانستان به تاريخ پيوسته است، ولي شعر مقاومت در افغانستان نفس ميكشد.

شعر مقاومت پرخاش آگاهانهء شاعر روشنفكر است، پرخاش آگاهانهء روشنفكر پيوسته وجود خواهد داشت و شعر مقاومت زيبا ترين و موثر ترين بيان آن پرخاش است.

در ارتباط به شعر مقاومت در داخل كشور من مشخصاً با دو ديدگاه متفاوت بر خورده ام.

شماري ميگويند كه اساساً در سالهاي اشغال در داخل كشور چيزي به نام شعر مقاومت وجود نداشته است. به عقيدهء آنها شعر مقاومت نميتواند در زير حاكميت نيروي اشغال گر و دولت وابسته به آن به وجود آيد.

آنها شاعران و نويسنده گاني را كه در سالهاي حاكميت حزب دموكراتيك خلق كه بعداً‌به حزب وطن، تغيير نام داد، در كشور ماندند، از پشت عينك دودي شك و ترديد نگاه ميكنند و همه را به يك چوب ميرانند. آنها ميگويند اين شاعران و نويسنده گان حقوق بگير دولت بودند، بناً آفرينشهاي ادبي آنها در حوزه مفهوم شعر مقاومت نميگنجد.

گروهي دوم كاملاً در نقطهء مقابل اين ديد گاه قرار دارد اينها ميگويند شعر مقاومت در اين سالها در افغانستان يك جريان و جنبش مشخص ادبي را به وجود آورده است.

به پنداشت من اين هر دو ديدگاه با اشتباهاتي آميخته است. منطقاً مقاومت در هر شكل ان در جايي پديد مي آيد كه استبداد و جود داشته باشد. پيشگامان رستاخيز شعر مقاومت فلسطين، محمود درويش، سالم جبران، سميح القاسم، توفيق زياد، يوسف الخطيب، نايف سليم، حبيب زيدان، راشد حسين، عصام العباسي و چند تن ديگر يك چنين آفرينشهاي ادبي را در فلسطين اشغالي آغاز كردند و شعر مقاومت فلسطين را با ادبيات جهاني پيوند دادند.

البته همهء‌اين شاعران تا آخر در سرزمينهاي اشغالي باقي نماندند. شماري به كشور هاي عربي و بيشتر به مصر و لبنان پناهنده شدند و شعر مقاومت برون مرزي فلسطين را پايه گذاري كردند.

شعر مقاومت فلسطين در كشور هاي عربي و شعر مقاومت در سرزمينهاي اشغالي در حقيقت دو شاخهء نيرو مند از يك تنهء واحد اند. يا ميتوان گفت اين دو جريان چنان دو شط خروشان به يك دريا ميريزد.

با آن چه كه گفته شد به پنداشت من نفي جلوه هايي شعر مقاومت در ادبيات دو دهه گذشته در افغانستان، منصفانه به نظر نمي آيد.

از شعر جنبش مشروطيت كه بگذريم پس از نيمه دهه چهل تا كودتاي خونين ثور يا ارديبهشت ماه 1357 خورشيدي شعر افغانستان از نظر محتوا و فرم با تغييرات چشمگير و مثبتي رو به رو شد. شعر به زنده گي و تجربه شخصي شاعر نزديكتر شد و زبان تازه پيدا كرد و بر جنبه هاي تصويري شعر توجه بيشتري صورت گرفت.

شعر سياسي – اجتماعي اين دوره شعريست آرمانگرايانه. شعر پرخاش و مبارزه بر ضد استبداد است. شماري علاقه ندارند كه شعر سياسي – اجتماعي اين دوره را شعر مقاومت بگويند. به اين دليل كه شعر مقاومت مربوط به دوره ييست كه جامعه مورد تجاوز قرار ميگيرد،اما چنين شعر هاي به سبب مقابله با دستگاه دولت و دعوت مردم به اشتراك در چنين مقابله يي شامل حوزه يي شعر مقاومت ميشود. البته اين بار مقاومت در برابر استبداد نيروي خوديست.

من فكر ميكنم در اين دوره واصف باختري، سليمان لايق، رزاق رويين، اسدالله حبيب، علي حيدر لهيب، بارق شفيعي، لطيف ناظمي، داود سرمد، مضطرب باختري و شاعران ديگري شعر سياسي و روشنفكرانه افغانستان را به پخته گي رساندند. ميشود گفت كه اينها شاعران مقاومت همان روز گاران. البته به هيچ روي شعر اين دسته از شاعران از نظر زبان، تخيل و تصوير پردازي يك سان نيست. مثلاً بارق شفيعي درين دوره با شعر هاي كمتر تصويري خويش نسبت به ديگران شهرت بيشتري دارد. در افغانستان گاهي نام شمار شاعران پيشتر از شعر آنها و گاهي شعر بعضي از شاعران پيشتر از نام و شهرت آنان قرار دارد.

درين سالها شبنامه ها، تظاهرات، سخنرانيهاي سياسي با شعرو به اصطلاح ان روز با شعر انقلابي آغاز ميشد، شعر به يك وسيلهء مبارزه بدل شده بود. چيزي كه به نظر من از همه مهمتر مي آيد، اين است كه شاعر آنچه را، ميسرود به آن باور داشت. شاعر عملاً با جنبشهاي سياسي اجتماعي كشور در پيوند بود و در جهت تغيير اوضاع تلاش ميكرد. به اصطلاح آن روز، براي يك شاعر انقلابي ننگينتر از اين چيزي نبود كه او در جهت دفاع و بر حق بودن حاكميت شعري ميسرود.

در اين سالها جنگهاي دستنويس شعري وجود داشت كه در ميان دانشجويان و هواخواهان تحول اجتماعي، دست به دست ميگشت. جنگهاي كه شعر هاي آمده در آنها با وجود آزادي نسبي مطبوعات، امكان چاپ نداشتند.

شايد حدود (90) در صد شعر هاي چاپ شده در كتابهاي ... و آفتاب نميميرد و از ميعاد تا هر گزواصف باختري كه بهترين شعر هاي اين شاعر در آنها چاپ شده، در اين سالها سروده شده اند. ستاك بارق شفيعي در اين سالها شهرت زياد داشت. سفر در توفان محمود فاراني همين سالها سروده شده اند شعر هاي علامه سيد اسماعيل بلخي لبريز از روح مبارزه و پرخاش آگاهانه در برابر دستگاه حاكمه است. او خود بزرگترين شعر مقاومتيست كه بر كتيبه تاريخ حك شده است. آزاده مرد متفكري كه سالهاي درازي را در سلولهاي نمناك زندان دهمزنگ سپري كرد و زبوني را نپذيرفت.

شايد هنوز روي ديوار ها و دروازه هاي نظار تخانه صدارت و زندان پلچرخي شعر هاي اين شهيد بزرگوار را كه زندانيان نوشته اند و جود داشته باشد، در سالهاي زندان در كمتر سلول بود كه اين بيت را نخوانده باشم:

ما تن به فنا داديم تازنده شما باشيد

برخاك مزار ما دستي به دعا باشيد

اگر خواسته باشيم از سروده هاي اسد الله حبيب چه از نظر زيبايي شناختي و چه از نظر پرداخت صميمانه به مسايل اجتماعي – سياسي شعر هاي را بر گزينيم، بدون ترديد تاريخ آن شعر ها به همان سالها بر ميگردد. شماري از سروده هاي سليمان لايق در آن سالها از پر آوازه ترين شعر هاي روز گار خود بودند،

صداي نا خدا پيچيد در شب

كه هان اي رهروان بيدار باشيد

من از وضع فلك دانم  كه امشب

نبردي مير سد هشيار باشيد

با دريغ كه سليمان لايق و بارق شفيعي پس از كودتاي ثور ختم شدند.

حزب آنها به قدرت رسيد و گويي دروازه هاي مدينهء فاضله به روي شان گشوده شد. اسد الله حبيب نيز يك صد و هشتاد درجه كوچه بدل كرد.

حالا اگر شاعري در ضديت با دولت چيزي ميگفت از نظر آنان مرتجع و گاهي سزاوار تير باران بود، چنان كه علي حيدر لهيب، داود سرمد، رونق نادري، سيد متقي ضمني، سيد ثابت و شمار شاعران ديگر در كشتار گاههاي پلچرخي تير باران شدند. روان شان شاد باد!

تا كنون در بحثهاي كه به راه انداخته شده و قسماً از نظر من گذشته است، دوستان ما از شعر مقاومت در افغانستان شعر دودههء گذشته را اراده ميكنند، به عقيده آنها شعر مقاومت در اين سالها در افغانستان خود به يك جريان يا يك جنبش ادبي بدل شده است. من كه در اين سالها در شهر كابل بودم براي يك لحظه هم نميتوانم از يك چنين ديدگاهي به مسأله نگاه كنم.

پذيرفتن شعر مقاومت در سالهاي اشغال در داخل كشور به گونهء يك جنبش يا جريان ادبي بسيار بسيار خوشبينانه و دور از واقعيت به نظر مي ايد. بسياريها در اين زمينه كار را براي خود سهل كرده اند، هنگام بحث روي شعر مقاومت عنان كاروان را به دست واصف باختري ميدهند و بعد خود و چند يار دبستاني يا يار گرما به و گلستان در قفا و گاهي هم يكي يا چند بانوي سخنور نشسته برناقه و تمام.

در ارتباط به شعر مقاومت دههء شصت افغانستان، آن گونه كه بايسته است تا هنوز پژوهشي انجام نشده است.

من با تمام احترامي كه به شاعر و دانشمند ارجمند واصف باختري دارم بايد بگويم، آن شمار شعر هاي او كه به نام نمونه هاي شعر مقاومت سالهاي اشغال مورد بحث قرار ميگيرد، اساساً در سالهاي پيش از كودتاي كمونستي سروده شده اند. غير از اين زبان شعر هاي واصف باختري با آن ابهام چندين قيمته، هر ويژه گي كه داشته باشد كمتر ميتواند بازبان شعر مقاومت همسويي نشان دهد. به هيچ روي در شعر درون مرزي دو دههء گذشته نميتوان بحث جريان شعر مقاومت را به ميان آورد، شعر مقاومت در اين سالها خصوصيت قطره يي داشته است و بسيار وقت لازم بود تا اين قطره ها با هم يك جا ميشدند تا حركتي را به وجود مي آوردند. شعر مقاومت در اين سالها در افغانستان به گونهء جزيره هاي كوچكي بود و گاهي بر گرداگرد اين جزيره ها چنان سيم خار دار استعماره و سمبول كشيده شده است كه هيچ تفنگدار قله هاي هندوكش، سپين غر و رزمنده گان دشتهاي غرب و شمال نتوانستند راهي به آنها پيدا كنند.

اين كه شعر مقاومت با يك چنين پرداخت هاي سمبوليك و دورازذهن نياز دارد يانه؟ بحث ديگريست.

تا جاي كه من ميدانم در دهه شصت در ميان شاعران ما در شهر كابل و ديگر شهر هاي افغانستان اساساً يك پيوند زنده و پويا در جهت پايه گذاري شعر و ادبيات مقاوت وجود نداشت. و اگر كساني هم ادعاي موجوديت چنان پيوند هايي را دارند، بايد گفت كه آن پيوند ها از نشست هاي خصوصي و دوستانه بالا تر نميرفت. به پنداشت من به مقايسهء وضعيت ناگواري كه از دو دهه بدينسو افغانستان با آن سردچار است، شعر و در مجموع ادبيات اين دوره از نظرباز تاب آن وضعيت ناگوار، نه تنها ادبيات غني نيست، بلكه خيلي ها فقير هم به نظر مي آيد. در كشور آتشفشاني زبانه ميكشيد، ولي گرماي باز تاب يافته در ادبيات اين سالها شايد كمتر از گرماي يك شمع بوده باشد. تازه بايد اين گرما را به گونهء غير مستقيم از پشت لايه هاي ضخيم سمبول و استعماره احساس كنيم.

 

*- در باره شعر هاي خودت چي نظر داري و چگونه شد كه ديوار هاي پست و بلند اوزان عروضي را پشت سر گذاشتي و رسيدي به شعر سپيد؟

شعر را از سرايش چهار پاره آغاز كردم. شايد دليل اين امر، آن تاثير بزرگي بود كه چهار پاره هاي استاد خليلي، محمد فاراني، رزاق رويين و از كشور ايران نادر نادر پور و فروغ فرخزاد در ذهن و روان من بر جا ميگذاشتند.

اساساً من يكي از شنونده گان هميشه گي برنامهء ادبي «زمزمه هاي شب هنگام» بودم  كه هر شب از راديو افغانستان پخش ميگرديد.

اين برنامه روزنهء كوچكي بود كه مرا به گسترهء بزرگ ادبيات و خاصتاً شعر معاصر افغانستان و ايران آشنا ميكرد. شعر شاعران را ميشنيدم و بعد، دنبال كتاب آنها سر گردان بودم.

فاراني، لطيف ناظمي، رويين، شمعريز، داود سرمد، نادر نادر پور، فروغ فرخزاد و چند تن ديگر را به وسيلهء همين برنامه شناختم.

فكر ميكنم دست اندر كاران اين برنامه و گوينده گان آنها، دكتر اكرم عثمان، فريده عثمان انوري، عبدالله شادان و اقليما مخفي بر من حقي دارند.

اين برنامه در شناسايي من با ادبيات معاصر پشتو نيز بي تاثير نبوده است. من بهترين نمونه هاي شعر معاصر و كلاسيك پشتو را با صداي شريفه شريف و كسان ديگري از همين برنامه شنيده ام و لذت برده ام.

اگر دقيق تر بگويم، من شعر ها را تماشا ميكردم، سطرها، تصوير هاي ميشدند رنگين و روي پردهء ذهنم به حركت مي آمدند و نوعي احساس تعريف ناپذيري تمام وجودم را فرا ميگرفت.

وقتي «نقاب و نماز» نادر نادر پور را ميشنيدم، مردي را ميديدم با قامت بلند، اندام باريك و چهرهء استخواني كه در خلوت بامدادان نماز ميخواند و هاله يي از نور دوروبرش را فرا گرفته است.

 

ز لابلاي ستونها سپيده بر مي خاست

و من در آیینه خود را نگاه می کردم

بسان تکه مقوای آبدیدهء زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

 

سرم چو حبهء انگور زیرپا مانده

به سطح صاف بدل گشته بود و حجم نداشت

و در دو گوشهءآن صورت مقوایی

دو چشم بود که از پشت مردمک هایش

زلال منجمد آسمان هویدا بود

 

 

زپشت شیشه افق را نگاه می کردم

سپيده از رحم تنگ تيره گي ميزاد

و آسمان سحر گاهان

 به سان مخمل فرسوده نخ نما شده بود

به سان مخمل فرسوده نخ نما شده بود

ستاره هاف همه در خواب می درخشیدند

و من به بانگ خروسان،نماز می خواندم

حضور قلب من از من رمیده بود و نماز

به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود

و لفظ ها همه گی از خلوص خالی بود

 

 

نماز پایان یافت

 و من در آیینه تصویر خویش را دیدم:

حصار هستی ام از هول نیستی پر بود

هوار حسرت ایام، بر سرم می ریخت

ومن، چو برج خراب از هراس ریزش خویش

به زیر سایهء نسیان پناه می بردم

و زان دریجه-  که از عالم غریبی من

رهی به سوی افق های آفتابی داشت –

بدان دیار مه آلوده راه می بردم

 

بدان دیار مه آلوده،

که آفتاب در آن نور لاجوردی داشت

 و برگ وساقهء گلها به رنگ باران بود،

پناه می بردم:

در آن دیار مه آلوده، روز جان می داد

ومن ، نگاه به سیمای ماه می کردم

و باز گشت هزاران غم گریخته را

-       چوکله های گریزانسار های سیاه-

زلابلای ستون ها نگاه می کردم

 

 

در آن دیار مه آلوده، روز جان می داد

وشب چو کودکی از بطن روشنی می زاد

من از سپیده به سوی غروب می راندم

و با صدای مؤزن نماز می خواندم

حضور قلب من از من رميده بود و نماز

به بازي عبث لفظ ها بدل شده بود

و لفظها همه گي از خلوص خالي بود

 

 

نماز دیر نپایید

و نیمه کاره رها شد

و من در آیینه تصدیر خویش را دیدم:

به سان تکه مقوای آبدیدهء زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

و برق ناخوش چشمم زتب خبر می داد

سکوتآیینه، سنگین بود

و من، به خواب فرو رفتم

و قاب آیینه از عکس من تهی گردید>

نسیم پنجره را بست

وبانگی از دل آیینهء تهی برخاست

که ای به خواب فرورفته!

نقاب مندرس خویش را زچهره بردانداز

و آتن نماز رها کرده رادوباره بیاغاز!

 

 

دهان پنجره ازمژدهءسحر پربود

سپیده از رحم تنگ تیره گی  می زاد

من از غروب به سوی سپیده می راندم

و با صدای خروسان،نماز می خواندم...

 

 

 

 

و باز همين مرد را در شعر «حماسه يي در غروب» ميديديم، اين بار فراز تپهء سرسبزي در كنار دهكدهء من ايستاده، دستي را سايه بان چشمهايش ساخته و با دست ديگر، خورشيد را از آن سوي دريا فراميخواند.

 

زپنهانگاه جنگلهاي خاموش خزان ديده

به سويت باز خواهم گشت ،اي خورشيد،اي خورشيد

ترا با دست سوي خويش خواهم خواند

ترا با چشم سوي خويش خواهم خواند

ترافریادخواهم کرد،اي خورشيد اي خورشيد

 

من اکنون قطره های ریز باران را

-       که همچون بال زنبوران خواب آلود می ریزد-

به روی غنچهء چشمان خود احساس خواهم کرد

من اکنون برگ هاراچون ملخهااززمین پروازخواهم داد

من اسفنج کبودابرهارابمس خواهمکرد

وزان آبی بهروی آتش پاییزخواهم ریخت

سپس آهنگ دیدارتوخواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

من اکنون کوله بار سهمگین بردوش خوددارم:

عجایب کوله بارتلخ وشیرین رابهم کرده

عجایب کوله باری توشهءشب هایبیداری

عجایب کولهباری هدیهء روزان بیماری

در او گنج نوازش ها

در او رنج نیایش ها

در او فریاد های مستی و هستی

در او انده ایام تهی دستی،

من اکنون کوله بار بسته ام راپیش چشمت باز خواهم کرد، ای خورشید، ای خورشید!

 

من ازخمیازه های دره ها وخواب و خندق ها

من از آشوب دریا ها واز تشویش زورقها

سخن آغازخواهم کرد.

من ازتاریکی شب ها و از تنهایی پل ها

من از نجوای زنبوران و از بی تابی گلها

سخن آغاز خواهم کرد.

من از سوسوی فانوسی که پشت شیشه می سوزد

من از برقی که کوه و آسمان را با نخی باریک می دوزد

من از بیلی که بر دوش نحیف آبیاران است

من از گیلاسبن های گل آورده

-که در صبح بهاران پایکوب باد و باران است-

ترا آگاه خواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون دربهاربی خزان آواز می خوانم

من اکنون درشب تنهایی خود پیش می رانم

شب بی ماه در من لانه می سازد

عصایم در گل نرم بیابان ریشه می بندد

درختی درکنار راه می روید

-عصای کوری اش دردست وبارپیری اش درپشت-

-عصای کوری ام درمشت وبارپیری ام برپشت-

به رفتن،هردومی کوشیم

من و او-هردو-خاموشیم

من واو-هردو-ازخاک بیابان آب می نوشیم

من ازاین همسفرروزی تراآگاه خواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

 

افقخالیست؛امامن پرازابرم

-پرازابرغبارافشان بی باران

درون چشمه،نقش خویش را برآب می بینم

از این خوابی که نوشدوجودم را

شبی بیدار خواهم شد

شتاب آلوده،درگوداگل دستم آب خواهم خورد

هجوم ماهیان تشنه راازیاد خواهم برد

نهال تازه در من ریشه خواهد کرد

وبازوی بلند شاخسارش را

به دورگردن من حلقه خواهدکرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

ترا گم کرده بودم من

ترادرخوابهای کودکی گم کرده بودم من

تراباردگر جستم

-(درون آخرینفریادهایناهشیواری)-

ترادرخودرها کردم

تراازنوصداکردم

تراجستم میان مرز های خواب وبیداری

وزین پس باتوخواهمزیست،ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون در غروب انتظارم راه می پویم

تراهمچون حریقی درکران این شب تاریک می جویم

ودرپایان این شب زنده داری ها

تراباردگردرخویش خواهم دید،ای خورشید،ای خورشید!

در آنشب-درشب دیدار-

غبارنرم تر از آن چه درشب های طوفانی

زروی کشتزاران سپید پنبه برمی خاست

میان تپه های ماهتاب خیمه خواهد زد

و من در پشت آن خیمه

بهسان شعله یی درخرمن پنبه

به رقص آتشین آغاز خواهم کرد،ای خورشید،ای خورشید!

 

ودرپایان آن شب_آن شب دیدار-

به سويت باز خواهم گشت

ترا با چشم،سوي خويش خواهم خواند

ترا با دست، سوي خويش خواهم خواند

ترا آواز خواهم داد

ترافریادخواهمکرد،ای خورشید، ای خورشید!

 

 

وقتي اين جمله ها را مينوشتم، خبر مرگ آن زنده ياد را شنيدم. سخت دلتنگ شدم. «چرا نگريد چشم و چرا ننالد تن» فكر كردم ستون بزرگي از كاخ شكوهمند ادبيات معاصر فارسي دري فروريخت و صداي فروريختنش از ان سوي سرزمينهاي دور غربت، غمگينانه در گوشها طنين افگند. چقدر برايم دشوار بود قبول اين امر كه شعر فارسي دري «تصوير گربزرگ» خود را از دست داده است.

يادم مي آيد سال 1358، دوستي در شهر شبرغان كتاب «طلا در مس» را برايم آورد. شامگاه بود، با چه عجله يي خود را به اتاق رساندم. مثل تشنه كامي كه پس از روز ها تشنه گي، دستش به سوي چشمهء گوارا و شفافي دراز شود. كتاب را گشودم و چشمم به اين عنوان افتاد:

«نادر نادر پور – تصوير گربزرگ». از اين عنوان خوشحالي شگفتي انگيزي برايم دست داد. مطالعهء كتاب را از همين جا شروع كردم. وقتي فصل نادر پور پايان يافت، تازه بر گشتم به آغاز كتاب.

بدرود دنادرپور عزيز، روانت شاد و نامت ستوده باد!

بر گرديم به اصل موضوع و آن اين كه «نقاب و نماز» و «حماسه يي در غروب» و بعداً شعر هاي لطيف ناظمي و خاصتاً شعر « آدمك برفي»،

 

شب تن خستهء خود را به تن پنجره ميماليد

و ملا آور تراز همه شبهاي ديگر

عنكبوت خفهء خاموشي

ميتنيد از دروديوار اتاقم بالا

و تواز روزنهء قاب نگه ميكردي

من در آيينه تصوير تو ميديدم هان

كه تماميت من

چون تن آدمك برفي در خورشيد

آب ميگرديد،

 

 

سوگوارانه به خودمی گفتم

چیست درعمق نگاهش

که به تنهایی من می ماند؟

چیست در شط دو چشمش

که حریصانه مرا می خواند؟

کرم شب چرسش غمبارمرا میبلعید

وتواز آیینهءقاب به من می دیدی

دتمامیت هستی راازمن

بی دریغانه تو از من می دزدیدی

 

شب تن تنبل خود رابه تن پنجره می مالید

پرده،دستان نوازشگر خود ،پس می زد

وتن سربی سنگینت را

-اعتیاد همه شبهایم را-

باسخاوتمندی

میفرستاد به آغوش حریص من،

تن تو بوی علف می داد-

ولبان تو طربناکی باران را داشت

وقدمهایت

که به آهسته گی نبضم بود

دانهء وسوسه در هر رگ سرخم می کاشت

قاب تصویر ترا با خود داشت

من تمامیت اندام ترا

ولبم هرم نفسهایت را

 

صبح از پنجره ها می دیدم

که شب از باغچه ها چادر خود بر می داشت

لحظه حجم صدای هوس انگیز ترا با خود داشت

خانه را یک سره فریاد تنت می انباشت

 باز در کوچهء معیاد مرا می خواندی

باز بر فرادا

          برفردا شب،

                      وعده می ماندی،

 

 

روز ها ساییدند

شام ها

تن خود را به تن پنجره مالیدند

اینک آن قاب که از عکس تو انباشته بود

برسرطاق فتاده ست غبار آلود

قاب از عکس توخالیست

و دیوار ازقاب

و من از پنجره می بینم دنیا را

شهر را، باغچهرا،خندهء آدم ها را

وبه خود می گویم:

زنده گی

آنقدر کوچک و خالی نیست

که زنی با تن خود پر سازد

و توهم نیستی آدمک برفی،

                             خورشیدی

تا به لب های تو این فریاد است

تو نمی میری

تو همان زندهء جاویدی

نیستی آدمک برفی،

                     خورشیدی

 

 

 

به همینگونه  شعر هاي پرنده، باغ و سنگ شكن از رويين، نخستين گرايشها به شعر نيمايي را در من بيدار كردند.

و از بانوان سخنور در اين سالها به شعر هاي كريمه ويدا و خاصتا مثنوي هاي او علاقه خاصي داشتم و سروده هاي او را بيشتر در مجله هاي ژوندون، پشتون ژغ و ميرمن مي خواندم. سالهاي كوچ و آواره گي پيش آمد و ظرف تقريباً ظرف دو دههء گذشته كمتر موفق شدم تا از اين شاعر ارجمند شعري بخوانم، فكر ميكردم كه مبادا اين سخنور عزيز در آن سوي آبهاي شورا زسرايش فاصله گرفته باشد، ولي اخيراً چند سرودهء او را خواندم و يكي و دو تا را هم از راديوي بي بي سي شنيدم، دريافتم كه او نه تنها از سرايش فاصله نگرفته، بلكه در شعر نيمايي و سپيد به فتح مرزهاي تازه يي دست يافته است.

در دوران اشغال به سال 1363 خورشيدي زنداني شدم. تقريباً سه سال پشت ميله هاي زندان پلچرخي ماندم. در زندان سرايش دراوزان نيمايي را با جديت بيشتري دنبال كردم. فكر ميكنم در اين سالها شعر من از نظر زبان، تصوير پردازي و تكنيك وارد مرحلهء تازه يي شد.

بخش بيشتر سروده هاي زندان يا به اصطلاح معروف، حبسيات من، در نخستين دفتر شعريم «قلفي بر درگاه خاكستر» چاپ شده است و بخشي هم در سوگنامه يي براي تاك.

در زندان مدت زماني با شاعر ارجمند صبور سياه سنگ همكاسه بودم. اين همكاسه گي تنها به دليل آن نبود كه ماسواي « منظرهء مرگ» و « نماز كامل» كتابهاي ديگري را هم ميخوانديم، بلكه زنجيرهء فقري كه از ميان استخوان دستهايمان ميگذشت، ما را بيشتر به هم پيوند ميداد.

من شعر هايم را روي زرقهاي سيگار مينوشتم و صبور هم به نوعي چارهء خود را ميكرد.

ما نخستين شنونده گان شعر هاي همديگر بوديم. وقتي من يا سياسنگ شعري ميسروديم شعر را براي يك ديگر ميخوانديم. خواندن شعر ها تنها يك تعارف نبود، بلكه به هدف نقد و ارزيابي خوانده ميشد.

من فكر ميكنم چنين شيوه يي براي هر دوي ما سود مندي فراواني در پي داشت. دست كم من چنين مينديشم، نمي دانم اين ارتباط چه انديشه يي در سر دارد.

نخستين تجربه هاي من در زمينهء شعر بيوزن نيز به سالهاي زندان بر ميگردد كه بعداً‌ آن را بيشتر دنبال كردم. در فرم كلاسيك به مثنوي رغبت بيشتري دارم و بخشي از سروده هاي قابل توجه من در فرم مثنوييست. قصيده، غزل و ترانه هايي هم سروده ام.

شعر هايم از نظر محتوا با رويداد ها و واقعيتهاي اجتماعي – سياسي كشور پيوند دارند كه گاهي بيشتر سياسي شده اند.

واقعيتها در شعر هاي من بيان غير مستقيم دارند. من همه چيز را جامعه را، درد را ، گرسنه گي را، عشق را و خلاصه زنده گي را با همه جلو هاي آن از پشت روزنهء احساس و عواطف خود ديده ام و بر بنياد تجربه هاي خود بيان كرده ام.

بر خلاف آنچه كه ميگويند، شاعر بايد از مردم و جامعه بگويد، من شعر را از خود آغاز ميكنم و از خود ميگويم نه از مردم و نه از جامعه. هنگام سرايش، نه با مردم كاري دارم و نه هم با جامعه، بلكه آن جامعه و آن مردمي در شعر من بيان ميشوند كه با من و درنهاد من زنده گي ميكنند.

من براي بدبختي، آواره گي، عشقو آزادي و چيز هاي ديگر شعر نميگويم، بلكه آواره گي، بدبختي، آزادي و عشقي را بيان ميكنم كه در نهاد من است و من آنها را تجربه كرده ام. شعر در صميمانه ترين بيان خويش، جز بيان صادقانهء دنياي دروني شاعر چيزي ديگري نيست.

شاعر در جامعه زنده گي ميكند و شاخه يي از جنگل انبوه جامعه است، در حقيقت او تمام شبكه هاي زنده گي اجتماعي را به گونهء ذهني در نهاد خود دارد. به همين سبب شاعر وقتي از خود ميگويد، از جامعه نيز گفته است.

تنها و تنها اين چگونگي بيان و نحوه تصوير پردازيست كه هر تجربه و درد خصوصي شاعر را به تجربه و درد اجتماعي بدل ميكند. شاعر از من خويش بيرون ميبرايد و ميشود، ما.

سمبولها و استعاره ها در شعر من آگاهانه جابه جا نميشوند، حتا در جريان سرايش نميدانم كه شعر در كجا و چگونه پايان ميپذيرد. به جايي ميرسم و احساس ميكنم كه شعر پايان يافته است. جز يكي چند مورد، فرم شعر را هيچگاهي از قبل مشخص نكرده ام، شعر مي آيد و فرم خود را هم با خود مي آورد.

هر شعري را كه آغاز كرده ام آن را به پايان رسانده ام. نميتوانم شعر را به اميد فردا يا پس فردا نيمكاره رها كنم. اگر چنين چيزي پيش آيد، شعر همچنان نيمكاره باقي ميماند. چنان كه شماري باقي مانده اند.

 * و اگر گفتنيهاي ديگري باشد،

فكر ميكنم همين حالا هم زياد شد. گفته اند يار زنده و صحبت باقي!

 پانوشت ها:

  • تكسار نام كوه بلند يست در دهكدهء جرشابابا زاد گاه من. دروازه هاي خانهء ما رو به سوي تكسار گشوده ميشدند. بامدادان نخستين پرتو خورشيد بر پيشاني آن ميتابيد. بيست و اندسال است كه اين كوه بلند را در طلوع و غروب خورشيد نديده ام.

ترانه يي يادم آمد كه چند سال پيش سروده بودم.

 تكسار من و غرور من يارانند

آزاده گي فكر مرا ميدانند

شب قصهء اين غرور و اين كوه بلند

مرغان ستاره گان به هم ميخوانند

 فكر ميكنم انجمن ادبي هرات در اسفند يا حوت 1309 خورشيدي به گونهء غير رسمي ايجاد شد، تا اين كه به سال 1311 اجازه يافت تا رسماً به فعاليت خود ادامه دهد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

از واژه های اشک

تا

قطره های شعر

بخش نسخت

 

یکی دو نکته در پیوند به این گفتگو

 

وقتی که شاعر وروزنامه نگار سرشناس ایرانی  حسین جعفریان در پاییز سال (1377)  خورشیدی این پرسش های به ظاهر ساده ؛ ولی دشوار پاسخ را در شهر پشاور پاکستان به من داد ، تصور نمی کردم که این گفتگو این همه گسترده دامان خواهد شد. جعفریان انتظار داشت تا این پرسش ها را در همان یکی دو روزی که او در پشاور بود پاسخ ارئه کنم تا با خود ببرد و در  کدام نشریه ء اختصاصی ادبی – فرهنگی ایران به نشر برساند.

گفتم نخواهم توانست تا ظرف یکی دو روز از عهدهء چنین کاری به درآیم ؛ اما آسوده خاصرباشید که به پرس های شما خواهم پرداخت و آن را جهت نشر به نشانی شما خواهم فرستاد. با لحن لبریز ازتردید برایم گفت نمی توانم که آسوده خاطر باشم و چنین  نیزشد. ماهها گذشت و این پرسشها به پاسخی نرسیدند. تا این که محب بارش مدیریت مسوول مجلهء ادبی- فرهنگی سپیده در شهر پشاور را بر عهده گرفت.

او از من نوشته یی جهت نشر در سپیده خواست؛ اما من نوشته یی نداشتم. گفتم حسین جعفریان پرسشهایی در پیوند به وضعیت ادبیات و شعر معاصر افغانستان به من داده است، آن را جهت نشر در سپیده آماده خواهم کرد.

این گفتگو زیر نام« از واژه های اشک تاقطره های شعر» در شمارهء ششم سال 1378 خورشیدی                      فصلنامهء سپیده در شهر پشاور پاکستان به نشررسید. انتشار آن واکنش ها ی جدی و گسترده یی را در حلقات فرهنگی پناهنده گان افغان در پشاور ، ایران و کشور های غربی در پی داشت.

از پاره ء این واکنش ها دریافتم که هنوز جامعهء فرهنگی افغانستان آمادهء آن نیست تا گفته شود که بالای چشم او ابروست.کسانی از من روی بر گشتاندند و من هم به آن سوی دیگر نرفتم تا بپرسم که این روی بر گشتاندن چه دلیلی دارد.

کسانی هم که آسوده گی وجدان بیمار خود را در شکر آب کردن پیوند در میان دوستان جستجو می کنند تا توانستند به چنیین ماجرایی که گویا پرتونادی این یا آن استاد را اهانت کرده است دامن زدند؛ اما در نهایت جز به رو سیاهی به چیز دیگری نرسیدند. من چنین کسانی را منافقان عرصهء ادبیات می دانم . کسانی که حتی به آن چیزی که به نام ادبیات هم انجام  می دهند باور و ایمانی ندارند.

این  گفتگو عمدتاً بر برداشت های شخصی من از وضعیت ادبیات معاصر افغانستان استوار است؛ اما آن چه که برایم اهمیت دارد این است که دریافت های خود را فدای هیچگونه ملاحظه یی نکرده ام. برای آن که حقیقت بزرگتر از هرکسی و هر چیزی است و هر کس حق دارد تا زنده گی را آن گونه بیان کند که می اندیشد.

این گفتگو به زودی نه تنها در سایت  ها و نشریه های افغانها در اروپا و امریکا به نشر رسید؛ بلکه  انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورک نیزآن را به گونه ء رساله کوچگی  در مارچ دو هزار و یک  به نشر رسانید.  در این رساله این مقدمه ء کوتاه به قلم نویسنده و پژوهشگر گرانقدر نصیر مهرین آمده است :

 « گفتگویی با پرتو نادری چند ماه پیش در دو هفته نامهء زرنگار چاپ تورنتو منتشر شد. دیری نگذشت که آرزوی دسترسی به آن فزونی یافت. به منظور جوابگویی مثبت به خواست علاقمندان از شاعر گرامی پرتو نادی خواهش نمودم تا به تجدید انتشار آن در شکل یک رساله موافقه نمایند. با ابراز اطمنان از موافقت ایشان و با ابراز خوشنودی از انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورگ که انتشار" گفتگو..." را روی دست گرفت. آرزو می رود سایر مباحث و نظراتی نیز انتشار بیابند که با برداشت متفاوت از موضوعات مطروحه در این رساله مطرح می شوند.

 ظاهراً در پیوند به این گفتگو در آن جا هانیز بگو مگو هایی وجود داشته است. برای آن که نمی دانم اختلاف دیدگاهها در پیوند به وضعیت ادبی یک زبان چقدر  می تواند غیر قابل پذیرش باشد. آیا چنین دیدگاههای متفاوت نمی توانند در حوزهء  ادبی یک زبان زنده گیی کنند . برای من بسیبار شگفتی انگیز بود که انجمن از انتشار این رساله  در  ورقپاره هایی جداگانه  نوشته است که:

 

« انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورگ با وجودی که با تمامی نقطه نظرات این مصاحبه موافقت ندارد، آن را انتشار می دهد.»

این یادداشت در پایان مقدمه روی صفحهء کتاب سرش شده است. نمی دانم که انجمن با این یادداشت خواسته است با چه امری مخالفت کند و چه امری را ثابت سازد.

نمی دانم به این یاد آوری چقدر نیاز وجود داشت. تازه مهم نیست که تمام مردم در پیوند به  موضوعات فرهنگی – ادبی  فارسی دری از جابلقا تا جابلسا همانگونه بیندیشند که انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورگ می اندیشند!

پرسش دیگر این که مگر این انجمن یک حزب سیاسی است که تمام آن ها یک گونه می اندیشند. اتحاد نظر اگر در همه زمینه ها امر شایسته یی باشد، بدون تردید این اختلاف نطر در عرصه ادبیات و شعر است که می تواند زمینهء شگوفایی آن را فراهم سازد. آن جا که در پیوند به شعر و ادبیات نظر یگانه پدید می آید و بر آن تاکید می شود روزگار شعر و ادبیات به سر می رسد.

تصور من چنین است که این یاد دهانی خود از نوع همان ملاحظه کاریهای است که پیوسته گریبان ادبیات ما را گرفته و مجال پیشروی به آن نداده استو با این همه می خواهم از تمامی دست اندرکاران انجمن فرهنگی افغانهای شهر هامبورک به سبب انتشار این گفتگو صمیمانه اظهار سپاس نمایم. انتشار این گفتگو به وسیلهء این انجمن نه تنها زمینه دست یابی بیشتر آن را برای دوستان آن سوی قاره ها فراهم کرد ؛ بلکه بر اهمیت آن نیز افزوده است.

 

تا ازیادم نرفته باید بگویم که یکی دو پرسش دیگری هم وجود داشت که  نمی توانستم به درستی به آنها پاسخ بدهم بناً از ارئهء پاسخ به آنها صرف نظر کردم. مثلا پرسشی وجود داشت در پیوند به چگونه گی شعر معاصر تاجیکستان که برای من دشوار بود تا به پاسخ آن بپردازم. چون سررشته یی از چگونه گی شعر معاصر تاجیکستان نداشتم.

به همینگونه قابل یاد دهانی می دانم که در اصل گفتگو تنها به شعر ها استفاده از سطرها و بیت های نخستین اشاره شده بود  و اما در این آن شعر ها به گونهء مکمل جهت استفاده بهتر و بیشتر خواننده گان عزیز، به نشر رسیده است.

یک  دهه از عمر این گفتگو می گذرد. در این مدت زمان همانگونه که کشور عزیز ما افغانستان تحولات  و دیگر گونی های گسترده یی را تجربه کرده است؛ شعر و ادبیات و دید گاههای ادبی ما نیز متحول شده  و دیگر گونی پذیرفته اند، با این حال هنوز فمر می کنم که دیدگاههای بیان شده در این گفتگو و برداشت های که از وضعیت ادبیات معاصر فارسی دری افغانستان در این گفتگو وجود دارد می تواند دانشجویان و آنانی را که می خواهند در پیوند به ادبیات معاصر کشور به بیان دیدگاهها و دریافت های متفاوت دست یابند کمک کند.

چنین بود که آن را در کنار گفتگو های دیگری که با من شده بود و یاهم  گفتگوهای که من با یکی دو شاعر ارجمند انجام داده بودم ، در این کتاب گرد آوردم.

 

 

پرتو نادری

میزان 1388 خورشیدی

شهرک قرغه- کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • پرتو نادري كيست؟

 

 

من صداي خندهء ظلمت را

از حنجرهء زخمي كوچه هاي كور ميشنوم

بدبختي را ميشناسم

و تنهايي را تنفس ميكنم

بدبختي در رگهاي من جاريست

بدبختي همزاد جاودانهء ء‌من است

بدبختي كفشهاي مرا ميپوشد

و با پاهاي من راه ميرود

بدبختي با من شطرنج ميزند

و هيچ گاهي نشده است كه برايش گفته باشم

كشت

بدبختي در خانهء من است

بدبختي با يگانه كودك من بازي ميكند

و نان او را ميدزدد

بدبختي چشمهاي كورش را به من هديه كرده است

و من جهان را با چشمهاي كور او ميبينم

بدبختي شعر هايش را از حنجرهء من ميخواند

و در پايان شعر هايش مينويسد:‌

پرتو نادري


*چگونه شعر تو را و تو شعر را يافتيد؟

از كودكي با هم آشنا شديم. او در من بود و من به دنبال او سرگردان.

كنار جويباري كه از باغ پدرم ميگذشت و بهتر است بگويم از باغ كاكايم، چون بعد ها دست پدرم از آن كوتاه شد، هرازگاهي با هم ديداري ميكرديم.

من آن جا ميرفتم. راستش يك نيرويي دروني مرا به آن جا ميكشيد، كنار جويبار روي سبزه ها مينشستم. جويبار نه چندان بزرگي بود. به موجهاي كوچك آب نگاه ميكردم و به زمزمهء رازناك آن گوش ميدادم.

فكر ميكردم كه جويبار هم غمي دارد و غم خود را در خلوت سبزباغ زمزمه ميكند.

دست در ميان موجهاي آب فرو ميبردم. سنگريزه هاي كوچك سياه، زرد و سپيدي را يك يك از جويبار بر ميگرفتم و بعد دانه دانه آنها را بر آب مي افگندم.

از فرو افتادن سنگريزه ها بر سطح آب صدايي پديد مي آمد و حبابي. حباب ها ميتر كيدند و سنگريزه ها در بستر جويبار آرامش خود را باز ميافتند.

بغضي آرام آرام در دل من باز ميشد و بعد بي آن كه بدانم براي چي؟ لحظه هاي دراز ميگريستم، آن قدر ميگريستم كه احساس ميكردم گشايشي در روان من پديد آمده است. بعد مانند زايري كه عبادتش در عبادتگاه تمام شده باشد، بر ميخاستم و آرام آرام از كنار جويبار دور ميشدم. هنوز فكر ميكنم شعر نوع گريستن است، شعر نوع گريستن است در خلوت روح آدمي.

شعر روح آدمي را تسكين ميدهد، همان گونه كه گريستن.

من آن روز گار، شعر هايم را با واژه ها نمينوشتم، شعر هايم را با قطره هاي اشك مينوشتم بر روي گونه هايم. هنوز چنان شعر هاي به سراغ من مي آيند و اما به گفتهء سلمان هراتي، در قرني كه قلبش را در زباله دان تاريخ قي كرده است، چسان ميتوان يك چنان شعر هايي سرود.

 

علاقهء من به دريا شگفتي انگيزبود. دريا از كنار دهكدهء كوچك من ميگذشت. شبانه صداي دريا تمام آسمان دهكده را پر ميكرد. شبانه صداي دريا هزاران گونه خيال كودكانه را در من بيدار ميكرد. دلم ميخواست در ميان آن صدا ها باشم. دلم ميخواست بال در بال آن صدا ها پرواز كنم.

روزانه صداي دريا شكوه شبانه اش را از دست ميداد. من نميدانم چرا صداي دريا شبانه ها در گوش من طنين ديگري داشت. من ميرفتم كنار دريا، دريايي بود به شفافيت عشق و پاكيزه گي ايمان.

به دريا نگاه ميكردم، دلم تنگ ميشد. به دريا حسادتم مي آمد.

درياميرفت و چي مستانه ميرفت و من زنداني دهكدهء خود بودم.

آسمان دهكدهء من شفاف و روشن بود. ستاره گان آن درخشش ديگري داشتند. شب كه از نيمه ها ميگذشت گويي ستاره گان به تماشاي دهكده پايين مي آمدند. فكر ميكردم كه اگر فراز كوه «تكسار*» ميبودم، ميتوانستم از دامن كبود آسمان دانه دانه ستاره بچينم. به ستاره ها كه نگاه ميكردم، دلم تنگ ميشد. به كودك همنام خويش مي انديشيدم كه در سرزمين ستاره ها خانه داشت. دلم ميخواست، پدرم خانه يي در سرزمين ستاره ها ميداشت و جدا از كاكايم زنده گي ميكرد.

من به اين بيت قهار عاصي پيوند روحي عجيبي دارم:

وقتي كه ميزدند سپيدار باغ را

ما يك به يك صداي تبر را گريستيم

فرو افتادن سپيدار چقدر اندوهگينم ميكرد. تابستانها پدرم ميرفت به «باغ رشقه» و چند تن ديگر را با خود ميبرد و بعد سپيدار پشت سپيدار بود كه با اندامهايتبر خورده بر خاك مي افتادند. نميدانم اين سپيداري كه من ميگويم تو ميشناسي يا نه؟ آنها به خاك مي افتادند، شاخه هاي نازك شان روي خاك گسترده ميشدند و به اهتزاز در مي آمدند. من فكر ميكردم كه جان ميدادند. من فكر ميكردم، دختر بالا بلندي بر خاك افتاده و گيسوانش را با دپريشان ميكند.

پوست از تن سپيدار ها ميكندند و اندام شان برهنه ميشد و عطرتن برهنهء سپيدار ها فضاي باغ را پر ميكرد. بعد زيبايي تن برهنه و عطر آگين سپيدار را در يكي از شعر هاي نادر نادر پور دريافتم، يادم نمي آيد تا برايت بنويسم.

بامدادان كه از خواب بر ميخاستم، نخستين حمله ام به سوي بته هاي گل در چهار گوشهء باغ بود، لحظهء ديگر، فراز ديوار شكستهء باغ كاكالطيف نايب بودم تا گلهاي سرخ باغ او را هم تاراج كنم. دستم كه به سوي گلها دراز ميشدف آبشاري از شبنم از لاي برگهاي پرطراوت سرخ و سبز فرو ميريخت و سينه ام از هواي شفاف با مدادي باغ لبريز ميشد.

اين ها همه  شعر هاي نخستين من بودند.

زمان ميگذشت. من بزرگتر ميشدم و ديگر دست در آشيان گنجشكان نميكردم.

حالا شعر هاي استاد خليلي بود كه روح مرا تسخير ميكرد. شايد صنف هشت بودم كه روزي در مضمون قرائت فارسي  رسیدیم به سرود کهسار:

 

شب اندر دامن كوه

درختان سبزو انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشاني

شب عشق و جواني

*

 

میان سبزه و گل

نسیمنگاه بلبل

زدور آید صدایی چون سروش آسمانی

ز نی های شبانی

*

فراز کوهساران

قدمگاه غزالان

قدمگاه غزالان را کنم گوهر فشانی

ز اشک ارغوانی

*

ببارد ابر نم نم

بلرزد شاخ کم کم

نباشد جز طبیعت هیچ کس را حکمرانی

به غیر از شادمانی

*

من و تو هر دو با هم

نشسته شاد و خرم

من از دل با تو اندر گفتگو های نهانی

تو گرم مهربانی

 

بچینم گل برایت

بریزم پیش پایت

حمایل سازمت از لاله های ارغوانی

چو یاقوت رمانی

 

 و چند درس بعد تر، باز هم شعر ديگري از استاد:

 

شبهاي روشن تنها نشينيم

در پهلوي هم، در نور مهتاب

تا باد خيزدلرزنده از كوه

تانو را فتد تابنده بر آب

*

در کوه پیچد دلکش صدایی

از دور آید گلبانگ نایی

غم های دل را باهم بگوییم

من با نیازی تو با ادایی

*

زین آب خندان آیینه بندیم

تا صبح بینی روی چو ماهت

از شاخ سنبل شب شانه سازم

تا بر فشانی موی سیاهت

 

این خلوت عشق این شام زیبا

این لرزش موج این رقص اختر

من دیده پر خون تو گل به دامن

من شعر بر لب تو شور بر سر

*

باد بهار از بعد مردن

بر تربت من زین گل بکاری

ای ابر نیسان بر مدفن من

در پای این کوه اشکی بباری

 

*

با نالهء زار با صوت محزون

بر روی آن قبر بلبل تو هم باز

چندان بنالی کاندر دل خاک

از نالهء تو نالم به آواز

 

 

 

شايد در همين صنف يا صنف بالا تر بود كه در يكي از روز هاي پاييز، باز هم با شعر ديگري از استاد زير نام آخرين سوار آشنا شدم.

 

 

ابر آشفتهء، ارغنده سياه

گشت از قلهء شمشاد بلند

شام هم پردهء تاريك مخوف

به سراپاي سپين غرا فگند

*

باد باطرهء آشفتهء موج

مست می آمد و بازی می کرد

گاه بر گیسوی سرو آزاد

بی جهت دست درازری می کرد

*

دورتر رود غریوندهء مست

تند و مواج و خروشان و کبود

چون سپاهی همه تن جوشن پوش

پیش می آمد و می خواند سرود

*

ظلمت آهسته در آغوش کشید

برج و باروی جلال الدین را

«سیل» فرمود که تا قفل نهند

در آن قلعهء پولادین را

*

نا گهان در پی آن شام سیاه

ناله یی از دل صحرا برخاست

« سیل» زان نالهء جانکاه حزین

چون سپندی شد و از جا بر خاست

*

دید کز دور سواری پیداست

لرزلرزان چو یکی سایه بر آب

گاه می افتد و کاه می خیزد

دست رفته زعنان پا زرکاب

*

 

بر سر اسب «براییدن» بود

خسته و زارو نحیف و رنجور

شبح بی روی وی اندر ظلمات

چون یکی مرده برون جسته زگور

*

ظاهر از رگ رگ او لرزهء مرگ

چون تذروی که گریزد زغقاب

دوخته چشم زخجلت به زمین

(همچو عاصی که کشندش به عذاب)

*

خوست تا شرح مند قصهء خویش

خشک شد لفظ و فرو ماند ز راه

« سیل» را دیدن آن  منظر شوم

کرد احوال به یک باره تباه

*

گفت ای وای چه افتاد بگو

در تو آقار جنون می بینم

جامه و اسب ترا سر تاپا

سرخ گردیده به خون می بینم

*

چشم بگشود« براییدن» و کرد

منفعل وار به اطراف نگاه

گفت کشتند و به خون آغشتند

افسر و رایت و سردارو سپاه

*

جنگ جویان دلیر افغان

شیر مردی و شهامت کردند

بر سر چشم کبودان فرنگ

چه بگویم چه قیامت کردند

*

چه سپاهی چو یکی ابر سیاه

کست و شوریده و تند و سرکش

مرگ می ریخت از آن چون باران

غیظ می جست از آن چون آتش

 

*

چشم کانون فروزان از خشم

سینه دریای خروشان از کین

نعره چون رعد غریونده به چرخ

حمله چون برق شتابان به زمین

*

آب این مرز بود آتشزا

خاک این قوم بود غیرت خیز

کوه باشند گران وقت ثبات

بادباشند سبک رو زستیز

 

« سیل» فرمود که شیپور زنند

گرد کردن به یک جا لشکر

بر سر قله فروزند آتش

که شود گمشده گان رارهبر

*

صبحگاهان چو از این کاخ بلند

افسر مهر نمایان گردید

باز در طارم مینایی چرخ

تخت جمشید زر افشان گردید

*

«سیل» بر کنگرهء قلعه نشست

خیره بر دامن صحرا نگریست

دید چون نیست زلشکر اثری

زار بر خویش چو دریا بگریست

*

چشم خونبار به بالا افگند

دید چیزی ز هوا می آید

مست و مغرور عقابی از دور

به فضا بال گشا می آید

 

*

هست در پنجهء آن پارچه یی

که آز آن پارچه خون می ریزد

گفت این خون دل لشکر ماست

که چنین زار و زبون می ریزد

*

«سیل» ماتمزده از جا بر خاست

مرغ آزاد به کوهسار نشست

پرچم حق به فضا گشت بلند

علم ظلم، نگونسار شکست

 

اين شعر ها در آن سالها، چنان فواره يي از روشنايي هاي رنگين در ذهن و روان من بيدار بودند. هنوز هم هر جا كه با شعر آخرين سوار بر ميخورم، آن را بلند بلند ميخوانم تا لذت بيشتري ببرم.

اين شعر ها بر زبان من جاري بودند و حالا من بودم و باغهاي فراخ و يك وجب ريخته برگهاي سرخ و زرد خزاني. روي بر گها قدم ميزدم، برگ ها در زير گامهايم صداي دلنشيني داشتند.

آه، چقدر پشت آن صدا ها دلتنگ شده ام. چقدر دلم ميخواهد كه كودك باشم و پدرم سكه يي روي دستم بگذارد تا كاغذ و پنسل بخرم.

روي برگها قدم ميزدم و ميخواندم:

شب اندر دامن کوه

درختان سبز و انبوه...

گاه فراز درختي، گاه فراز ديواري، گاه فراز بامي، گاه در ساحل دريا و گاه كنار جويباري ميخواندم و با تغني ميخواندم:

شبهاي روشن تنها نشينيم

در پهلوي هم در نور مهتاب ...

و اما شعر«لالهء آزاد» از استاد محمد ابراهيم صفا:

 

من لالهء آزادم خــــــود رویــــم و خود بویـــــم

در دشت مــــــــــکان دارم همـــفطرت آهویـــم

آبـــم نـــم بازانســـــــــت فارغ ز لب جویـــــــم

تنــــــگ است محیـــط آنـــجا در باغ نمیرویــم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

از خـون رگ خویشسـت گر رنگ به رخ دارم

مشــــــاطه نمی خـواهد زیبـــایی رخســـــــارم

بــرســـــاقهء خود ثــابت فـارغ ز مدد گـــــارم

نی در طلـــــب یـارم نی در غـــــم اغیــــــارم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

هر صـــبح نســـــیم آیــــد قصـــــد طواف من

آهوبرگان را چـــــــشم از دیدن من روشــــــن

ســـــوزنده چراغســـــــتم در گوشه این مأمــن

پروانه بســـــــــی دارم سر گشــــته به پیرامن

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

 

از جلــــوهء سبـــــز و سرخ طرح چمنی ریزم

گشتست ختن صحــــــــرا از بوی دل آویــــزم

خم می شوم از مســـــتی هر لحظه و می خیزم

ســر تا به قدم نــــــــازم پا تا به ســـــر انگیزم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

جوش می و مستی ببیــن در چـــهرهً گلـــگونم

داغســـت نشان عشق و در سینـــهء پر خونــم

آزاده و سرمســـــــتم خو کرده به هامــــــــونم

راندست جنون عشـــــق از شـــهر به افســونم

من لالهء آزادم خود رویم و خود بویم

 

 

 

و شعر «من آب روان هستم، من راحت جان هستم» از آصف مايل كه در صنفهاي پايين تر خوانده بودم، به هيچ روي در من تاثير كمتري از شعر هاي استاد خليلي نداشته اند.

بعد به كابل آمدم تا دورهء ليسه را تمام كنم. كابل براي من روياي شيريني بود و شايد هم براي هردهاتي بچهء ديگر. كابل آن روز گار رنگ و هواي ديگري داشت. مدينهء فاضله يي بود كه افسانه ها در باره اش شنيده بودم.

پدرم از دهكدهء جرشاه بابا تا شهرك مشهد، مركز ولسوالي بامن آمد. كمتر سخن ميگفت و اگر چيزي هم ميگفت در جمله هاي كوتاه بود.  بيشتر اندرزم ميكرد. آن روز در صدايش اندوهي صميمانه يي را احساس كردم. راستش اين نخستين باري بود كه دلم براي پدرم سوخت. اين نخستين باري كه احساس كردم پدرم مرا دوست دارد.

كابل كه رسيدم، برايش نامهء منظوم نوشتم. شايد اين نخستين تجربهء شعري من بود كه روي كاغذ نوشته ميشد. از آن نامه چيزي به حافظه ندارم.

دانشگاه كه رفتم، در دانشكدهء ساينس (علوم طبيعي) زيست شناسي و شيمي خواندم. زمستانها كه به خانه بر ميگشتم، كتاب ميخواندم. هر چه كه به دستم ميرسيد، ميخواندم.

بخشي پولهايي را كه پدرم جهت آموزش در كابل برايم ميداد، كتاب ميخريدم. به خانه كه برمي گشتم، دوستان و معلمان مكتب به جان من ميرسيدند، كتاب و مجله ميخواستند، ميبردند و اكثراً بي انصافها بر نميگشتاندند.

زمستان سال 1353 خورشيدي بود كه ديوان خواجهء رندان حافظ شيراز را ميخواندم و به تكرار ميخواندم يك روز ديدم كه گويا شعر هايم جاري شده است. حالا ديگر صنف چهارم دانشكدهء ساينس بودم كه سرودم:

 

به تن رخت گلابي كرده شهلا

چه خوش كار حسابي كرده شهلا

نهان در سينه دارد آتش عشق

كه ايندم آفتابي كرده شهلا

 

روزبيست و چهارم جوزاي 1354 خورشيدي براي من يك روز فراموش ناشدنيست. من در اين روز، جايزه دوم مطبوعاتي را به مناسبت روز مادر گرفتم. شاعر بزرگوار محمود فاراني را در همان روز ديدم. او جايزهء اول را گرفته بود. آن روز زينب داود،بانوی اول کشور، جايزه ها را براي ما توزيع كرد. بسيار ميخواستم تا بروم و خودم را به محمد فاراني معرفي كنم و با او همصحبت شوم. راستش جرأت چنان كاري را نتوانستم. با دريغ كه تا امروز اقبال آن را نيافتم تا پاي صحبت آن بزرگوار بنشينم. سيمرغ هميشه در افق ديده نمي شود.

بعد شعر من و عكس من بود كه در چند نشريه در شهر كابل چاب شد.

صنفيها فهميدند كه من شاعرم. آنها كتابچهء شعر هاي مرا ميخواستند كه بخوانند. عاشق پيشه ها از من تقاضا ميكردند، تا به معشوقه هاي شان كه اكثراً از سينهء سوزان عاشق بيخبر بودند، شعر بنويسم. آري دوست عزيز، چنين بود ماجراي من و شعر. آن گونه كه ميبيني، از كنار آن جويبار در آن دهكدهء دور تا چشمهاي... فاصلهء دوري را طي كردم تا شاعر شدم.

 

 

* كمي در بارهء شعر امروز افغانستان بگو!

تاجايي كه خوانده ام و يا پاي صحبت بزرگان عرصهء ادبيات شنيده ام، در دههء سی خورشیدی و پس از آن، نخستين گرايشها نوجويي در شعر شاعراني چون استاد خليل الله خليلي، يوسف آيينه، ضيا قاريزاده، بشير هروي، فتح محمد منتظر، ابراهيم صفا، عبدالحكيم ضيايي، شفيع رهگذر، رضا مايل هروي و حبيب الله بهجت، استاد محمد رحيم الهام و محمود فاراني ديده شده است. ميتوان گفت كه اينها نخستين دسته از شاعران نيمايي در افغانستان هستند، اما شماري از اين شاعران در سالهاي بعد. سرايش به شيوه نيمايي را با جديت دنبال نكردند.

استاد خليلي حلهء شعرش را بيشتر در كار گاه قصيده و مثنوي تنيد. قاريزاده و ضيايي به غزل سرايي توجه كردند و حبيب الله بهجت بعداً در مطبوعات حضور چنداني نداشت.

گرايش به شعر نيمايي و يا بهتر است گفته شود، نوجويي در شعر اين دوره، ميتواند دلايل گوناگوني داشته باشد. در اين سالها بزرگاني چون عبدالرحمان پژواك، محمد اكبر شايگان، روان فرهادي، عبدالحق واله و استاد محمد رحيم الهام به ترجمهء شعر غرب ميپرداختند. غير از اين ترجمهء شعر غرب از طريق نشرات ايران به افغانستان ميرسيد. چنين ترجمه هايي ميتوانست چشم انداز تازه يي را در برابر شاعران آن روز گار افغانستان بگشايد.

دو ديگر اين كه شعر علامه اقبال در افغانستان هوا خواهان زيادي داشت، حتا ميتوان از نوع اقبال گرايي در اين دوره ياد كرد.

در ديوان اقبال با يك چنين سروده هايي بر ميخوريم:

 

هستي ما نظام ما

 مستي ما خرام ما

گردش بی مقام ما

 زنده گي مدام ما

دور فلك به كام ما، مينگريم و ميرويم

جلوه گه شهود را

بتکدهء نمود را

رزم نبود و بود را

کشمکش وجود را

عالم دیر و زود را می نگریم و می رویم

 

گرمی کار زار ها

خامی پخته کار ها

تاج وسریر و دار ها

خواری شهریار ها

بازی روزگار ها می نگریم و می رویم

 

خواجه ز سروری گذشت

بنده ز چاکری گذشت

زاری و قیصری گذشت

دور سکندری گذشت

شیوهء بتگری گذشت می نگریم و می رویم

 

خاک خموش  و در خروش

سست نهاد و سخت کوش

گاه به بزم و ناو نوش

گاه جنازه یی به دوش

میر جهان سفته کوش می نگریم و می رویم

 

تو به طلسم چون و چند

عقل تو در گشاد و بند

مثل غزاله در کمند

 زار و زبون و درد مند

ما به نشیمن بلند می نگریم و می رویم

 

پرده چرا ظهور چیست

اصل ظلام و نور چیست

چشم دل و شعور چیست

فطرت نا صبور چیست

این همه نزد و دور چیست می نگریم و می رویم

 

بیش  تو نزد ما کمی

سال تو پیش ما دمی

ای به کنار تو یمی

 ساخته ای به شبنمی

ما به تلاش عالمی می نگریم و می رویم

 

 

 

 

و يا در« نغمهء ساربان حجاز» می خوانیم:

 

 

ناقهء سيار من

آهوی تاتار من

درهم و دینار من

اندک و بسیار من

دولت بیدار  من

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

دلکش و زیباستی

شاهد و رعناستی

روکش حوراستی

غیرت لیلاستی

دختر صحراستی

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

 

در تپش آفتاب

غوطه زنی در سراب

هم به شب ماهتاب

تند روی چوت شهاب

چشم تو نادیده خواب

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

لکهء ابر روان

کشتی بی بادبان

مقل خظر راه دان

بر تو سبک هر گران

لخت دل ساربان

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

سوز تو اندر زمام

ساز تو اندر خرام

بی خورش تشنه کام

پا به سفر صبح و شام

خسته شوی از مقام

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

شام تو اندر یمن

صبح تو اندر قرن

ریگ درشت وطن

پای ترا یاسمن

ای چو غزال ختن

تیز ترک گام زن منزل ما دور نیست

 

 

مه زسفر پاکشید

در پس تل آرمید

صبح ز مشرق دمید

جامهء شب بر درید

باد بیابان وزید

تیز ترک گام زن  منزل ما دور نیست

 

نغمهء مم دلگشای

زیر و بمش جانفزای

قافله ها را درای

فتنه ربا فتنه زای

ای به حرم چهره سای

تیز تیز ترک گام زن منزل من دور نیست

 

و نمونه هاي ديگر.

ميشود گفت كه چنين سروده هاي اقبال، بر جريان نوجويي شعر اين دوره در افغانستان بي تاثير نبوده است.

سه ديگر اين كه، دسته يي از سخنوران و شاعراني كه بازبان تركي و عربي آشنايي داشتند، مسلماً دگرگوني هايي ادبي در كشور تركيه و كشور هاي عرب زبان را با علاقه مندي دنبال ميكردند و از همه مهمتر انتشار شمار شعر هاي علي اسفندياري نيما يوشيچ در مجلهء موسيقي ست.

مجلهء موسيقي نه تنها در ايران، بلكه در ميان روشنفكران و شاعران حوزهء زبان فارسي دري و منطقه از اعتبار ويژه يي بر خور دار بود. اين مجله به افغانستان ميرسيد و دست به دست ميگشت. مسلماً چنين شعر هايي بر آنعده از شاعران افغان كه در جستجوي نوجويي در شعر بودند و ديگر نميخواستند به تقليد از كلاسيكها به نظيره گويي بپردازند، تاثيرات جديي داشته است.

بدون ترديد، پيدايي گرايش نوجويي در شعر اين دوره با تحولاتي كه جنبش مشروطيت در زمينه هاي اجتماعي فرهنگي در كشور پديد آورده بود، در پيوند است. انتشار شعر هاي سياسي – اجتماعي در سراج الاخبار و نشريه هاي دروهء امانيه نشان ميدهد كه جنبش مشروطيت اگر نه از نظر فرم، بل از نظر محتوا، شعر فارسي دري افغانستان را با تحولاتي رو به رو كرده بود. شاعران جنبش مشروطيت بيشتر تلاش داشتند تا شعر وسيله يي باشد در جهت رشد و شعور اجتماعي مردم. شعر اين دوره سر شار از مضامين وطندوستي، آزاديخواهي، عدالت پسندي و مبارزه بر ضد استعمار است، شعريست روشنگرانه و خواننده را در جهت پايه گذاري يك جامعهء مدني پيشرفته و آزاد به مبارزه دعوت ميكند.

شاعران جنبش مشروطيت ديگر نميخواهند تا با استفاده از مضامين و موضوعات تكراري، كهنه و رنگ باخته، انديشه هاي خود را بيان كنند، آنها به مضامين نوتوجه ميكردند، مضامين شمع و پروانه، سروقمري، زلف و كمند و چيها و چيها براي آنها چندان قابل توجه نبوده است، شايد در ارتباط به چنين مسايليست كه محمود طرزي سروده بود:

 

وقت شعر و شاعري بگذشت و رفت

وقت سحر و ساحري بگذشت و رفت

وقت اقدام است و سعی و جد و جهد

غفلت و تن پروری بگذشت و رفت

عصر ، عصر موتر و ریل است و برق

گامهای اشتری بگذشت و رفت

کمیا از جمله اشیا زر کند

وقت اکسیر آوری بگذشت و رفت

تلگراف آرد خبر از شرق و غرب

قاصد و نامه بری بگذشت و رفت

سیم آهن در سخن آمد چو برق

تیلفون بشنو،کری بگذشت و رفت

شد هوا جولانگاه آدمی

رشک بی بال و پری بگذشت و رفت

گفت محمود این سخن را و برفت

سعی من تنبل گری بگذشت و رفت

 

و یا در شعر دیگری می سراید:

 

بیا ببین که در جهان چگونه گشته کار ها

جهان جهان ریل شد زمان زمان تار ها

چه بحر ها بر شده چه خشکه ها بحار ها

چه کوهها شگاف شد گذشت از آن قطار ها

جهان جهات علم و فن زمان زمان کار ها

بس است صید بودنه میان کشتزار ها

 شعر اين دوره گاهي شعر پرخاش روشنفكرانه است، وقتي عبدالهادي داوي خطاب به امير حبيب الله، اين شعر را ميسرايد، در حقيقت نوع مقام شهادت را پذيرفته است:

 در وطن گرمعرفت بسيار ميشد بد نبود

چارهء اين ملت بيمار ميشد بد نبود

اين شب غفلت كه تارو ما ر ميشد بد نبود

چشم پر خوابت اگر بيدار ميشد بد نبود

كله مستت اگر هشيار ميشد بد نبود ...

 زير تاثير چنين عواملي و شايد هم عوامل ديگري بود كه نوع نوجويي در شعر دههء بيست و سي افغانستان پديده آمد.

از دههء سي به بعد، گرايش به شعر نيمايي و يا سرايش دراوزان نيمايي در شعر معاصر افغانستان مشخص تر ميشود. شاعران تازه دمي وارد عرصه ميشوند كه ميتوان آنها را موج دوم شاعران نيمايي در كشور گفت. به پنداشت من اين دوره تا نيمهء دهه پنجاه ادامه پيدا ميكند، درين دوره شعر نيمايي در افغانستان گسترش بيشتري مييابد. چنان كه استاد محمد رحيم الهام، محمود فاراني، سليمان لايق، بارق شفيعي، عبدالحي خاكي (آرين پور)، دكتور سهيل، عبدالحسين توفيق، اسد الله حبيب، قيوم قويم، واصف باختري، لطيف ناظمي، عبدالرازق رويين، علي حيدر لهيب، رفعت حسيني، بيرنگ اقبال رهبر توخي، ظهور الله ظهوري، ناصراميري، سعادت ملوك تابش، عارف پژمان و چندتن ديگراز نماينده گان مشخص اين دوره استند.

از خانمها درين دوره، من شعر هاي نيمايي و چهار پاره هايي از هماطرزي، شريفه دانش زرينگر و شاكره عظيمي خوانده ام، حالا من نميخواهم، شايد هم همين لحظه نميتوانم درارتباط به چندي و چوني شعراين شاعران چيزي بگويم، اين امر ميتواند موضوع بحث جدا گانه يي باشد. به هر صورت همين ها بودند كه نه تنها با سرايش شعر هاي شان، شعر نيمايي در افغانستان را گسترش دادند، بلكه هراز گاهي با نوشته مقاله هايي، از شيوهء كار جديد خويش در برابر حملات سنتگرايان كه گاهي متعصبانه هم بوده است، دفاع كرده اند. تاجايي كه من فكر ميكنم، واصف باختري، لطيف ناظمي، رويين، علي حيدر لهيب، سليمان لايق و محمود فاراني توانستند شعر نيمايي را دقيقتر و كاملتر از ديگران، مطابق به پيشنهاد هاي نيما بسرايند. از اين نقطه نظر خدمت اينها به شعر معاصر افغانستان بسيار چشمگير و قابل ستايش است. محمد فاراني بيشتر چهار پاره سرود، بايد گفت كه او در چهار پاره سرايي در افغانستان شاعري كم نظير يست.

گرچه من ظرف دو دهه گذشته از او شعر تازه يي نخوانده ام، ولي فاراني با همان سه كتاب «روياي شاعر»، «آخرين ستاره» و «سفر در توفان» در شعر معاصر افغانستان جايگاه بسيار بلند و ستايش انگيزي دارد. او همچنان در جايگاه خود چنان تنديسي ايستاده است.

استاد خليل الله خليلي هر چند پس از نخستين گرايشها به اوزان نيمايي بعداً رغبت چنداني به آن نشان نداد، ولي او تا اواخر دههء پنجاه، چهار پاره سرايي را ادامه داد، استادنه و زيبا سرود كه ميتوان در ميان آنها به درخشان ترين نمونه هاي شعر فارسي دري درين فرم دست يافت.

من فكر ميكنم كه اين دو شاعر، و بعداً لطيف ناظمي و رويين چهار پاره سرايي در افغانستان را به پخته گي رساندند. درين مرحله گرايش به شعر نيمايي اكثراً در وجود شاعران وابسته به انديشه هاي چپ و ليبرال ديده ميشود. شماري ازين شاعران را ميتوان ازتبار شاعران سياسي فلسفي به شمار آورد. در حالي كه شاعران وابسته به انديشه هاي راست بيشتر به سرايش غزل، مثنوي و ديگر فرمهاي كلاسيك ادامه دادند و از نظر انديشه و نگرش شاعرانه در حوزهء تفكر ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل، علامه اقبلال و شمار شاعران عرفاني باقي ماندند.

در دههء دموكراسي 1342 -1352 خورشيدي، شماري احزاب و سازمانهاي دست راستي در افغانستان به وجود آمدند. امروزه كمتر شاعر و نويسنده در افغانستان را ميتوان يافت كه به گونه يي با چنين سازمانهايي در پيوند نبوده اند، شماري رسماً عضويت چنين سازمانهايي را داشتند و شماري هم به ميزان مختلف به چنان سازمانهاي علاقمند بودند. شايد بهتر باشد تا پيدايي نخستين جرقه هاي بيان ايديولوژيك در ادبيات افغانستان را در دورهء صدارت شاه محمد خان (1325 – 1332) خورشيدي جستجو كنيم، ولي جرقه هاي بيان ايديو لوژيك در ادبيات افغانستان خاصتاً در شعر، در دهه دموكراسي، ديگر به شعله هاي سر كشي بدل شده بود. در چنين وضعي كودتاي ثور يا ارديبهشت ماه 1357 خورشيدي در ميان شاعران افغانستان كاملاً مرزهاي مشخصي را به وجود آورد. به گمان من درين دوره سه دسته شاعران در داخل كشور قلم ميزدند.

نخست شاعران وابسته به حزب حاكم و هوا خواهان حاكميت دولت دست نشانده. دو ديگر، شاعران وابسته و يا متمايل به ايديولوژي چپ كه با حاكميت مخالفت ميكردند. سه ديگر، شاعران وابسته به انديشه هاي راست و متمايل به تنظيمهاي جهادي.

غير ازين ها، گروهي ديگري نيز بودند كه به گفتهء معروف شولهء خود را ميخوردند و پردهء خود را ميكردند و پشت دروازه هاي تغزل، خود را با گيسوان بلند معشوق حلق آويز ميكردند.

 در يك چنين فضايي، شعر نيمايي، در افغانستان و خاصتاً در دههء شصت، گسترش بيشتري پيدا كرده و چهره هاي تازه دمي وارد عرصه شدند كه در حقيقت موج سوم شاعران نيمايي در افغانستان اند، مانند جلیل شبگير پولاديان، صبور الله سياه سنگ، سلطانعلي سحاب، لطيف پدرام، قهار عاصي، افسر رهبين، عبدالله نايبي، محب بارش، سميع حامد، علي شاه روستايار، پژوهان گرداني، مسعود اطرافي، ميرويس موج، شجاع خراساني، عزيز آسوده، غني برزين مهر، يونس طغيان، صالح محمد خليق، حضرت وهريز، غلام حيدر يگانه، قربانعلي همزي، اسد الله ولوالجي، عباس خروشان و كسان ديگري كه در هيمن لحظه حافظه ام ياري نميكند. از بانوان سخنور ليلا كاويان، كريمه ويدا، شفيقه يارقين «ديباج»، ليلا صراحت، حميرانگهت، ثريا واحدي، خالده فروغ، فرحناز حافظي نجلا آگاه، ساجده ميلاد، نفيسه خوش نصيب و ديگران شعر نيمايي سرودند، البته بررسي شعر اين  شاعران از نظر محتوا، تعهد اجتماعي، زيبايي شناختي و ديدگاههاي شاعرانه مسألهء ديگريست، ولي عجالتاً چيزي را كه ميتوان گفت اين است كه در شعر بعضي ازين شاعران، بهترين نمونه هاي شعر نيمايي در افغانستان را ميتوان يافت. اين نكته را نبايد ناگفته گذاشت كه شماري از اين شاعران، سرايش شعر را پيش از 1375 آغاز كرده بودند، اما شهرت و پخته گي شعر آنها مربوط به سالهاي حاكميت حزب دموكراتيك خلق افغانستان است.

شمار ديگر، اساساً پس از 1357 به سرايش شعر آغاز كرده اند، در حقيقت آفرينش شعري آنها با آغاز جنگها همزمان بوده است، كه چنان رشته يي نورازميان سياهيها ميگذرد.

تا يادم نرفته است، بايد بگويم كه از شاعران نيمايي موج دوم، شماري در اين دوره نيز حضور گسترده و سازنده يي داشتند كه ميتوان از واصف باختري، لطيف ناظمي، رويين و رفعت حسيني نام گرفت. با آن كه سليمان لايق، اسد الله حبيب و بارق شفيعي نيز حضور خود را در شعر دههء شصت افغانستان نگهداشتند و حتي بيشتر هم سرودند، ولي در اين دورهء سياستزده گي و شعار هاي سياسي چنان بر شعر اين شاعران سايه افگند كه تدريجاً فاصله بزرگي در ميان شعر آنها و خواننده گان جدي شعر به وجود آمد.

ازاين ميان به گمانم سليمان لايق حيف شد، براي آن كه او به مقايسهء حبيب و شفيعي ذاتاً از قوت و قريحهء به مراتب بر ترو قابل توجهي ادبي بر خوردار است.

در حالي كه شعر نيمايي در افغانستان تدريجاً به مرز هاي تازه تري گام مينهاد، در مقابل شعر سنتي افغانستان با گامهاي آرام در جادهء كوبيده شده پيشين راه مي زد. استاد خليلي تا پايان زنده گي در كنار غزل و مثنوي به قصيده سرايي ادامه داد، يونس سرخابي علاوه بر غزل به قصيده سرايي نيز پرداخت، محمد عثمان صدقي، ضيا قاري زاده، استاد نويد، حاجي غلام سرور دهقان، صوفي عشقري، شايق جمال، حيدري وجودي، عديم شغناني، رازق فاني، ناصر طهوري، ميربهادر واصفي و اكبر سناغزنه يي بيشتر و بيشتر با غزل سرايي سرو كار داشتند. من فكر ميكنم غزلهاي فاني بيشتر حسي اندو بازنده گي نزديك. غزلهاي او زبان و فضاي تازه يي دارند.

گزينهء «پيام باران از اين نقطه نظر گزينهء قابل توجهي است. هر چند درين گزينه، چند پارچه شعر در وزن نيمايي نيز آمده است، ولي توفيق فاني در همان غزلهاي آهنگين، تصويري و پر محتواي اوست.

از اين نقطه نظر غزلهاي عفيف باختري و غزلهاي سالهاي پسين احمد ضياء رفعت نيز به مرزهاي جديد صميميت شاعرانه و زيبايي رسيده است. من از اين دو شاعر تا هم اكنون شعري دروزن نيمايي نخوانده ام.

به پنداشت من در شعر معاصر افغانستان باز هم بهترين نمونه هاي شعر سنتي را ميتوان در آفرينشهاي شاعرانه نيمايي پيدا كرد. مثلاً در قصايد شبگير پولاديان، سميع حامد، در غزلهاي واصف باختري، قهار عاصي، سميع حامد، ليلا صراحت، حميرا نگهت، شهبازايرج، محب بارش، خالده فروغ، جاويد فرهاد و مثنويهاي سليمان لايق و افسررهبين ميتوان به نمونه هاي درخشتاني دست يافت.

در ارتباط به شعر امروز افغانستان در حوزهء ادبي ايران نميتوانم به گونهء مشخص چيزي بگويم شايد هر چه بگويم، همان قصهء پيل و خانهء تاريك باشد. به هر حال هرازگاهي از آن جاخبر هاي خوشي به گوش ميرسد. شاعراني چند در ميان مردان و بانوان كه بيشتر كارشان بر زمينه شعر كلاسيك است، و شايد بهتر باشد كار آنان را نوعي نيو كلاسيزم بگوييم، به موفقيتهاي قابل توجهي دست يافته اند. فكر ميكنم در ارتباط به شعر نيمايي و شعر بيوزن در آن جا، ميدان هنوز از موجوديت چهره هاي درخشان خالي به نظر مي آيد.

 پایان بخش نخست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

  

پرتونادری

 سیده مخفی

 ستاره یی درافق تبعید

 مخفی شاهدختی بود در تبعید. به تعبیری ستاره یی بود که در افق تبعید تابید. عمردرازی کرد؛ اما در اندوه و تنهایی. تاریخ تولد او را گاهی  1255 خورشیدی نوشته اند. گویا این زمانیست که پدر او محمود شاه عاجز که در زمان امیر شیر علی خان امیر بدخشان بود به حکم امیر عبدالرحمان خان به جرم هواداری از شیر علی خان همراه با خانواده به تاشقرغان تبعید شده بودند و در آن  جازنده گی به سر می بردند.

این تاریخ چندان دقیق به نظر نمی آید . برای آن که امیر شیرعلی خان به سال 1878 از قدرت فرو کشیده شد و پس از یک رشته رویداد های خونین به سال 1880 عبدالرحمان خان در تفاهم با دولت هند بریتانیایی در شهر کابل، قدرت را قبضه کرد.

اگر عبدالرحمان خان در همان نخستین سال امارت خود ، محمود شاه عاجز امیر بدخشان را به تاشقرغان تبعید کرده باشد و همین سال(1880) را سال تولد مخفی  بپذیریم در آن صورت سال تولد اوباید 1259 خورشیدی باشد نه 1255.

نام مخفی شاه بیگم بوده و اما در خانواده او را سید نسب صدا می زدند. در نوشته های پژوهشگران به نام مخفی یاد شده است و  اوخود نیز شعر هایش را به نام مخفی سروده است. بدینگونه مخفی تخلص شاعری اوست که امروزه به همین نام مشهور است.

خانوادهء مخفی از میران بدخشان بود.این خانواده نه تنها با شعر و ادبیات  منهمک بود؛ بلکه پدر او شاه محمود عاجز خود  شعر می سرود و  سلوک  صوفیانه یی داشت.

در تاریخ معاصر افغانستان مرگ تیمور شاه درانی(1793) ومرگ امیر دوست محمد خان محمد زایی(1863 ) تقریباً  نتایج همگونی در پی داشته است. آن سان که پس از مرگ تیمور شاه، افغانستان میدان تاخت وتاز و لشکر کشی ها و خانه جنگی های بازمانده گان اوگردید مرگ امیر دوست محمد خان نیز، یک چنین رویداد های ویرانگر و شومی را به بار آورد.

امیر دوست محمد به مانند تیمورشاه فرزندانی زیادی داشت که هر کدام را در سر هوای کلاه شاهی بود. به جان هم افتادند.  حتی برای رسیدن بر اریکه قدرت از فروش بخشهای کشور نیز دوری نکردند. بدینگونه امیر دوست محمد با باز مانده گان خود ، بزرگترین میراث بدبختی را برای افغانستان  بر جای گذاشت.

فرزندان او در دو دسته درمقابله با هم قرار داشتند و برای تاج و تخت می جنگیدند. چنان که محمد افضل خان و محمد اعظم خان و بعداً عبدالرحمان خان در مقابل شیر علی خان ، محمد امین خان و محمد شریف خان، به هدف رسیدن به تاج و تخت، تیغها را از نیام ها بر کشیدند. جنگیندند و با جنگ های خویش هستی و بنیاد کشور را برکندند.

همزمان باچنین رویداد هایی در کابل ، باز مانده گان میر سلیمان شاه  در بدخشان بر سر امارت بدخشان  درمقابله و ستیز بودند که ریشهء این جنگ و ستیز امیران محلی بدخشان  ازاختلافات بازمانده گان امیر دوست محمد خان در کابل آب می خورد.

میر سلیمان شاه را دو پسر بود به نامهای احمد شاه و میر زمان  الدین که به میرشاه نیز شهرت داشت.

احمد شاه را یک پسر بود که محمود شاه نام  داشت و عاجز تخلص می کرد. او پدر مخفی بود.

اما زمان الدین شاه را دو پسر بود به نامهای جهاندار شاه و شهزاده حسن.

میر محمود شاه عاجز از هواخواهان امیر شیرعلی خان بود در حالی که فرزندکاکای او میر جهاندارشاه از امیر محمد اعظم خان  جانبداری می کرد.

شیر علی خان که ولیعهد بود،  پس از مرگ پدر  به سال 1863 میلادی در شهر هرات به سن چهل و یک ساله گی  اعلان پادشاهی کرد و به کابل رسید، در این هنگام محمود شاه عاجز پدر مخفی که از هوا خواهان او بود در  بدخشان امارت داشت.

پس از آن که  لشکریان انگلس به سوی کابل تاختند ، ستارهء اقبال امیر شیرعلی افول کرد ، او به شهر مزار شریف فرار و در همان جا بمرد.  سالی  با رویداد های خونینش گذشته بود که چهرهء عبدالرحمان بزرگترین دیکتاتور و شخصیت متعصب معاصر در افق غبار آلود حاکمیت در کابل نمودار گردید.

او خانوادهء محمود شاه عاجز را همانگونه که گفته شد به جرم هوا خواهی از امیر شیرعلی خان به تاشقرغان تبعید کرد.در مقابل  از میر جهاندار شاه که  دختری از او به زنی داشت حمایت کرد.

َُمخفی هنوز یک و نیم سال بیش نداشت که زنده گی پدر در زیر چتر سیاه تبعید در تاشقرغان به سر آمد، با این  حال عبدالرحمان خان این خانوادهء سوگوار را به کابل خواست تا بیشتر زیر نظر باشد. اما دیری نگذشته بود که آنها را به قندهار فرستاد. گویی خانوادهء مخفی چنان پاره سنگی در فلاخن روزگار نا میمون افتاده بود و پیوسته با دستان سیاه حوادث به هر کناری پرتاب می شد. دست کم آنها بیست سال را در قندهار به سر بردند.

در قندهار بود که مخفی سایهء مهربان برادر- میر محمد شاه غمگین – را از دست داد.  غمگین برادر بزرگ او بود و شعر نیزمی سرود. این حادثه مخفی را که هستی پدر را در سیمای برادر می دید در هاله ءاز اندوه بزرگی فرو برد.

 مخفی  در تبعید گاه خویش در کندهار به آموزش علوم ادبی پرداخت وشعر سرودن گرفت. گفته اند که او هنوز پانزده سال داشت که به شعر و شاعری روی آورد و نخستین تجربه های خویش را روی کاغذ پیاده کرد.

در همان نخستین تجربه های شعری او نوع بینش عارفانه و سلوک صوفیانه دیده می شود. مثلاً در این شعر که فکر می شود یکی از نخستین شعر های سروده شدهء او در قندهار است:

 مقصودمن از کون و مکان آن یار است

نی میل به جنت و نی خوف از نار است

تا چند کنی نصیحتم ای ناصح

دیوانه به کار خویشتن هشیار است

 مخفی هنوز در قندهار بود که به سال1901 میلادی امیرعبدالرحمان در تعمیر باغ بالا به بیماری نقرص چشم از جهان پوشید و امیر حبیب الله  فرزند او بر اریکهء قدرت تکیه زد.

امیر حبیب الله خانوادهء مخفی را به کابل فراخواند. در کابل  دومین برادر مخفی میر سهراب شاه سودا، نیز به دیار رفته گان پیوست و بدینگونه  روزگار جام زهر دیگری در کام این  شاعر شیرین زبان فرو ریخت.

مخفی تا پایان زنده گی  امیر حبیب الله در منطقهء علی آباد کابل می زیست و پس از مرگ  سودا، برادرزاده اش میر غلام سرور محمودی از او سر پرستی می کرد.

او در تمام این سالها چنان ستاره یی در افق تبعید می تابید. با روشنایی اندوهناک  که همان شعر های اوست:

 شام هجران بس که یاد لعل خندان می کنم

در خیال ملک کابل را بدخشان می کنم

کاکل مشکین او یک شب به یاد آمد مرا

عمر ها تعبیر آن خواب پریشان می کنم

 با فرمان عفو عمومی امان الله خان تبعدیان در هر کجایی که بودند، حق آن را یافتند تا به  جایگاه پدری و خانوادهء خویش بر گردند. چنین بود که به سال 1300 خورشیدی برابر با1921 میلادی مخفی  همراه با میر غلام سرور خان محمودی  به سواری اسب از راه های دشوار گذار پنجشیر و اندراب رهسپار بدخشان گریدند.

او در دهکدهء قره قوزی که در هفده کیلومتری شمال غرب شهر فیض آباد در کنار دریای خروشان کوکچه قرار دارد جا گزین گردید.در این زمان کما بیش چهل سال از زنده گی مخفی می گذشت.

او به سرزمین پدری بر گشته بود،  اما دیگر نه پدر بر اریکه است و نه هم میر جهاندار شاه در منازعه. بدخشان دیگر امارت مستقل ندارد. بخشی از افغانستان واحد است.

سلسلهء امیران بدخشان از هم پاشیده است. تنها خاطره ها در ذهن بازمانده گان آنها باقیست و نوع تفاخری که دیگر  به هیچ  نمی ارزد.

او در وضعیتی به سرزمین پدری بر می گردد که  در آغاز  حتی سر پناهی ندارد. استبداد عبدالرحمان خانی همه چیز خانواده عاجز را  از میان بر داشته  و شاهدختی را نا گزیر آز آن ساخته است تا در زیر خس پوشه یی زنده گی به سر برد.

شاید تابستان بوده که مخفی به بدخشان رسید و زنده گی را در زیر  آن خس پوشه  آغاز کرد ، اما او چنان روح آزاده و چنان مناعت و وقاری دارد که به شکایت نمی پردازد؛ بلکه آن خس پوشه را چنان کوتی استور می بیند.  حتی بزرگتر و با شکوه تر از آن به مانند قصری در بهشت می بیند و ندیمهء خود زینب را در آن قصر چنان حوری  . گویی پس از سالها بهشت گم شدهء خود رادر زیر آن خس پوشه در دهکدهء قره قوزی در کنار دریای کوکچه دوباره باز یافته است.

 این کپهء ما چو کوتی استور است

سقفش به مثال خانهء زنبور است

نی نی که نه دلگشا و نه استور است

این قصربهشتست و زینب ما حور است

 از رسیدن خود به بدخشان از خداوند سپاسگزاری می کند:

 عمریست که بودم به  دل ارمان بدخشان

صد شکر رسیدم به گلستان بدخشان

فردوس که درسایه ء طوبی شده پنهان

باشد خجل از جنت رضوان بدخشان

 او در علوم و فنون ادبی آگاهی گسترده یی داشته و  به شیوهء آن روزگار آموخته های خویش را در مدارس خانه گی فرا گرفت. علم عروض، بدیع و بیان را می دانسته  شعر گذشته گان را مرور می کرده است.

مخفی عمدتاً شاعر غزل سراست.  هر چند او رباعیات، ترانه ها و قطعاتی نیز دارد . غزلهای شماری از شاعران را تخمیس کرده است.  اساساً حوزه  ادبی بدخشان در سده های پسین بیشترینه حوزهء آفرینش غزل بوده است.

زبان شعری او زبانیست ساده و روان. صور خیال در شعر های او بیشتر بر بنیاد  تشبیهات حسی هستی یافته است. او در تشبیهات خویش بیشتر از اجزای طبیعت استفاده می کند.در شعر های او کمتر استعارها و تصاویر انتزاعی رامی توان دید.

از چگونه گی زبان و درونمایه شعر های مخفی می توان گفت که او در پیوند به شعر و ادبیات کلاسیک فارسی دری آگاهی قابل توجهی داشته است.هرچند در بعضی غزل های زبان شعری او به سوی مکتب هند گرایش پیدا می کند و گاهی هم  به اقتفای بیدل غزلی می سراید:

 هرچند زدست تو خراب است دل ما

در بحر جنون گوهر ناب است دل ما

چون شمع زسوز جگر و دیدهء خونبار

عمریست که در آتش و آب است دل ما

هرچند که طی کرده بیابان فراقت

لب تشنه تر از موج سراب است دل ما

تا چند بگو ای بت بد مهر خدا را

با غیر خوری باده و آب است دل ما

یک خندهء گل بود سراپای بهارم

این قافله بگذشت و به خواب است دل ما

چون خواسته ای این غزل از مخفی دلریش

گویا به سوال تو جواب است دل ما

 گاهی هم با  سعدی محشوراست و شاعران دیگر؛ ولی با این همه در شعر های مخفی شیوه سخنسرایی حافظ تجلی بیشتری دارد . چنان که غزلهای نیز به اقتفای او سروده است که این امر می تواند بیانگر علاقمندی  مخفی به حافظ و شیوهء شاعری او باشد.

در پاره یی از شعر های عاشقانهء مخفی  تشبیهات و نگرش شاعرانه  گاهی مردانه است. چنان که  گاهی نیز در زلف پریشان کسی گیر مانده است:

 ای دیده باز واله و حیران کیستی

ای دل اسیر زلف پریشان کیستی

ای سروقد غنچه لب گلعذار من

زیب بهار و زینت بستان کیستی

 گاهی حتی خود را به فرهاد همانند می سازد:

  ای دلبر سنگین دل سیمین بدن من

یک لحظه نشین در برو بشنو سخن من

ترسم که چو فرهاد دهم بیهده جان را

رحمی نکنی ای بت شیرین سخن من

 اما همیشه چنین نیست .گاهی این معشوق او جوانیست که تازه خط بر آورده است:

 خط آمد بر رخت ای سیمتن آهسته آهسته

برون شد سبزه ات گرد چمن آهسته آهسته

 البته این دردیست که پیوسته شعر زنان در مشرق زمین بر دوش کشیده است.  تصویری که شاعر زنان از معشوق  به دست می  دهند تصویر ی از زن است  نه از مرد، در جهت دیگر شاعرمردان معشوقی را که در شعر خود توصیف می کنند، معشوق مذکر است.

به گفتهء دکتر رضا براهنی در جلد نخست طلا در مس« این نوع تغزل مذکر، دو عیب اساسی داشته است؛یکی این که مرد، تصویری جامع از زن به دست نداده است؛ و دیگر این که هیچ زنی، نه تصویر از خود در شعر مردان دیده، و نه توانسته است به شیوه ای سالم، تصویری از مرد در تغزل زنانهء خود بدهد.»

او در ادامه این بحث می گوید که در تغزل شعر فارسی دری معشوق ناب زن بسیار کم است، به  طور کلی از معشوق ناب مرد که از دیدگاه یک زن تصویر شده باشد، کوچکترین خبری تا زمان فروغ فرخزاد نیست.

با این حال گاهی او به توصیفی شوخ پسری می پردازد؛ اما این توصیف بسیار کلی به نظر می آید:

 عمریست گرفتارم در در جمع اسیرانت

از لطف نظر سویم ای شوخ پسر چیزی

خلق به فغان آمد از نالهء من لیکن

اندر دل سخت تو ناورد اثر چیزی

 عشق و تنهایی ، توصیف  طبیعت و به گونهء اخص توصیف جلوه های گوناگون بهار، بی ثباتی و بی وفایی جهان و زنده گی،  سفله پروری روزگار، پایداری وشکیبایی در برابر دشواری ها، شکوه از جدایی و ستم روزگار، قضا وقدر و نا توانی انسان در برابر آن و رگه های از بینش عارفانه مایه ها و محتوای شعر های او را به وجود آورده اند.

نمونه هایی می آوریم بر آن چه گفتیم:

  ازهمان زمانه های  دور تا به امروز پیوسته  روزگار به کام سفله گان بوده است.آنانی که  با اندیشه  ، خرد و دانش سرو کار داشته اند در رنج و تهی دستی زیسته اند.

 قوت دل دانایان از خون جگر باشد

حاصل زهنر نبود بر اهل هنر چیزی

صد غوطه به خون دل خوردیم به کف نامد

غواص خیالم را از در و گهر چیزی

  چشم عیب بین  روزگار پیوسته به سوی تهدیستان باز بوده است. گویی زمانه گاهی نمی خواهد ، عیب زور مندان و منعمان را  ببیند. گویی زمانه هر عیب زورمندان را کمالی می بیند. به زبان مردم آن کی زر دارد عیب ندارد.

 عیبش ز هنر بهتر تلخش ز شکر بهتر

هر کس که به کف دارد از سیم و ز زر چیزی

 از نظر او انسان نمی تواند رمز و راز جهان را آن گونه که هست بشناسد؛ بلکه  انسان  به پنداری هایی  دست می یابد و آن پندار ها را حقیقت می انگارد. این دیدگاه مخفی با بخشی از جهان نگری خیام در رباعیات او نزدیکی بسیاری دارد.

 آنها که گفتگو به سر این جهان کنند

چون کودکان کنند به روی حباب بحث

هرگز به کام دل نرسد هیچ کس به دهر

عاقل کجا  کند به سر این سراب بحث

 گاهی نوع نگرش و بیان عارفانه در شعر های او دیده می شود.  از نظر او در آن سوی پردهء رویداد ها این عشق است که آن نیروی محرکه را پدید  می آورد . او بر فراز چوبه ء دار منصور نمی بیند؛ بلکه این عشق است که در سیمای منصور بر فراز دار به رقص در آمده است.

 هر گز نبود قابل این مرتبه منصور

عشق است که بر دار چو پروانه کند رقص

دیدار طلب کعبه و میخانه ندارد

هر جا که بود جلوهء جانانه کند رقص

دیوانهء عشق است نه جویندهء لیلی

مجنون که به هر وادی و ویرانه کند رقص

  قطره یی که  به دریا می افتد دیگر قطره نیست. از قطره گی به دریایی می رسد. خود دریاست و دیگر نمی توان در میان ا و دریا خط فاصلی پیدا کرد.. در یک کلام هر قطرهء رسیده به دریا خود دریاست.

بیدل در این بیت یک چنین چیزی را بیان می دارد:

 عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس

قطره دریا گشت پیغمبر نمی دانم چه شد

 این همان داستان پیوستن روح انسان است به آن روح مطلق است.  مخفی یک چنین اندیشه هایی را این گونه بیان می کند:

در بحر رود بحر شود قطرهء ناچیز

ای کم، تواز خویش بیرون آی و فزون شو

 هستی مطلق اوست و جز او هستی دیگری وجود ندارد و همه چیز از او هستی یافته است .

 برای آن که  به آن هستی مطلق رسید باید پای از دایرهء این هستی موهوم آن سو تر گذاشت. مخفی یک چنین اندیشه های عارفانه در این بیت بیان می کند.

 رفتم به طواف حرم و گفت سروشم

از هستی موهوم برون آی و درون شو

 جهان از نظر او به کشتزاری می ماند که این کشتزا ر جز غم ثمری ندارد. از این روی خرمنیست بی دانه و نباید بر این خرمن بی دانه دل بست.

 ندارد مزرع دنیا به جز غم حاصل دیگر

بسوز از برق آهی خرمن بیدانه ء خود را

 جهان با تمام جلوه هایش  یک هستی فنا یابنده است.  دل بستن رانمی ارزد. باید به آن عشق جاودان و به آن هستی جاودان دل بست.

 همی نالید بلبل زار و می گفت

چنین آهسته در گوش شگوفه

چو هستی را نمی باشد وفایی

 هزا ر افسوس از جوش شگوفه

کند تصدیق بر بی مهری عمر

زبان حال و خاموش شکوفه

ببین در باغ و عبرت گیر مخفی

  چه شد این فیشن و دوش شکوفه

 در شعر دیگری باز هم بی ثباتی جهان و زنده گی را بیان می کند. زنده گی پا به رکاب است. پا به رکاب بودن  کنایه از آن است که زنده گی  هر لحظه آمادهء رفتن است.

 دوران گل وعیش جهان پا به رکاب است

یک هفته تهی گشت گلستان ز شگوفه

 جهان تجلیگاه هستی آن عشق برتر است و در همه چیز آن هستی مطلق متجلیست.

بیدل می گوید:

 هجوم جلوهء یار است ذره تا خورشید

به حیرتم منی بیدل دل از که بردارم

 مخفی نیزبه از منظر یک چنین اندیشه عارفانه به هستی  نگاه می کند..

 مخفی چو بسی دیدم در نیک و بد عالم

جز نقش خیال او نامد به نظر چیزی

 جهان و روزگار پیوسته با سفله گان موافق بوده و به کام آنان چرخد. آن را که خرد کم است آسایش بیشتر است. به گفتهء شهید بلخی:( در این گیتی سراسر گر بگردی / خرد مندی نیابی جاودانه)

 گردون همه دون پرور و سفله نواز است

یک چند به اوضاع جهان بنگر و خون شو

 گاهی نوع حس بیهوده گی از زنده گی  و هستی در شعر های مخفی دیده می شود.

نه گل شدم که زینت باغ و چمن شوم

نه خار خشک تا برد از من جهان فیض

 گاهی تابع جبراست و تابع آن تقدیری که برای او نوشته اند که چیزی بر آن کم و بیش نمی شود. این اندیشه او شکیبایی می دهد و رنج زنده گی و روزگار را تحمل می کند. چون می انگارد که همه چیز از قبل بر او نوشته شده است.

 آنچه قسمت ز ازل رفت نگردد کم و بیش

مخفیا صبر گزین در حرم تنهایی

 چنین است که او شب هایی دارد به درازای شب یلدا و روز های دارد به سوزنده گی روز های قیامت ..

 شب یلداست شبم روز قیامت روزم

دیدم این لیل و نهار از کرم تنهایی

 دردناکترین تنهایی آن گاه به سراغ انسان می آید که دیگران نتوانند انسان را و درد های انسان را درک کنند. تو با کسی سخن می گویی ؛ اما وقتی در می یابی که او راهی به اندوه و جهان درونی تو نبرده است ، این دیگر اوج تنهاییست. تنهایی  در کنار دیگران. درد دو چندان دارد. و چنین است که می توان گفت :مخفی خود اسطورهء تنهایی بود.

 فلک از جور چو همصحبت غولانم کرد

یا الهی به کی گویم ستم تنهایی

 زنده گی اگر هزار مفهوم داشته باشد، یک مفهوم آن مرگ است. به زبان دیگر این مرگ است که مفهوم زنده گی را تکمیل می کند. زنده گی با مرگ راه می زند. اگر مرگ نمی بود زنده گی دیگر چه مفهومی می توانست داشته باشد. مرگ دو روی یک سکه اند ، از مرگ گرسزی نیست.

مخفی  شاهدختی که در تبعید به دنیا آمد، در تبعید به مدرسه های خانه گی رفت و به آموزش پرداخت. در تبعید شعر سرود. در تبعید بر گلیم سوگ پدر و برادران نشست و سر بر زانو غم و تنهایی نهاد. سر انجام  کشتی سر گردان زنده گی او در ساحل خاموشی جاوید لنگر انداخت. در خاموشی و انزوا در دهکدهء قره قوزی چهره در نقاب خاک کشید و به جاودانه گان پیوست.

شایق جمال در مرثیه یی که  برای او سروده  است  ماده ء تاریخ وفات او را« لعل بدخشان هنر» گفته است  که 1342 خورشیدی می شود.

 شایق دلداده تاریخ وفات

یافت از« لعل بدخشان هنر»

بدینگونه مخفی کما بیش در هشتاد و سه ساله گی  از جهان رفت ؛ اما نام بشکوهی از خود بر جای گذاشت. آنهایی که بر او و خانوادهء او ستم روا داشتند و انها را در چهار گوشهء کشور در آن روزگار دشوار آواره ساختند و در انزوا وتبیعد نگهداشتند نیز از این جهان رفتند ؛ اما نامی از خود بر جای مانند تاریک تر از نام اهریمن. مخفی امروز نیز شاهدختی است. شاهدختی قلمرو شعرر؛ اما آن که امارت در زبونی یافته بود، امروز نه تنها در دادگاه تاریخ شرمسار است؛ بلکه در روز باز پرس در نزد خداوند نیز چنین خواهد بود.

شاید این یکی  از آخرین شعر های مخفی باشد که به پیشواز آخرین سفر بی باز گشت خویش سروده است . این شعر داستان تلخ و اندوهبار زنده گی او و جوانی برباد رفتهء او را در فشرده ترین زبان، بیان می کند.

روانش شاد باد!

 فریاد که از جهان، پر ارمان رفتیم

یک گل نگرفته زین گلستان رفتیم

نگشاده لبی به خنده از جور فلک

با داغ دل و دیدهء گریان رفتیم

 حوت یا اسفند ماه 1387

قرغه- کابل

  این هم چند غزل مخفی برگزیده از دیوان او، چاپ غلام حبیب نوابی

  نوروز جهان گشته گل افشان ز شگوفه

فرش زر و سیم است خیابان زشگوفه

یک عالم شور است جوانان وطن را

گویا در و بام است چراغان ز شگوفه

مرغان چمن  نغمهء داود سرایند

آورد صبا تخت سلیمان ز شگوفه

هردم به سر سبزه زتحریک نسیمی

گلریز کند شاخ درختان ز شگوفه

بلبل همه شب تا به سحر زار بنالد

پیوسته کند ناله و افغان ز شگوفه

دوران گل و عیش جهان پا به رکاب است

یک هفته تهی گشت گلستان ز شگوفه

اصوات شجر زنده کند بادبهاری

« مخفی» بنگر صنعت یزدران ز شگوفه

 ***

 مرا از دوستان دارد جدا دل

ندانم تا چه دارد مدعا دل

زلیخا رو ی یوسف دیده می گفت

محبت کاه باشد کهربا دل

تو هم بی ما به کوی یار گردی

الهی خون شوی ای بی وفا دل

صبوری از دل عاشق مجویید

کجا صبرو کجا عاشق، کجا دل

نداری رحم بر جان من ای شوخ

ندانم در برت سنگ است یا دل

غلط باشد که من خود رابگویم

چرا دادم به یار بی وفا دل

ملامت نیستم نادیده بودم

مرا افگند آخر دربلا دل

ز بس آزردم از اهل زمانه

سوا گر دیده است از ما سوا دل

غم جانان چو با من آشناشد

به من شد مخفیا نا آشنا دل

 ***

 ای آن که زفردا خبرت نیست که هستی

مغرور مشوهیچ گر از خود خبر هستی

باری به تو معلوم شود حال بد و نیک

روزی که ازین منزل پر حادثه رستی

جز تیغ دو ابروی تو وان چشم می آلود

شمشیر ندیده است کسی در کف مستی

چشم تو و صد غمزه به هر غمزه بلایی

زلف توو صد حلقه به هر حلقه شکستی

گفتم که جواب غزل کیست خرد گفت

مخفی نه ترا گفتم ازین مرتبه پستی

 ***

ز زلف پر شکنت مشک ناب می ریزد

زچشم مست تو دایم شراب می ریزد

عرق به روی تو باشد چو شبنم سحری

که قطره قطره به روی گلاب می ریزد

مکن تو نسبت رویش به ماهتاب ای دل

زهر کرشمهء او آفتاب می ریزد

شکست قدر در و آبروی گوهر ریخت

تکلمی که از آن لعل ناب می ریزد

دلم بر آتش هجر تو خود کباب بود

رقیب باز نمک بر کباب می ریزد

 ***

تا کی ز هجرت ای شوخ بیباک

خون بارم از چشم ریزم به سر خاک

مثلت ندیده چشم زمانه

تا گشته برپا ایوان و افلاک

بسیار خوبان دیدم ندیدم

در فن شوخی همچون تو چالاک

در کورهءغم تا چند سوزی

جسم ضعیفم مانند خاشاک

از لطف گاهی گر سویم آیی

مانی قدم را در چشم نمناک

تن فرش راهت سر خاک پایت

گردد فدایت این جان غمناک

زهری که باشد از دوست مخفی

هرگز نخواهم از غیر تریاک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

پرتو نادري

 

كتاب سوزان درانجمن نويسنده گان افغانستان

 

 سر انجام تفنگداران، دفتر رئيس انجمن نويسنده گان افغانستان را نيز فتح كردند و ما همه گان به دفتر سيد حاكم آريا رئيس تحريرات انجمن عقب نشيني كرديم. اين آخرين سنگر ما در انجمن بود. اگر روزي مجبور مي شديم كه اين اتاق را هم از دست بدهيم ديگر انجمن چيزي نبود جز يك قطعهء نظامي.

اتاق كوچكي بود و ما همه اعضاي انجمن ناگزير از آن بوديم كه روز هاي خود را در آن سپري كنيم.

اتاق رئيس انجمن نويسنده گان به خوابگاه يكي از فرماندهان و ياران نزديك او بدل شده بود. در اين دفتر ميزي بزرگي جابه جا شده بود، ساخته شده از چوب سنگين چهار مغز با نقش ها و نگارهاي زيبا و دل انگيز.

دكتور اسد الله حبيب، دستگير پنجشيري، دكتور اكرم عثمان، رهنورد زرياب و پويا فاريابي به نوبت در پشت اين ميز به حيث رئيس انجمن نشسته بودند، كار كرده بودند و چيز هاي نوشته بودند. اين ميز به دوران طالبان نيز به ميراث ماند. شايد يكي از دلايل اين امر اين بوده است كه رستمي در كار بود تا آن را از جايي به جاي ديگر انتقال دهد.

در دوران طالبان دفاتر روز نامهء انيس و هيواد در انجمن نويسنده گان جابه جا شده بودند و اين ميز در اين سال ها به حنان همت رئيس موسسهء نشراتي هيواد تعلق داشت. او بنا بر هر دليلي كه بود در پشت اين ميز نمي نشست.

فرمانده از اين ميز تخت خوابي درست كرده بود و ما روز ها مي ديديم كه كسي روي آن خوابيده است.

زمستان 1371 خورشيدي كه فرا رسيد در كناراين ميز بخاريي جا به جا گرديد كه دهاني داشت هميشه گشوده، چنان دهان بي ادبان.

بخاري عجيبي بود كتاب مطالعه مي كرد. روز و شب مطالعه مي كرد. سطر سطر مطالعه نمي كرد، بلكه فصل فصل و جلد جلد مطالعه مي كرد.

دهان گشوده يي داشت و از هر كتاب فقط سه نتيجه مي گرفت گرما، دود و خاكستر.

وقتي كه ما از كنار پنجره بزرگ اتاق رئيس كه ديگر به خوابگاه فرمانده بدل شده بود مي گذشتيم زير چشم به اين بخاري عجيب نگاه مي كرديم و مي ديديم كه همچنان مشغول مطالعه است.

باري كه از كنار پنجره مي گذشتم ديدم بخاري با دهان باز خود مطالعه مي كند تا خواستم از آن چشم بر دارم صداي آشنايي به گوشم رسيد. لحظه يي درنگ كردم و ازدهان گشودهء بخاري به درون آن نگاه كردم، واصف باختري را ديدم كه پاهاي خستهء خود را ازپله های سوزان‌«نردبان آسمان» (1) رو به سوي بام خاكستر بالا مي كشد و اندوهگينانه با خود زمزمه مي كند:

 من از آن نا كجا آباد مي آيم

هنوز آن جا فرو خوابيده ميكايل در خرگاه خاكستر

هنوز آن  جا حرير روز هاي رفته پاي انداز ايوان فراموشي ست!

 كسي كه در كنار بخاري نشسته بود و ميخواست تا «افغانستان ما قبل آريايی ها » (2) را در آتش اندازد با صداي بلند فرياد زد:

 هاي پير مرد! چه كاره گرهستي و آن چيست كه در دست داري؟ مگر نميداني اين جا همه چيز غنيمت ماست؟

واصف بابي حوصله گي داد مي زند برادر! هيچ كاره گري نيستم و اين را هم كه در دستم مي بيني «آيينه بشكستة تاريخ است» (3)، مال خودم است . مي روم بر بام خاكستر و به سوي شهر جابلسا آيينه يي مي اندزام تا بدانم كه آيا آفتاب زنده است يانه؟ مدتيست كه صداي نفس هايش را نمي شنوم. واصف تا مي خواست چيزي ديگري بگويد که  پايش بر لب بام خاكستر رسيد و ديگر نه آيينهء بشكسته يي بود ، نه جابلسايي و نه جابلقايي، همه گان دود و خاكستر شده بودند و از دهانه دودرو به آسمان بالا مي رفتند.

دهان بخاري همه روزه باز بود و آتش چنان «گنگ خوابديده» (4) يي كه بخواهد اندوه خود را به كسي بگويد پيچ و تاب مي خورد. من روزي رهنورد زرياب را ديدم كه در ميان آتش ايستاده بود. هر دو دستش را بر پشت هر دو پكهء گوشش قرار داده بود. كسي كه در كنار بخاري نشسته بود و مي خواست «خط سرخ»(5) را در بخاري اندازد با خشم فرياد زد:

هاي برادر نمي بيني كه آفتاب يك نيزه در آسمان بلند است و تو اذان مي دهي ، اين اذان چه وقتي است؟ زرياب با خونسردي گفت: نگران نباش اذان نه مي دهم، بلكه به آوازي گوش داده ام.

مرد گفت: اين چه آوازيست و از كجا مي آيد؟

زرياب گفت: آواز شيخ فريد الدين عطار است. از شهر شادياخ «ازآن سوي قرنها» (6) مي آيد.

«خط سرخ»  در دست مرد مجاله شد و پرسيد شيخ چي ميگويد؟

زرياب گفت: شيخ خود را براي قرباني شدن آماده كرده است و مي گويد كه من در چنين روز گاري بيشتر از يك سبد كاه ارزشي ندارم.

زرياب به خود پيچيده و با صداي بلند گريست:

 شايد ديد كه چگونه ضربه هاي شمشيري بر سر و گردن شيخ فرود مي آيند.

آتش ديگر كاملاً‌ زرياب را در خود پيچيده بود؛ ولي او با اين حال از ميان دود و آتش فرياد مي زد كه ما ديگر چه ارزشي داشته باشيم وقتي كه شيخ فريد الدين عطار چنين سرنوشتي دارد. تا خواست چيزي ديگري بگويد دودي شد و به هوا رفت.

«خط سرخ» در بخاري جاي گرفت و من دكتور اسد الله حبيب راديدم، بهت زده و خاموش.

بغضي در گلو داشت و نميدانست كه چگونه بغضش را فرياد بزند.

شايد مينديشيد كه چگونه روز ها در پشت اين ميز، طرح داستان هايش را ريخته بود. شعر سروده بود و بحث كرده بود بر ماندگاري ادبيات و راه و رسم گوركي. شايد هيچگاهي هم تصور نكرده بود كه روزي نوشته ها و انديشه هاي شاعرانهء او در كنار همين ميز به دود و خاكستر بدل مي شود.

شعله هاي آتش چنان گل عشق پيچاني به دور قامت او مي پيچيد و من يادم آمد كه روز گاري سروده بود:

 من امشب همچو پيچكهاي محروم بيابانها

به دور ساقهء پر آب اندام تو مي پيچم

 اسد الله حبيب با دو دست سر خود را محكم گرفته بود. شايد مي ترسيد كه سرش از هجوم انديشه هاي آزار دهنده خواهد تركيد. هنوز با خود جدال داشت كه صدايي به سر وقتش رسيد. صدا برايش آشنا بود و ديد كه آن سو تر سليمان لايق با شور انقلابي مي خواند:

 آتشي كاندر نهاد ما فتاد

گرچه ما را سوخت اما زنده باد!

چيست آتش عشق مردم داشتن

دل به زير نيش گژدم داشتن

 تا سليمان لايق خواست بيت ديگري را بياغازد كه صدايي از گوشهء ديگر بخاري بلند شد و آن گاه هر دو به جستجوي صدا بر آمدند و ديدند كه داكتر اكرم عثمان بر بساطي از دود و خاكستر، داستان «مرد ها ره قول اس» (7) را با صداي گيرا و غمگيني تكرار ميكند. حبيب و سليمان لايق هر دو در ميان خاكستر زانو زدند تا داستان را بشنوند، ولي هنوز داستان پايان نيافته بود كه آن ها از مجراي تنگ دودرو به فضا بيكرانه رها شدند.

دلم براي داكتر عثمان بيشتر فشرده شد با خود گفتم: خداوند به اين ستايشگر و دلبستهء آيين عياري و كاكه گري چه حوصلهء بزرگي داده است كه در اين روز گار بي مروت كه پيشوايان پيوسته قول پشت قول زير پا مي گذارند او هنوز در كوشش آن است تا نجابت آيين عياري را حتي از منبر دود و خاكستر نيز فرياد بزند.

بخاري كماكان به مطالعهء خود ادامه مي داد و من باري پويا فاريابي را ديدم با سيماي تكيده و پريشان مثل بيگانه يي كه به سر زمين تازه يي رسيده و همه چيز بر يش عجيب مي نمايد.

آهسته پرسيدم پويا درين جهنم  سوزان دنبال چه مي گردي؟

گفت: مشغول گرد آوري موادي هستم تا جلد سوم نقد ها و ياد داشت ها را بنويسم.

يادم آمد كه او آخرين رييس انجمن نويسنده گان افغانستان بود.

موقع را غنيمت دانستم و از او چيز هايي پرسيدم.

جناب پويا! انجمن در بيشتر از يك دهه فعاليت خود چند عنوان كتاب چاپ كرده است؟

گفت: حدود دو صد و هفتاد عنوان كتاب كه شامل گزينه هاي شعر، داستان، طنز، پژوهشهاي ادبي و ترجمه از منابع خارجيست كه به زبان هاي فارسي دري، پشتو و تركي ازبكي انتشار يافته اند؟

پرسيدم: پويا صاحب! تيراژ هر عنوان كتاب به چند مي رسد؟‌

گفت: تيراژ كتاب ها در ميان دو تا سه هزار است.

گفتم: كلاً چند جلد كتاب مي شود؟

دست به جيب برد و ماشين حسابي را بيرون كشيد. ضرب و تقسيمی را آغاز كرد، نفس عميقي كشيد و گفت: چه مي كني فكر كن كه به اضافه از هفتصد هزار جلد كتاب مي رسد.

گفتم جناب پويا! چه فكر مي كني در چاپ اين همه كتاب چه مقدار پول به مصرف رسيده است؟ تا حساب را آغاز كند موج آتش دستان او را در هم پيچيد و با بي حوصله گي گفت: ديوانه گي نكن برو از مدير محاسبه پرسان كو.

بيچاره در بخاري حال بدي داشت.

گفتم فقط يك پرسش ديگر، آن كتاب هاي كه در زير بغل داري چيست؟

گفت: نقد هاست، مگر «نقد ها و ياد داشت ها» (8) را نديده بودي؟

گفتم ديده بودم مگر حالا اين نقد ها را چه مي كني؟

گفت: در بيرون، بازار نقد كساد است حالا كه سر و كارم به اين جا افتاده است مي خواهم بدانم كه در بازار آتش رونقي دارد يا نه؟ نا اميدانه گفت: اگر نشد با خاكستر نسيه اش مي كنم.

مي خواستم چيزي ديگر بپرسم كه متوجه شدم آخرين كلمه هايش از دودرو بام به گوش من رسيده است.

حالا ديگر عادتم شده بود هر باري كه از كنار دفتر ریيس انجمن مي گذشتم نگاه من به درون دفتر مي لغزيد و هر بار مي ديدم كه آن بخاري با شكيبايي مطالعه مي كند.

يكي از روز ها كه به خانه بر مي گشتم روي ميز رييس «طنز هايي از چهار گوشه جهان» (9) را ديدم كه چنان خشت هايي شايد به بلندي يك متر روي هم چيده شده بودند. اتفاقاً جلدي اين كتاب رنگي داشت همانند رنگ خشت پخته. به كسي كه در كنارم بود و به گمان اغلب «حميد مهرورز» گفتم: امشب در چهار گوشهء جهان طنزي باقي نخواهد ماند.

از سيمايش خواندم كه هدف مرا در نيافته است. گفتم مگر كتابها را روي ميز نديدي؟‌

مهرورز چند قدمي به عقب بر گشت و دزدانه از گوشهء پنجره به سوي ميز نگاه كرد. گفت: آه، امشب نوبت همو بيچاره گك (10) است.

ما به تجربه دريافته بوديم كتاب هاي كه روي ميز يا در كنار بخاري قرار مي گرفتند جز رفتن به كورهء كتاب سوزي سر نوشت ديگر نداشتند.

به خانه رسيدم هنوز «طنز هاي چهار گوشهء جهان» پيش نظرم بود. به خيالم آمد كه نوراني به چهار گوشهء بخاري مي دود و ورقپاره هاي نيم سوخته يي را گرد آوري مي كند. فكر كردم كه «مرباي مرچ»(11) خورده است . جایی آرامش نمی داد و تا چشمش به من افتاد بالحن طنز آلودی فریاد زد : می بینی که در این جا نیز به دنبال طنز سر گردانم!

مي گويم مگر مي خواهي اين طنز ها را ترجمه كني؟‌

مي گويد ها! ها!، همش را ترجمه مي كنم.

مي پرسم مگر به چه زباني؟

با تعجب مي گويد به زبان فارسي دري.

مي گويم، مگر متوجه نشده اي كه هم اكنون زبان رسمي  در كشور زبان آتش و دود است و همه چيز را بازبان آتش مي نويسند.

تا مي خواست چيزي بگويد كه شعله هاي آتش بخاري مترجم طنز هاي چهار گوشهء جهان را به زبان دود به طنز سياهي ترجمه كرد و به چهار گوشهء آسمان فرستاد. با خود مي گويم: ما درچه خياليم و فلك در چه خيال!

فردا كه به انجمن برگشتم روي ميز كاملاً‌ خالي بود. تعجب كردم كه يك شبه چگونه اين همه كتاب را سوختانده اند.

يك روز ديگر كه دهان بخاري باز بود و مطالعه مي كرد از بخاري صدايي شنيدم كه مرا تكان داد. كسي با لهجه يي سخن مي گفت كه تا كنون نشنيده بودم كه زبان فارسي دري را با اين همه صلابت و شكوه سخن بگويند.

حيران بودم كه كيست. اين قدر فكر كردم كه از شمار نخبه گان است.

سيماي پر شكوهي را در بخاري ديدم كه پيامبر وار سخن مي گفت. فكر كردم پدر كلانم ملا محمد نادر است كه مثنوي معنوي مي خواند و يا بيت هاي دشوار بيدل را براي ديگران تفسير مي كند. متوجه شدم كه شعر نمي خواند و اما به گونه يي سخن مي گويد كه انگار شعر مي خواند.

مجذوب سيما و صداي آن بزرگوار شده بودم.

من همچنان در حيرت بودم كه اين بزرگوار كيست؟ مردي كه در كنار بخاري نشسته بود، ورق هايي را از كتاب ضخيمي بر كند و مچاله كرد و تا خواست در بخاري بيندازد متوجه شدم كه تاريخ بيهقيست(12) . سراپا هيجان شده بودم. آه! خداي من، مگر اين همان راوي صادق القول تاريخ، همان تنديس بزرگ صداقت و فرزانه گي، نياي بزرگ من، ابوالفضل بيهقيست!

توجه كردم تا سخنان نياي بزرگ خویش را با تمام جان بشنوم و مثل آن بود كه براي يك لحظه مصيبت كتاب سوزان را از ياد برده ام.

شعله ها بالا مي گرفتند و پرده هاي دود ضخيم تر مي شدند و مرد همچنان ورق ها را مچاله مي كرد و در بخاري ميانداخت.

مرد آخرين ورق هاي كتاب را مچاله كرد كه چشم آن نياي بزرگوار به من افتاد. تقريباً با تضرعي فرياد زد:های فرزندم! فرزندم! اگر تاريخ نويسي مي شناسي و يا نساخي و اگر نمي شناسي خودت اين كار را بكن كه از كتاب من نسخه يي بردار، ورنه اين ها نام مرا از جهان بر ميدارند. پيش از آن كه چيزي بگويم از من پرسيد تو تاريخ مرا خوانده اي؟

گفتم: هاها... خوانده ام...

گفت: ديده اي كه بر آن پنج دفتر نخستين چه بلايي آورده اند كه امروز آن را نشايي نيست و هر كس به گمان خود اندر باب آن حديثي مي راند.

گفتم: پدر حالا ديگر كتاب تو از خاور تا باختر آن قدر انتشار يافته است كه تا چهار اركان هستي باقيست و فارسي دري باقيست نام تو چنان خورشيدي در اين آسمان لاژوردين مي درخشد.

از دوست تا دشمن وقتي كه در برابر كتاب تو و نام بزرگ تو مي رسند از احترام خم مي شوند.

او با لحن تعجب آميزي از من پرسيد: پس اين ها كيانند كه مرا نمي شناسند؟

پرسشي دشواري بود. از شرم سرم روي سينه ام خم شد و بغضي در گلويم تركيد. متوجه شدم كه مي گريم. يادم  آمد زماني كه كودك بودم و هر گاهي كه با سخن اندكي مي گريستم پدر به من گفت: بي غيرت! بعداً فهميدم كه گريه هاي من دليلي غير از اين  داشته است که پدر می گفت.

تا به خود آمدم، مرد آخرين ورقها را در بخاري انداخته بود و ديدم كه ديگر آن چهرهء مقدس و نوراني در بخاري نمي تابد. دلم فشرده شد خيال كردم كه با تمام اندوه جهان فرياد زدم پدر!‌پدر!... به خيالم آمد مردي كه در كنار بخاري بود به شدت تكان خورد و از جا بلند شد و آن هايي هم كه در چهار گوشهء اتاق رييس روي دوشكها و پتوها دراز كشيده و پلك روي پلك گذاشته بودند نيز با شدت تكان خوردند و چشمان خواب آلودشان را به سوي من دوختند.

به خيالم آمد كه در نخستين حركت دست هاي شان بر قبضه هاي تفنگ ها كره خورده و من ترسيده بودم و پس پس رفته بودم.

حالت عجيبي داشتم فكر كردم كه به دودي بدل شده ام به دور خود مي چرخم  و اما راه فراري ندارم تا اين كه صداي مرا به خود آورد. قهار عاصي را ديدم ايستاده در ميان شعله هاي آتش. به سوي من دستي ميفشاند و با صداي بلندي مي خواند:‌

 اين ملت من است كه داستان خويش را

بر گرد آفتاب كمر بند كرده است...

 ديدم كه مرد كنار بخاري «ديوان عاشقانهء باغ» (13) را ورق ورق كرده است تا در بخاري اندازد. بسيار در مانده شده بودم در آن سرماي سوزان پيشانيم عرق كرده بود. به خانه كه رسيدم وار خطا به بررسي كتابهاي خود پرداختم كه آيا تاريخ بيهقي دارم يا نه؟ خدا را شكر دو جلد آن را دارم. يادم آمد يكي از آن ها را در كدام كانفرانس علمي- ادبي به من داده بودند و ديگري كه پوش كپره يي لاژوردين داشت از كتاب فروشي انجمن يا كتاب فروشي بيهقي به قيمت كمابيش پنجصد افغاني خريده بودم .

تا چند روزي ديگر به انجمن نيامدم. دلتنگ شده بودم. فكر مي كردم كه ديگر همه چيز ارزش خود را از دست داده است. فكر كردم كه عمر بر بيهوده گي سپري كرده ام.

روز ديگركه مي خواستم به انجمن بروم عبدالرب تسلي يكي از هم ولايتي هايم را ديديم. اتفاقاً كتابي در دست داشتم، او مرا چند قدمي گوشه كرد و با اشاره به آن كتاب گفت:

«اي بد بخت! خيلي خوشحالي كه شاعري و هر روز يك كتاب در زير بغل مي روي و مي آيي اگر ذره يي عقل در سر داري دست به كاري بزن كه پول بيندوزي ورنه پيرانه سر، سر و كارت به جستجوي زباله داني ها خواهد كشيد و جمع آوري خريطه هاي پلاستيكي.»

تقريباً يك دهه از پيش گويي عبد الرب مي گذرد، ولي من هنوز مي ترسم كه مبادا چنين شود و او روزي مرا با انبان خريطه هاي فرسودهء پلاستيكي در كدام پس كوچهء كابل ببيند و آن گاه خواهد گفت: «اي بد بخت! اين چنين نمي شود زنده گي كرد. ديروز در جستجوي قافيه و تصوير سرگردان بودي وامروز در جستجوي خريطه هاي پلاستيكي و آهنپاره هاي بي ارزش در كوچه ها و پس كوچه هاي شهر سرگرداني.»

 انجمن ديگر كتاب چاپ نمي كرد، ولي بخاري هاي دهان گشوده شب و روز چنان آسيا هاي گرداني كتاب مطالعه مي كردند. در اتاق هاي ديگر نيز چنين مطالعه يي ادامه داشت؛ مگر ما به آن اتاق ها اجازهء سرزدن نداشتيم.

با اين حال تنها بخاري ها نبودند كه مطالعه مي كردند، بلكه ديگدان ها نيز با دهان هاي گشوده تري همچنان مطالعه مي كردند...

در كنار دفتر مجلهء ژوندون با استفاده از سنگ هاي بزرگ ديگدانهاي ساخته بودند كه به مقايسهء بخاري ها در مطالعه استعداد بيشتري داشتند. معلوم نيست كه هر لقمه پلو فرمانده و يارانش در بدل چند جلد كتاب پخته مي شد.

همه روزه ديگها بار بود و كتاب ها مي سوخت. چاشت كلان كه مي شد، بوي پلو در فضا مي پيچيد و ما را اذيت مي كرد. چه معلوم شايد رهگذاران گرسنه يي را كه از كنار انجمن مي گذشتند بيشتر اذيت مي كرد.

در ساختماني كه دفتر مجلهء ژوندون و بخش هاي اداري انجمن قرار داشت فرمانده ديگري با لشكريان سر به كف خود قرار گاه گرفته بود. اين فرمانده با فرماندهاني كه در دو ساختمان ديگري انجمن  جابه جا شده بودند رابطهء كجدار و مريزي داشت.

روزي نزديكي هاي چاشت گذارم به آن سو افتاد شايد مي خواستم از پشت پنجره نگاه كنم كه دفتر مجلهء ژوندون که روزگاری مسوولیت آن را داشتم در چه حالي قرار دارد.

در سمت غربي دفتر ژوندون ديدم كه روي دو ديگدان ساخته شده از سنگ هاي بزرگ ديگ هاي بزرگي گذاشته شده است كه از يكي بوي مطبوع پلو و از ديگري بوي گوشت گوسفند بلند بود.

در زير ديگ پلو، آتش را خاموش كرده بودند و منتظر بودند تا ديگ پلو به گفتهء مردم دم بگيرد.

چند تن از تفنگداران به دور ديگها ديده مي شدند و با هم ديگر به اصطلاح شوخي و مستي داشتند و شاد شاد بودند. گويي انگار هيچ چيزي در شهر رخ نداده است.

در كنارديگدان ها چوب هاي نيم سوخته يي ديده مي شد و در كنار چوب ها شماري از بهترين كتاب هاي چاپ شده در افغانستان.

به كتابهاي كنارديگدان كه ديدم فكر كردم، قربانياني اند كه دست و پا بسته انتظار مي كشند كه چه وقت ضربهء شمشير دشمن روي گردن آن ها فرود مي آيد.

از آن كتاب ها اين عنوان ها تا هنوز در حافظهء من بر جاي مانده است.

  • داناي يمگان:

مجموعهء مقاله هاي دانشمندان داخلي و خارجي در سيمينار بين المللي حكيم ناصر خسرو بلخي كه در كابل،

  • صور خيال در شعر فارسي

از پژوهشگر و ادبيات شناس نام آور ايران، دكتر شفيعي كد كني، چاپ افغانستان.

  • فيه مافيه:

اثر منثور مولانا جلال الدين محمد بلخي، چاپ افغانستان،

  • واژه نامك:

فرهنگ واژه هاي شاهنامه، اثر دانشمند ايران، عبدالحسين نوشين، چاپ افغانستان.

  • تحليل اشعار ناصر خسرو، چاپ افغانستان.

اين كتاب نيز اثر يكي از پژوهشگرانايران است كه هم اكنون نام نويسنده اش به يادم نمي آيد.

  • مرد ها ره قول اس:

مجموعه داستان هاي كوتاه دكتر اكرم عثمان.

  • فرهنگ زبان و ادبيات پشتو از زلمي هيواد مل.

به همين گونه چند عنوان ديگر كه نام هاي شان را فراموش كرده ام.

اين كتاب ها از كتاب فروشي انجمن بيرون آورده شده بودند. بدون از گزينهء داستاني دكتر اكرم عثمان، كتاب هاي ديگر به وسيلهء موسسه نشراتي بيهقي در كابل تجديد چاپ شده بودند.

آن سوتر در كنار دروازهء عقبي كتاب فروشي انجمن جوان نسبتاً قامت بلندي ايستاده بود و با اطرافيان خود با سر و صدا، ولي بدون عصبانيت سخن مي گفت.

چهرهء گندمي، ابروان انبوه و نگاهاي نافذي داشت و جنپر پلنگي پوشيده بود.

به اطرافيان خود هداياتي خورد و كوچكي ميداد. به گمانم يكي چند هفته مي شد كه او همراه با يارانش دفتر مجلهء ژوندون را فتح كرده بود.

ظاهراً از ديگران يك سرو گردن بالا تر معلوم ميشد. با خود انديشيدم كه بايد جناب شان از شمار فرماندهان بوده باشند.

تصور من درست از آب در آمده بود. بعداً فهميدم كه او قوماندان عاشق الله يا قوماندان معشوق الله نام داشت.

چند قدمي به سوي او نزديك شدم و سلامي دادم و اما پيش از اين كه چيزي بگويم نگاهم به درون كتاب فروشي لغزيد. كتابها از قفسه ها فرو افتاده بودند و فرمانده و يارانش از كتاب فروشي انجمن راه ميان بري ساخته بودند به بيرون. بر روي كتاب ها مهر گام هاي خود را كوبيده بودند. روي هر كتاب مي شد نقش پاهاي آن ها را ديد. گويي با اين نقش ها، آن ها فرمان بر  بادي فرهنگ و معنويت را صادر كرده بودند.

اساساً‌ دروازهء‌عقبي كتاب فروشي از بنياد كنده شده بود و معلوم نبود كه بر سر آن چه بلايي آمده است.

شايد با كتاب هاي كتاب فروشي سرنوشت همگوني داشته است و شايد هم راهي بازار شده بودند.

همين كه به سوي فرمانده عاشق الله يا معشوق الله نزديك شدم. متوجه شد كه مي خواهم چيزي براي او بگويم. فكر كردم او را جايي ديده ام. شايد يك تصور باطل بود. به هر حال قيافهء بسيار ترسناكي نداشت. شايد به اين دليل كه سرو صورت تميزي داشت با ريش كوتاه تر از ديگران.

پس از تعارفات معمول، برايش گفتم :

برادر، اين كتاب ها را چرا مي سوزانيد. گناه دارد!

به كتاب ها اشاره كردم و گفتم نگاه كن آن كتاب در بارهء حكيم ناصر خسرو نوشته شده است. آن ديگري از مولانا جلال الدين محمد بلخيست. تا خواستم در بارهء كتاب هاي ديگر چيزي بگويم، سخنانم را قطع كره گفت:

اين كتاب ها از هر كسي كه باشند بسم الله ندارند.

حالا ما در يك قدمي همديگر قرار داشتيم. بسيار بي اعتنا بود و مثل آن بود كه به اعتراض كودكي پاسخ ميدهد. از جيب جنپر پلنگي اش مقدارنخود بريان را بيرون كرد و با اداي خاصي چند دانهء ان را در دهان خود انداخت. نگاه هاي نافذش را به چشمان من دوخت. متوجه شدم چشمانش حالت خاصي دارند. فكر كردم اين بار مي خواهد سخنان تهديد آميزي بگويد. حالا چه جاي گزافه است كه از پيشنهاد خود سخت ترسيده بودم.

با اين حال در چهره اش خشونت خاصي ديده نمي شد، نخود ها را همچنان با اداهاي خاص در دهان ميانداخت. به نظرم از همان گروه هاي آمد كه در ادبيات چپ به نام لومپن پرو لتاريا تشريح شده است. او گفت:

 بردار! ما كتاب هاي ره كه بسم الله داشته باشه نمي سوزانيم. به بچه ها گفتم كه كتاب هاي بسم الله داره يك سويه كنن. متوجه شدم كه دهانش بوي شراب خانه گي ميدهد.

عاشق الله بيشتر از اين علاقه نگرفت كه با من گفتگو كند و من هم محتاج به خلاصگر بودم. مي ترسيدم كه مبادا از دهانم سخني برايد كه اين انسان خوش خوي را به يك باره گي بد خوي كند.

قوماندان عاشق الله يا معشوق الله به نكتهء ظريفي اشاره كرده بود.

دههء شصت خورشيدي در افغانستان دهه يي بود پر از مصيبت هاي بزرگ. با اين حال اين دهه از نظر گسترش انتشار كتاب و گسترش فرهنگ مطالعه (البته نه از نوع مطالعه هاي ديگداني و اجاقي) دورهء قابل توجهي در تاريخ معاصر افغانستان مي تواند به حساب آيد.

چنان كه تنهاهمين كتاب هاي چاپ شده در انجمن نويسنده گان افغانستان در همين دهه چندين و چندين بار بيشتر از تمام كتاب هايي است كه ظرف صد سال گذشته در افغانستان به چاپ رسيده است.

با دريغ بسيار در سال هاي پسين با يك چنين ديدگاههاي جذمي نيز بر خورده ام كه كساني مي گفتند كتاب هاي چاپ شده در دههء شصت در افغانستانارزشي جز سوختاندن نداشته اند.

شايد سخني ياوه تراز اين در همهء جهان نتوان يافت.

چنين كساني با مطلق گرايي هاي جذباتي خود همه نويسنده گان، شاعران و پژوهشگران افغانستان را به يك چوپ مي رانند و با يك شلاق تازيانه مي زنند.

استدلال چوبين آن ها چنين است كه گويا همهء اين آثار در خط تبليغ سياست هاي حاكم آن روز گار پديد آمده است.

جاي هيچ ترديدي نيست كه چنين آثار در آن سال ها فراوان چاپ شده است، ولي اين امر به مفهوم آن نيست كه يك سره از تمام آثار با ارزش چاپ شده در ان دوره چشم بپوشيم.

باور من چنين است كه هنوز اگر خواسته باشيم بهترين نمونه هاي ادبي و پژوهشي افغانستان را به حوزهء گستردهء زبان فارسي دري معرفي كنيم حتماً‌و حتماً به اثار چاپ شده در آن سال ها رجوع خواهيم كرد.

ظرف چند سال اخير كه در پشاور مشغول جان كندن بوده ام و چنين جان كندني هنوز ادامه دارد بسيار پژوهشگران زبان فارسي دري و غربي را ديده ام كه به دنبال كتاب هاي چاپ شده در انجمن نويسنده گان و اكادمي علوم افغانستان سر گردان بوده اند.

خود شاهد بوده ام كه اين كتاب ها در كتاب فروشي هاي پشاور به چه قيمت هاي گراني به فروش رسيده اند.

اين سخن باشد به جاي خود كه موضوع بحث جدا گانه يي ميتواند بود، ولي بر گرديم به اعتراض فرمانده عاشق الله يا معشوق الله.

واقعيت همين است كه آن جوان پلنگي پوش در حالت مستي به من گفت:

در اين سال ها بخش بيشتر كتاب هاي چاپ شده چه در انجمن نويسنده گان و چه در بعضي از نهاد هاي فرهنگي ديگر بدون بسم الله بوده اند.

اين امر مي تواند دلايل گوناگوني داشته باشد. دراين دهه اساساً‌ چاپ كتاب از نويسنده گاني آغاز يافته است كه يا اعضاي بلند پايهء حزب بودند و يا هم در مقامات بلند دولتي كار مي كردند.

چنين نويسنده گان علاقه نداشتند تا بر پيشاني كتاب هاي خود بنويسند: بسم الله الرحمن الرحيم.

بعداً كه نويسنده گان غير حزبي فرصت يافتند تا آثار خود را چاپ كنند بنا بر اختناق حاكم، ممكن از ترس نخواستند تا كتاب هاي خود را با بسم الله آغاز كنند.

تبصره هايي نيز وجود داشته است كه در رياست نشرات وزارت اطلاعات و فرهنگ وقتي اثار بررسي مي گرديده است، بسم الله را مي گذاشتند كنار.

شماري هم با چاپ اثار بدون بسم الله شايد مي خواستند خود را از ساحهء دور بين دستگاه هاي استخباراتي دورنگهدارند.

به هر صورت در اين سال ها كتاب ها سيل آسا چاپ مي شد و هر ماه چندين عنوان كتاب تازه به بازار مي آمد، ولي همچنان بدون بسم الله.

مثل آن بود كه اين امر در آن سال ها به يكي از مشخصه هاي نشراتي در افغانستان بدل شده بود.

با اين حال در زمان دكتور نجيب الله كه آن سختگيري هاي نشراتي نسبتاً كاهش يافته بود باز هم شماري از نويسنده گان آثار خود را بدون بسم الله انتشارمي دادند. درعين عين زمان در اين دوره كتاب هاي زيادي با بسم الله نيز به چاپ رسيد كه دولت هيچگاهي مشكلي براي نويسنده گان چنان كتاب هايي به وجود نياورد.

اين امر را چه نتيجه سختگيري هاي دولت و اختناق حاكم بر جامعه بدانيم و چه نتيجهء كم بها دادن به روان مذهبي مردم با دريغ بعداً‌ سبب آن شد تا كساني كه حتي نمي دانستند، يك سطر با چه دشواريي نوشته مي شود صد ها هزار جلد كتب را در بخاري ها و در زير ديگدان ها به دود و خاكستر بدل كنند.

در همسايه گي انجمن آثار چاپ شده در اكادمي علوم افغانستان نيز چنين سرنوشتي دردناكي داشته است.

شايد در آن سالها همهء كتاب هاي چاپ شده در نهاد هاي فرهنگي ديگر افغانستان نيز سرنوشت غير ازاين نداشته اند. ولي در مورد انجمن نويسنده گان با تخمين قريب به يقين ميتوان گفت كه اضافه از نود در صد كتاب هاي چاپ شده در انجمن، چنان هيمهء رايگاني در كام بخاري ها، اجاق ها و ديگدان ها فرو رفتند.

 

**‌

 

در زمستان 1372 خورشيدي ديگر ذخيره گاه هاي سوخت انجمن كاملاً‌ ته كشيده بود. باد چنان انبوه ديوانه گان در كوچه هاي خالي و خاك آلود كابل هو مي زد و شبانه ها شهر درلاي نمد چركين تاريكي فرو مي رفت.

مهمانان ناخواندهء انجمن در جستجوي ذخاير ديگري برآمدند تا دهان هاي گشودهء بخاري ها و ديگدان ها را پاسخي گويند.

آنگاه صداي خشك و غم آلود تبر بود كه در فضاي غبار آلود زمستاني مي پيچيد و مرثيهء كاج هاي بلند را تك... تك... مي خواند.

كاجي فرو افتاد و گيسوان سبزش بر خاك افشان شد. چند روز بعد نه گيسويي بود و نه اندام بلندي. همه دود و خاكستر شده بود. هنوز باغچهء كوچك انجمن، سو گوار كاج بلند خود بود كه باز صداي تبر در فضا پيچيد  تك... تك... تك... و فرو افتادن كاج ديگری به غمناكي فرو افتادن يلي در ميداني.

در كوچه ها جز صداي انفجار و غريو باد هاي سرد زمستاني، ديگر صدايي نيست. مثل آن است كه خون زنده گي در رگ هاي دريده شهريخ بسته است.

باد همچنان مي وزد و درختان باغچهء كوچك انجمن در زير شلاق باد خم مي شوند و گويي سربر شانهء همديگر مي گذارند و غمگينانه از يكديگر مي پرسند: ايا باز صداي تبر با صداي انفجار خواهد آميخت؟

يگانه كاج بلندي كه باقي مانده است از شنيدن چنين پرسشي به خويش مي لرزد و اما اين بار صداي تبر از سمت جنوب به گوش مي آيد. اين باردرخت بار آور زردآلو سومين قرباني باغچه است كه با شاخه هاي انبوه خويش روي خاك هموار مي شود.

دوستان شاعر و نويسنده كمتر به انجمن سر مي زنند بسياري ها رفته اند. كساني در پشاور لنگر انداخته اند و كساني هم تا آن سوي قاره ها و درياها پرواز كرده اند.

با اين حال گاه گاهي شاعري و نويسنده يي به انجمن  سري مي زند. بيشتر به هواي آن مي آيند تا باشد جلدي از كتاب چاپ شدهء خود را به دست آورند.

در اين مورد بيشتر به سيد حاكم آريا رييس تحريرات انجمن رجوع مي شود و اما در انجمن ديگر كتابي نيست و سيد حاكم گاهي حتي حوصلهء آن را ندارد كه بگويد كتاب ها همه سوختانده شده اند. تنها با اندوه و نا اميدي سري تكان مي دهد كه چيزي نيست.

يادم مي آيد كه واصف باختري بار ها مي گفت: دست كم بايد كوشش كرد تا از هر عنوان كتاب چاپ شده در انجمن يكي يك جلد نگهداري شود.

بيشتر سفارشهاي باختري متوجهء سيد حاكم آريا بود.

معلو نيست كه آن انسان خون سرد و آرام ايا به چنان كاري موفق شده است يا نه؟

اتفاقاً‌ هم كه موفق شده باشد با مصيبت سال هاي حاكميت طالبان چه مي توان كرد كه به يك باره گي بساط انجمن نويسنده گان را بر چيدند.

مصيبت سال هايي كه بيش از پنجاه و پنج هزار جلد كتاب كانون حكيم ناصر خسرو بلخي در شهر پلخمري را  آتش زدند و يا هم به غارت بردند و به مفهوم ديگر مصيبت سال هايي كه كتاب ها در كتابخانه هاي عامه به زندان كشيده شدند.

 

اشاره ها :

1-   نردبان آسمان ، اثر پزوهشی واصف باختری

2-        -افغانستان ماقبل آریایی ها ، اثر نورالله تالقانی

3-          از این ایینهء بشکستهء تاریخ ، گزینهء شعر های  واصف باختری

4-          گنگ خواب دیده اثر پژوهشی رهنورد زریاب

5-          خط سرخ ، گزینهء شعر های دکتر اسدالله حبیب

6-          آوازی از میان قرنها ، گرینه ء داستانی رهنورد زریاب

7-          مرد هاره قول اس، گزینهء داستانی دکتر اکرم عثمان

8-          نقد ها و یادداشت ها ، اثر پزوهشی پویا فاریابی

9-      طنز هایی از چهار گوشه ء جهان ، ترجمهء جلال نورانی

10-  ای همو بیجارهگک اس ، گزینهء طنز های جلال    نورانی

11-  مربای مرچ ، گزینهء طنز های جلال نورانی

12-  تاریخ بیهقی ، اثر ابوالفضل بیهقی

13-  دیوان عاشقانهء باد ، گزینهء شعر های قهار عاصی .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

پرتو نادری

کریمه شبرنگ شاعر بی سر نوشتی زنان

نگاهی به« فراسوی بدنامی»

 

«فراسوی بدنامی» شاید دهان کجی است به سوی تمام آنانی که در نیکنامی های کاذب زنده گی می کنند. شاید تازیانه یی است که شاعرخواسته است تا برپیکرروزگارخود فرود آورد. روزگاری که رنگ ها درآیینهء آن وارونه بازتاب می یابند ودلقکان درهاله یی ازتقدس نورانی فر رفته اند، آزاده گان همه در بندند و غلامان همه بر اورنگ. گویی کریمهء شب رنگ درنام نخستین گزینهء شعری اش«فراسوی بدنامی» تمام مفهوم این شعر فروغ فرخزاد راباطنزسیاه وپوشیده یی متبلورساخته است:

در دیده گان آیینه ها گویی

حرکات ورنگها وتصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فرازسردلقکان پست

وچهرهء وقیح فواحش

یک هالهء نورانی

مانند چترمشتعلی می سوخت

در روزگاری که بد نامان بزرگ، جامهء نیک نامی بر تن دارند و آیهء کرمنا از ذهن روشن قرآن زدوده می شود، فراسوی بدنامی یک فریاد است،فریادی که چنان تیری رها شده است به سوی این ابتذال مسلط روزگار که خون تمام ارزشهای انسانی وفرهنگی جامعه را می مکد تا هستی ما را با پوسیده گی پیوند زند. از روزگاران پیشین گفته اند که بالاتر از سیاهی رنگی نیست! این جا نیز می توان پرسید که آیا در آن سوی بدنامی فضایی برای زیستن است؟ اما چگونه شاعری در نخستین گام به آن سوی بدنامی رسیده است!  آن که به سیاهی می رسد دیگر درجستجوی رنگی نیست.رنگ ها پایان یافته اند و شاید هم بتوان گفت که او تازه به سر زمین رنگها دست یافته است ، رنگ های که همه درهمین سیاهی نهفته اند.

من فکر می کنم که شبرنگ با این نام گذاری تمام نیک نامی های دروغین روزگار ما را به چالش فرا خوانده است و می خواهد بگوید در روزگارحاکمیت رنگ های دروغین و نیکنامی های کاذب،همان سیاهی صادقانه بهتراست ازسپیده های کاذب و اگر  می خواهی چهرهء حقیقی نیک نامی را بیابی، بیا از مرزهای دروغین نیکنامی های روزگاربگذر، گامی به این سوی بگذار!شاید در این فراسو نه خورشید ها کاغذین باشند و نه هم ماهتاب ها نخشبی. به گونهء فشرده می توان گفت شبرنگ در این گزینه تلخترین پیام را برای ما فرستاده است وآن این که، این جامعهء ما و روزگارماست که ازمرزبدنامی گامی آن سوی نهاده است.

نخستین دیدار

روزی شاعر دختری به دفتر من آمد. خاموش ، آرام و در خود فرو رفته، اندوهگین مانند یک دریاچه یی که گویی هیچ امید رسیدن به دریایی را ندارد. و می رود تا در ریگستانهای سوزانی بخشکد.سیمای اندهگین ، صدای اندوهگین و دو چشم دوخته بر زمین. بسته یی از شعر هایش را با خود آورده بود. بستهء شعر ها را به من داد. اوهمین کریمه شبرنگ بود.

 بسته را گشودم و نخستین سطرهای نخستین شعر را خواندم،سطر ها مرا با خود می بردند، آرام آرم صدایم بلند وبلند ترشد وبعد تمام شعر را با صدای بلندی خواندم. من از خواندن شعربا صدای بلند لذت بیشتری می برم. من با شعرها بودم، یکی ،دو ،سه و چند شعر را همین گونه بلند بلند خواندم. این شعر ها را با حس ، عاطفه و زبان خود بسیار نزدیک احساس می کردم و می خواندم. دیگر حس من حضور شبرنگ را پس زده بود، تا این که در پایان یکی از شعرها وقتی چشمی بالازدم دیدم شبرنگ سرش در میان دو دستش است،و آرنج دستان نهاده بر زانوان و چشمها دوخته بر زمین وسراپا گوش. فکر کردم می گرید. شاید هم در دلش می گریست. تا من خاموش شدم اوسری بالا زد وتقریباً چنان بود که گویی می گرید، این بار چشم هایش و چهره اش اندوهناک تر از پیش می نمود.

پس از آن هربار که او را دیدم احساس کردم که چیزی دراوچنان چشمهء  داغی، می خواهد فوران کند. بعد شنیدم که رفته است بدخشان به زادگاهش. گویا به سرزمین شعر و ادب؛ اما سرزمین که شعر به مشکل در آن می تواند به بالنده گی و ثمر برسد! من باوردارم که هم اکنون کریمه شبرنگ با این شعرهایش درآن جا با مشکل بزرگی روبه رو است و یا هم رو به رو خواهد شد.چنین شعرهایی و چنین شاعرانی در بدخشان مخاطب ندارند. گویی هنوز هیچ نسیمی بوی تجدد ادبی را به دره های تنگ بدخشان نبرده است.می دانم وقتی بدخشانی ها چنین شعرهایی را می خوانند، چقدر قاه قاه می خندند!بعد طبق عادت متلکی هم می گویند؛ اما آنها نه بر من و نه هم بر شبرنگ و شعر های او می خندند؛ بلکه بر ریش خود می خندند! با این همه زمانی که آخرین سروده های شبرنگ را در انجمن قلم افغانستان به صدای خودش شنیدم ، دریافتم که او گامهای بلند و استواری به پیش برداشته است؛ با این حال من از سرنوشت شعراودربدخشان نگرانم.

... و اما در پیوند به شعر ها

گریمه شبرنگ درگزینهء شعری« فراسوی بدنامی» سی وهفت پارچه شعر خود را گرد آوری کرده است که شماری از این شعر ها در عوالم کوتاه سرایی، سروده شده اند.بدون شک سروده های این دفتر، تجربه های نخستین شاعر اند. پیش از آن که این گزینه به نشر برسد، بسیار شنیده ام که گفته می شد، کریمهء شبرنگ آن تجریه های نخستین فروغ فرزاد را با زبان دیگرتکرار می کند. می خواهم بگویم که مسالهء تاثیر پذیری درهنر وادبیات یک امر بدیهی است.شاید در جهان شاعری وهنرمندی را نتوان یافت که درمرحله یی متاثرازپیشگامان خود نبوده است. هر شاعر و نویسنده یی که ادعا می کند که از کسی اثر نپذیرفته است، این سخن به این مفهوم است که او ازگذشتهء فرهنگی خود و از فرهنک و ادبیات روزگار خود چیزی نیاموخته است.آن که نمی آموزد به جایی نمی رسد!

تاثیر پذیری از یک شاعر بزرگ و پیشگام خود بیانگر سطح بلند ذوق وآکاهی ادبی یک شاعر جوان است. ادبیات وهنردرکلیت خود ادامهء همین اثر گذاری ها و آفرینش هاست.  بدون تردید درشعرهای شبرنگ می توان جای پای نگرش شاعرانه و زبان فروغ فرخزاد ویا شاعران دیگری را پیدا کرد؛ ولی امرمهم این است که او در دنبال بیان آن چیزی است که احساس کرده و آن احساس وعاطفه و اندیشه، ذهن شاعرانهء او را لبریز ازآفرینشهای شعری ساخته است. اوحس، درد و عاطفه و بینش خود را از دیگران به عاریت نمی گیرد؛ بلکه دراین زمینه خیلی ها مستقلانه عمل می کند. این امر می تواند برای یک شاعر جوان بسیار مهم  و پر اهمیت باشد. امابه یاد داشته باشیم که بسیاری از احاساس و عواطف ما پاره یی از احساس و عواطف جمعی وتارخی ماست. چنان که هیچ کسی در هیچ زمان  و مکانی نمی تواند بی نیاز ازبیان احساس عاشقانه باشد. عشق تجربهء مشترک ،عاطفی و تاریخی بشر است و اما هر شاعری در این زمینه تجربهء فردی خود را دارد. او ازاین تجربهء فردی باید با ما سخن گوید نه از آن تجربه هایی که دیگر به سنگواره هایی بدل شده اند.

شعرهر شاعربه نوعی بیان عاطفی همان تجربه های فردی اوست .درست درهمین نقطه است که شماری از شاعران جوان بر صمیمیت شاعرانهء شبرنگ تردید دارند. صمیمیت شاعرانه چیزی نیست جز این که شاعر نسبت به احساس و عواطف خود و نبست به خویشتن خویش صادق باشد وآن را صادقانه بیان کند. البته این نکته را باید درنظر داشت که حس غریزی نیز انسان را به نوع شناخت می رساند، البته انسان هیچگاهی در مرز شناخت غریزی متوقف نمانده است؛بلکه از آن گذشته و رسیده است به شناخت هنری ، علمی ، فلسفی و دینی.در پاره یی ازشعرهای شبرنگ حس وعاطفهءغریزی نیز وسیلهء شده است برای بیان مسایل پیچیدهء اجتماعی و حتی گاهی سیاسی. انسانی که تخیل نداشته باشد نمی تواند بیافریند. به همین گونه انسانی که خرد نداشته باشد نمی تواند به حقایق علمی دست یابد.در این میان آیا غریزه هم چیزی است؟ این یک امر روشن است که انسانی بدون غریزه و جود ندارد. گاهی هم غرایز و یا هم غریزهء خاصی انگیزه های نیرومندی را برای آفرینش ادبی یا هنری به وجود می آورند. شعر های شبرنگ در نگاه نخستین شعر هایی می نمایند غریزی وکم ژرفا.اما زمانی که ژرفتر نگاه می کنیم وتامل می کنیم در می یابیم که این بیان غریزی با مسایل دیگری اجتماعی در آمیخته وبه شعر او محتوای گسترده تری بخشیده است.

بگذار

راز چشمهای دردمندت را تفسیر کنم

در مسیر کهکشان ها و ابر های دلگیر

بگذار آسمان بگرید به سرنوشت من

به سر نوشت تو

بگذار دکمه های پیرهنت باز باشد

و نگذار روزه دار بمانم گرمی آغوشت را

در فرهنگ های گوناگون وجوامع گوناگون از مفهوم عشق تعبیرها و تفسیر های گوناگونی وجود دارد.بناً می توان گفت که عشق خود یک مفهوم اجتماعی وفرهنگی نیزاست.

چشمی را که شبرنگ بیان می کند. یک چشم درد مند است. نمی گوید چشم سیاه، افسونگر ،یا چشم مغرور و یا چیز هایی دیگر؛بلکه می گویدچشم دردمند. اوسرنوشت خود را وسرنوشت کسی راکه دوست دارد با ابرها و کهکشان های دلگیر درمیان می گذارد.درحقیقت ازدلگیری سر نوشت خود وآن چشمان دردمند سخن به میان می آورد. اما چرا چنین است؟ برای آن که دیوارهای پست و بلند اجتماعی گاهی سدی در میان دلهای عاشق قامت بر می افرازد.  شعر های شبرنگ با زیبایی و شورانگیزی خاصی آغاز می شوند . در بیشترشعرها نخستین سطر ها خواننده را تا متن شعر پرتاب می کند و خواننده را می برد تا پایان شعر. با این حال گاهی در میانه های شعر با موانعی بر می خوری. مانند شناوری که نا گهان با گردابی رو به رو می شود. این گردابهای خورد و بزرگ همان سطر های اضافی است که در میانه های شعر ویا هم پس از استکمال یک تصویر ظاهر می شوند.

بگذار دگمه های پیراهنت باز باشد

بگذاربه چشم هایت نگاه کنم

بعد کمی پایین تر

وسعت گرمای خورشید را در آغوشت تفسیر کنم

راز آلوده تر می شوم

وقتی به چشمهایت می اندیشم

چشمهای از جنس عسل

چشم های فراتر از دید گاه بشر

که حاثه اش را می نوشم هر نفس

این سه سطر پایانی درست همان گردابیست که سر راه شناور سبز می شود وتو باید بسیار دست و پا بزنی تا از آن بگذری. این سه سطر تشریح و توضیح همان چشمان رازناک است که شاعر با اندیشیدن در بارهء آن نیز راز آلوده می شود. این خود بیان زیبایست، اما دل شاعر با این توصیف قرار نمی گیرد و می رود تا چند سطر توضیحات دیگر نیزبنویسد. البته در سطرآخری نوشیدن حادثه خود تصویر زیبا و تازه ییست. ویا در جای دیگری که می گوید:

آن گونه که موهایت را به دست بادمی گذاشتی

بگذار

لبخند کنارت راباربار تجربه کنم

این سطر آخرین هم از نظر بیان و هم از نظر ساختار زیبا نیست. شاعر می خواهد بگوید که می خواهم همیشه خندان در کنارت بمانم؛ اما این حس بیان زیبای شاعرانه پیدا نمی کند. آن گونه که گفته شد گاهی در شعرهای شبرنگ نوع نگرش شاعرانهء فروغ  فرخزاد به هستی و زنده گی را می توان دید. چنان که من وقتی این پاره شعر شبرنگ را خواندم:

آری می شود به بیهوده گی تن داد

وبا کسی که باورش نداری

در انتهای اتاق نشست

ساعت ها گیسوانت را روی دستانش گذاشت

در فشار بازوانش مرد

مرابه یاد این پاره شعر فروغ فرخزاد انداخت:

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گل بیرنگ بر قالی

در خط موهوم بر دیوار

می توان فریاد زد

با صدای سخت کاذب سخت بیگانه

دوست می دارم

 به نظر من بزرگترین همسانی که می توان در میان این دو شعر یافت،  این است که هردوشاعر بر ابتذال، بیهوده گی  و پوچی مسلط اجتماعی تازیانه می زنند. شعر شبرنگ ظاهراً یک شعر غریزیست. از اتاق خلوت، گیسوان افتاده در دستان یک مرد و فشار بازوان سخن می گوید. آن هایی که دوست دارند که با نخستین حس ظاهری حکمی صادر کنند خواهندگفت که این یک شعر غریزی است و یک حس دروغین!

اما می پندارم که همان سان که فرخزاد ازصدای های بیگانه و دروغینی که پیوسته می گویند که دوست دارم، بیزاراست،شبرنگ نیز یک واقعیت اجتماعی را با استفاده  فضا سازی غزیزی خواسته است تازیانه بزند وبدینگونه به محکومیت خود و جنس خود شهادت دهد که هزاران گیسوان ، در گوشه های اتاق های خلوت روی دستان تجاوز افشان می شوند. یعنی زنان مالک گیسوان خود نیز نیستند، گیسوانی که باید روی دستان که شایسته گی اش را دارد افشان شود ؛ ولی به سبب جبر زنده گی و اجتماعی روی دستانی افشان می شود که شایسته گی آن را ندارد. روی دستان زور، روی دستان تجاوز.

من در این پاره شعر شبرنگ، احساس هزاران دختر جوانی را در می یابم که بنا بردلایل گوناگونی تن به ازواجهای اجباری می دهند.یا احساس آن دخترانی را حس می کنم که در چنگال آدم ربایان می افتند و بعد اندام و هستی شان به فروش می رسد. باز هم برگردیم به موجودیت همان سطر های اضافی.شبرنگ در ادامهء چنین سطرهای زیبا، چنین می نویسد:

اما بی حس

اما بی میل

این سطرها بازهم همان گردابیست که شناور را با مشکل روبه رو می کند. و یا در جای دیگری در همین شعر می گوید:

ومردی بیهوده لذت خواهد برد از شانه های عریانم

شب را نوشید تا نهایتش

من دیگر چوگونه به خویش گویم انسان!

سطر آخرین در حقیقت یک نتیجه گیری است  تا یک سطر شاعرانه ویا در جای دیگری می گوید:

گیسوان بلندم را که روزگاری برایت نگاه کرده بودم

امروز دست نامردی

از پریشانی اش لذت می برد

و مرد هرزه یی شهوتش را تسکین می دهد

« مردی که دوستش ندارم

و هیچگاهی دوستش نخواهم داشت»

چگونه می شود باور کرد

لذت بوسه یی را که بی معنایی اش

حجم اتاقم را پر کرده ؟»

در این شعرها شبرنگ درمانده گی زن افغانستان را بیان می کند. وقتی دختری به اجبار به مردی که دوستش ندارد، داده می شود و آن مرد از شانه های عریان او و پریشانی گیسوان او لذت می برد، برای زن چه حسی دست می دهد.شاید این که او جنس دوم است و جامعه او را هنوز به حیث یک انسان مساوی الحقوق با مردان نپذیرفته است. این که جامعه هنوز نمی خواهد به احساسات و عواطف زن احترامی بگذارد.حالا می توان آن بعد دیگرش را که دردناک تر ازاین است نیز تصور کرد که چگونه زن را همیشه در ترازوی لذت جنسی وزن کرده اند.

چنین است که او می گوید:

کیستم من

درخت عریان باغ

آن باغ بی سرنوشت

که چشم های نا محرم

کام بر می دارد از تنم

در چنین حالتی در ختان عریان، در ختان برگ ریخته  تصویری است ازچنین زنانی! این درختان در باغ های بی سرنوشتی عریان شده اند؛ همانگونه که زنان در جامعه حاکم بر سرنوشت خود نیستند. او می داند که هنوز جامعهء مرد سالار یاد نگرفته است تا زن را به حیث نیمهء مساوی خود بپذیرد و چنین است که بار بار برای تثبیت هویت انسانی خود فریاد می زند:

باد!

دستم را بگیر

وبا خط قرمزدرشت

در تن دیوار پیدایی ام بنویس

انسان

     انسان

           انسان

شبرنگ در این گزینهء شعری، شعر هایش را نام گذاری نکرده است؛ اما یکی از شعر های او« به یک آشنای ناآشنا» نام دارد که این گونه آغاز می شود:

پیغبران شهوت از دیار کدامین خدا

تنت را این گونه تسخیر کرده اند

دست هایت را این گونه ساده به دست کسی نگذار

مفهوم سرنوشت من در خطوط دستان تو

                                            پیچیده است

در این شعر شبرنگ به دنبال آن نیمهء گمشدهء خویش است. ظاهراً او را یافته؛ اما او در دام شهوت گیر مانده است و به او هشدار می دهد که دست روی دست کس دیگری نگذارد. او سر نوشت خود را در خطوط کف دستان آن نیمهء گمشده می یابد.او همهء هستی اش را می خواهد تا به این نیمهء گمشده ببخشد:

ای همهء هستی تنم نثارت

نوازش های شانه هایم از آن تو باد

اما با دریغ او در دام شهوت گیر مانده است:

پیغمبران شهوت از دیار کدامین خدا

تنت را این گونه تسخیر کرده اند؟

که« شهر» پر ازبوسه های نا محرم تست

او بدون این نیمهء گمشده نا مکمل است. نامش نا مکمل است و می خواهد نامش را با نام او پیوند زند و او را نجات دهد. او می خواهد بگوید که دریک جامعهء بستهء سنتی زن نمی تواند شخصیت مستقل خود را دشته باشد و به مفهوم دیگر زنان پیوسته چنان سایه یی به دنبال مردان اند.

نامت را پیوند بده به نامم

تا همیشه های سبز

دست هایت را ساده به کسی نگذار

که مفهوم سر نوشت من

در خطوط دستان تو پیچیده است

دریک جامعهء سنتی و بسته درحصار سنت های سنگ شده، زن حق دوست داشتن را ندارد، عاشق شدن که کفر است.دختر خوب چنان است که خانواده دستش را به دست هر کسی داد چیزی نگوید، آبروی پدر و خانواده را نگهدارد و خاموشانه به دنبال شوهر برود.

چگونه شاعر دختری می تواند از آرزو های دخترانهء خود بگوید، از پریشانی گیسوانش بگوید ، ازرازناکی اندامش و از عریزه اش. چنین شعر های گنه آلود اند و شاعر آن بزهکار. شبرنگ در پیوند به شعر هایش با چنین سرزنش های رو به رو بوده است. چنان که در یکی از شعر هایش به دفاع از خود و از شعر خود پرداخته است. در حقیقت او به دفاع ازهمه زنان سرزمینش می پردازد. او خود می داند که چرا او را گهنکار می دانند و شعر هایش را پر گناه:

شعر هایم را پرگناه می گویند

من ازعطش بوسه

از فصاحت آغوش

از لرزش دیدار

و از سرنهادن در آغوش عرقناک کسی حرف می زنم

سخن بر سر این است که اگر چنین چیزی را شاعر مردی بیان کند، ایا شعر او را پر گناه می دانند،نه بلکه می گویند چقدر زیبا سروده ای. مرد در بیان غرایز و خواهشات خود آزاد است؛ اما زن باید خاموش بماند. شبرنگ آگاهانه می خواهد تا نیاز های درونی خود را بیان کند. شایداین نیاز های درونیست که او را بر می انگیزد تا چنین شعر هایی رابسراید و از فرجام  آن نیز نمی هراسد.

شعر هایم را پر گناه می گویند

زمانه مهر طعنه بر رخم می زند

بگذار زاهدان نقابی شهر سنگسارم کنند

و داغترین موضوع روزنامه ها

تکفیر من باشد

من زنم،زن آزاده

زن عریان وبوسه خواه

شاید روح زندانی دختران شهر را آرامش می بخشم

بگذار زمانهء نا محرم جار بزند

شعر هایم پر گناه است

این دیگر یک قیام است، یک عصیان است. او می خواهد واقعیت را بیان کند و حتی اگر او را  تکفیرکنند وسنگسارنیز. او هراسی ندارد که روزنامه ها درباره اش چه می نویسند! او در اندیشهء آن است تا روح زندانی دختران شهر را با سروده هایش آرامش بخشد. در دوزان طالبان روز های جمعه زنی را به اتهام هم آغوشی با مردی تیر باران می کردند و یا هم در جاهایی سنگسارش می کردند، اما هیچگاهی کسی ندید تا همراه با چنان زنانی مردانی نیز جز ا دیده باشند. اما عاقبت چنیبن دادخواهی های به کجا میرسد! اومی داند که کوچه های متعارف حتی جنازهء او را حمل نخواهند کرد. چنین است است که براستواری هیچ چیزی ایمان ندارد و برهمه چیز بدرود می گوید:

بدرود

کو دوشی که بردارد هستی ویرانم را

بدرور زنده گی

مردم؛ اما ناسیراز لبخند

مردم؛ اما نا آشنا باخودم

دیگر کوچه ها جنازه ام راحمل نخواهد کرد.

زن نباید بسیار بخندد، نباید قاه قاه بخندد. خندنیدن نشانهء وقار نیست. حتی بیدل تبسم را نیز نقصان تمکین می داند:

«تبسم بر تبسم سر به سر نقصان تمکین است.» چنین است که زنان حتی نا آشنا با مفهوم خندیدن از جهان می روند. هرکس که از این جهان می رود اشک حسرتی می چکاند؛ امااشک حسرت شبرنگ به خاطر یک دهن خنده است.  چنین است که می خواهد تا همهء هستی و زیبایی اش را برای خاک ارائه کند:

من دیگر بی نیازم

من مردم

مردم

مردم

بدرود زنده گی

ای خاک سرد به مراد رسیده

به آغوشم کش

سخت

  سخت

       سخت

و بوسه بردار از عریانی تنم

دست بیاویز به گردنم خواهی

نمی دانم  که چرا سطر« ای خاک سرد به مرادرسیده» یک بار دیگر مرا به عولم شعر وشاعری فروغ فرخزاد برد.انسان زمانی که دلتنگ می شود،شاید به علاجی دست یابد؛اماانسان زمانی که به دلتنگی روحی می رسد، گشایش چنین دلتنگی کار ساده ای نیست. این دلتنگی روحی حافظ بود که اورا بر آن داشت تا فلک را سقف بشگافد و طرح نو در اندازد، برای آن که او درزیر سقف این فلک احساس آسایش روحی نمی کرد. شبرنگ نیز دلتنگی رحی دارد و همه چیز و حتی آزادی برایش تکرار مکررات است و او نمی خواهد پیوسته همهء هستی اش تکراریابد.گویی نگرن است که زنده گی اش همان سر نوشت سیزف است.

ای خدا!

از تماشای حکمتت دلگیرم

یا بشکن«قرارداد» خویش را

تا رها شوم از قید

نه

آزاده گی هم حتا تکرار

چقدر تکرار

و چقدر دلخستگی

و در شعر دیگر:

ما همان نطفه های بیهوده ی بودیم

که تکرار شدیم تا امروز

بی آن که بدانیم، صدایی می شنویم

بی آن که بخواهیم می رویم

گاهی او در گیر فلسفه بافی می شود و این فلسفه بافی او را به کلی گویی های دلگیر کننده می کشاند  و ابهامی در شعر سایه می اندازد که حتی خوانش شعر را نیز دشوار می سازد.

حجم فریاد غم انگیز ما

فرا تر از وسعت این جهان بی معناست

ما تکرار سرد

لحظه های گنگ خداوندیم

وبا هرچی خسته گیست آسمانش را به دوش می کشیم

انگار روح غریب ما

مصرف « اعتیاد» غریزه ییست که تنها

خود خدا می داند                                                                                          

 زن و مرد جامعهء انسانی را می سازند ؛ اما از دیدگاه شبرنگ زنان همیشه سرنوشت جداگانه از مردان داشته اند. سر نوشت تلخ، سر نوشت سیاه.

برادرم جای را می نوشد

شبیه سرنوشت خودش

همیشه سبز

 همیشه صفا

من اما

شبیه سرنوشت چه کسی

که همیشه تلخ

که همیشه سیاه

کوتاه سرایی درشعر پس ازطالبان درادبیات فارسی دری در افغانستان گسترش بیشتری یافته است.البته این گسترش عمدتاً در شعر آن شمار جوانانی دیده می شود که می توان آن ها را شاعران پس از طالبان گفت. باید گفت که شماری از این جوانان در کوتاه سرایی منزل های دراز موفقیت و زیبایی را پیموده اند.من فکر می کنم که  در هیچ یک از دوره های شعر معاصر ما ،کوتاه سرایی این همه گسترش و رونق نداشته است. شبرنگ در این زمینه تجربه هایی  خوبی دارد . چنان که در پایان کتابش نمونه هایی از کوتاه سرایی خود را نیز آورده است.

به هوش باش پرنده!

که در خم کمر صیاد

مرگی

جوانه می زند

تا همین که این شعر شبرنگ را خواندم، این بیت معروف ابوالمعانی بیدل در ذهنم بیدار شد:

تواضع های دشمن مکر صیادی بود بیدل

که خم خم  رفتن صیاد بهرقتل مرغان است

و نمونه های دیگر که من از خواندن آنها لذت بردم و به این باور رسیدم که شبرنگ  می تواند در کوتاهسرایی نیز موفقیت هایی داشته باشد.

نیامدی

جای دستانت خالی

در گریبانم

*

درد کفشهایم را احساس کردم

لحظه یی که کوچه ات از خسته گی

فریاد کشید    

*                                                                          

قناری ها رفتند

شهر خسته تر شد

فاتحهء باغ را کی خواهد خواند؟

واپسین گفته ها

کریمهء شبرنگ در کلیت  شاعری است بد بین . تصاویر در شعرهای او از این زاویه شکل می گیرد.این بد بینی برای او نوع زبان پرخاشگر داده است. گویی با همه چیز در جنگ است. گاهی با خدا در گفتگوست وگاهی با خویشتن خویش در ستیز، گاهی زبانش آمیخته با نوع عصیان شاعرانه است.درشعر او پرسشهایی در برابر هویت انسانی زن وجود دارد.  در شعر او زنده گی از منظرگاه غریزه نگاه می شود. بسیاری از شعر های او با حس غریزی آغاز می شود، بعداً با مسایل وموضوعات دیگر اجتماعی در می آمیزد. زنان در شعر او سرنوشتی ندارند،  اگر دارند سرنوشتی است سیاه  و یا هم در اختیار مردان. زن محکوم سر نوشت است، سر نوشتی که دیگران برایش رقم زده اند. جامعه یی که او توصیف می کند جامعهء مرد سالار بیرحم است و هنوز این جامعه نپذیرفته است که زنان نیم هستی جامعه را می سازند و دارای عشق ، عاطفه و اندیشه اند  و می توانند برسرنوشت خود حاکم باشند و شخصیت اجتماعی مستقل خود را داشته باشند. چنین است که جامعه و زمانه یی را که شبرنگ در آن زنده گی می کند تاریک می بیند، مانند یک شام تاریک مانند یک شام تلخ:

این شام تلخ عجیبی ست!

شام اعدام ترانه

شام بلعیدن فریاد

شام بستن روشنایی

این شام تلخ

شام عجیبی ست

من در گذرگاه یک شام تلخ

جنازهء تقدیر خویش را خواهم خواند

 شعر او شعر تنهاییست و او از این تنهایی می ترسد و پیوسته در جستجوی آن نیمهء گمشدهء خویش است تا  خویشتن را تکمیل کند.  احساس می کند که تازمانی که نامش کنار نامی دیگری نوشته نشود نا مکمل باقی می ماند.  با این همه، مرد درشعر های اوبیشتر موجودیست کامجوکه به زن تنها از روزنهء لذت جنسی نگاه می کند. چنین است که او گاهی مردان را نامرد صدا می زند.

شبرنگ به همه چیز در شعر هایش با استفاده از صنعت تشخیص بار عاطفی و خصوصیت انسانی می دهد، حتی به مفاهم انتزاعی نیز.  از این نقطه نظر تخیلی دارد پویا و این تخیل تصاویر شعری  او را  زنده گی و تحرک می بخشد. ما حرکت تصاویر را در شعر های او می بینیم.

زبان شعر او ساده ، روان و بدون تعقید است. در کاربرد واژه ها تعمدی به خرچ نمی دهد. به زبان دیگر واژه ها خود وارد شعر می شوند، نه این که  او بخواهد تا این یا آن واژه ها حتماً وارد شعر سازد.چنین است که گاهی کلمات انگلیسی بسیار راحت در شعراو راه یافته اند مانند پارسل، الکل،آدرس،مدرن، پست و شاید شمار دیگر...

هیچ کس آدرسش را نمی دهد

تا دلتنگی هایم را

برایش« پارسل» کنم

در سالهای اخیر واژه هالاتین و انگلیسی در شعر ما بیشر راه یافته است. من در شعر های خود نیز متوجهء چنین امری شده ام.هر چند این واژه ها در زنده گی روزمرهء ما راه یافته اند با این حال کار برد بیدریغانهء آن می تواند در آینده شعر ما را از نظر زبان با مشلاتی رو به روسازد.

البته زبان  او زبان  یک دستی نیست. می توان در شعرهای سطر هایی رایافت که دارای نقیصهء بیان است و گذشته ازآن می توان در شعر های شبرنگ  جمله های اظافی را پیدا کرد که شاعر به توضیح تضاویر شعری خود پرداخته است.چنان که اگر چنین جمله هایی حذف شوند نه تنها به شعرصدمه یی نمی رسد ؛بلکه سبب یک  پار چگی بیشتر آن خواهد شد.

من می پندارم که شبرنگ با گزینهء «فراسوی بدنامی» گامی موفقیت آمیزی برداشته است و امیدوارم تا بتواند، این موفقیت را همچنان نگهداری کند وبا استواری بیشتری در این راه دشوار گذار گام بردارد.سخن آخر این که من در وجود شماری از جوانان به شعر جوان افغانستان باورمند و خوشبینم که این شمار جوانان همان شاخهء رویندهء تکامل شعر معاصر ما را می سازند، باور دارم که شبرنگ نیر در ردیف این جوانان جایگاهی برای خوش پیدا کرده است.

 

پایان

جدی 1389

شهرک قرغه- کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

  پرتو نادری

 

تا دهکدهء بی بامداد

 در سالهای اخیرالههء شعر کمتر به دیدار من می آید؛ حتی شبانه ها هم که بسیار دلتنگم. من نیز او را دنبال نمی کنم. می ترسم که روی برگرداند وبگوید: مگر آزرمی نداری که پیرانه سرهم، مرا رها نمی کنی!

با این حال گاه گاهی شرفهء نازک بالهایش رامی شنوم که چنان نسیمی از دهلیز ذهن من می گذرد؛ اما تا بر می خیزم که پنجره یی به رویش بگشایم، با دریغ که نه شرفهء بالیست ونه جرقهء الهامی ! دوباره همان سکوت سنگین دلتنگیست که برهمهء هستی من سایه می افگند. او وقتی این گونه می آید و بر می گردد، دردناکترین لحظه ها را برای من برجای می گذارد. با این حال گاهی پنجره را می گشایم ومی بینم که اودر پشت پنجره لبخند می زند و می آید ومی نشیند درکنارم و آرام آرام ، با روح من درمی آمیزد چنان درآمیختن بامدادی با دریایی دردامنهء کوهستانی! تا با من است،ازهستی لبریزمی شوم وشورنا شناخته یی همهء هستی مرا به پروازدرمی آورد، سنگینی خود را از دست می دهم و ذهنم باز می شود چنان افقی روشن و گلرنگی، افقی پاکیزه ازهرغباری ومن خودم را می نویسم وهستیم جاری می شود درجویبارزلال واژه ها وسطرها ی تازه.

گاهی هم که اومی آید تا پشت پنجره، می بینم که خانهء ذهنم پراست ازاضطراب ، خانه همه اش پراگنده است وغبارآگین ،چنین است که گاهی پنجره گشوده نمی شود وگاهی هم نمی توانم ازشرم او را به چنین خانه یی بی سروسامانی فراخوانم. او می رود و من فرو می روم دردریای تاریک دلتنگی، دلتنگی که نمی دانم ازکجا می آید و ازچه چشمه یی سرچشمه می گیرد!

گاهی هم تاسطری می نویسم دیگر او رفته است ومن نا تمام می مانم  و بر می خیزم وخیره برنقش گامهای اومی نگرم ودرمی یابم که با چه ناز وتمکینی رفته است ومن ازحسرت نا شناخته یی لبریزمی شوم.

با این همه اوهمدم همیشه گی من است. درتلخترین لحظه های زنده گی به دیدارمن آمده وخاموشی مرا به رودباری از ترانه ها و سرود ها بدل ساخته است. حالا همین دیدارهای اوست که ادامهء هستی مرا دراین کوره راه داغ و خوف انگیزرنگ می زند. اگراین دیدارها نمی بود نمی دانم که این کوله بارسنگین را چگونه می توانستم بر دوش بکشم.شعر پناه گاه من است، شعر مرا با خداوند و با بیکرانه گی هستی پیوند می زند. وقتی دلتنگی هایم فشرده می شوند، وقتی درد هایم متبلورمی گردند وقتی  ازاین همه چیز و ازهمه کس دلگیر می شوم. وقتی پر می شوم از گفتن و پرمی شوم از فریاد شعر به سراغ من می آید. گاهی بارهای سنگینی بردوش نازک او می گذارم و بعد دوستانی ملامتم می کنند که نباید یک چنین بارسنگینی را بردوش شعر نهاد و گاهی هم چیز های کم اهمیتی را بر دوش او می گذارم باز هم ملامت می شوم. درهرحال او درکنارمن است و اندوه مرا با خود قسمت می کند، شاید بهتر باشد بگویم که مرا از اندوه تهی می سازد و چنان سایهء شفافی در کنارمن راه می زند. تا او راه  می زند ، من نیز نفس می کشم. تا او راه می زند من می رسم به سرزمین های ناشناختهء دور که گویی آن جا همه چیز از نو تولد یافته اند. گاهی با دوبال او پرواز می کنم وکران تا کران هستی را زیر پر می گیرم و در می یابم که زنده گی با همه دلتنگی هایش و با همه دردهایش چقدر بیکرانه، زیبا و دوست داشتنی است.

او که می آید همه چیز وهمه کس در ذهنم نام و نشان دیگری می یابند، او که می آید جهان دیگری در ذهن من ایجاد می شود. او که می آید، من به سرزمینی می رسم که « دهکدهء بی بامداد» نام دارد.دهکدهء که مردمانش هنوز خط جبین تاریکی را لبخند بامداد انگاشته اند و آسمان شبانهء شان جزماه نخشب ، ماهتاب دیگری را در آغوش نگرفته است.

من از سرزمین بی بامداد می آیم و به زبان دیگر پس از پنج هزارسال به سرزمینی رسیده ام که خورشید بی آسمانش تاریکی نشخوار می کند!

او زمانی که چشم هایش را به من می دهد من ازل را تا ابد در چشم های او می خوانم و می رسم به آن سوی دیوار تاریک زمان. در سفر درازی که به گفتهء استادلطیف ناظیمی با گامهای لرزانی آغاز کرده بودم، تازه رسیده ام به «دهکدهء بی بامداد»، هرچند درتاریکی راه زده ام؛ اما از همان آغاز می دانستم که ضربان نبض خورشید چه قانونی دارد و ماه ، شبانه ها در کدام چشمهء عشق آبتنی می کند!

من احساس کرده ام که درهرگام درنبض خورشید جاری شده ام ودرخلوت آبی رویا های شبانه ام باماه رقصیده ام ونفس کشیده ام. بوی خورشید وعطرتن ماه در نفس های من جاریست و چنین است که  در « دهکدهء بی بامداد» نمی توانم بیشتر اتراق کنم. گویی زمان ازآن سوی دیواربلند سده های دور، هم آوا با آن ستایشگر بزرگ طبیعت استاد منوچهری دامغانی مرا صدا می زند :

 الایا خیمه گی خیمه فروهل

که پیش آهنگ بیرون شد زمنزل

تبیره زن بزد طبل نخستین

شتربانان همی بندند محمل

بیابان در نورد و کوه بگذار

منازلها بکوب وراه بگسل

می دانم  باید منزلهای بسیاری را بکوبم وراه بگسلم تا در یک بامداد روشن برسم به آن سر منزلی که  سالهاست بدان سوی محمل کشیده ام.

شاید سالهاییست که به شعر رسیده ام؛ امادیگر باید درشعر سفر کرد . آن جا که سفر تا شعر است آن را پایان است و آن جا که سفر در شعر است آن را پایانی نیست، شعر سرزمین بیکرانه ییست و تا  به این سرزمین می رسی دیگر سفر پشت سفر است و به هر گوشه که می روی با دنیای تازه یی رو به رو می شوی . منزل در منزل درسفری ؛ سفری که آن را پایانی نیست.

در گزینهءشعری« دهکدهء بی بامداد»   چهل وشش سروده از سروده های یکی دو سال پسین گرد آوری شده است، به اضافهء یکی چند سروده از سالهای حاکمیت مجاهدین که در شهر کابل بوی باروت تنفس می کردم و با آتش راکت زمستان خود را گرم می ساختم و پکول قناعت بر سرداشتم!

« دهکدهء بی بامداد» سروده های بی وزن من اند. حالا چه می توان کرد؟  شنیدم که این جا فرهنگ و فرهنگیان را وزنی نیست ! من هم خرمن از همان سویی باد کردم که باد می آید.دیدم که باد های بی  وزنی فرهنگ از سوی مغرب می آیند و به تعبیرمنوچهری بزرگوار باد بی وزنی از جانب مغرب وزان است، من هم در پروای  آن نشدم که بیچاره سنگین وزنان فرهنگ به تعجب سر انگشت گزان اند، آمدم و به دهکده که رسیدم کوله بار بی وزنی خود را گشودم، اما اگر خدا بخواهد و این دهکده را نفس بامدادی  در رگهایش بدود و تا مردم بیایند و کالای بی وزن مرا ببینند، من  آن گاه رفته ام به جای دیگری . بگذار که آن زمان سنگین وزنان دراز بیان، هزار سنگ سیه به دنبال این مسافر بی وزن پرتاب کنند. شاید اگر روزی آن ها راببینم  یا روی برگردانم بگویم، این همه بر من سنگ پرتاب مکنید و اندکی از وزن غضب خویش بکاهید که در این روزگار وزن و سقوط برادران  دوگانهء هم اند. من از سقوط می ترسم پس بی وزنی را دوست دارم، شما که وزن را دوست دارید، سقوط آزاد برای تان گوارا باد!

شاید اگر اندکی آرام شدند بپرسم، یاران سنگین وزن فرهنگی  من! در روزگاری که بازارمکاره ، فرهنگ و فرهنگیان را با سنگ بی وزنی میزان می کند ، به گفتهء مردم با سنگ بی وزنی تول می کند و آن گاه آنها را بی تول می فروشد، دیگر چگونه می توان شعر باوزن سرود. زمان زمان حاکمیت بی وزنیست و به گفتهء استاد خلیل الله خلیلی:« همدوش زمان رفتن رمزیست زهشیاری». غیر از این بی وزنی  سودمندیهای  دیگری نیز دارد.تنها می خواهم بگویم  تا چهار سال دیگروقتی که چمچهء دوغ ترش سیاست دور کرد و به دست امیرالمومنین ملا محمد عمرآخوند! رسید و شاهین پادشاهی افغانستان از شانهء سیاه بارک اوباما پرواز کرد و دور زد و دور زد و نسشت روی شانهء گندمی پاکستان ، آن گاه با این وزنی که دارید چگونه از جای خواهید جنبید؟مگر شما را هراس از آن نیست که تا بخواهید  موزون  بجنبید سنگینی سررا از دست داده اید !

خوب خداوند هیچ چیزی را بی حکمت نیافریده است. اگر سنگ به جای خود سنگین است،پرکاهی را نیزدر بی وزنی  حکمتی است. ببین تا باد های داغ ازسوی جنوب وزیدن گیرد و آتش نفسهایش در کوچه های کابل بپیچد، بی وزنان چنان پرکاهی درآن سوی آبهای شوردر دام کاکل زرینانی خواهند بود؛ اما سنگینی سنگین وزنان سر آنها را سبک خواهد کرد. یک لحظه دلم را شاد دیدم که کالای من در« دهکدهء بی بامداد» از جنس بی وزنیست ؛اما هنوز تبسمی روی لبم ننشسته بود که به یادم آمد شماری ازین کالا ها بافته شده در کارگاه عروض مشرقزمین است. دلتنگ شدم که با این کالای سنگین چگونه توانم از دم باد های سوزانی که در راه است رخت به سویی کشم. پایم را هنوز در بند وزن  دیدم وآن چه را که سروده بودم در برابرم ایستاد و من یک بار دیگر آن را تکرار کردم:

 من و آیینه و خورشید مردیم

سیاهی تا به ما خندید مردیم

کسی با دست های شوم نیرنگ

بساط روشنی بر چید مردیم

 بدینگونه صدای من در دهکده پیچید وباشنده گان دهکده هر کدام خواب آلود از پنجره  ها سر به در آوردند و تا مرا دیدند همه گان چنان همسریانی صدا بر کشیدند: برادر شب در میان خدا مهربان! 

 شهرک قرغه- کابل

قوس 1389 خورشیدی

 

این هم شعر هایی از این دفتر

  شاید هنوز دیوانه یی باشد !

 

 آسمان مرده است

و خورشید را به زمین تبعید کرده اند

تاریکی

در چراگاه ستاره گان

خیمه برافراشته است

و گوسفندان حادثه

دنبه انداخته اند مثل آسیا سنگ

ما می توانیم به کشورهای همسایه گوشت صادر کنیم

 

چه روز گاری

نه زمین به زمین می ماند

 نه آسمان به آسمان

پیشوایان دراز دست، سوراخ دعا را گم کرده اند

ونسیمی سبزی از باغهای بهشت نمی آید

وتمام بارانها

روی بالهای همای که بر سر ما سایه انداخته است

گیر مانده اند                        

و ما هنوزنمی دانیم

که خون های خشکیده روی خیابان ها را کجا بریم

خون های خشکیده روی خیابان ها را...

ما هر روز یک فصل انتحار خرمن می کنیم

 

سرم درد می کند

هیچ چیز به هیچ چیز پیوند ندارد

نه خورشید با آسمان

نه موج با توفان

وقتی کسی درساحلی با تور خشکسالی

دریا شکار می کند

 

کابل در ذهن کودکان دهکده

شیطان چراغیست

روی تاق خانهء بیوه زنی

که به اندازهء یک پایتخت گرسنگی

بی روشناییست

  

من چه می دانم!

شاید هنوز دیوانه یی باشد

که  کابل را دوست بدارد

و چاشتگاهان فراخ

 هرویینی دود کند در پارک شهر نو

 

جدی 1387

شهر کابل

 

  

آدمکهای روزگار

 

من تشنه ام

تشنه گی من  ادامهء  تابستانیست

که در جنوب افغانستان می پوسد

تشنه گی من

بیدیست که در زمین دوزخ  ریشه دوانده است

 وبرگ برگ آن

سایهء رسواییست

در لحظهء که انسان حقیقت خود را

در صندوق« دروغ » فرو می ریزد

 

 

وقتی که زمستان سرزمین من

بلند ترین کوهستان عشق و آزادی را

                           رو سیاه می سازد

من با تمام تشنه گی قد می کشم چنان صخره یی در کوه

شاید چنان کوهی در خویش

نمی دانم آن آدمک برفی که من چشمانش را با ذغال دیکدان مادر کلان سیاه ساخته بودم

در گرمای کدام هرزه تازی ما آب شده است

 

آدمک های برفی  همه از شرم بی آبی آسمان ، آب شده اند

و آدمک های  روزگار؛ اما

سیر آبی خود را چراغی افروخته اند، سرخ

درخیابانی که دروغ پاسبان همیشه گی آن است

آدمک های روزگار

عمر درازی دارند

از قدیم گفته اند

بادنجان بد را بلا نمی زند

 

جدی 1388 خورشیدی

قرغه – کابل

   

بر گشت

 

از حادثه که بر می گشتیم

کنار رود خانه یی نشستیم

وگریستیم

        و گریستیم

                       تنهایی خود را

و زخم هایی را که ازدندان سگان ولگرد

                                      بر اندام داشتیم

شاید آب های  خون آلود

قصه های ما را

در سرزمینی  جاری سازند

که جوانمردانش سیه پوش نیستند

 

از حادثه که بر می گشتیم

هیچ چیز به رنگ هیچ چیز نبود

و لبخند ها

      طعم شور گریه داشت

و بامدادن در چنگال  تاریکی

                         جان می داد

و کوهساران بلند

-                                             - اشتران دشت های  دنائت -

 خار خجالت در گلو داشتند

و آزادی

فریاد های بی پاسخش را

در گورستان تنگ سکوت

                        به خاک می سپرد

و ذهن باغ  از قارقار نحس کلاغان

فتیله یی می ساخت

تا انفجار زرد درختان

و زمین ، شریان تر کیده  اش را

با فلج همیشه گی رویش پیوند می زد

 

از حادثه که بر می گشتیم

در تمام راه

           در تمام راه

کسی به کسی سلامی نمی داد

 کسی به کسی  بوسه یی نمی داد

کسی با کسی  سخنی نمی گفت

کسی  به کسی  نمی گفت : یک پیاله چای !

از حادثه که بر می گشتیم  

حقیقت، شرمساری بزرگش را

در صندوقخانهء دروغ پنهان می کرد

و دختران با کره در کوچه های  تاریک اتهام

                                         سنگباران می شدند

 

و انبوه فاحشه گان

تقدس دروغین شان را

ماهتابی  بر می افراشتند

 

از حادثه که بر می گشتیم

خورشید مرده بود

و ماهتاب در تابوت بیوه گی خویش

مرگ می زایید

از حادثه که  بر می گشتیم

آسمان طبل دریده یی بود ، بی آواز

 

عقرب 1389

شهر کابل

 

پری کوچک من

 

چشمهایت «سنگردی» پنجشیراست

در زبان زیبایی کوهستان

چشمهایت را به حافظه می سپارم

 من زیبایی کوهستانم

و جاری می شوم در خلوت آبی آسمان

و می خوانم

           و می خوانم

                      و می خوانم

و تو می رقصی

          می رقصی

                   می رقصی

با برهنه گی تمام ستاره گان

بر بام دهکدهء مهتاب                                                                      

 

پری کوچک من!

نامت  رود خانهء غریبیست

که چنان مکاشفه یی

مرا با تو

در نخستین تبسم بامداد

که خداوند عشق را آفرید

                      پیوند می زند

 

پری کوچک من!

این هستی تست که جاری شده است

چنان دریاچه یی در زیبایی کوهستان

این منم که در کوچه های  توفانی موج

«سنگردی» چشم های ترا می خوانم

و دریا دیوانه گیش را  پلی می زند

تا روزی

شاید صدای گامهای تو

در ترانه های من بپیچند

 

وقتی همسرایان جدا از هم می خوانند

عشق در افق تنهایی غروب می کند

خورشید ها می میرند

و دریا ها می خشکند

وقتی همسرایان جدا از هم می خوانند

من نمی دانم که د ر کدام رودخانهء تشنه

پری کوچک گمشده ام را جستجو کنمَ

 

شهر کابل

عقرب 1389

 

دهکدهء بی بامداد

 

 چنان باد های دیوانه

رها شده از خویش

می خندم

می خندم                                                                                                                     

و هو می زنم

هو هو هو...                                                                                             

وصدای خنده هایم در طنین اندوه من گم می شوند

 

رها شده از خویش

با گلوی تمام باد های دیوانه

می خندم
         می خندم

                  می خندم

بر روز استقلال سرزمین خویش می خندم

چنان بدخشانی که بر ریش پدر کالان می خندد

و جام شکستهء خویش را

قایقی رها می کند روی  دریای  کوکچه

و دستاری می بندد فتح سرزمینی را در بابل

 

من  از کلاغی شنیده ام

که شمشیر نیاکان

در غلاف بیهوده گی تاریخ زنگ خورده است

و در سکوت  جادهء ابریشم

صدای طبلی از بام بلند دنیا به گوش نمی آید

من از کلاغی شنیده ام

که انفجار تندیس های بودا

پنج هزارساله گی  مرا استفراق کرده است

پنج هزار ساله گی من

 در کوچه های بی تاریخ پاکستان سر گردان است

پنج هزار ساله گی من

در خانهء نصیرالله بابر  چوچه داده است

پنج هزار ساله گی من به هیچ نمی ارزد

وقتی که خواب های گرسنه گی من  تعبیری ندارند                                                            

پنج هزار ساله گی من

افسانه ییست که پیر مردی در دهکدهء بی بامداد

برای کودکان بیداری تکرار می کند

من پنج هزار سال راه زده ام                                                                                                            و نان از کمر گرسنه گی خورده ام

و  از رود خانه های تشنه گی، آب نوشیده ام

من پنج هزار سال راه زده ام                 

ودیروزگامهای بربادی من

                 در دهکده یی فرود آمد

که آفتابش را

           در چاه تاریکی،

                               رگ بریده اند 

من پنج هزار سال راه زده ام...

عقرب 1389

شهر کابل

 

شعر من و تنهایی تو

 

شعر های من چقدر خوشبخت اند

شعر های من روی لبانت جاری می شوند

مانند یک تبسم

در نخستین دیدار عاشقانه

  

شاید وقتی  در یک شب مهتابی

شعر های من

خواب آهوانهء ترا می دزدند

کتابم را روی سینه می فشاری

آن سان که من تنهایی ات را

 

توشبانه ها با شعر های من بیداری

وکتابم لای دستانت ورق می خورد

و تو هر بار

می شگفی

می شگفی

می شگفی

و تا عرق آلود بر می خیزی

کبوترانت در آیینه، پرواز می کنند

و نگارستان  اندامت

آیینه را با بهار های رفته پیوند می زند

و اتاق پر می شود از پرپر یک خواهش داغ

 

من  با تنهایی تو بیدارم

وشبانه تصور برهنه گیت را

در زمزم پندار های شاعرانهء خویش رها می کنم

و با تو می رقصم عشق را و هم آغوشی را

چنان دو ماهی عاشق

 در برکه های روشن بامداد

 

قوس 1389

شهرک قرغه- کابل

 

یک شنبه های من

 

 شاید حق دارم

که ازآسمان و زمین

ازستاره وآفتاب

و ازماهتابی که «آرمسترانگ»

دامنش را لکه دار ساخته است

از طلوع ، از غروب

و از خرناس دموکراسی در این شب تاریک

واز بامدادی که با نام تو پیوند  می خورد

                                              بیزارم                                                                                         

بابا !

از خودم بیزارم !

از جغرافیای گفتگو با طالبان

که مرز مناقشه یی اش

به درازای دیورند

انتحار می رویاند

 

از خودم بیزارم

که بر کلهء کوچک جامعهء مدنی

درمراسم دستاربندان مدرسهء روزگار

دستاری می بندم ، سیاه ، صدمنی

از کرباس بیطرفی سویس  یا جرمنی

وبرحقوق ماهانهء خویش می خندم

که جیب هایم را پر کرده است از نقل اهانت مدنی

 

  من مسلمانم   

و از هفت تنظیم جهادی

و ازجنبش طالبان

سند مسلمانی ام را

باهشت رنگ بهشت

مهری کوبیده ام به بزرگی القاعده  در انفجار برجهای دو قلوی جهانی

من مسلمانم

هرچندعیسویان خوشبختر از من اند

که یک شنبه ها شان با صدای ناقوس

خطی می کشد در میان زمین و آسمان

 

یک شنبه های من؛ اما

تکرارافسانهء« سیزف» است

وقتی تیلفونی به صدا در می آید

                                        - ستف میتنگ!-

 

 

یک شنبه های من

 ریسمان سیاه ملاحظات دفتری

خورشیدی

با روشنایی تاریک انفجار                                                                                              

در مرز یخبستهء تسلیم

 

یک شنبه های من

 انگلیسی پاکستان

فرمان  تبعید پشتو

اعدام فارسی دری

در چشم اندازسبز نلدوان امریکایی

 

یک شنبه های من

یک شنبه های هیاهو

یک شنبه های رویش گلهای هیچ

در گلدان استالیفی جامعهء مدنی

یک شنبه های من

آه! اگر خدا این روز را کم می داشت...

 

جدی 1387

قرغه - کابل

 زمستان شرمساری

 

این بار اگر به دیدار تان آمدم

کاسه آشی می آورم

با چمچه های بزرگ گرسنه گی

                       که شایستهء دهن شماست

بخورید!

       بخورید!

               بخورید!

فرتس!

     فرتس!

         فرتس!

و زنده گی را فلاخنی زنید

در پشت دیوار غریزه های کور

که بوی ادرار هزار ساله می دهد

*

وقتی که دریا های تان آبستن بی آبیست

 و در کوهستان تان پلنگی نمی غرد

و  همهمهء قورباغه یی در مرداب

 دلنشین تر از صدای بلبلان شماست

نفرین بر من

که آبی در هاون شما بکویم

 

من نام تان را هزار بار

برمرمرطلایی خورشید نوشتم

و درهر بارتاریکی طلوع کرد

نام تان جزامخانه ییست

که ذره ذره هستی من در آن می پوسد

وقتی نام تان با سنگینی هیچ

در ته ماندهء شورچای بیوه زنی ترسب می کند

من به سوی آفتاب سنگ می زنم

 و درخشان ترین ستارهء آسمان  را

چنان زنگوله یی می آویزم برگردن الاغ نجیبی

در طویله خانهء سرکار

 

این بار اگر به دیدار تان آمدم

در زمستان  شرمساری شما گرم خواهم شد

این بار اگر به دیدار تان آمدم

با هیچ سخن خواهم گفت

                                

عقرب 1389

شهر کابل

 

من وآیینهء و خورشید

 کسی می رفت و دریا را نمی دید

در این آیینه فردا را نمی دید

زتنهایی سرودی داشت برلب

ولی دل های تنها را نمی دید

 

چو شب آیینه بر دوشم تو کردی

جنون را حلقه در گوشم تو کردی

دو مه در آسمان پرواز دادی

تهی از فکر و ازهوشم تو کردی

 

ترا بوسیدم آن شب، آب گشتی

چو دریایی همه بی تاب گشتی

شدم من آسمان شورو مستی

تو در آغوش من مهتاب گشتی

 

پریزاد من از دریا نیامد

زگیتار سحرآوا نیامد

نشینم بر سر راهی بگریم

که امروز مرا فردا نیامد

نهال قد کشیده بود دلبر

مرا نور دو دیده بود دلیر

چو موجی بی خبر از خویش می رفت

شرابم را چشیده بود دلبر

 

شبی با من غزل می خواند چشمت

ابد را تا ازل می خواند چشمت

نمی دانم چه پیش آمد که آن شب

زبانم را عسل می خواند چشمت

 

گذشتم از تو من دیگر گذشتم

از این دریای بی گوهرگذشتم

چو کامم آب شور زنده گی سوخت

گذشتم من از این ساغر گذشتم

 

دل دریاییم دریا شکسته

ترنم خانهء صحرا شکسته

مرا برسرهوار ظلمتی ریخت

چراغ من در آن بالا شکسته

 

من و آیینه و خورشید مردیم

سیاهی تا به ما خندید مردیم

کسی با دست های شوم نیرنگ

بساط روشنی بر چید مردیم

عقرب 1389

شهر کابل

 

سر نوشت

 

ستاره یی درآن سوی غروب

بامداد می شود

و مرگ

 روسیاهی بزرگش را

                          طبل می کوبد

 

جدی 1388

قرغه- کابل

 

لا له

 

آفتابی را در بغل گرفته ام

بی  آن که آسمانی باشم

دیر گاهیست که چشمهایم را

فانوسی ساخته ام

تا شب از کوچهء پندارهای عاشقانهء تو عبورنکند

 

نامت را با نام خدا پیوند می زنم

و چشمانت را با ستاره گان سرنوشت خویش

شمیم لاله های تو از کوهستانی جاری می شود

که خدا به نام عشق آفریده است

 

تو از عشق آغاز می شوی

و من از آفتابی که دربغل دارم

ما آسمان و خورشید همیم

بگذار باد های  دیوانه

در فاصلهء آیینه و هیچ

دیوانه گی خود را هو بکشند

 

جدی 1388 خورشیدی

قرغه- شهرکابل

پرتونادری

 

پریشانی

 

خاموشیم  را

 برای باد

شعری ساختم 

توفان تولد یافت

 

جدی-1388

قرغه- کابل

 

استعارهء گناه

 

من به ابتدای هستی خویش بر می گردم

به ابتدای آزادی!

به ابتدای عشق! 

به ابتدای هستی خویش که چشم در چشم خدا

سیب آفرینش را

از باغهای خالی بهشت

                  دزدیدم

و رودخانه های زبانم

در ذهن هر چه هستی بود

توفانی برمی انگیخت                                               

وباد،

  فراز کنگرهء عرش

 اهتزاز پرچم آزادی من بود

کوه در برابر من

درمرز غرور سنگی خویش می شکست

و تمام تاریکی

در فواره های هستی من می خشکید

 و رود خانه های خشم آلود

بر ساق های نیرومندم

بوسه می زدند

با لبان مرتعش تسلیم

 

من از هیچ چیزی نمی ترسیدم

و خط آتشین تبعید

مرا با بیکرانه گی پیوند می زد

 

من به ابتدای هستی خویش بر می گردم

به ابتدای  لحظه های میلاد عشق و آزادی

که با استعارهء گناه

 درپشت دروازه های بستهء بهشت

سیه پوش شده اند                                                                

 

جدی 1388

شهر کابل

 

کلاه سرخ

 

خورشید تان را از آسمان ما بر گرید

که این روشنایی تاریک

 چشم ستاره گان ما را کور کرده است

 

خنگ شب در اصطبل حادثه سم می کوبد

و سوار کاران بی لگام

در جشن خر دوانی  روزگار

دجال  ابتذال را

کلاه سرخ بر سر کرده اند

وفاتحان کوچهء بن بست

انجماد باور خود را

شناوران آب های یخزده اند

خورشید تان را از آسمان ما بر گرید

 

جدی 1388 خورشیدی

شهر کابل

 شبنامه

 

در امتداد فصل شب

سالهاست که روزنامه یی نخوانده ام

من بی سوادم

چشمهای من

نمی شناسند         را   الفبای ابتذال

 

حوت 1373

شهر کابل

 

بابه  نوروز

 

درمن

 شگوفه یی را شور شگفتن

وسبزه یی را امید رستن نیست

وقتی که« بابه نوروز»

جای هفت سین

هفت انفجار روی دستم می گذارد

 

بهار 1373

شهر کابل

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

  پرتو نادری

 صدای گامهای نخستین

گزینهء شعری«با گام های نخستین»، تجربه های نخستین من اند، مانند پرپر زدن پرندهءجوانی که می خواهد نخستین پروازرا تجربه کند. پرپرمی زند و به آسمان نگاه می کند، از ژرفا و پهنای آسمان می هراسد، به بالهایش نگاه می کند و پرپر می زند و تا می خواهد پروازکند که حس نا شناخته ای در رگهایش می دود و می هراسد که مباد بالهایش درآسمان از پروازبماند ونفس سوخته چنان پاره سنگی بر زمین افتد. کس چه می داند که نخستین پرواز برای پرندهء جوانی چه تجربهء لذت بخشی است! شاید لذتبخش تراز نخستین دیدارعاشقانه در یک شب مهتابی.

 شعرهای گرد آمده در گزینهء شعری«با گامهای نخستین» گویی به نخستین گامها جوانی بی تجربه یی می ماند،  که اشتیاق هم آغوشی با موج ها او را بیتابانه به سوی دریا می کشاند. گامهای های هراسناک، گامهای کوتاه و لرزان و بی اعتماد؛ اما سینه پرازشورو اشتیاق هم آغوشی با دریا. این اشتیاق اورا به سوی دریا می کشاند؛ اماغریو موجها تخم هراس در دل او می افشاند. گام برمی دارد وآب ازساقهای او بالاترمی آید، اومی هراسد ومی ایستد، به دریا نگاه می کند تا بداند که چقدر با دریا درآمیخته است، اما هنوز ازهم آغوشی با موجها هراسناک است ؛ بر می گردد و نفس تازه می گیرد و این بار با گامهای آشنا تربه سوی دریا برمی گردد وباز گامهای اوست که در دل دریا به پیش می رود. موجهای شفاف روی سینه ء اوبه رقص می آیند و لذت شیرنی او را به خنده در می آورد؛ اما هنوز از هم آغوشی با موجها هراسان است، بر می گردد وباز دل به دریا می زند تا این که با زبان موجها آشنا می شود و موجها با او.آن گاه او خود نیزبه پاره یی از دریا بدل می شود . بی تابی دل او با بی تابی موجهای دریا در هم می آمیزد و دریا اورا در آغوش می گیرد واو دریا را.

در پشاور بودم  درغربت ،در سالهای انفجار تندیس های بودا، درسالهای فرو ریختن برج چکری، درسالهای تاراج ساحات باستانی، درسالهای که خانهء نصیرالله بابر به موزیم آثار باستانی افغانستان بدل شده بود، در سالهای که بلند ترین صدا ،صدای شلاق بود، و زیبا ترین ترانه، سکوت و برنده ترین برهان مسلمانی، ریش.سالهای تعصب کور.سالهای که حتی گیاهان از سبز شدن هراس داشتند که مبادا لگدکوب چنین تعصب کوری شوند. سالهای تشنه گی زمین، سالهای تنگدستی آسمان. درچنین سالهایی من در پشاور بودم، شعرمی سرودم ومی نوشتم و این نوشتن مرا یاری می داد تا کوله بارغربت و تنهاییم را بر دوش بکشم . باری شعری سرودم که بعداً نامش را گذاشتم « استعداد بزرگ». آن شعر را این جا می آورم، چون در پیوند به آن یکی دو سخنی دارم.

  استعداد بزرگ 

                                  

رابطهء من با آفتاب قطع شده است

و در لایتناهی مرگ

 مدار حقیقت زنده گی را گم کرده ام

با این حال

از نردبانی می روم بالا

 تا چراغ افتخار خویش را

بر رواق خاک آلود تاریخ

                              روشن کنم 

 حساب شده سخن می گویم

حساب شده می نویسم

کبوتر وجدانم را

در قفس دموکراسی

به نرخ روزگار

           ارزن می ریزم

و عقل سر کش بد لگامم را

در اصطبل در بستهء تعارف

                      نخته بند کرده ام

                                  تا هیچگاهی توسنی نکند.

من استعداد بزرگی دارم

و کتاب آیین دوست یابی  دلکارانکی را

واژه واژه از بر کرده ام

و می دانم چگونه به زشت  ترین دختر شهر بگویم

که تمام عاشقانه های من برای توست

و تو به اندازهء عاشقانه های من زیبایی

من حساب شده سخن می گویم

حتی وقتی سگ همسایه به سوی من پارس می زند

دست من به سوی سنگی  دراز نمی شود

وقتی سگ همسایه  به سوی من پارس می زند

کلاه غیرت از سر بر می دارم

 و با  صدای ابرشمینی می گویم

     بفرمایید منتظر شما بودم

در کوچه اگر با خرسی مقابل می شوم

با لبخندمضحکی می گویم

                 از دیدار تان خوشحالم

و الاغ سر کار

اگر گوشی به سوی من تکان داد

از تفکر چینی بر جبین می اندازم

و می گویم

شما درست می فرمایید

        من هم همینگونه فکر می کنم

 

من استعداد بزرگی دارم

و پس از پنجاه سال تجربه

حقیقت  خوشبختی را کشف کرده ام

که باید جویی ازغیرت کم کرد

و نان به نرخ روزگار خورد.

 

من استعداد بزرگی دارم

 خدا را شکر

سازمان جهانی مهاجرت

به من نامی داده است

درازتر از  نام شیخ الریس ابو علی سینای بلخی

من استعداد بزرگی دارم

پنجاه ساله یاد گرفتم

که چگونه مرد حسابی باشم

پای  روی دم هیچ کسی نگذارم

و دست درکاسهءهیچ «جوانمرد قصاب» ی دراز نکنم

                                 من پنجاه ساله یاد گرفته ام

 خدای من بعضی چیزها چقدر رازناک است ،نمی دانم  پس ازسرایش این شعرچگونه متوجه شدم که پنجاه گام بی ثمر به سوی مرگ بر داشته ام. در این شعر نمی دانم که چگونه این همه ازپنجاه سال تجربه سخن گفته ام. من هیچگاهی جشن سالروز تولد نداشته ام؛ اما پنجاه ساله گی نیم سده زندگیست و شاید در پنجاه ساله گی چشم انتظاری کسی هستی تا برایت بگوید: پنجاه ساله گیت مبارک باد! اما من چنین صدایی را نشنیدم و راستش را بگویم هیچ درانتظار چنین صدایی نیز نبودم. نمی دانم این اندیشه ها چگونه مرا بر آن وا داشت تا بر پیشانی این شعر بنویسم :« به پنجاه ساله گی خودم». سخنی از طنز نویس بزرگ ترک، عزیز نسین یادم آمده بود که باری در مقدمهء یکی ازگزینهء طنز هایش خوانده بودم:« بچهء غریب خود ناف خود را می برد.» من نیز خود خواسته بودم تا با این شعر، پنجاه ساله گی خود را برای خودم مبارک باد گویم!

 بعد تراین شعر درسایت های افغانهای مقیم غرب به نشر رسید به تکرار و به تکرار. دریکی ازروزها که تیلفون دفتر به صدا درآمد، من در کنار تیلفون بودم. تا گوشی را برداشتم  صدای بانویی را شنیدم که سلام می فرستاد با مهربانی واز یک یک اعضای خانواده ام می پرسید، با نام. به شگفتی اندر شده بودم که این صدای کیست که حتی اعضای خانوادهء مرا نیزبا نام می شناسد.او سخن می گفت و من به صدای اومی اندیشیدم، تا این که شناختمش، زنده یاد لیلای صراحت بود که از هالند تماس گرفته بود.شعرپنجاه ساله گی مرا خوانده بو وخواسته بود تا پنجاه ساله گیم را مبارک باد گوید!

برایم گفت:« پرتو تصویرت را در جایی دیدم وتو چقدر پیر وافسرده شده ای! تصویرت را دیدم، گریستم ، بسیار گریستم» گفتم مگر مرا این همه دوست داری که تصویر پیری من ترا به گریه در آورده است؟ گفت شماراهمیشه دوست می داشتم.»

یادم آمد که در یکی از زمستانهای که جای برف از آسمان شهرکابل راکت می بارید، خبر شدیم که مادر لیلا از جهان چشم پوشیده است. ما همه گان بی خبر مانده بودیم و شرمساراز این بیخبری که در آن روز های سنگین اندوه و مصیبت نتوانسته بودیم ، با لیلای شعر افغانستان غمشریکی کنیم.

مدتی با من، با شهید قهارعاصی و حمید مهرورزکه درانجمن نویسنده گان افغانستان کار می کردیم ،سخن نمی گفت، تا ما را می دید خود را کنار می کشید.گویی که ما را انگار ندیده است !بعد ها هم که سخن می گفت به آن محبت پیشین نبود. در مانده بودیم که چگونه عذر خواهی کنیم. به گونه یی استاد واصف باختری عذرما را درمیان گذاشته بود. لیلا به استاد واصف باختری چیزی گفته بود که تا هم اکنون که به یادم می آید اشک در چشمهایم حلقه می زند .لیلا گفته بود: « من چشم به راه بودم تا این ها می آمدند و تابوت مادرمرا یک جا با برادرم بر دوش می کشیدند.»

 لیلا با من طولانی سخن گفت، من در سخنانش اندوه بزرگی را احساس می کردم ،تا این که خواستم با او خدا حافظی کنم. گفتم این همه به درازا سخن می گویی مگر مصرف تیلفون برتو گران نمی آید؟ گفت آن  پول اندکی را که برای من می دهند بخش بیشتر آن را مصرف تیلفون می کنم. تا دلتنگ می شوم به دوستان زنگ می زنم و ساعتها سخن می گویم.در دلم گشت چرا دیگران که پس از سالها زنده گی درغرب، شاید وضع بهتری اقتصادی دارند، به او زنگ نمی زنند!! برای یک لحظه از تمام شخصیت های فرهنگی افغانستان که درغرب زنده  گی می کردند بدم آمد که لیلای شعر معاصر فارسی دری افغانستان ، این همه تشنهء یک قطرهء صدای آن هاست ؛ اما آنها زنگ نمی زنند وبه اندوه پریشانی و تنهایی او گوش نمی نهند!

 این آخرین صدای لیلا بود که شنیدم. گاهی خود می گفت و خود می خدید. خنده های دراز، خنده های بلند که گویی می خواهد زنده گی را وهمه چیز را تحقیر کند! او آن روز ها تنهایی تنها بود و زنده گی او خود شعر کوتاهی بود از تنهایی.

او نخستین کسی بود که پنجاه ساله گیم را برایم مبارک باد گفت! به همین مناسبت نیز برایم زنگ زده بود و دلتنگ بود که من چگونه ظرف چند سال در پشاوراین همه پیر وافسرده شده ام.بعد شنیدم که بیمار است،باری دوست عزیزنصیرمهرین که به کابل آمده بود، سری به خانهء من زد. از لیلا پرسیدم، گفت مدتیست که در شفاخانه است، خاموش مانند یک تندیس، تنها چشمهایش بیداراند که درهر نگاه هزار سخن دارند و تو نمی دانی لیلا با آن نگاه های خاموش و ساکت می خواهد چه پیامی را برای تو برساند! دلم فشرده شد، تا این که چندی بعد لیلا به سر زمین خویش بر گشت ما به استقبالش رفتیم به میدان هوایی کابل ؛ اما او در تابوت بر گشته بود. ما به دنبال او راه می زدیم تا این که او درشهدای صالحین در آغوش مادر به خواب همیشه گی فرو رفت. یادش جاودانه باد که دلش همیشه اندوهخانهء مردم و سرزمینش بود.

 درپشاوربودم که روزی شماره یی از مجلهء آسمایی به دستم رسید. در آن شماره نوشته یی دیدم از استاد لطیف ناظمی زیر نام« نامهء سر گشاده یی برای پرتونادری به تقریب پنجاه ساله گی او». وقتی نوشته را خواندم، برایم شگفتی آور بود که چگونه استاد ناظمی این همه به سروده های من از همان سالهای نخستین،تا این هنگام، توجه نشان داده است .او نوشته بود:«عمرت دراز باد پرتونادری و توفیق رفیق راهت که فراتر از چکاد پنجاه ساله گی نیز افتخار بیافرینی و" دختر بالا بلند و گیسو زرین شعر، از میان همه باغ ها و دشت های پر گل و عطر آگین، صدای ملکوتیش را به گوشت رساند." از بیست سال بدینسو که می شناسمت، بی آن که ترا دیده باشم. از آن سالها که با نخستین گامهای لرزان در کاجستان شعر،به راه افتاده بودی؛ سالهای که هر روز منصور دیگری را بردار می کشیدند و تو فریاد می زدی:

چه کس بانگ انالحق زد درین شهر

که منصور زنو بر دار کردند»

برای استاد ناظمی عمردراز آرزو می کنم که از همان روزگاری که با شعر آشنا شده ام، او راشناخته ام و او در ذهن من همیشه جایگاه بلند وبا شکوهی داشته است و چنان که هم اکنون نیز دارد. شعر های اوبرای من همیشه خیال انگیز و الهام بخش بوده است. این نخستین نوشته یی بود که این شاعر بزرگوار به مناسبت پنجاه ساله گی من نوشته بود، کتاب « لحظه های سربی تیرباران» زیر چاپ بود و من آن نوشته را گذاشتم به گونهء مقدمه در کتاب که تا هم اکنون می اندیشم که کار بایسته یی کرده ام.

تا یادم نرفته است باید بگویم که وقتی گزینهء شعری «با گامهای نخستین»آمادهء نشر شده بود، هنوز نمی دانستم چه نامی بر آن بگذارم. تا این که آن نوشتهء استاد یادم آمد وآن گامهای لرزان ومن به الهام از تعبیراستادنا ظمی، نام این دفتر را گذاشتم:« با گامهای نخستین».

آری شعرهای این گزینه همان گامهای لرزان اند. خوب ما همه گان راه رفتن را با گامهای لرزان آغاز کرده ایم. شاید کسانی هم باشند که بگویند نه جانم من درنخستین گامها دریک مسابقهء جهانی دوش به مقام نخستین دست یافتم! من می گویم این گزافه مبارکت باد! خداوند برای هر انسانی استعدادی داده است. پرنده گان همه پرواز می کنند، اما فاصلهء پرواز ها و بلندی پرواز ها همیشه همگون نیستند.شاعران همه شعر می سرایند، اما شعرهمه شاعران همگون نیستند. اگر همگون می بودند، دیگر زیبایی مرده بود.

من در دانشگاه کابل بودم که به شعر آغاز کردم. دردانشکدهء ساینس که با شعر میانه یی ندارد. باری در گفتگویی باصبور سیاهسنگ، در پیوند به این امر گفته بودم : «نخستین شعرهايم را در سال (1353 ) خورشیدی كه هنوز در صنف سوم فاكولتهء ساينس درس مي خواندم،سروده ام .ازآن سال ها به بعد چيزهاي زيادي به نام شعرسروده ام. دربهارسال(1354 ) نخسین بارشعري ازمن درمجلهَ «پشتون ژغ » نشريهَ راديو افغانستان به چاپ رسيد و در جوزای همین سال بود که نخستین جایزهء شعری خود را به مناسبت روز مادر به دست آوردم. در دوران آموزش در دانشگاه  چيز هاي ديگري غير از شعر و ادبيات ذهنم را مي انباشت.

موضوع دلچسب وجالبي بود . براي آن كه مغزم و اندیشه ام در جايى مصروف بودند ، ذوق و روانم درجای ديگری .همراه با صنفى همه اش يا با سمارق هاي زهر دار گفتگو داشتيم يا به سراغ آميزش تيزاب ها و القلى ها مي رفتيم و مي ديديم كه آن ها چگونه باهم مى درآميزند و چگونه نمك هايى را به وجود مى آورند.

گاهى هم به تماشاى گلسنگها مي رفتیم ووقتى درمي يافتیم  كه اين گل هاى بيچاره هستى شان را چه  قدر محتاج الجى ها و فنجى ها اند.دل من برايشان تنگ مي شد وفكرمي كردم كه هستى اين گل ها ازخود شان نيست.

براى ما زيبايى گل ها مطرح نبود. گل ها فقط وسيله هاي بودند كه براى ازدياد نسل و ايجاد ميوه به كار مى آمدند...

هنوز اين خاطره را ازياد نبرده ام كه چه گونه ما گل سرخ و زيبايى را درمرتبان پرازگاز كلورين غرق كرديم و ديدم كه چي سان آن گاز تمام شيرهء زنده گي آن گل زیبا راخشكاند، طراوت و زيباييش را ازاوگرفت و آن گل زيبا و پر طراوت را به برگ هاي بيرنگ و پژمرده يي بدل ساخت. بدون كوچكترين خود خواهى مي خواهم بگويم كه هنوز دلم براى آن گل زيبا مي سوزد و فكر مي كنم كه ما با دست هاى خود،دخترجوان و زيبايى را در سياه چاهی فرو افگنديم و او را كشتیم.

آن جاه پنجره يى در برابر ما گشوده مي شد،پنجره يى كه ما از آن چهرهء طبيعت را مي ديديم واندك اندك به راز هاى درونى آن پي مى برديم وگاهى هم كه از مرزهاى منجمد طبيعت غير زنده به مرز هاى طبيعت زنده مي رسيديم ،دنيا، دنياى،غرايز بود كه می نگريستيم. گاهى با پاهاي كاذب آميبى راه مي زديم و گاهى با نهنگى امواج توفانى اوقيانوس ها را در می نوردیدیم .انسان فقط موجودى بود فقاريه و پستاندار مجموعه يى بود ازغرايز پیشرفته و متکامل ، ظرفيت اجتماعى نداشت.فقررا نمي شناخت.

گاهي سلسه هاي زنجيرى و حلقه يى هايدروكاربن ها درپاى ما فرومي افتادند و به تعبیرشاعر به مانندعنكبوتی تمام ، رواق انديشهء ما را فتح مي كردند .گاهي به شكارحشره ها و پرنده ها مي رفتيم. آن ها را در جعبه های شیشه یی با سنجاق ها مصلوب مي ساختيم و كلكسيون هایی درست مي كرديم و اندوخته هاي نظرى خود را بر آن ها تطبيق مي كرديم. بعد وقتى كه اين شعر فروغ فرخزاد را خواندم :

و مغز من هنوز

 لبریز از وحشت پروانه ییست

که او را  

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودم

حسرتم آمد كه چرا اين شعررا من نسروده ام ؟ چرا که من به تجربه حالت پروانه یی را که سنجاق را روی پشتش فرو می برند می دانم. بارها از خود پرسيده ام كه فروغ اين تجربه را از كجا آموخته است؟ نکند که او هم به شکار پروانه های می رفته است.

كارها همه اش از همين  دست بود.كبوترى را مي كشتيم گوشتش را ازاستخوان هايش جدا مي كرديم واسكليتش را در جعبه یی می ساختیم و می بردیم به استاد؛ اما من نمي دانم كه چي گونه شد که يكباره گى راهم به سوى شعرازپشت آن همه دخمه هاي مفاهم مجرد و از وراى آن همه شبكه هاي قوانين ، مقولات واحكام گشوده شد و بهتراست بگويم نمي دانم چى گونه شد كه دختربالا بلند و گيسو زرين شعر از ميان آن همه باغ ها و دشت ها ی پرگل وعطرآگين صداى ملكوتيش  را به گوشم سرداد و در برابر چشمانم پنجره يى راگشود. پنجره يى كه از آن توانستم چيز هاي را ببينم كه ازپنچرهء نخستين ديده نمي توانستم.رازصداى پرنده گان را دريافتم ،از رازونياز باد ها با درختان چيزهاي فهميدم و لذت بردم ،آدم ها را شناختم.آدم ها را با دردهاي شان،با اميد هاي شان،با نااميدى هاي شان، با شكست وپيروزي های شان با عشق و نفرت شان، با كاميابى و ناكامى شان ،با دروغ و صداقت شان،با غرور و زبونى شان، با ظرفيت هاي اجتماعى شان ، خلاصه با تمام هست و بود شان شناختم.با آنها قهر كردم و با آنها آشتى كردم،با آنها همدردى كردم و با آنها رازهاى دلم را گفتم  واز راز هاى آنان با آنان  سخن گفتم. حالا من دو پنجرهء گشوده در برابر خويش دارم . دو پنجره  یی كه مرا با زنده گى و طبيعت پيوند مي زند . من در كنار اين پنجره ها می نشينم و شعرهايم را مي نويسم.»

بلی گامهای نخستین وگامهای لرزان من ،این گونه آغاز یافتند این که تا رسیدم به«دهکدهء بی بامداد» که تا کنون آخرین گزینهء شعر های سپید من است، این که چه فاصلهء دور و منزلهای را کوبیده ام، خود نمی دانم. مانند آن است که در بی خودی راه زده ام.اما به هر جایی که رسیده باشم، این گامهای نخستین بودند که مرا از ایستایی بازداشته اند. ازسرایش بخش بیشتر« با گامهای نخستین» چند دهه می گذرد و می توان گفت که دراین درازای زمان درافغانستان دو نسل شاعر قامت بر افراشته است. تردیدی نیست که آنها شعر معاصر فارسی دری را تا اوجهای بلند تری به پیش برده اند و گام گام با پیروزی به پیش می روند.من نیز در این مدت زمان در کنار نسل های تازه دم شعر وادبیات افغانستان در حد توان خویش نیز گام بر داشته ام. البته چگونه گی حضور شاعر و نویسنده یی در ادبیات معاصر یک کشوررا زمان  مشخص می سازد، من نمی خواهم در مورد چگونه گی حضور خویش چیزی بگویم. با این حال این جا و آن جا در پیوند به چگونه گی شعر های خویش چیز هایی خوانده ام. من در مورد این گفته ها با انصاف و گشاده رویی بر خورد کرده ام.گاهی دیدگاه  آن شماردوستانی که می توانند پشت پوستهء واژه ها،سطرها و تر کیب ها را بخوانند، برای من بسیارآموزنده بوده است.گاهی آرزو کرده ام که ای کاش چنین دیدگاههایی را پیش از انتشاراثر خویش در می یافتم .البته چیز های نیز شنیده ام وخوانده ام که این گفته ها جز تموج صدا در فضا چیزی دیگری نیست.یک تموج بی محتوی و یاهم غرض آلود بر خاسته از سر دلتنگی های حسادت یا خود نمایی و در صورت نخست بر خاسته از سر نا آگاهی . آن کی بیشتر نا آگاه است ، بیشتر زور مند است.من برای چنین سخنانی به گفتهء معروف پیاز هم میده نمی کنم.

این که در «دهکدهء بی بامداد» چگونه گام برداشته ام بازهم منتقد بیغرض زمان آن را مشخص می سازد. اما شاید کسانی بگویند چه نیازی درمیان بود که بر گشتی به آن گامهای نخستین، به آن گامهای لرزان! می خواهم بگویم من آن گامهای لرزان را از گامهای لرزان کهن سالی بیشتر دوست دارم .درآن نشاط است و در این اضطراب فرو افتادن و من از فرو افتادن می ترسم.من این هراس را دوست دارم که پیرانه سرمرا از فرو افتادن نجات می دهد.

من در شعرهای این دفترخوم را می بینم با عشقها و اندیشه های جوانی ام، گاهی در شهرفیض آباد بدخشانم، گاهی در گیزاب ارزگان وگاهی هم در جوزجان و کابل.هرجا که می روم جاسوسان سرکارچنان کامرهء مخفی مرا دنبال می کنند، تا این که می کشند به شکنجه گاهها وزندان پلچرخی!

نمی دانم چرا انسان پیرانه سر این همه به گذشته برمی گردد و خاطره های تلخ وشیرین خود را مرور می کند و حتی گاهی هوایی درسرش می زند که قلم بر دارد واین خاطره ها را بنویسد.

در ماههای اخیر وقتی به این شعر ها مراجعه کردم هرکدام پنجره یی ازخاطره یی را برمن گشود و من گم شدم در سیمای جوانی ام وسایهء سنگینم که آمیزه یی بود ازرنج،فقر، تهدید وتبعید وتنهایی. شاید بیشترازهرزمانی انسان درزندان ودرکهن سالی است که این همه به خاطره های خویش پناه می برد.انتشاراین گزینه درحقیقت همان پناه بردن من است به گذشته های دور. می خواهم دوستانم  وخواننده گانم دریابند که من راه را چگونه آغاز کردم و چگونه به شعر رسیدم.

این نکته را باید بگویم که این تمام سروده های من در آن سالها نیستند، بلکه بخش بیشتر آن در زیرخاک پوسیدند و بخشی هم درزمانی که در زندان بودم در جربان بازجویی خانه ام به دست جلادان خاد پرچم افتاد که با خود بردند و دیگر بر نگشتاندند که نفرین خداوند بر آنها باد!

سالهای که در دانشگاه کابل درس می خواندم بخش بیشتر پولهای را که پدر برایم می داد کتاب می خریدم و در تعطیلات تابستانی وزمستانی با خود می بردم به زادگاهم ولسوالی کشم بدخشان. این کتاب ها دراختیارمعلمان و علاقمندان کتاب قرارمی گرفت و بدینگونه نخستین سنگ بنای فرهنگ مطالعه در این ولسوالی گذاشته می شد.

تا طبل سرخ کودتای ثور بر بام رسوایی تاریخ کوبیده شد.یکی از خانواده های که زیر دوربین جاسوسی (خلقیها و پرچمیها) قرارداشت وپیوسته تهدید می شد، خانوادهء ما بود ودلیل عمدهء آن نیزهمین بود که از این جا کتاب دراختیار معلمان، جوانان و باسوادان منطقه قرارداده می شد.بسیاری ازاین خلقی ها وپرچمی ها پیش از کودتای خونین ثور، خود نیز ازخانهء ما کتاب می بردند وبا اساسات دانش های ادبی، اجتماعی و سیاسی آشنا می شدند؛ اما بعداً همین ها بودند که مرا به دوردستان تبعید کردند و چندین بار به زندان افگندند و سر انجام خود به نفرتخانهء همیشه گی تاریخ فرو افتادند!

خلقی ها و پرچمی ها بار بار به باز جویی خانهء ما پرداخته بودند ونخستین پرسش آنها درهرباراین بود که این همه کتاب در خانهء شما چه می کند؟ آنها همان گونه که انسانها را به دوستهء انقلابی و ارتجاعی دسته بندی می کردند و از میان آنها خط  سرخ را عبور می دادند، به همانگونه کتاب و فرهنگ و دانش را نیز به دو دستهء انقلابی و ضد انقلاب دسته بندی کرده بودند. آنها گاه گاهی پس از باز رسی خانه،برخی از کتاب ها را با خود می بردند. به پدرم می گفتند که: کاکا اجازه است که این چند جلد کتاب را با خود ببریم و مطالعه کنیم ! پدرم با خوشرویی می پذیرفت تا دست کم از شر آنان در بدل چند جلد کتاب رهایی یابد.

درآغاززمستان 1358خورشیدی گروهی زیرنام مجاهد بردهکده های ما پیروز شدند و درنخستین گام بخشی ازمکتب( لیسهء کشم) را به آتش کشیدند و بدینگونه تحویلخانهء مکتب با آن همه کتاب و قرآنی که در آن جا وجود داشت در کام آتش مقدس !!! آنان به دود وخاکستر بدل شد. به مکتب و مکتب داری علاقه یی نداشتند.چنان بودکه دروازهء مکتب را بستند، خانهء ما همچنان مورد باز جویی اینان نیز قرارمی گرفت و درهربار این کتاب هاسبب درد سر برای پدرم می شد که باید آنها را قناعت می داد.حال تو یک بی سوادی تفنگدارحسود را چگونه می توانی قناعت بدهی که این همه کتاب، آثاری اند در زمینه های تاریخ، علوم ، ادبیات ، سیاست و دانشهای دیگر بشری!

تا نفسی راحتی نکشیده بودی که روز دیگر سپاهیان دولت می رسیدند و تنفنگداران مجاهد! می گریختند در دامنه های کوهای بلند.سپاهیان دولت به باز جویی خانه ها می پرداختند وکسانی را نیز با خود می بردند به نام «اشرار». باز هم جنجال کتاب ها برای پدرم. سر انجام پدرم این شش بکس کتاب را نمد پیچ نموده در گوشهء باغی گور کرده بود.سالهای بعد وقتی بکس ها را بیرون می کند، به جز چند جلد کتاب دیگر همه آن کتاب ها همراه با هر چیزی که من از نوشته و مدرک علمی داشتم، پوسیده بود. حتی دیپلوم دانشگاه و دیگ اسناد آموزشی ، تصاویر و چیز های زیادی که هر کدام به بخشی از زنده گی من مربوط می شد.دراین میان چند کتابچه ازشعرهای آن سالها نیزسالم مانده بودند که امروز « با گامهای نخستین» به سوی تو خوانندهء عزیز آمده است. این نکته را باید یادآوری کرد دراین گزینه ،پاره یی از شعر های سالهای پسین نیز دیده می شوند. به هر صورت در کلیت  کتاب همان گام های نخستین اند که مرا به سوی دهکدهء بی بامداد، فرستاده است.

جای دارد از دوست عزیز خانواده گی مان ، فرزند خواندهء پدرم  ازمرحوم محمد طاهر که در میان مردم به نام «محمد طاهر ازبک» شهرت داشت یاد آوری کنم که این دوست عزیر بعداً این کتابچه ها را درمیان بوری های برنج انداخته و در کابل به من رساند. خداوند بر او ببخشایاد که جوانمرد روزگار خویش بود.

 پرتونادری

دلو 1389خورشیدی، شهرک قرغه- کابل

 سودا های دور

 وه چه شوری در دلم افگنده ای

ای تمام هستیت تُنگ شراب

در چنین توفان به یادم می رسد

خانه های سست و لرزان حباب

 

همچو امواج پریشان خیال

می گریزد خامشی ها از برم

می شگوفد همچو گلها پی به پی

باز سودا های دوری در سرم

 

کشتی بشکستهء جان مرا

عشقی در آغوش توفانها کشید

می خروشم در دل این موج ها

هست این جا گرچه ساحل ناپدید

 

حوت 1358

شهر شبرغان

  

رویا های رنگین

 دلم خواهد که چون خورشید روشن

جهان گلخانه یی سازم پر از نور

زنم با نیزه های روشنایی

به چشم تیره گی تا شب شود کور

 

دلم خواهد که هر شب تا سحرگاه

به ماه و اختران افسانه گویم

به باغ آسمان راهی گشایم

گلی از لاژورد شب ببویم

 

دلم خواهد که چون ابر بهاران

به جان تشنه گی آتش بریزم

بر افروزم چراغ سبز باران

برای هستی جنگل ستیزم

 

دلم خواهد که چون فوج ستاره

ستیزم با سیاهی های دلگیر

بریزم شعله در کام سیاهی

کشانم دیو  ظلمت را به زنجیر

 

 

دلم خواهد چو روح چشمه ساران

شگافم سینهء سنگین کوهی

به دشتستان  رسانم مژده ء آب

 به بزم دره ها بخشم شکوهی

 

دلم خواهد که چون امواج دریا

فرو ریزم سکوت سرد ساحل

بگویم با همه بی تابی موج

به توفان قصهء سر بستهء دل

 

دلم خواهد که چون پیک بهاران

دل هر ذره را بخشم خروشی

شوم در دشت تاریک زمانه

به ره گمگشته گان بانگ سروشی

 

دلم خواهد که چون برق فروزان

به گوش شب حدیث نور گویم

دلم خواهم که با این باک جانی

رهء ازاده گان پر شور جویم

 

دلو 1354

شهر تالقان

 

مژدهء فردا

 تا که پیش نظرم حسن دل آرایی هست

در دل من به خدا شور تمنایی هست

ای که گفتی به فراموشی او راحت تست

تو چه دانی به سرم باز چه سودایی هست

ره من گرچه دراز است و خطر ها به کمین

می شتابم که مرا مژدهء فردایی هست

هیچ از درد دل « پرتو» آشفته مپرس

که زمرگ دل من بر تو چه پروایی هست

 

زمستان 1354

کشم بدخشان

 

 دوست دارم

 توفان موج ها را بسیار دوست دارم

شیپور مدعا را بسیار دوست دارم

در کشتی که دریا دربر گرفته تنگش

تدبیر ناخدا را بسیار دوست دارم

در دشت آسمانها اندر ستیز ظلمت

فوج ستاره ها را بسیار دوست دارم

دلبسته گان خورشید، سوی دیار روشن

یک رنگی شما را بسیار دوست دارم

از دشت شب نخیزد، غیر از غبار ظلمت

روشنترین فضا را بسیار دوست دارم

من در سکوت ساحل شوری به سر ندارم

آغوش موجها را بسیار دوست دارم

 

رمستان 1354

 ولسوالی کشم بدخشان

 سفر دور

 ا دل سرشار از عشق و امید

می نهم پا در رهء دور سفر

سینهء من پر زنور آرزو

راه من لبریز از رنج و خطر

 

عشق من عشق بزرگ و آتشین

منزل من روشن همچون آفتاب

عزم من چون کوه سرکش استوار

گام من چون موج دریا پر شتاب

 

در دلم افشانده برق زنده گی

خندهء یک اختر ظلمت شکن

باز می بینم که آن جا پشت ابر

می زند چشمک امیدی سوی من

 

می روم زین مرز تاریک و خموش

تا دیار روشن گلهای نور

می روم تا کوله بار رنج ها

جاودان  از شانه ها گردد به دور

 

بهار 1355

کشم بدخشان

 مهتاب

 از پاره ابر دور برون گشته ماهتاب

چون سینهء سپید تو از چاک پیرهن

دل مانده در هوای تو چون سایه یی بر آب

بشکسته بر لبان من هنگامهء سخن

 زمستان 1354

شهر کابل

 

دل من

دل من دامن صحرای درد است

که هرگز ریزش باران ندیده

دل من جنگل دامان گوهیست

که ظلمت بر فرازش پر کشیده

 

دل من  شاهین بشکسته بالیست

که مانده در هوای پر گشایی

دل من راندهء درگاه عشق است

که می سوزد به داغ آشنایی

 

دل من آسمان تیره شامیست

که چشم اخترانش رفته در خواب

دل من چون دل شبهای غربت

ندیده جلوهء رنگین  مهتاب

 

دل من این دل دیوانهء من

کبوتروار در چنگ عقاب است

دل من سر به زیر پر کشیده

دل من خانهء رنج و عذاب است

 

زمستان 1354

کشم بدخشان

 

فرار

من سر انجام از دیارت می روم

چون پرستو های کوچی با بهار

می شوم تنها اسیر درد خویش

می نهم پا در رهء سرد فرار

 

در غروب خویش می بینم که شب

می کشد در بر تمام هستیم

ساغر لبریز، بودم من زعشق

ای دریغا تو مگر بشکستیم

 

همچو مرد تشنه کامی در سراب

می دوم آشفته هر سو نا امید

جرعهء آبی نمی یابم دریغ

رگ رگم را آتش سوزان دوید

 

ای تنت هنگامهء شهر بلور

دگرم امید دیدار تو نیست

می روم ؛ اما دلم را پس بده

کان دل دیوانه ام کار تو نیست

 

سنبله 1355

شهر فیض آباد

 

کوی دوست

 

عمری بود که باده به ساغر نکرده ایم

لب ها به بوسه های لبی تر نکرده ایم

شد شامها که باز علاج جنون دل

با آب لاله گون چو آذر نکرده ایم

ما خاک کوی دوست به مژگان کشیده ایم

وزبانگ تیشه گوش کسی کر نکرده ایم

 

ثور 1356

گیزاب ارزگان

 

 

 

خط  شهاب

 

دوران اضطراب چه می آورد پدید

آرامش و شتاب چه می آورد پدید

دانم من از کتاب کهن گشتهء زمان

این مرد بی کتاب چه می آورد پدید

از ابر های تیره نشد روشنی پدید

باشد خط شهاب چه می آورد پدید

دانی تو ای سکوت که امواج مست رود

در خانهء حباب چه می آورد پدید

 

حمل 1357

شهر کابل

 آوای صبحدم

 

 امشب  صدای قافلهء نور می رسد

بر  تاک شب ستارهء انگور می رسد

با صد زبان ستاره سخن سر نموده است

موسای انتظار من از طور می رسد

از دور از کرانهء سبزسرود من   

مهتاب همچو فاتح مغرور می رسد

شب از بساط هستی من کوچ می کند

آوای گام صبحدم از دور می رسد

 

عقرب 1374

شهر کابل

 

با عشق آفتاب

 آیینه مشربیم به هر جا که رفته ایم

از نور گفته ایم هرانچه که گفته ایم

در شعر من تو گوهر اندیشه ام بجوی

تا تو نگویی باز که ما در نسفته ایم

*

شد روزگار دور که با عشق آفتاب

از مرز سرزمین سیاهی گذشته ایم

از ما به جز رموز نهان زمان مخواه

چون نا خدا به قایق معنی نشسته ایم

ای رهروی که هیچ نیابی دیار نور

از خاطر تو باز پریشان و خسته ایم

ما پایمال هر کس و نا کس نمی شویم

چون نیزه یی به چشم زمانه نشسته ایم

 بهار 1356

گیزاب ارزگان

 

شام گیزاب

 زورق آفتاب می لغزد

روی امواج بیقرارغروب

می فتد روی جلگه های کبود

پردهء زرد زرنگار غروب

 

درافق لاله می زند لبخند

چون می اندر پیالهء گلگون

تا که جوشد ز چشمهء خورشید

موج خون بر کرانهء گردون

 

روی دشت کبود می پیچد   

نغمهء جویبار تنهایی

از خم و پیچ راه می آید

دختر دلفریب و زیبایی

 

گوییا آفتاب در دم مرگ

گرد طلا به هر سو می ریزد

موج بازیگر نسیم غروب

عطر گل در فضا همی بیزد

 

روی قایق نشسته مرد غمین

می رود سوی موج ها آرام

نغمهء رود هیرمند کبود

قصه گوید ز تندی ایام

 

در نوای نیی که می آید

گل بروید ز باغ حسرت من

گویی با هر نوای او خنددد

غصه های سیاه غربت من

 

آسمان نیمه روشن و خاموش

چون دروغین سحر ز چهرهء شام

مرد ماهیگیری به صد امید

می کشد از درون دریا، دام

 ثور1365 خورشید

گیزاب ارزگان

 چشمهء صواب

 بگذار تا شراب برقصد به جام ما

امشب ز هرچه هست گذشتم به جز شراب

بی رنگ باده نیست جهان را تبسمی

گرچه به مرگ خویش بخندد گل حباب

 

لبخند ساغر است به چشمان شوق من

چون لاله یی که سر زند از چشم آفتاب

امشب نگاه سرد گنه مرده در دلم

جاریست گویی در دل من چشمهء صواب

 جدی 1355

گیزاب ارزگان

 

 پرستوی غمین

 

ای بهاران پر از لالهء من

بی تو در رنج خزان پژمردم

شعلهء سر کش مستی بودم

بی تو ای وای کنون افسردم

 

تا کجا ها ز برم دور شدی

ای فدایت همهء هستی من

هست شبها مگرم تا به سحر

یاد چشمت سبب مستی من

 

گل شبوی قشنگم تو بیا

تا کنی خانهء من عطر آگین

بی تو هر لحظه دلم می نالد

بی تو مانند پرستوی غمین

 میزان 1357

شهر فیض آباد

 

چراغ

  بهار آمد پرستو های عاشق

به شهر روشنی پرواز کردند

درون باغهای روشن نور

سرود تازه یی آغاز کردند

 

نمی دانم شقایق های رنگین

نشان قطرهء خون دل کیست

نمی دانم شفق ها در کران ها

تلاش زنده گی را منزل کیست

 

 تو می گویی که با لاله طبیعت

چراغان کرده گور کشته گان را

تو می گویی که می سوزد چراغی

تام گور های بی نشان را

 

 

بهار 1359

شهر شبرغان

 

 پسته زاران لبخند

 با خيالت شب چراغان خانه  ام

پر زنورآيينه بندان خانه  ام

خاطرم  از غربت ياران گرفت

کاش بودی  کوهساران خانه ام

تا به يادم می رسد  لبخند تو

می شود  چون پسته زاران خانه ام

 

 

تابستان 1359

شهر شبرغان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

پرتونادری

 

 

یاد آوری کوتاه:

طالبان در یازدهم مارچ اگر اشتباه نکنم تندیس های بزرگ بودا را منفجر ساختند و بدینگونه یکی از با عظمت ترین یاد گار تاریخی ما و جهان را نا بود کردند و به دود و خاکستر جهالت و تعصب بدل ساختند. نباید این حادثهء شوم را از یاد برد!

یادم می آید که بعداً گروه تند رو« ضرب مومن» که ظاهراً نشریه یی به همین نام بود، سالنمای انتشار دادند که در آن تصاویر درد ناکی از تخریب تندیس های بودا را به نشر رسانده بودند!

روزی در منطقهء بورد در شهر پشاور جوان مهاجری این سالنما را می فروخت و بلند بلند فریاد می زد:  بت شکن کلندر!بت شکن کلندر!

پیر مرد مهاجری که از کنارش می گذشت گفت: بچیم! جوان ایستاد و در اندیشهء آن بود که شاید پیر مرد می خواهد یکی از این سالنما ها را بخرد؛ اما مرد روزگار دیده گفت:

بچیم اگر هم که می فروشی این همه فریاد مزن!!!

جوان خاموش شد و مانند آن بود که تازه متوجه شده بود که« ضرب مومن» پاره های فرهنگ سر زمین او را به حراج گذاشته است! این در حالی بود که طالبان جشن نوروز را تحریم کرده بودند و تقویم خورشیدی را که همان تقویم جلالی است، باطل  اعلان کرده بودند! روز های دردناکی بود، این ماجرا روز ها ذهنم را آزار می داد تا این که این شعر در من ایجاد گرید:

 

سالنمای بت شکن

 

نوروز مرده است

و بر نطع خون آلود آفتاب

انبوه کرگسان سیاهی

از جمجمهءماه واستخوان ستاره گان

                       سفره آراسته اند

نوروز مرده است

و دیگر هیچ کسی

زنده گی را

و روشنایی را

با نفس های آفتاب اندازه نمی گیرد

و دیگرهیچ کسی نمی داند که آفتاب درسرزمین من

د سه صد و شصت وپنج روز

چند قرن پیر می شود

 

 

نوروز مرده است

و دیگر هیچ کسی نمی داند

که در مراسم اعدام آفتاب

گلولهء نخستین را چه کسی شلیک کرد

                                     از جماعت شیطان

 

نوروز مرده است

و انبوه سوگواران شرمسار

در خولت آبی « نیروانا»

تنها صدای انفجاری را شنیدند

که ذهن چنیدن هزار سالهءتاریخ را

ازهم متلاشی کرده است

وقتی که «ضرب مومن»

حراج اندام پاره پارهء ما را

در چارراه توطئه

در چارراه« سالنمای بت شکن»

                              فریاد می زد

نوروزمرده بود

و مرده گان قرن های دور

در گورستان های کهنه از شرم لرزیدند

و هزار و چند بار دیگر مردند

وقتی که« ضرب مومن»

بر پیشانی شکستهء دیوار های کابل

با خط جلی نوشت:

              کامیابی مبارک هو!!!

 

اپریل دو هزار یک

شهر پشاور

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 

گفتگوی صبورالله سیاه سنگ با پرتو نادری

  مقدمه:

 

 

بیست سال  پیش  در یک روزسرد زمستانی با دکتر صبور سیاه سنگ در دفتر مجلهء سباوون در شهر کابل سخنانی  داشتم در پیوند به وضعیت ادبی کشور. به تعبیر او سخن از تباهی تاریخ بود، زمستان شعر و خشکسال اندیشه. در ادامه، بیان نخستین تجربه های شعری من بود و این که چگونه و باچه  دشواری هایی در این راه دشوار گذار، گامهای لرزانی به پیش برداشته ام. چنین بود که بحث یک گفتگوی ادبی جهت نشر در مجلهء سباوون به میان آمد. سیاه سنگ از من خواست که در پیوند به نخستین تجربه هایم چیزی بنویسم تا مقدمه یی شود برای یک گفتگو یی اختصاصی و چنین شد. این گونه بود که این گفتگوی ادبی در پیوند به دریافت های من از شعر و این که چگونه شعر می سرایم شکل گرفت و تا چند هفتهء دیگر در شماره ء دهم ( جدی -1368) خورشیدی  سباوون زیر نام« عشق  و اندیشه» به نشر رسید. البته این گفتگو دراز تر از آن چه بود که  به نشر رسیده است. برای آن که بخشی آن  ازتیغ سانسور جان سالم به در نبرد. آن چه که دست کم برای خودم سبب اندوه است ،این است که دیگر دست نویسی  از آن گفتکو در اختیار ندارم . دقیقاً نمی دانم که در بخش  سانسور شده سیاه سنگ چه  پرسش هایی را به میان کشیده بود و من چه پاسخی ارائه کرده بودم. این قدر یادم است که پیش از نشر این گفتگو روز دیگری که سیاه سنگ را دیدم ، از این که نگذاشته بودند تا تمام این گفتگو  در دو قسمت در دو شماره به نشر برسد، نا راحت بود.

چندی پیش رحمت الله بیگانه  مرا به دفتر رادیو آموزگار جهت یک گفتگوی ادبی دعوت کرده بود. این شمارهء سباوون را روی میز او دیدم. از او خواستم تا این شماره رابه من بدهد،او چنین کرد.

وقتی گفتگوی خود را پس از بیست سال خواندم . چنان بود که نقش گامهای گم شدهء خودم را باز یافتم . آن را باز نویسی کردم تا بار دیگر جایی به نشرش برسانم . همین جا باید از سیاه سنگ  سپاسگزاری کنم که سال 1377 خورشیدی وقتی  که گزینهء شعری من زیر نام «آن سوی موجهای بنفش » در شهر پشاور، زیر چاپ می رفت  اوبخشی از این گفتگو را با یاداشت کوتاهی در اختیار من گذاشت و من آن را گذاشتم به جای مقدمهء کتاب .  هر چند این جا تمام گفتگوی  نشر شده در سباوون آمده است ، با این حال  همان گونه که گفته شد، این تمام آن بحثی نیست که من با سیاه سنگ داشتم. برای آن که نیمهء آن بنا بر هر دلیلی  که بود مجال نشر نیافت و در آن سوی سیم خاردار سانسور از نفس افتاد.

دلو 1388 خورشیدی

قرغه- شهر کابل

 

صدایی از آن سوی دیوار

 

محترم پرتو نادري ! ممكن است با نوشتن يك مقدمه  مرا از مقدمه نويسي براي يك مصاحبهء صميمانه بي نياز سازيد!

باشنيدن چنين جملهَ غير منظره خنده يي می کند و می گوید:

نخستین شعرهايم را در سال (1353 ) خورشیدی  كه هنوز در صنف سوم فاكولتهء ساينس دانشگاه کابل درس مي خواندم،سروده ام .از آن سال ها به بعد چيزهاي زيادي به نام شعر سروده ام. در بهار سال (1354 ) نخسین بار شعري از من به نام «آرزو ها»در مجلهَ «پشتون ژغ » به انتخاب « رابعه نومید اکبری» به چاپ رسيد. در دوران آموزش در دانشگاه  چيز هاي ديگري غير از شعر و ادبيات ذهنم را مي انباشت.

موضوع دلچسپ وجالبي بود . براي آن كه مغزم و اندیشه ام در جايى مصروف بود ، ذوق و روانم در جای  ديگری .همراه با صنفى ها همه اش يا با سمارق هاي زهر دار گفتگو داشتيم يا به سراغ آميزش تيزاب ها و القلى ها مي رفتيم و مي ديديم كه آن ها چگونه باهم مى درآميزند و چگونه نمك هايى را به وجود مى آورند.

گاهى هم به تماشاى گلسنگها مي رفتیم ووقتى درمي يافتیم  كه اين گل هاى بيچاره هستى شان را چه  قدر محتاج الجى ها و فنجى ها اند . دل من برايشان تنگ مي شد وفكر مي كردم كه هستى اين گل ها از خود شان نيست.

براى ما زيبايى گل ها مطرح نبود . گل ها فقط وسيله هاي بودند كه براى ازدياد نسل و ايجاد ميوه به كار مى آمدند....

هنوز اين خاطره را ازياد نبرده ام كه چه  گونه ما گل سرخ و زيبايى را در بوتل پر از گاز كلورين غرق كرديم و ديدم كه چي سان  آن گاز تمام شيره ءزنده گي آن گل زیبا  راخشكاند،  طراوت و زيباييش را  از اوگرفت و آن گل زيبا و پر طراوت را به برگ هاي بيرنگ و پژمرده يي بدل ساخت.

بدون كوچكترين خود خواهى مي خواهم بگويم كه هنوز دلم براى آن گل زيبا مي سوزد و فكر مي كنم كه ما با دست هاى خود،دخترجوان و زيبايى را در سياه چاهی  فرو افگنديم و  كشتیم.

آن جاه پنجره يى در برابر ما گشوده مي شد،پنجره يى كه ما از آن چهرهء طبيعت را مي ديديم و اندك اندك به راز هاى درونى آن پي مى برديم وگاهى هم كه از مرزهاى منجمد طبيعت غير زنده به مرز هاى طبيعت زنده مي رسيديم ،دنيا، دنياى، غرايز بود كه می نگريستيم. گاهى با پاهاي كاذب آميبى راه مي زديم و گاهى با نهنگى امواج توفانى اوقيانوس ها را در می نوردیدیم  . انسان فقط موجودى بود فقاريه و پستاندار مجموعه يى بود از غرايز پیشرفته و متکامل ، ظرفيت اجتماعى نداشت.فقررا نمي شناخت.

گاهي سلسه هاي زنجيرى و حلقه يى هايدروكاربن ها درپاى ما فرومي افتاد و به تعبیر شاعر به مانندعنكبوتی تمام ، رواق انديشهء ما را فتح مي كرد .گاهي به شكار حشره ها و پرنده ها مي رفتيم. آن ها را در جعبه های شیشه یی  با سنجاق ها مصلوب مي ساختيم و كلكسيون هایی درست مي كرديم و اندوخته هاي نظرى خود را بر آن ها تطبيق مي كرديم. بعد وقتى كه اين شعر فروغ فرخزاد را خواندم :

 و مغز من هنوز

 لبریز از وحشت پروانه ییست

که او را  

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودم

حسرتم آمد كه چرا اين شعر را من نسروده ام ؟ چرا که من به تجربه حالت پروانه یی را که سنجاق را روی پشتش فرو می برند می دانم. بارها از خود پرسيده ام كه فروغ اين تجربه را از كجا آموخته است؟ نکند که او هم به شکار پروانه های می رفته است.

كارها همه اش از همين  دست بود.كبوترى را مي كشتيم گوشتش را از استخوان هايش جدا مي كرديم و اسكليتش را  در جعبه ء شیشه ای  می ساختیم و می بردیم به استاد؛ اما من نمي دانم كه چي گونه شد که يكباره گى راهم به سوى شعر از پشت آن همه دخمه هاي مفاهم مجرد و از وراى آن همه شبكه هاي قوانين ، مقولات و احكام گشوده شد و بهتر است بگويم نمي دانم چى گونه شد كه دختربالا بلند و گيسو زرين شعر از ميان آن همه باغ ها و دشت ها ی پر گل و عطرآگين صداى ملكوتيش  را به گوشم سرداد و در برابر چشمانم پنجره يى رابگشود. پنجره يى كه از آن توانستم چيز هاي را ببينم كه از پنچرهء نخستين ديده نمي توانستم .راز صداى پرنده گان را در يافتم ،از راز و نياز باد ها با درختان چيزهاي فهميدم و لذت بردم ،آدم ها را شناختم .آدم ها را با درد هاي شان،با اميد هاي شان،با نااميدى هاي شان ، با شكست و پيروزي های شان با عشق و نفرت شان ، با كاميابى و ناكامى شان ،با دروغ و صداقت شان،با غرور و زبونى شان، با ظرفيت هاي اجتماعى شان ، خلاصه با تمام هست و بود شان شناختم . با آنها قهر كردم و با آنها آشتى كردم،با آنها همدردى كردم و با آنها راز هاى دلم را گفتم  واز راز هاى آنان با آنان  سخن گفتم. حالا من دو پنجرهء گشوده در برابر خويش دارم .

دو پنجره  یی كه مرا با زنده گى و طبيعت پيوند مي زند .  من در كنار اين پنجره ها می نشينم و شعرهايم را مي نويسم .

پرسش : به اجازهء شما نخستين پرسش را با واژه ء«تعريف ناتمام » شعر آغاز مي نمايم . شما شعررا چى گونه پديده يى يافته ايد ؟ البته منظور من تعريف شعر نيست.

پاسخ : شعر براى من روزنه ييست كه از عمق تاريكى به سوى بیكرانه ترين سر زمين هاى تخيل وعاطفه گشوده شده است . من دوست داشتنی ترین ومطمين ترين تكيه گاه عاطفى و روانى خود را در شعر يافته ام . شعر فانوسی است در فراه راه من که در روشنایی آن، من پیش پای خود را در سنگلاخ پر حادثهء زنده گی دیده ام. در لحظه های دشوار زنده گی آن گاه که دوستان یا دست کم شماری از آنان از انسان رخ بر می تابند، تنها شعر است که می توان به آن پناه برد و بقچهء غمهای خود را آن جا گشود.

 شعر براى من سرزمين مقدسي  است براى زيستن .انسان مي تواند عميق ترين دردها، رنج ها و راز هايش را آن جا بیان کند  از آرزو هاي خود ، از شكست ها و نا اميديهاي خود بگويد. بدون دغدغه بلند بلند بخندد. بگرید، بى آن كه كسى بر گريه هايش بخندد .

شعر چشمه یی است كه من عطش روانم را از آب آن  فر می نشانم  و اما هر قدرى كه از آن مي نوشم نه تنها سيرآب نمي گردم ؛ بل تشنه گيم فراوان تر مي گردد.

گاهى فكر مي كنم كه شعر تمام هستيم يا نيمهء از هستيم است.براى آن كه فكر مي كنم  که اگر شعر نمي بود من ناقص مي ماندم و آن گاه نمي دانستم چگونه  در سوگ آرزو هايم بگريم و چگونه از عمق سياهى ها به سوى روزنهء خورشيد فرياد بزنم .

شعر به فكر من شبكهَ گسترده  و رنگين  رابطه هاست با مردم ، حتی  آن گاه كه انسان در چارديوار تنگ تنهايى خويش زندانى ميگردد، این شعر است  که انسان را در شبکهء از پیوند های عاطفی و فکری به مهمانی آزادی فرا می خواند و روان انسان را تسکین می دهد.

به پندار من هدف از پرسش شما برداشت های شخصی و تجربی من از شعر است نه تحلیل شعر از دید گاه های ادبی  و هنری  و نه هم شما از من تعریف شعر را خواسته اید. برای آن که شما خود به جا آن را پدیدهء تعریف نا پذیر خوانده اید. سخنی که می توان آن را به راحتی پذیرفت. من نیز چنین می اندیشم که نمی توان تعریفی  به گفتهء قدما جامع و مانع از شعر ارائه کرد.

پرسش : اگر پیرامون اشعار خود به مثابۀ یک خواننده (نه شاعر) داوری بیطرفانه نمایید عمدتاً به چی نکاتی اشاره خواهید کرد؟

 پاسخ :فکر می کنم  خیلی و خیلی ها دشوار است که انسان بتواند بیطرفانه در مورد شعر های خویش داوری کند.

این که من اشتباه می کنم یا نمی کنم، موضوع دیگر است. به گمان من این امر به مراتب بهتر از آن است که کسی برایم حکم کند که بگو فلان چیز خوب است و فلان چیز بد. در آن صورت من در شعرم وجود ندارم، کسی دیگریست که با اندیشه هایش آن جا زنده گی می کند. در آن صورت من نسبت به خود و نسبت به اندیشه ها و عواطف خود، صداقت و صمیمیت ندارم.

به نظر من صداقت شاعر، نخست باید نسبت به خودش باشد، ورنه هرگز نمی تواند به چیز های دیگری صادق باشد.

شاید با من هم عقیده باشید که گاهی در میان شعر بعضی از شاعران و شخصیت آنان، پرتگاه ژرف و هولناکی وجود دارد. آنها در شعر های شان شجاع، انسان دوست، راستکار و مبارزاند؛ اما در شخصیت شان از این چیز ها  خبری نیست، یعنی این که آن ها نسبت به خود و اندیشه ها و دریافت ها و تجربه های خود صادق نیستند.

در حالی که شعر، بخشی از زنده گی شاعر است و حتی می شود گفت که شعر، زنده گی شاعر است. نقش گام های  شاعر است در جادۀ پر خم و پیچ زنده گی . دیگران  از روی آن نقش ها میتوانند دریابند که شاعر با اطمینان گام برداشته یا  وبا تردید و هراس، او با متانت این  کورهراه را طی کرده یا این که شتاب آلوده و بی هدف.

شعر طیف وسیعی از شخصیت و آگاهی های شاعر است.شعر با تجربه ء شاعرپیوند عمیقی دارد و من نمی دانم چی گونه می توان کسی را که نسبت به تجربه های خویش خیانت می کند، شاعر گفت. به من چی ربطی دارد که فلان شاعر، گفته: گل سرخ زیباست، خاصتاً برای من که گل سفید زیباست، شما رنگ سیاه را دوست دارید و فکر می کنید که بهترین رنگ هاست. اگر شما به خاطر آن که مولانای بزرگ گفته است:« بهترین رنگ ها سرخی بود» ، در شعر تان به ستایش رنگ سرخ   بپردازید و بگویید که  رنگ سرخ را دوست دارید  در حقیقت به احساس خود دروغ  گفته اید.این دیگر شعر نیست، دروغ است.

 شعر من نیز بخشی از زنده گی من است و زنده گی من آن نیلوفر کبودیست که درتالاب رنج آب می خورد.

من در شعر هایم، خودم را درمی یابم و گذشته ء خودم را و آن کسی را درمییابم که در من بیدار می شود، فریاد می زند، خشم می کند، مهربان می شود و درخت استقامت روان مرا در برابر خشکسال حوادث آبیاری می کند.

پرسش :به حیث  یک خوانندۀ دایمی اشعار چاپ شده و چاپ ناشدۀ شما می پرسم، تقریباً در تمام سرود های شما، واژۀ «نور» می درخشد...... چرا؟ و با آن می خواهید شعرتان حامل چه پیامی باشد؟

پاسخ : هرچند  شکوه سردادن از زنده گی، خوشم نمی آید. اما برای ارائه ء پاسخ  به پرسش شما ناگزیرم  بگویم که من در چار دیوار فقر، اندوه، پریشانی و حادثه های ناگواری که مثل گژدمی پیوسته بر روان آدم نیش می زند، بزرگ شده ام و هنوز هم هستی شوم آنها بر سر من سایه می اندازد. در حقیقت زنده گی من  معجون  مرکبی از این همه بد بختی  ها بوده است. حالا شما بگویید کسی که در چنین موقعیتی لب به سخن می گشاید، چی گونه می تواند از نور نگوید، گلدان گلی را در اتاق تاریکی بگذارید، پس از چندی می  بیند که آن گل چگونه شاخه های خود را به سوی پنجره یا کدام روزنۀ دیگر عاشقانه می کشد، یک نبات چنین می کند، آخر من از تاریکخانه های غم و بیچاره گی خود چی گونه به سوی روزنه ء روشنایی ، فریاد نکشم.

نبات از آن به سوی نور عکس العمل نشان می دهد که به آن نیازمند است و این موضوع را در علم بوتانی به نام "فوتو تروپیزم" یاد می کنند. انسان در تاریکی نیز محتاج نور است و این را می توان به تعبیری، نوعی "فوتو تروپیزم روانی" گفت.  چیزی را باید برای شما روشن کنم که واژۀ «نور» در شعرهایم شاید ندرتاً به مفهوم مجرد آن

به کار گرفته شده باشد، من نور را بیشتر به مفهوم مشخص آن به کارگرفته ام و این همه نور، نورهای مشخص اند، گاهی نور عشق است که در سینه ام درخشیده است، گاهی جلوۀ امید است که مرا از ناامیدی بازداشته است، گاهی خداوند است، گاهی نقطۀ پایان اندوه ، گاهی یک اندیشه و یک آرمان است و گاهی هم یک انسان مشخص.

وقتی که شعر جاری می شود واژه ها با باری از عاطفه و احساس در خدمت بیان اشیا قرار می گیرد. اما با دریغ که همیشه این گونه نیست، چرا گاهی عده یی پیش از این که با چیزی آشنا شوند، آن را احساس و لمس کنند و تجربه کنند، با واژه هایی در دفتر شعر شاعران برمی خورند و بعد بدون آنکه از ظرفیت های معنوی آن واژه ها، آگاهی کامل و تجربی داشته باشند ،آن ها را در شعر خود به کار می گیرند.

مثلاً شاعری در شعر خویش از «اقاقی» ها چیزی گفته است. بعد شاعر دیگری بدون آن که بداند اقاقی چی گونه درختیست و درسرزمین او این «اقاقی» نام چگونه درختیست ، آن را در شعر خود به کار می برد و یا بدون آن که بداند زنبق چی گونه گلیست و «پونه» را به کدام نوع نبات می گویند، محض همین که در شعر دیگران با چنین نامهایی بر می خورد ، او نیز از اقاقی ، پونه و زنبق  سخن می گوید. از گل ابریشم می گوید، بدون آنکه بداند چی گونه گلیست. از چکاوک  می گوید، بی آن که چکاوک را دیده باشد، برای آن که فلان شاعر نامدار معاصر از چکاوک  گفته است، او نیز باید بگوید. امروز همه جا چکاوک است به بر سر و روی انسان پرواز می کند، از تمام این گفته ها می خواهم این نتیجه را به دست بدهم که من هیچگاه برای سرودن شعر واژه های از پیش تهیه شده ، نمبر زده شده و گویا تازه نفس ندارم که آنها را یکی یکی مانند مربی تیم فوتبال در جریان مسابقه وارد میدان سازم. من شعر خود را می نویسم و این ضرورت بیان محتویست که واژه ها را مشخص می سازد. از این رو می توانم بگویم که کار برد واژهء نور برای من نه از سر ناتوانی و تقلید است و نه هم از مود زمانه ، ضرورت درونمایهء شعر مرا ناگزیر از کاربرد آن می سازد.

 پرسش :لطفاً در پیوند به خطوط عام و گلى پروسه سرايش يك شعر از نخستين لحظه هاى مبدا تا نوشتن آن روى كاغذ با قبول دشوارى هاى بيان ، تا آن جا كه ممكن باشد ،براى خواننده گان، تجربه ها و دریافت های خود را بیان دارید!

پاسخ :در مورد اين كه يك شعر، چى گونه پرورش مي یابد و سپس چى گونه بيان مي شود بايد هنوز هم منتظركشفيات تازهء روانشناسى تجربى بود، چراكه اين مساله ، نه تنها امر ساده يى نيست؛ بلکه  مساله یی است بسیار دشوار و پيچيده ؛اما آن چه كه  مي خواهم بگويم،متكى بر برداشت هاى خودم است تا انديشه هاى كتابى.

 گمان می كنم ايجاد پارچه شعری یا استکمال و سرایش شعر از دو مرحله مي گذرد . نخست مرحله هستى يابى شعر درروان شاعر يا مرحلهء كه شاعر بدون آن كه تصميمی داشته باشد، نيرويى که همان مایه های نخستین شعر است، در روان او آرام آرام به وجود مى آید ، شکل می گیرد ،قوت می یابد  و می خواهد تا خود را از شاعر جدا سازد.  مرحلهَ دوم مرحلهَ ييست كه شعر، راهش را به بيرون باز مي كند يعنى شاعر نيازى در خود احساس مي كند  تا بنویسد . شاید به انگیزه یی نیازمند است تا  قلم بردارد و شعرش را روى كاغذ بنویسد.

پرسش : جوانانی كه علاقمند به شعر و شاعری هستند پیوسته به آنها گفته می شود که  برو اشعار گذشته گان را مطالعه كن ، آثار شاعران معاصر را مرور كن، کتاب « طلا در مس» را بخوان و چیز دیگری ، افزون بر اين  ها رهنمود و پیشنهاد های  شما  در زمینه چیست ؟

پاسخ: مسالهء مهمی را در میان گذاشتید. بدون تردید آشنایی با ادبیات کلاسیک و ادبیات معاصر و آشنایی با تیوری های نقد ادبی برای هر شاعری یک امر ضروریست. با این همه یک شاعر نیازمند به فرا گیری چیز های دیگری نیزاست.  شاعرباید با اساسات علوم آشنایی داشته باشد. با جامعه و فرهنگ خودی آشنایی داشته باشد. فهم چنین مسایلی  مرز های  جهان نگری یک شاعر را گسترش می دهد.

با دریغ شماری از شاعران جوان همین که قریحهء شاعری شان گل کرد خود را از آموزش هر نوع دانشی بی نیاز احساس می کنند. به نظر من این یک اشتباه بزرگ به شمار می آید.

در رابطه  به كتاب وزين «طلا درمس » باید بگویم که مرا با این بضاعت ناچیز توان آن نیست تا در پیوند به مرتبهء علمی آن چیزی بیان کنم ؛ بلکه گفته های من مربوط به مطالعه و برداشت هایی می شود که از این کتاب صورت می گیرد. می خواهم بگويم که اگر کتاب طلا در مس بدون یک رشته آگاهی های لازم  و قبلی  خوانده شود ، امکان دارد که  خواننده به نتایج چندان مفیدی دست نیابد. طلا در مس کتابی نیست که بتوان بدون یک رشته آگاهی ادبی  قبلی  از آن بهرهء لازم را گرفت.

شماری تنها می خواهند طلا در مس را به سبب این که این روز ها از مطرح ترین و معروفترین کتاب در عرصهء چگونه گی شعر و نقد شعر است، بخوانند تا به اصطلاح از قافله پس نمانند، در حالی که فکر می کنم که بخشی از این کتاب را باید از آگاهان عرصه آموزش دید. به تصور من کسی که هنوز نتوانسته است تا تفاوت در میان تشبیه و استعاره را بداند چگونه می تواند به مفاهم پیچیدهء اسطوره و استکمال ذهنی شعر دست یابد و یا مسایل پیچیدهء دیگری راکه در این کتاب بر آنها بحث شده است، دریابد.

شماری با خواندن طلا در مس به نوع جزمگرایی ادبی دست یافته اند و فکر می کنند که آن سو تر از این کتاب دیگر هیچ گونه حقیقت ادبی – هنری جود ندارد. چنان که تا بحث  شعر و ادبیات به میان می آید با نوع جذبه فریاد می زنند که در طلا  در مس چنین گفته شده است و تو باید گفتهء او را بپذیری. من به هیچ صورت قصد ندارم تا بگویم که طلا در مس کتاب گمراه کننده یی است.هدفم چنین چیزی نیست.  می خواهم بگویم که دریافت و نتیجه گیری های مکانیکی  می تواند خود نوع گمراهی باشد .

با این همه طلا در مس را باید خواند و به تکرار خواند؛ اما با مایه های از آگاهی ورنه شاید هر ابجد خوانی را به نتایجی غیر از آن برساند که نویسنده خواسته است تا آن نتایج را به دست دهد.

پرسش: دوست نهایت گرامی ! ممکن است لطف نموده، در آخیر برای پایان دادن به این حرف های واقعاً سودمند و تجربی خود، مطالب ناگفته یی را  که زمینهء آن در پرسش های من نیامده باشد، بگویید و مرا از نوشتن یک ...

( علایم خسته گی را در چهره اش می خوانم، با خنده یی می گوید:لطفاً جمله های اخیرم را به حیث موخره بپذیرید... خدا نگهدار...)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

پرتونادری

 عبدالحی آرین پور

 و آن «نهال» پنجاه ساله

 وقتی گزینهء شعری « نهال» اثر شاعر گرانقدر عبدالحی آرین پور را می خوانی، افسوس بزرگی ترا فرا می گیرد که چگونه شاعری با این همه زبان آوری ، قریحه و تخیل بلند، پس از آن، سر روی زانوان سکوت گذاشت و دیگرنسرود و یا هم اگر سرود کم سرود. زمانی که در دارالمعلمین اساسی کابل، درس می خواندم  هرازگاهی قصه هایی از دو شاعر در میان شاگردان تکرارمی شد. یکی سالک چاه آبی بود و دیگری عبدالحی آرین پور رستاقی. دوشاعر از دو ولسوالی همجوار در ولایت تخار.

می گفتند سالک با مضمون الجبر میانه یی نداشته و نمی توانسته است که آن را به درستی فرا گیرد. گویند، باری در پارچهء امتحان مضمون الجبر در پاسخ به سوال های امتحان نوشته بود:

فارغ از ( آ ب ) مربع سالک محزون نشد

یا که من آدم نبودم یا که این مضمون نشد

هرچند استادان ریاضیات را کمتر علاقه یی به شعر و ادبیات است، با این حال استاد به خاطر همین شعر، برای سالک نمرهء کامیابی داده بود. بعد ها گفتند که آن شاعر عزیز در جوانی هنگامی که از شهر تالقان به رستاق می رفت به اثر سرنگون شدن موتری که بر آن سوار بود، زنده گی را که خود دشوار ترازهرمعادله چندین مجهولهء الجبری است، بدرود گفت.

آرین پور تا این دم که من این چند سطر پراگنده را در پیوند به گزینهء شعری او«نهال» می نویسم ، بار زنده گی را هم چنان بر دوش می کشد و اما نمی دانم که در کدام گوشتهء این جهان دلتنگ به سرمی برد. هر چند او در یکی از سروده هایش از تلخی زنده گی سخن می گوید، با این حال زنده گی را دوست داشتنی می داند.

زنده گی نام تلخی وآلام

در گذر، بی وفا، گذشتنی

مظهر رنج و نا امید ی ها

این همه لیک، دوست داشتنی

امید آرین پور همچنان زنده گی را دوست داشتنی احساس کند.گرچه به گفتهء حافظ:« این سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را.» سالهاست  که من با گزینهء شعری « نهال» آشنا شده ام و تا هم اکنون هر باری که آن را می خوانم لذت می برم.

« نهال» بدون تردید در زمان خویش در شعر معاصر فارسی دری در افغانستان حادثهء یی بوده است. درختی بوده است پر میوه. چنان که  حالا اگر همین «نهال » را با شعر های آن روزگار مقایسه کنی در می یابی که « آرین پور» یکی از گردن فرازان و پیشگامان شعر نمیایی در کشوراست.

چند سال پیش بود که دوستی برایم گفت : آرین پور، « افغانستان در مسیر تاریخ» نوشتهء تاریخ نویس نامدار کشور میر غلام محمد غبار را به رشتهء نظم در آورده است. وقتی این سخن را شنیدم، مانند آن بود که دلم چنان اناری در میان دستان دلتنگی فشرده شده و با خود اندیشیدم که جناب آرین پور چه رنج بزرگی را به خود هموار کرده است! من آن کتاب را ندیده ام، ولی می توانم بگویم که آرین پور آن جا شعر نسروده ؛بلکه به نظم رویداد های تاریخی پرداخته است، آن هم در وضعی که راوی نخستین نیز نیست. اودراین جا چنان گزارشگری، نمی تواند احساسات ،عواطف و اندیشه های خود را در بافت کلی شعر بازتاب دهد.چگونه می توانی شعر بسرایی، در حالی که از همان آغاز، اندیشه و روانت را تا پشت سیم های خاردار تبعید روانه می کنی!

البته نفس این کار در ذات خود کار بزرگیست ، قوت بزرگ وسخنوری بلندی می خواهد. من غیراز«نهال» گزینهء شعری دیگری از استاد آرین پور ندیده ام. گاهی فکر می کنم که خاموشی شاعر، همانند خاموشی دریاهاست، وقتی دریا ها می خشکند، زنده گی نیز می خشکد، به همین گونه وقتی شاعری خاموش می شود آیینهء تمام نمای عشق و زیبایی می شکند. عشق و زیبایی زبان خود را گم می کند. این سطر ها را که می نوشتم  یادم آمد که درروزگار حاکمیت پرولتاریا!!! در زندان پلچرخی چند باری از شاعرو دوست ارجمند اسدالله ولوالجی شنیدم که می گفت، در نظر دارد تا

« افغانستان در مسیر تاریخ» را به نظم در آورد. ولوالجی در زندان از نفس تنگی رنج می برد، با خود گفتم نکند که این کار شاق و دلتنگ کننده بیماری او را بیشتر سازد! دلالیل زیادی ارائه کردم تا او را از این کار باز دارم. شاید چند بار در ساعات تفریح که زندانیان اجازه می یافتند تا پشت و پهلوی خود را آفتاب دهند، در این باره بحث کردیم و همه تلاش من این بود تا او با چنین کار دشواری در نیفتد. به گمانم دوستان دیگری نیز برایش مشورت ندادند و سر انجام او چراغ این آرمان را در تاق بلند خاموشی گذاشت.

در سرایش شعر، شاعر خود را بیان می کند و از این سبب با سرایش هر بیت وهرسطر احساس لذت می کند و ما نند آن است که گرهی از دلتنگی هایش گشوده می شود. من باور ندارم که منظوم ساختن یک متن تاریخی بتواند چنین احساسی را برای ناظم بدهد. به هر صورت مانند آن است که به گفته ای مردم دعای پیر رفته بود تا قرعهء فال به نام شاعردیگری از رستاق زده شود و او استاد عبدالحی آرین پور است که قلم برداشت و این کتاب را به نظم در آورد.

... و اما گزینهء شعری نهال

شعر های گرد آمده در گزینهء شعری«نهال» در میان سالها ی«1330تا1344» خورشیدی سروده شده اند. این سالهای در تاریخ معاصر ادبیات افغانستا ن سالهای پر اهمیتی اند. در همین سالهاست که موج نو جویی و ساختار شکنی در شعر معاصر افغانستان پدید می آید. صدایی نیما  شنیده می شود و این صدا با گذشت سالها قوی وقوی تر می شود. نخستین نمیایی سرایان در مطبوعات کشور چهره می گشایند. کتاب« نوی شعرونه» یا« اشعار نو» به نشر می رسد. این کتاب نخستین گزینهء شعری نمیایی سرایان افغانستان  در زبانهای فارسی دری و پشتو می باشد. این کتاب در معرفی و گشترش شعر مدرن افغانستان اهمیت بزرگی داشته است. یکی از چهره هایی که شعر های او در این کتاب به نشر رسیده ، عبدالحی آرین پور است.

چنین تحولات ادبی در وضعیتی در افغانستان قامت بر می افراشت که  هنوز سایهء سنگین مکتب هند و خاصتاً شیوه و طرز شاعری بیدل بر شعر و ادبیات افغانستان حاکم بود و دست کم شاعران  و ادبیان کشور تلاش می کردند تا از کوتل های پی در پی شعر بیدل بگذرند تا اگر شود خود را به آن کوه بلند برسانند که بیشتر نمی رسیدند و در نخستین خم و پیچ های این راه دشوار گذار از پای می ماندند و بعد تمام همت و استعداد آنها صرف  نوع تقلید از ساختار زبانی  شعر بیدل می شد . پس از آن که مکتب هندی از رونق افتاد شیوه شاعری بیدل دوره های درازی همچنان بر ذهن شاعرانهء شاعران افغانستان سایه انداخته بود.حتی چنین سایه یی را هم اکنون نیز می توان احساس کرد.

از مقدمه ای که دکتر روان فرهادی بر گزینهء شعری نهال نوشته است بر می آید که عبدالحی آرین پور نیز سالهایی در تقلید از مکتب هند که بدون شک بیدل قلهء بلند آن است، شعر می سروده است. دکتر روان فرهادی در این زمینه در مقدمهء که به گزینهءنهال نوشته است، چنین گفته است:« تا چند سال پیش آرین پور رستاقی تلمیذی در مدرسهء سبک هند بود وبیم آن می رفت که جز همان تلمیذ چیزی نماند. همان بود که باد های مساعد زورق او را به ساحل شور انگیز فردا برد و از اسارت در یکی ازجزایر حزن آور دیروز بر کنار گردید.»

با این حال در گزینهء شعری نهال نمی توان ذهن و زبان شیوهء هندی و بیدل را احساس کرد. چنین به نظر می آید که گرایش آرین پور به سوی نو گرایی و شعر آزاد عروضی با نوعی آگاهی صورت گرفته نه از روی تفنن و تقلید. نگرش شاعرنهء آرین پور،  نگرش خود اوست به زنده گی پیرامون . این اشیای محیط است که تخیل او را بر می انگیزند و او را به سرایش شعر وا می دارد. او در گزینهء نهال در تلاش آن است تا به زبان  و تخیل مستقلانه خود دست یابد که در این زمینه پیروزی هایی نیز دارد. این نکته را باید در نظر داشته باشیم که از سرایش بعضی از این شعر ها دست کم شصت سال می گذرد که بدون شک در این مدت زمان ،شعر فارسی دری تحولات گشترده وژرفی را پشت سر گذاشته است. یکی از شعر های این گزینه«قو» نام دارد و این گونه به پایان می رسد:

« دو تا قوی زیبا و آن آب گیر

به ژرفای تاریک شب شد اسیر»

دکتر روان فرهای  در این دو سطر شعر آرین پور دنیای گسترده یی را دیده است. او می نویسد: « این بیت که اثر طبع شاعر جوان سی سالهء رستاقی است اثر صلابت کلام فردوسی، رنگینی شعر نظامی و نشانهء از ترسیمات دورهء رو مانتیزم غرب و نیز رمزی از دورهء سمبولیزم را دارد. این بیت مظهر غنای خیال، توانایی سن و عمق فکر شاعریست که از سیزده سال به این سود شعر سروده و ورق بر ورق انباشته و هر سالی و هر روزی نقص و عیب سال پار را و دیروز را جبران کرده و قدمی به سوی بهبود گذاشته  و می گذارد.» زبان او در تمامی انواع شعر های آمده در «نهال» زبانی است روان و دلنشین. « نهال » هر چند یک گزینهءحجیم نیست،با این حال می تواند ما را با شگرد های آفرینشی و زبان شاعرانهء شاعر اشنا سازد.شاعر در این گزینه کوشیده است تا حس و نگاه خود را از زنده گی ارائه کند . در جستجوی آن است تا صور خیال تازه یی در شعر ارائه کند. مثلاً آن جا که در شعر«خاطره» با استفاده از پرتو ماه وبرگ شبدر تصویر سازی می کند.

پرتو ماه میان اشجار

جلوه ها داشت چو برگ شبدر

به سر ما و تو گلها می ریخت

از چپ و راست همی باد سحر

با پیدایی نوع شعر نیمایی نگرش شاعر به زنده گی  حوزهء زبان فارسی دری دچار دگرگونی گرید. چنان که شعر با تجریهء فردی شاعر پیوند خورد. زبان شعر در انواع کلاسیک نیز رنگ تازه یی به خود گرفت. چنان که بحث غزل مدرن یا غزل تصویری نیز پس از رستا خیز نمیا قابل فهم است.

در پنجاه و اند سال گذشته دیده شده است که شاعران نیمایی در حقیقت سراینده گان موفق در انواع دیگر شعری نیز بوده اند. برای آن که درهر فرمی به بیان نگرش خود و دید خود از زنده گی برآمده اند و با زبان خود شعر سروده ا ند. البته شماری از نمیایی سرایانی هم بودند که تنها به تغیر افاعیل بسنده کردند و نتوانستند تا نگرش، زبان و حس  خود از زنده کی را عوض کنند. امروز نو بودن شعر تنها به فرم آن بر نمی گردد، بلکه ما باید زبان، دید و حس تازه را در شعر دریابیم. بسیار غزل سرایانی هستند که غزل آنها نو آیین تر از بعضی سروده هاییست که به نام شعر آزاد عروضی یا شعر سپید آرائه می شود.

در گزینهء نهال در تمامی شعر ها چه شعر های سروده شده در اوزان کلاسیک و چه در اوزان آزاد عرضی شاعر در تلاش آن است تا حس تازه و دید تازه و زبان تازه ارائه کند. یکی از معرفترین غزل های آرین پور« بی تو» نام دارد که به وسیلهء آواز خوان جاودان یاد احمد ظاهر در آهنگ زیبایی اجرا شده است:

ای به دیده ام تاریک ماه آسمان بی تو

سینه چاک چاکم من همچو کهکشان بی تو

یک نفس بیا پیشم، یا بخوان بر خویشم

من نمی توانم بود زنده در جهان بی تو

لاله خون دل نوشی، نسترن کفن پوشی

سخت ماتم انگیز است سیر بوستان بی تو

شیشه ها همه خالی، ساز ها همه خاموش

بی نمک بود امشب بزم عاشقان بی تو

این غزل پنجاه سال پیش سروده شده است. درست در همان زمانی که شعر آزاد عروضی تازه با گامهای نه چندان استواری می رفت تا جایگاهش را در ادبیات معاصر فارسی دری پیدا کند. امروز زمانی که از غزل مدرن بحث می شود بدون تردید این استاد خلیل الله خلیلی ،محمود فارانی ، واصف باختری، لطیف ناظمی، عبدالحی آرین پور و شمار دیگری اند که غزل مدرن یا غزل تصویری را پایه گزاری کرده و آن را به برگ وبار تازه یی رسانده اند. چنین است که هم اکنون غزل مدرن نسل نو، با استواری در کنار شعر آزاد عروضی وشعر سپید گام بر می دارد. توصیف زیبایی زن؛بیان خاطرات عاشقانه با نوع احساس رمانتیک، مضمون پاره یی از شعر های او را می سازد . زبان او در بیان چنین مضامینی زیبایی بیشتری پیدا می کند. در شعر «خاطره» می خوانیم:

خاطرت هست که یک شب به چمن

تا سحر ما و تو تنها بودیم

هر دو افتاده به روی سبزه

ناظر خندهء گلها بودیم

ویا در شعر«ونوس» زیبا رویی را در کنار حوض آب بازیایستاده است و شاید می خواهد شیرجه برود، این گونه توصیف می کند:

بود زیبا به سان چشمهءنور

پیکر صاف و نمیه عریانش

تاب بار نگاه تیز نداشت

از لطافت حباب پستانش

*

پیش او زانوی نیاز زدم

گفتم ای خاک پات تاج روُس

با چنین پیکر خیال انگیز

نام پاک تو چیست؟

                     گفت و نوس

 این توصیف در آخرین سطر شعر به اوج خود می رسد. شاعر به معشوق نامی می گذارد و این نام  توصیف زیبایی اوست. آن زیبا روی ونوس نام دارد. یعنی الههء عشق جمال و زیایی . یعنی او بالا تر از زیباییست، او خود سر چشمهء زیباییست. آرین پوربا چنین تجربه هایی است که می رسد به شعر آزاد عروضی. او در چنین  شعر هایی نیز بیشتر حس و عاطفهء رمانتیک دارد. یکی از زیبا ترین نمیایی های آرین پور شعریست زیر نام «مریم سپید». پیام آخرین این شعر  در ذهن من این از ترانهء  محلی را بیدار می سازد:

دلدار به من گفت چرا غمگینی

در بند کدام دلبرک شیرینی

برجستم و آیینه به دستش دادم

گفتم که در آیینه کی را می بینی

در شعر« مریم سپید» نیز و قتی که معشوق از خوابگاه ناز گرم وعرقناک بر می خیزد و گیسو گشاده در برابر آیینه  می ایستد، از آرین پور می پرسد که آیا زیبا رویی همچو من در خواب یا خیال دیده ای؟ شاعر می گوید بلی  و معشوق بر آشفته می شود  و شاعر آیینه یی به دست او می دهد تا در آیینه خود را تماشا کند:

آن مریم سپید

دستی به زلف خویش کشیدو به ناز گفت

کای پور آرین

در خواب یا خیال بگو هیچ دیده ای

زیبایی همچو من

گفتم که دیده ام

رنگش پرید سخت بر آشفت و قهر شد

چشمان مست او

گفتا کجا؟ به پا شده بگرفتم آیینه

دادم به دست او

کاینجاست جان من

زیبایی همچو تو

ویا در شعر میوهء حرام، معشوق  به خلوتگاه او می رسد، اما او در باغ وصل دستی به میوهء حرام دراز نمی کند و بدینگونه آن عشق رومانتیک خود را آلوده نمی سازد.

شب در لباس خواب و به چشمان نیمه باز

خمیازه سنج ناز

در را گشود، خاموش و آهسته اوفتاد

بر روی رخت خواب

اندام ناز پرورش از روی پیرهن

بر جسته می نمود

لب های بوسه خواه وی از گرمی هوس

سوزان و داغ بود

گاهی به ترسیم زنده گی بیوه زنان و تهی دستان جامعه می پردازد و بدینگونه مسوُولیت  و تعهداجتماعی بیشتری نشان می دهد، در شعر رویای شوم:

شبی طوفانی و سرد پاییز

کز درو بام همی بارد خاک

گرد افتاده به چشم انجم

یا فرو مرده چراغ افلاک

*

خفته طفلی و زنی روی پلاس

بین تک کلبهء تار و ویران

کرده سر پنجهء باد وحشی

نیمهء پیکر هر دو عریان

در شعر آن دوره در افغانستان چنین مضامینی به کثرت دیده می شوند که در این میان محمود فارانی بیشتر از دیگران به پرورش چنین مضامینی در شعر پرداخته است. توصیف طبیعت وطن بخشی از سروده های او را تشکیل می دهد. گاهی با در یای آمو در گفتگو است، گاهی هم در درهء آجر غروب آبگیری تخیل شاعرانهء او را بیدار می کند و بعد آن شعر معروف خود«قو» را می سراید :

به گاه غروب

زتاب شفق

به رنگ گل سرخ رنگین شده

سراپردهء برکهء آبگیر

 

هوا خوشگوار

زمین دلگشا

کف باد، صورتگر و موج آب

چو سر لوحهء سیم صورت پذیر

 

در آن گلزمین

به آن تازه گی

در آغوش تالاب خاموش و نرم

دو تاقوی زیبا شده جایگیر

 

من و آرزو

به بال خیال

پریدیم از آن سوی ابر ها

فرا اوج آن برکهء بی نظیر

که افتاد مهر

به کام غروب

دو تا قوی زیبا و آن ابگیر

به ژرفای تاریک شب شد اسیر

ظاهراً نخستین نمونه های شعر اوزان آزاد عروضی در افغانستان با نوع قافیه سازی همراه بوده است. چنان که در شعر«قو» شاعر در هر پایان بند به  مانند شاعران کلاسیک با دقت به کاربرد قافیه می پردازد. البته این امر تنها ویژه آرین پور در این دوره نیست ؛بلکه پیشگامان دیگر مانند یوسف آیینه و قاریزاده نیز در شعر های نمیایی شان به چنین  قافیه پردازی دست زده اند.

آرین پورگاهی هم به مانند شاعران دورهء مشروطیت به پند و اندرز به نسل جوان می پرازد که دانش بیاموزند. او در چنین شعر هایی بیشتر به گذشتهء تاریخی و آن مدنیت در خشان  بر می گردد و بدینگونه می خواهد تا نسل جوان را در برابر تاریخ قرار دهد تا از گذشتهء خود بدانند و آن شکوه پشین را دوباره زنده سازند. آرین پور در چنین شعر هایی  از زبان شاعرانه بسیار فاصله می گیرد و چنین شعر های او خیال انگیزی خود را از دست می دهند.

بر خیز ای جوان

ای پور آرین

وی دخت آریا

قوم از توکار خواهد و کار از تو راستی

تفسیر این دو حرف بود معنی حیات

در کلیت می توان گفت که  عشق های رمانتیک، بیان خاطره های عاشقانه، توصیف زیبایی زن، توصیف طبیعت افغانستان، بیان وضعیت زنده گی تهیدستان، مفاخره بر گذشتهء فرهنگی، پند و اندرز به جوانان طیف اندیشه و بینش شاعرانهء آرین پور را می سازد.

ظاهراً او در شعر های خویش بیشتر از زبان نظامی و سعدی مایه گرفته است تا بیدل و مکتب هند. تشبیهات و استعارات تکراری گذشته در شعر های او کمتر دیده می شوند. بدون ترید « نهال» گامی  نوجوایانه و استواری بوده است در جهت رسیدن به شعر آزاد  عروضی که بی تردید شاعر به آن عوالم  دست یافته است. با این حال ظرف چند دههء گذشته آرین پور یکی از آن شاعران افغانستان است که کمتر شعر و نوشته یی از او به نشر رسیده است. من  می پندارم که  خاموشی محمود فارانی و آرین پور برای شعر معاصر افغانستان بسیار دردناک بوده است. این ها از راهگشایان اند که باید جایگاه شان را ستود که بدون  تردید جایگاه بشکوهی نیز دارند.

دلو1389 خورشیدی

شهر کابل
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

پرتونادری

 

در امتداد دریا

و آن شب مهتابی

یادی از شاعر شهید سید متقی ضمنی

 

 

سخنان آغازین

 

زنده گی با چه شتابی می گذرد و ما را با خود می برد ، تا چشم به هم زده ایم و آبی از گلوی ما گذشته است، می بینیم که به نقطهء انجام رسیده ایم. هر بار که این شعر حافظ شیراز را می خوانم حس عجیبی برای  من دست می دهد:

بر لب جوی  نشین و گذر عمر ببین

این اشارت زجهان گذران ما را بس

ما نسل در نسل در کنار جویبار ها نشسته ایم، در کنار رود خانه ها نشسته ایم و اما این پیام جویبار ها و رود خانه ها را درنیافته ایم،  تا این که حافظ زبان جویبار ها و رودخانه ها را در می یابد و این پیام را برای ما می رساند ، همان گونه که نسل  در نسل، سده های درازی انسانها در زیر ختان نشستند ، از شاخه های بلند باغ سیب چیدند و خوردند؛ اما از فرو افتادن سیبی از در ختی چیزی در نیافتند، تا این که نیتون این پیام را دریافت و رابطه میان فرو افتادن سیب و زمین را کشف کرد.  کشف حافظ در این شعر کمتر از کشف نیروی  جاذبهء زمین به وسیلهء نیوتن نیست.

تا از من خواستند که در پیوند به شعر های دوست شهیدم زنده یاد سید متقی ضمنی چیزی بنوسیم، زمان در نظرم فشرده شد، پنداشتم همهء گذشتهء من دریک پلک زدن گذشته است. تابستان 1354 خورشیدی  بود که با او آشنا شدم.اما از همان سپیده دم نو جوانی این نام در گوش من آشنا بوده است.شاید در روزنامهء بدخشان با این نام آشنا شده بودم. برایم گفته بودند که ضمنی از تشکان است. تشکان در آن روزگار بخشی از ولسوالی کشم بود. نمی دانم چرا تشکان این همه در نظرم پر ابهت می آمد، سرزمین بزرگ، گسترده، سر سبز، با باغها و باغستانهای  پر شکوه که دریای شفاف و خروشانی  از آن می گذرد و آسمان  را لبریز از ترانه و سرود می سازد.

بعد ها که تشکان را دیدم دریافتم که این تشکان ذهنی من تصویری بوده است  از بزرگواری ضمنی. ذهن من برای  ضمنی چینین زادگاهی را ایجاد کرده بود ؛ اما تشکان دره ییست تنگ و دراز،  سنگ آگین ، دشوارگذار،هر قدر که در آن به پیش می روی دلتنگیت بیشتر می  شود. آسمانش نیز تنگ است. گویی خداوند شماری از بنده گانش را در این درهء تنگ زندانی ساخته است. وقتی  تشکان را دیدم با خود گفتم پس فلان ابن فلان می توانسته است که کسی  را در گلوگاه دره بگمارد و بعد هر گونه یی که می خواهد بر پشت و پهلوی بنده گان تهی دست خداوند شلاق بکوبد تا مردم ،گله وار در اختیار او باشند. با خود گفتم شاید نسل در نسل مردان و زنانی در همین جا آب و خاک شده اند، بی آن که حتی شهرک ولسوالی خود را دیده باشند. هم اکنون نیز چنین است. صدای دموکراسی هنوز به این دره نرسیده است. هنوز بر پشت و پهلوی مردم شلاق دموکراسی فرود می آید. یا بهتر است بگویم هنوز در عصر دموکراسی  مردم شلاق می خورند. یک نسل از شلاق به دستان کتاب دشمن، در خاک شده اند و تنها افسانه های تلخ استبداد آن ها بر جای مانده است و اما در روزگار دموکراسی! نسل شلاق به دست تازه دمی  به میدان آمده است که به رسم وآیین دیگری شلاق می کوبد؛ با این حال صدای شلاق همان است که بود، شلاق در هر حالت بر پشت و پهلوی مردم زخم می شگوفاند. هم اکنون پشت و پهلوی مردم زخم آگین است.

همیشه با خود می گفتم که چه گونه این شاعر عزیز ضمنی ، این همه پنجه در پنجهء مستبدان کرده و با شلاق شعر هایش بر پشت و پهلوی آنها می کوبد. روانت شاد باد! و رحمت خداوند بر تو باد! که من هنوز صدای شلاق شعر های ترا می شنوم و هنوز دستان پر توانت را می بینم که چگونه بر سر و روی آن همه قلدران بی معرفت شلاق می کوبی.

سفری درادامهء دریا در یک شب مهتابی

  تابستان سال 1354 خورشیدی بود و من در دانشگاه کابل مشغول آموزش بودم و آن  روز ها در کشم رخصتی های تابستانی را سپری  می کردم. یکی از دوستانی که همیشه به دیدارم می آمد، دوست ارجمندم سید ثابت بود . همان شهید راه آزادی که به سال 1364 خورشیدی به دست مزدوران شوری که نفرین خداوند بر آنها باد! شاید دریک بامداد دلگیر و شاید هم در یک شامگاه خونین در پلیگونهای پلچرخی تیر باران گردید و رسید به آن مقامی  که هر شهید پاک به آن جا می رسد. روانش شادباد که مردی بود پاکیزه روان که در تمام زنده گی از خط مستقیمی که خداوند برای بنده گانش کشیده است، گامی آن سو تر ننهاد. او در لیسهء جر شاه بابا در کشم  معلم بود و در همسایه گی ما زنده گی می کرد. شاید یگانه معلم محبوب لیسه در میان شاگردان بود. دوست من بود و مادرم او را نیز فرزند خطاب می کرد و برادر من بود، چهره ای داشت گلگون  ونجابتی داشت بی نظیر. گویی تجسمی بود از آیین فتوت و جوانمردی و عیاری  و رادی . تا او را شهید ساخته اند من مردی را به جوانمردی وعیاری او ندیده ام. آخرین دیدار من با او در زندان پلچرخی بود، زمستان بود، زمستان 1363 خورشیدی بود که ما را به زبان زندانیان با هم مقابله کردند.آن کی از ما تحقیق می کرد کسی بود از شغنان بدخشان،نامش را فراموش کرده ام. نفرین بر نامش باد! نمی دانم چرا برای کشتن ما این قدر علاقه داشت. در چشم هایش آتش همهء اهریمنان جهان زبانه می زد. مرا گفت ، این کس را می شناسی ؟ گفتم بلی .گفت کیست؟ گفتم سید ثابت است. گفت چه گونه می شناسی ؟ گفتم دوست من است وما رفت و آمد خانواده گی داریم. گفت چه دوستی داشتید؟ گفتم ما هر دو از یک ولسوالی هستیم و هر دو شاعر هستیم ادبیات ما را به هم پیوند زده است. گفت آخرین بار او را چه زمانی دیده ای؟ گفتم یک سال پیش از دستگیریم. گفت آن جا چه گفتید؟ گفتم سخن از کتابهای تازه یی بود که خوانده بودیم. گفت چه کتاب هایی را خوانده بودید؟ گفتم تاریخ میر غلام محمد غبار را. سید ثابت نیز گفت که پرتو نادری را می شناسم ، دوستم است و رفت و آمد خانواده گی  داریم. اما هیچگونه پیوند سیاسی و سازمانی در میان ما نیست. دریک لحظه یی که مستنطق بیرون رفت چشم های ما به هم دوخته شد، دلم  می خواست بگریم؛ اما گریستن در زندان بیانگر زبونی و ناتوانیست. مانند ابر بغض آلودی بودم و در خود می پیچیدم و رنج می بردم. سید ثابت نگران یگانه دخترش بود، یادم مانده است که می گفت کودک دومش در همان نخستین لحظه های زنده گی از زنده گی چشم پوشیده است. شاید کودک می دانسته است که پدرش دیگر بر نمی گردد.شاید کودک می دانسته است که این دنیا به غمش نمی ارزد. پس از زندانی شدن ثابت آخرین باری که در ده افغانان جهت خبر گیری خانوادهء او رفتم دخترکوچک او آرام خوابیده بود، شاید نمی دانیست که  پدرش در زندان کفتاران کمونیزم گرفتار است. شاید نمی دانست که پدرش در آن سوی دیوار های آهنین روز شهادت خود را انتظار می کشد.حالا که این جمله ها را می نویسم ، می گریم.برای شهادت  دوستم و برادرم سید ثابت که خیالی جز آزادی سرزمینش را نداشت.  با شوروی های متجاوز دشمن بود و آشتی نا پذیر،عاشق افغانستان بود و مردم آن. استوار بود مانند یک کوه و خروشان بود مانند یک دریا.  او یکی از خویشاوندان نزدیک سید متقی  ضمنی بود.شعر می سرود، عاشقانه کتاب می خواند.  در آن رخصتی های تابستانی همه روزه با هم می دیدیم .تا به هم می رسیدیم همهء بحث ما اندر باب شعر بود و شاعری و در این میان بخشی از بحث های ما برمی گشت به زنده گی  و شعر های ضمنی . ثابت شعر های زیادی از ضمنی را در حافظه داشت و این که ضمنی چرا و چگونه این یا آن شعر را سروده است داستانها می گفت. کاش او زنده می بود و چنین سطر هایی را  در پیوند به ضمنی  و شعر های او می نوشت. باری برایم گفته بود که رساله یی در پیوند به زنده گی و شعر های ضمنی نوشته است، اما دیگر از سرنوشت آن رساله چیزی نمی دانم.

از او باری خواستم تا روزی برویم به شهرک مشهد و دیداری داشته باشیم با ضمنی. خیلی  خوشحال شد نمی دانم چرا خواستیم تا دریکی از شب های  مهتابی  به دیداری  ضمنی برویم.  در یکی از شب ها تا ماه شب چهارده از پشت کوه بلند شد، ما به رسم عیاران و جوانمردان شبگرد گام در راه گذاشتیم.

ماه در آسمان آبی  می تابید و بر جبین «تکسار»  بوسه می زد. روشنایی ماه با حرکت سایه ها در می آمیخت وهمه جا را خیال انگیز و رازناک می ساخت . روشنایی ماه بر جادهء خاک آلود می تابید و دو سایه در جاده راه می زد و مانند آن بود که از سرزمین جادویی می گذشتیم. درآن شب مهتابی  همه جا رازناک بود و خیال انگیز. به تعبیرسهراب سپهری گاهی ترس شفافی ما را فرا می گرفت. صدای دریا همهء آسمان را پر می ساخت. می پنداشتی که این صدا از دل دریا بر می خیزد نه از به هم خوردن امواج با صخره ها. گاهی ستاره یی در آسمان می کند و خط آتشینی در آسمان آبی پدید می آورد. در دل خاموشی گاهی صدای دهقان خرمن کوبی را می شنیدم که فلک می خواند و چه خوش می خواند و شاید می  خواست تا صدایش را به دلدارش در دهکده یی برساند . صدای او در آسمان پر ستاره می پیچید. در دو کنارهء جاده ء خاک آلودی که ما را به شهرک مشهد وصل می کرد جویبار های پر همهمه یی جاری بودند که  گویی  می خواهستندما را همراهی کنند، صدای  غلغلهء آب را می شنیدیم و لذت می بردم. آن سو تر شالیزاران سر سبز و انبوه صدای قورباغه گان بودکه  پیوسته سرود تکراری خود را چنان همسرایان عاشق می خواندند . آسمان آبی و ستاره گانی که پیوسته  به سوی ماچشمک می زدند .گویی همه گان ما را در این سفر شبانه، همراهی می کردند.

ما همچنان می  رفتیم با جهان ذهنی خویش، ذهن های جوان ما نیز خود آسمان  پر ستاده یی بودند از شعر ، از سرود و خیالات شیرین جوانی  و آرزو هایی که  در دوردستان به سوی ما اشاره می کردند.گاهی شعر می خواندیم و گاهی آواز. فکر می کنم تازه ترین گزینهء شعری را که آن روز ها خوانده بودم « سفر در توفان» محمود فارانی بود. من می خواندم:

راز آتشکدهء دل به کسی  نتوان گفت

خبر صاعقه در گوش خسی نتوان گفت

ای تنگ حوصله تو محرم اسرا نه ای

درد سیمرغ به پیش مگسی نتوان گفت

راهزن تا رهء منزل نزد این رهرو

مقصد قافله را باجرسی نتوان گفت

از نادر نادر پور می خواندم:

 

آهنگران پیر، همه پتک ها به دست

لب ها پر از خروش فرحبخش انقلاب

چون اختران سرخ به تاریکی غروب

چشمان پر از نوید فرحبخش انقلاب

و باز هم می خواندم:

ز پنهانگاه جنگل های خاموش خزان دیده

به سویت باز خواهم گشت ای خورشید، ای خورشید

ترا با دست سوی خویش خواهم خواند

ترا با چشم سوی خویش خواهم خواند

ای خورشید، ای خورشید

و شعر هایی از فروغ فرخزاد و لطیف ناظمی که می خواندم با صدای بلند و گاهی با تغنی  و سید ثابت شیفتهء واصف باختری بود و می گفت بزرگترین شاعر افغانستان است و می خواند :

تو ای  همرزم و همزنجیر و همسنگر

سر از دامان پندار سیاه خویشتن بردار

مگر از دشنهء خونریز دژخیمان

مگر زین روسپی خویان بد گوهر

هراسی در نهانگاه روان خویشتن داری

مگر مینای روحت از شرنگ ترس لبریز است

گناه است این که می گویی

افق تار است و شب تار است و ره تارست و ناهموار

و همچنان می  خواند:

ومن خود را به آب افگندم و تا ژرفنا رفتم

که تا شاید سراغ سکه های پاک چشمان ترا از ماهیان گیرم

یکی زان سکه ها را یافتم در کوچه یی از شهر ماهی ها

مگر افسوس

که چونان سکهء یاران کهف افتاده بود از ارج

و خواهر های همزاد تو مرجان ها

مرا تا روی با م مرمرین آب آوردند

در این میان او از مضطرب باختری نیز یادمی کرد  و می خواند:

تو شاهینی قفس بشکن به پرواز آی مستی کن

که بر آزاده گان داغ اسارت سخت ننگین است

اسدالله حبیب را نیز می شناخت و به همین گونه سلیمات لایق را و بارق شفیعی و چند تن دیگر را و از هر کدام شعر هایی در حافظه داشت و می خواند.

او شعر های واصف باختری را بیشتر در ماهنامهء عرفان خوانده بود. حافظهء شگرف و حسادت بر انگیزی داشت تا شعری را خوانده بود در ذهنش بود. من ؛ اما هنوز واصف باختری  را کشف نکرده بودم و از این که تا هنوز یک چنین شاعر بزرگواری را  نشناخته بودم در دلم احساس شرم می کردم. سید ثابت شعر می خواند  و من گوش بودم و من می خواندم او چنین بود.از ضمنی  می خواند:

بلای  جان انسان است چشمش

عجایب نا مسلمان است چشمش

زتیر هر دو مژگانش مپرسید

خطر دارد دو هاوان است چشمش

نگاهش قصر دل را کرد ویران

درین ویرانه سلطان است چشمشاش

اشاراتش مراعت النظیر است

سخن سنج و سخندان است چشمش

و باز می خواند:

آمد به باغ عطر گلابی به بر زده

با عشوه دست خویش به دور کمر زده

ای باغبان به فرش قدومش بیار گل

کاین غنچه از لطافت فردوس سر زده

 و گاهی می خواند از عبدالدقیوم گمنام که یار گرمابه و گلستان ضمنی بود:

 

نازک اندامی که چادر از رخش بالا کند

روز امروز جهان را محشر فردا کند

از اخوانیات این هر دو می خواند، ما در مسیر دریا می رفتیم و دریا نیز می رفت ومی خواند.گویی آن شب کشم یک پارچه سرود و ترانه شده بود. می رفتیم و می خواندیم و می رفتیم و می خواندیم، شاید سه ساعت راه زدیم تا رسیدیم به شهرک مشهد و به خانهء نمیکارهء شاعر شهید سید متقی  ضمنی .در آن سالها شهرک نو مشهد تازه ساخته می شد و ضمنی نیز در گوشهء این شهرک خانه یی می ساخت برای فرزندانش که هنوز نیمکاره بود. خانهء گلین و چوب پوش.

به ضمنی حرمت شگرفی در دل داشتم، به خانه که رسیدم پیش از دیدار اندکی هیجان زده بودم، فکر کردم چگونه با شاعر گرانقدری که نامش همه جا به نیکویی بر ده می شود و حتی مردان مکتب نا خواندهء منطقه نیز او را به شاعری می شناسند و به شاعری می ستایند رو به رو شوم. من تازه گام بودم؛ اما در این میان همهء نیروی روحی من همان جایزهء شعری  بود که  به مناسبت روز مادر در شهر کابل برنده شده بودم. جوزای همان سال من به مناسبت روز مادر نخستین جایزهء شعری خود را در کابل دریافت کرده بودم و آوازهء آن به کشم نیز رسیده بود و من باور داشتم که ضمنی از چنین رویدادی آگاه است.

نور چراغی  از اتاقی بیرون می زد و ما رسید یم به اتاق. ضمنی از دیدار ما در آن نیمه شب  نیز هیجانی شده بود. او در گوشهء اتاق نشسته بود و کتابی و ورقهایی چند دورو برش پراگنده، شاید بیدل می خواند و یادداشت هایی بر می داشت . او بیدل را بسیار دوست داشت و به همینگونه حافظ را. تاثیر این دو شاعر بزرگ  را می توان در سروده های او دید. اوتنها بود، هنوز خانه اش تکمیل نشده بود،  خانواده اش هنوز در تشکان به سر می بردند. همدیگر را در آغوش گرفتیم. شاید سید ثابت مرا به او معرفی کرد. باور داشتم که او مرا به شاعری می شناخت. از این که به دیدار یکی از معروفترین و محبوب ترین شاعران بدخشان رسیده بودم، در دلم احساس غرور و سرور می کردم.

شاید در آن نمیه شب خربوزه یی خوردیم و دیگر همه اش گفتیم و خواندیم و خندیدیم. شب خوشی بود.ضمنی مردی بود صمیمی مانند شعر هایش، یک بار که او را می دیدی دیگر نمی توانستی که رهایش کنی. بی تعارف بود، از تکلف بدش می آمد، زبان صریح داشت و روح عارفانه یی چنان قلندران وارسته.فی البداهه شعر می سرود. حتی  یک حادثهء کوچک نیز می توانست سرایش شعری  را در اوبر انگیزد.

ویژه گی های شاعری ضمنی

ضمنی شاعریست غزلسرا. چنان که بیشتر از نود در صد سروده های اورا غزل تشکیل می دهد.  مثنوی و رباعی نیز  از انواع مورد علاقهء اوست. او در مثنوی هایش بیشتر به بیان حکایات آموزشی و چند امیز می پردازد. او در کلیت شاعر متعهدی است. اعتراض از مشخصه های شعری اوست. او نه تنها بر وضعیت اعتراض دارد؛ بلکه در هوای رسیدن به عدالت نیز است؛ اما رسیدن به عدالت جز با برهم زدن وضعیت ممکن نیست و چنین است که خواهان بر هم زدن وضعیت نیز می شود.

او به چگونه گی مناسبات محیط اجتماعی خویش مسوُولیت نشان می دهد. موضوعات شعر هایش را از محیط زنده گی اش بر می گزیند و چنین است که شعر های ضمنی  پیوند ها و ویژه گیهای محیط زنده گی  او را بازتاب می دهد. به دنبال مفاهیم  انتزاعیی نیست . بیشترینه تصاویر شعری او تصاویر حسی  اند نه انتزاعی . شاید این یکی از دلایلی  است که تا هم اکنون شعر های او در زبان مردم جاریست . تابستان 1358 خورشیدی بود که به روایتی اسدالله امین او را با آتش گلولهء  تفنگچه در دفتر کارخود به شهادت رساند. سه دهه از شهادت او می گذرد. در این مدت زمان از او در مطبوعات ورسانه ها یادی نشده است. در این میان تنها یک بار ریاست اطلاعات وفرهنگ بدخشان  گرامی داشتی  از او و مغموم دروازی به عمل آورد که با دریغ ازکشم وتشکان جوانمردی پیدا نشده بود تا به فیض آیاد برود و اندرباب شعر و شاعری او چیزی بگوید. هر بار که این حاثه یادم می آید عرق شرم بر جبینم می نشیند. چاره یی نبود من در کنفر انسی در هرات بودم.  چنین بود که از او در خاموشی تجلیل به عمل آمد.

پند و اندرز،توصیف طبیعت، مبارزه با فساد و استبداد ادارات محل ، مقابله با زمینداران ستمگر، وکیلان واربابان مستبد، فرا خوان مردم در جهت اتحاد و همدلی و مقابله با ظلم ظالم و بر هم زدن اقتدار آنان،فقر و گرسنه گی، توصیف وضعیت مستمندان و رده های ستمکشیدهء جامعه رگه های برجستهء موضوعات شعری او را می سازند.

به همین گونه او به توصیف معارف می پردازد، برای معلمان و شاگردان مکتب شعر می سراید و در نهایت این پیام را برای مردم می فرستد که جهت بهتر زنده گی کردن چارهء دیگر غیر از پیوستن به علم، روشنایی و مکتب نیست. چنین شعر هایی در روزگار خودش شعر های روشنگرانه است که مردم را به سوی آگاهی فرا می خواند. زبان شعر او روان، ساده و دلنشین است که می تواند با خواننده پیوند ذهنی و عاطفی بر قرار کند.

شدم از بس که استاد سخن در ساده گی «ضمنی»

کلامم می کشد در رشتهء اشعار معنا را

ضمنی هر گز و هرگز برای زورمندی شعر و سخنی نسرود و پیوسته چنان حکیم ناصر خسرو بلخی در گرانقدر دری را پاسداری کرد و آن را  به پای خوکان روزگار نریخت، در حالی که شماری پیوسته از این راه نان خورده اند که نه تنها آبروی  خود؛ بلکه وقار شعر و سخن را نیز فرو شکستانده اند. او خود را شاعر مردم می داند و باورمند است که شعر شاعر باید برای مردم باشد و مردم را آگاهی دهد.

گفتار شاعری که نباشد مرام خلق

باشد تمام قافیه سر تا به پا عبث

تنویر فکر خلق زشاعر محال نیست

« ضمنی » تو بی کمال چرایی، چرا عبث

جای دیگر در پیوند به همین موضوع می گوید:

من شاعر ملی ام نه دربار

بر حال خودم دمی تو بگذار

افزار تصویر در شعر های ضمنی کمتر تازه و ابتکاری است ، اما اوبا همین افزار های همیشه گی  و تکراری به بیان موضوعات ملموس و حیاتی محیط اجتماعی خود می پردازد. اما گاهی اجزای تصاویر در شعر های او بر گرفته از اشیای محیط اوست. مثلاً زبان درازی خاین را با نوع طنز گزنده به دم خر تشبیه می کند:

دیدم زبان خاین از دم خر دراز است

بر هر خری دو پالان دادند و پس گرفتند

در پاره یی از شعر های او می توان مفاهیم ضرب المثل های مردم را دریافت:

 

 مبادا خم شود از نازکی سرو قدش« ضمنی»

مکن ای غمزه اشتر، همرهء آن مو کمر بازی

 این بیت یاد آور همان ضرب المثلی است که می گویند: شتر را گفتند برقص، پالیز را خراب کرد.

به همین گونه درجای دیگری می گوید:

اگر خرچ غذا از جیب غیر است

بخیل این گونه مهمان دوست دارد

مردم می گویند: اگر خرچ از کیسهء مهمان بود، حاتم طایی شدن آسان بود.

گاهی  در پاره یی از شعر های او می توان موضوعات شعر شاعران دیگر و عمدتاً شاعران کلاسیک را دید:

میان نوع انسان حس و قدر مشترک باشد

اگر عضوی ستم بیند به درد اندازد اعضا را

بیانگر همان شعر معروف سعدی است:

چو عضوی به درد آورد روزگار

دیگر عضو ها را نماند قرار

گاهی انتقاد های اجتماعی او با زبان  طنز گزنده یی  همراه می شود :

 ناکس از سیم و نقره کس نشود

خرخر است ارچه معتبر گردد

آدمیت به ریش، مختص نیست

ورنه بز حضرت پدر گردد

یا  درجای دیگری می گوید:

فتوی نوشت مفتی رندان باده نوش

میخانه جای سجدهء فاسق نمی شود

او از فساد اداری ارگانهای محل به فریاد آمده است. حاکم، قاضی  و قوماندان همه گان غرق در فساد اند و این امر سبب گسترش بی عدالتی  در جامعه می گردد. او دریکی از شعر هایش به گونهء طنز آن همه جور و جفای معشوق را با استبداد و بی  عدالتی کارمندان ادارات  دولتی مقایسه می کند و بدینگونه دامنهء تاثیر گزاری شعرش را گسترش می دهد.

 

هرقدر قاضی بنا حق فیصله صادر کند

مهر او نافذ تر از خال زنخدان تو نیست

گر قومندانم دو صد ره پس شو و گم شو کند

فی صدی ده چون جبین ترش دربان تونیست

شعبهء املاک را امروز نی، فردا بیا

در نظر مشکل تر از مفهوم هجران تو نیست

ای جفا جو در ستم چون کاتب احصاییه ای

یک سر مو راستی در عهد و پیمان تو نیست

 کاتب تحریر نامش گرچه شد مشکلتراش

راست پرسی همسر زلف پریشان تو نیست

هر چه بیرحمی کند میرزا عمو در مالیه

«ضمنیا »جای سوال و وقت پرسان تو نیست

شعر های او آنگاه که با طنز در می آمیزد زیبای بیشتری پیدا می کند:

« اپولو» در فضا تا بال بگشود

آز آن بگذشته داخل در قمر شد

ملایک ها به همدیگر همی گفت

بشر هم با خدا نزدیکتر شد

 و یا در جای دیگر:

به قاضی گفت دزدی پخته کاری

که دزدان خدا بسیار باشد

ولی مثل شما در روز روشن

کجا دزدی چنین عیار باشد

*

شنیدم گفت  دهقانی به زاری

تمام خرمنم بادفنا برد

زمیندار آمد و نصفش به خود برد

دو نصف دیگرش عشر خدا برد

*

 زن پیری به شوهر گفت روزی

که ای کلفت نصیب پیر مفلوک

ترا سیم و مرا زر نیست در کف

خدا داده مرا چرخ و ترا دوک

فساد همه جا گسترده است، همه جا خیانت  است. شاعر گویی به فریاد همه گانی بدل شده است. او می بیند و تجربه می کند و می سراید و بعد سروده های او درزبان مردمان جاری می شود:

ندیدم جز خیانت خدمتی بهر وطن چیزی

به غیر از جور و بیداد و ستم بر مرد و زن چیزی

حقیقت تلخ هم باشد به هر جا فاش می گویم

نباشد مقصد این مرده شوران جز کفن چیزی

خدا را این قدر تاراج کردن از ادب دور است

به صاحب خانه هم نگذاشت، جز تلت و تپن چیزی

ز استقلال بی مفهوم ما زاهد چه می پرسی

درین جنت نباشد جز غم و درد و محن چیزی

فساد تنها در ادارات محل نیست، آب از سرچشمه گل آلود است. به زبان دیگر آب را از سر چشمه گل آلود می کنند تا ماهی گیرند. او از وزیر می نالد. وزیر نیز در خیانت و فساد غرق است و آن گاه از او بپرسند که چرا این همه فساد،  او هزار دلیل و برهان می ارائه می کند:

پیش وزیر رفتم تا عرض خویش گویم

حال فلاکت خویش از قلب ریش گویم

یک چند اگر بود غم صد چند بیش گویم

تمثیل اگر بخواهد از گرگ و میش گویم

گفتا هزار فرمان دادند و پس گرفتند

این تنها کارمندان دولت نیست که چنان جوکی خون مردم را می چوشند؛ قریداران و به زبان دیگر اربابان نیز پیوسته هستی مردم را تاراج می کنند.  در زبان فارسی دری  در ذهن من کلمهء زشت تری از ارباب وجود ندارد. اربابان  وسیله یی بودند در دست حاکمان وکارمندان ارگانهای دولت و پیوسته تلاش آن ها این بود تا مردم را از تماس مستقیم با ادارات دولتی  دور نگهدارند  تا  بتواند در تفاهم و سازش نگینی فارغبال خون مردم را بچوشند. دل شاعر از چنین اربابان و قریدارانی خون است:

خطه را در شور آرد قریدار بیقرار

مردم آرام ار نباشد قریه طوفانی شود

در ولسوالی چه لازم یک صدو سی قریدار

کثرت این جنبه باعث بر پشیمانی شود

دوش دهقانی به «ضمنی » گفت ای بیمار نان

گر زراعت بسط یابد ملک ارزانی شود

آنانی که به نام کارمند دولت بر ادرات  دولت گماشته شده اند تا به مردم خدمت کنند، خود کیسه برانی اند که پیوسته تلاش می کنند تا آخرین سکهء کیسهء مردم را به بهانه یی بدزدند:

امروز ببین دبدبهء کیسه بران شد

بنگر چه زمان شد

اخذو جر رشوت که نهان بود عیان شد

بنگر چه زمان شد

دزدی که دو صد مرتبه رفتست تهء دار

بر ما شده بادار

احکام قضا در کف ظالم صفتان شد

بنگر چه زمان شد

از دست حاکمان در فغان است واز نظام شاهی دلگرفته ودل سپرده در هوای جمهوری:

فریاد زدست حاکمان باید کرد

یا شکوه زشاهی جهان باید کرد

این طرز حکومت ای برادر زهر است

جمهوریتی به خود عیان باید کرد

 او در تنگدستی به سر می برد و نگرانی تهیهء یک لقمه نان  او را رنج می دهد:

روزم همه در فکر شکم می گذرد

اندر هوس زیاد و کم می گذرد

افسوس که این عمر گرانمایهء من

با محنت و رنج و درد و غم می گذرد

در چنین وضعیتی که حاکم، قاضی ، قوماندان، قریه دار، ارباب و وکیل همه چنان گرگ های هار به جان مردم افتاده اند، کشور دیگر چه روز نیکی می تواند داشته باشد.شاعر به توصیف محل خود می پردازد و وضع ولسوای خود « کشم» را پریشان می بیند و مردمان را در چنگال گرگان:

بیا در کشم ما وضع پریشان را تماشا کن

دل آغشته در خون یتیمان را تماشا کن

لباس  ژنده های بی نوایان را تماشا کن

به قصد جان انسان گرگ انسان را تماشا کن

زخون بی  نوایان رنگ ایوان را تماشا کن

ضمنی با دیدن چنین وضعیتی، انسان را گرگ انسان می داند، همانگونه که توماس هابز دانشمند انگلیسی زمانی که به توصیف وضعیت طبیعی جامعه می پردازد، می گوید که در این دوره انسان گرگ انسان است. برای آن که قانون حاکم  در جامعه، قانون زور است.

در آغاز گفته آمدیم که «ضمنی » شاعر متعهد است و شاعر متعهد شاعری است با ایمان ، ایمان به پیروزی نور بر تاریکی ، پیروزی حق بر باطل ، پیروزی مستمندان بر مستکبران . شاعر متعهد باور دارد که همان گونه که خداوند  وعده داده است حق بر باطل پیروز می شود. شاعر متعهد شاعر نا امیدی  و شاعر ندبه ها و گریه ها نیست . چنین است که او به مردم خوش امید می دهد:

این شنیدستم که مزدوری به خواجه گفت دوش

کاخ استبداد ملاک دغا خواهد شکست

گنبد دستار زاهد، ریش صوفی  مشربان

چور خواهد گشت بی چون و چرا خواهد شکست

« ضمنیا» از انتقام عاجزان غافل مباش

مشت مافرق سر زور آزما خواهد شکست

به همین گونه در جای دیگری به همهء آن خیانتکاران می گوید که دوران استبداد شما روزی به پایان می رسد:

ای خاینان ملک، شما را دوام نیست

روزی رسد که صوتهء ما و سر شماست

بی شک و ریب هست مسلمان وقت خویش

آن کس که در زمان شما کافر شماست

گیرم نفوس دهر همه ارتجاع کنند

شاعر یگانه دشمن مادرغر، شماست

 اما این پیروزی ها چگونه به دست می آیند؟ او به گسترش آگاهی در میان مردم و نسل نو باور مند است. معارف چراغیست که تاریکی  ها را روشن می سازد. چنین است او به ستایش معلم، معارف و شاگرد می پردازد:

سر رشتهء علوم دبستان معلم است

خوش خلق و خوش کلام و سخندان معلم است

با شفقت و مروت و احسان معلم است

ما طفل مکتبیم معلم روان ماست

در جسم ما معلم ما همچو جان ماست

 

ما پیروی زمردم هشیار می کنیم

درس و کتاب خویش چو تکرار می کنیم

خود را زخواب تنبلیی بیدار می کنیم

روزی برای میهن خود کار می کنیم

ما طفل مکتبیم و معلم روان ماست

در جسم ما معلم ما همچو جان ماست

او به شاگردان معارف اندرز می دهد که بیاموزند و آموخته های خود را در خدمت کشور خویش قرار دهند و در خدمت گزاری به مردم صادق باشند:

ای طفلک دانای سخندان معارف

ای جان معارف

ای زینت و زیب چمنستان معارف

ای جان معارف

سوی تو که چشم وطن ما نگران است

پیش تو عیان است

شو عضو فهیم ادبستان معارف

ای جان معارف

مقصود تو از کار اگر چوکی و نام است

این فکر تو خام است

آلودهء تهمت مکن عنوان معارف

ای جان معارف

چند سال پیش یکی  از وزرای معارف کشور شماری از شاعران را گرد آورده بود تا برای معارف ترانه بسازند ترانه های ساخته شد؛ اما به یقین می توان گفت که هیچ کدام آنها به زیبایی و صمیمیت ترانه های معارف ضمنی نیست. امید وارم که روزی کودکان مکتب ترانه های  معارف ضمنی را  زمزمه کنند و طنین زمزمه های آنها فضای مکتب را پر سازد!

البته موضوعات عاشقانه و تغزلی نیز بخش مهم محتوای شعر های او را می سازد. با این حال  می توان گفت که «ضمنی» بیشتر یک شاعر اجتماعی متعهد است که گاهی اندیشه های او بیشتر رنگ و بوی انقلابی پیدا می کند. از وضعیت دلتنگ است و یگانه راه برون رفت را در تغیر وضعیت می داند.

او اندیشهء بلند انسانی دارد. انسان و آزادی و رفاه انسان در محراق اندیشه های او قرار دارد . او به افغانستان  و مردم آن می اندیشد و این که موضوعات شعرش را از محیط زنده گی خود بر می گزیند باز هم این امر بیانگر تعهد او به  محیط زنده گی اش است. شاعری که از محیط زنده گی خود در شعر های خود فرار می کند شاعر صمیمی و صادق نیست.او همه افغانستانی می اندیشد:

طریق« سکتریستی» خوش ندارم

دلم با خویش و با بیگانه سوزد

من باور دارم که این بیت « ضمنی » پاسخ ردیست به چنین جریان سیاسی که در آ ن سالها در بدخشان به فعالیت گسترده یی آغاز کرده بود. جریانی باقی ماند ه از حزب دموکراتیک خلق افغانستان  به رهبری طاهر بدخشی که او خود نام این جریان را« محفل انتظار» می خواند ؛ اما به سبب طرح مساله ملی و حل تضاد ملی  در کنار تضادطبقاتی در حلقات سیاسی  کشور به نام « ستم ملی» شهرت یافت. جریانی که خونبار ترین نتیجه را برای بدخشان به بار آورد.

جریانی که  صد ها جوان دانشمند بدخشانی را از دانشگاه ها ، موسسه های آموزشهای عالی و از مکاتب بیرون کشید و به بهانهء کار توده ای همهء آنها به کام مرگ فرستاد. جریانی که تا هنوز نتوانسته است که حتی فهرست از جوانان شهیدی خود را ارائه کند. جریانی که فاشیزم برتری جویانهء قومی را به آورد گاه خواند و خود از میدان گریخت. جریانی که امروزه عذابش را  روشنفکران ، متخصصان و آگاهان بدخشان بر دوش می  کشند. می بینیم که چگونه در برابر نام هر روشنفکرو آموزش دیدهء بدخشانی سوالیه ستمی بودن قرار داده  می شود! گاهی این علامهء پرسشی آن قدر بزرگ می گردد که فاشیزم برتری جوی قومی، بی علاقه نیست تا آن را در برابر همهء بدخشان گذارد! من نمی دانم که طاهر بدخشی چه آرمانهای بلندی عدالت خواهانه داشت، ولی خود شاهدم که شیوهء عملکرد پیروان سیاسی او بدخشان را درپشت سیم خار دار انزوای سیاسی قرار داد. به زبان دیگر بدخشان را تبعید کرد در جزیره انزوای سیاسی.

چنین است که در سده های پسین بدخشان هیچگاهی مشارکت سیاسی شایسته یی در نظام سیاسی افغانستان نداشته است.  با دریغ که هنوز شماری از چنین سیاسیون بدخشان ، این نکته را به مشکل می توانند درک کنند و یا نمی خواهند درک کنند.

بر گردیم به موضوع  و آن این  که «ضمنی » در میان واژه ها به نام واژه های شاعرانه و غیر شاعرانه خطی نمی کشد، بلکه واژه ها همه گان نظر به ضرورت محتوای شعر می توانند در شعر او به کار گرفته شوند، حتی کلمه های فرنگی مانند سکتریزم؛ اسکلیت و کلمهء کات که درپر بازی مورد استفاده دارد در شعر او آمده اند. به همین گونه کاربرد واژگان کفتاری در شعر های او دامنهء گسترده ای دارد . من در یک نگاه این واژگان گفتاری را  در شعر های او در یافتم:

تلاشک، اخذ و جر، تلت و تپن، غجیر، غندل، اخ و دب، جندمش، فلانی و بیمدانی، قاق پوز، فچ، کشتل جنگی، لچ، سوته و شمار دیگر و این هم چند نمونه:

 

منصب سه روزه ات هست قرین زوال

چند کنی اخ و دب گاهی چپ و گاهی راست

*

باز اگر لچ می  کنی پا در پی آزار خلق

می کنی صد خانه را از ظلم ویران جندمش

*

ای خاینان ملک، شما را دوام نیست

روزی رسد که سوتهء ما و سر شماست

کار برد کلمهء فچ که معنای بی مزه را دارد. چنین پنداشته می شود که این شعر نوع هجویه است که شاعر برای کدام یک از انسان کم دانش پر ادعا سروده است:

نشد نصیب تویک نکته از بدیع و بیان

به کام خشک فصاحت بود زبان تو فچ

به محفلی که  ندای سخنوری دادی

دهان به حرف گشادی و شد بیان تو فچ

سرت کدو مچرخ ، دو گوش برگ کدو

دمیده زردک بینی به بوستان تو فچ

بعضی  از بیت ها در شعر های ضمنی از سکتهء وزنی رنج میبرند و گاهی هم شاعر نسبت به قافیه بی  اعتنایی نشان می  دهد مسلاًدر شعر زیرین منعکس با خس قافیه ساخته شده است که اشتباه است:

سر بر رهء جانانه نهادن شرف ماست

کز سجده شود راست دل منعکس ما

تا سوخت شرار نگهت دامنهء عشق

آتش زد از این مشعله در خار و خس ما

نکتهء اخر این که شماری از شعر ها و ترانه های « ضمنی » به وسیلهء آواز خوانان و عمدتاً به وسیلهء درمحمد کشمی آهنگ ساخته شده است. بخشی از این آهنگ ها در رادیو تلویزیون افغانستان اجرا شده است. غیر از این

 در محمد این آهنگ ها را در جشنهای عروسی بسیار اجرا کرده است.  چنین است که شعر های « ضمنی» بیشتر از هر شاعر دیگری در محل، در زبان مردمان جاریست. روانش شاد باد!

 

شهرک قرغه-  کابل

جدی 1389 خورشیدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

 

شامگاه چهارشنبه ششم میزان سال (1373 ) خورشیدی ، مردان کمین کردهء بدنام زنده گی شاعری را به کام مرگ کشانیدند که برای گل سوری مقامه می نوشت،برای زادگاهش ملیمه که چنان کودکی در گاهوارهء دود، خون و آتش فریاد میزد؛لالایی می سرود، برای باغ، دیوان عاشقانه می ساخت و غمهایش را تنها؛ولی همیشه در شط جاری غزلهایش رها می کرد.

نبود او نبود جبران ناپذیراست.کاج جوان؛ولی برومند وگشن شاخی، چنان درباغستان انبوه درخت شعر وادبیات ما درهم شکسته است که تمامی آسمان باغ را ابر های بغض آلود سوگ وماتم فراگرفته است. اما معنویت راچگونه می توان از میان برداشت.اگرفرهنگ ستیزان بی فرهنگ دریاچهء شفاف ترانه ها و سروده های قهارعاصی را درریگزار تفتیدهء مرگ خاموش کردند؛ ولی او چنان گلی شگفتهء سوری درگلخانهء دلهای دوستداران شعرش و در ضمیرروشن فرهنگیان سرزمینش و در حوزهء گستردهء زبان فارسی دری، زنده خواهد بود.

برای آن که نخست شهید زنده است، دو دیگر این که فرهنگ را و معنویت مرگی نیست.

جاودان یاد قهارعاصی سی وهشت سال پیش از امروز به روز چهارم میزان 1335خورشیدی دردرهء زیبا وتاریخی پنجشیردیده به جهان گشود.اودر« مقامهء گل سوری» چنین تصویری از پدرخویش به دست می دهد:

پدرم کوه بلندیست

آشیان زعقابان لجوج است

                          به پرواز بلند

پدرم ناشکن است

لنگر آزادیست

خانهء خشم پر آوازهء اجداد خود است

رستم گمنامیست

او دررابطه به شعرش به گونهء مقدمه در کتاب« مقامهء گل سوری» می نویسد:

«من از زخمهایم سخن زده ام نه از ستاره زاران رودخانهء یک شام فروردین.من از تنهاییم هنگامی که گریسته ام سرود سازکرده ام نه ازبازیهای شبانه وباشگاهها و درختان.من ازبی سرانجامی مردمانی درد کشیده ام که هیولایی از چهارسوی، پوست و گوشت شان را می درد.من از آستانهء معبدی، آفتاب وستاره گان را به نیایش فرا می خوانم که سخت زخمیست.من از خانقاهی گلوپاره می کنم که مظلوم است و هر روز شهید می شود تا هیولایی به مراد رسد وعفریتی آرامش گیرد.»

واقعیت مساله نیز چنین است که وقتی خط فکری قهار عاصی را در شعر هایش دنبال می کنیم به وضوح درمییابیم که او شاعر زخمها،دردها و تلخیهاست.

او بیشتر ازیک دهه به کار شعر وشاعری پرداخت؛اما چه سختکوشانه وپیگیر که در زمان کوتاهی قله های بلندی بلند تری  را یکی پی دیگرد طی کرد و به تعبیر شعر خواجهء رندان حافظ شیراز، او یک شبه راه صد ساله را پشت سر گذاشت.

عاصی تخیل واندیشهء بلندی داشت وباآن قریحهء سرشار ومواج،چنان شهسواری می رفت تا بیرق ترانه ها و سروده هایش را بر چکاد های بلند وبلند تری برافرازد که غولان در کمین نشسته و دزدان چراغ و روشنایی بر کاروان ترانه ها و سرود هایش شبیخون زدند وپژواک نورانی صدایش را در افق های کبود آسمان زنده گی به خاموشی کشانیدند.

اوشاعری را زمانی آغاز کرده بود که سپیدارآزادی درسرزمین ما در خاکستر زبونی نشسته بود.روزگارروزگارشگفتی بود.ازحنجره های ملتهب سرخ سرودطاعونی انترناسیونالیزم بلند بود.زبانها با دروغ آشنا بودند وسرها با انحنای گردن ها روی سینه های تملق فرو افتاده بود.چهرهء حقیقت در آیینه های ذهن مسخ می گردید.

استکبار سرخ شوروی و دستیارانش در چارسوی شهر ها باشگاه های تفتیش عقاید را بر پا داشته بودند وهر قدم وهروجب، آزادی، شرافت و ایمان را گلوله باران می کردند. روزگار روزگار مسخ بود و همه چیز را در همه جا مسخ می کردند و وارونه گی حقیقت ، مضمون مسلط زمانه بود.طاعون سرخ شوروی ادبیات ما رانیز مسح کره بود و می رفت تا ریشه های فرهنگ اصیل سرزمین ما را کلاً بخشکاند و جای آن ابتذال فرهنگی خویش را در میان مردم گسترش دهد.

شماری از متشاعران  ابن الوقت و ادیبان دروغین وآستان بوس تمام نسوج ساده و بیرنگ ذهنیت خویش را چنان پای انداز حقیری بر مقدم گامهای طاعونی  استکبار شوروی  و دلقان بی عرضهء آنها گسترانیدند و خود را به آب و نانی رسانیدند و غرایز بهیمی خویش را ارضا نمودند.در مقابل  شماری هم پنجره های ذهن خود را عاشقانه و آگاهانه رو به سوی آفتاب  بی زوال حقیقت و ایمان گشودند و حماسهء مقاومت مردم مسلمان خویش را بدون چشمداشت پاداشی با قبول هزارا مخاطره سرودند و قهار عاصی بدون تردید یکی از چهره های شاخص این وتیره و جریان است.

امروزه هر کس دریافته است که پرچمداران ابتذال ادبی جز سکه های سیاه سر افگنده گی جاودانه در دادگاه تاریخ چیز دیگری به کف ندارند. در مقابل شمار دیگری  و از آن میان قهار عاصی در برابر آن جریان نگین می ایستند و خود را به رودبار همیشه جای حقیقت وآزاده گی میرسانند و از آن رودخانهء بزرگ جویبار به سوی کشتزار شعر مقاومت می کشند و گلبنان آن را آبیاری می کنند و به ثمر می رسانند. به نمونه های زیرین  از شعر های عاصی  در « مقامهء گل سوری » توجه کنیم:

این ملت من است که دستان خویش را

بر گرد آفتاب کمر بند کرده است

این مشت های اوست که می کوبد از یقین

درواز های بستهء تردید قرن را

 این شعر به سال 1363 خورشیدی سروده شده است که هنوز طبل سرخ سیطرهء شوروی از اروپا تا آسیا کوبیده می شد. امروز که آبها از آسیا ها فرو افتاده است هر کس می تواند چیزی بگوید؛ولی آن روز ها تنها این مردم تفنگ بر دوش و آیمان در دل و شاعر مردم بود که می دانست که روزی دروازه های بستهء تردید با ضربه های  محکم مشت های یقین گشوده خواهد شد.

درد من خاموشسیت

درد من تنهاییست

درد ویران شدن دهکدهء خوب من است

درد آواره گی بته کن است

از سر گریه اگر نامش را

از سر ناله اگر نامش،باز گیری

غم و سودای دل تنگ من است

همه آواز من است

همه آهنگ من است

گریه ام از سر سردابهء ده می آید

 ویا در نمونه زیرین خطاب به سر زمین خویش برای جهانیان فریاد می زند:

سرزمینم مردیست

که به بام همه آتشکده ها

خسته و خشم آلود

قامت افراخته است

 به یقین که چنین نمونه ها ونمونه های دیگری از شعر عاصی  را می توان چنان کتیبهء زرینی در چهارسوی روزگاران نهاد تا آینده گان را پیامی باشد از تجاوز بیگانه و مقاومت مردم و ویرانی دهکده ها وشهر های کشور. در حالی که در همین سالها دلقکان فروخته شه یی چند، به نام شاعر و نویسنده یورش وحشیانهء و غارتگرانهء ارتش استیلا گر شوروی به دهکده های کشور را ترانه و سرودافتخار می ساختند و گرانسنگهای حقارت و خود فروخته گی را به نام مدال دوستی « افغان –شوروی»  بر سینه می آویختند.

برای عاصی  کوچکترین حادثه یی  می توانست تخیل بر انگیز باشد.  حساسیت شاعرانهء او به حدی بود که هر چیز و هر پدیده یی تخیل شاعرانهء او را بر می انگیخت؛ اما عدمدتاً تخیل او چه در شعر های اوزان عروضی و چه در شعر های اوزان آزاد عروضی ، در جهت آن گونه تصویر پردازی سیر می کند که باید بازتاب دهندهء حقایق زنده گی  اجتماعی مردم سرزمینش باشد.مثلاً در غزل زیرین او با استفاده از پدیده های طبیعی مانند باغ، سپیدار، پسته زار، بید مجنون، شاخ زیتون و غیره  تصاویری ارائه می کند که تلخترین واقعیت های روزگار را بازتاب می دهد:

باغ را گاهی ز آتش گاه از خون می کشند

هر شب از آن نقش اسپیدار بیرون می کشند

فتنه در اندام سبز پسته زاران می زنند

دود بیداد از قبای بید مجنون می کشند

طبل می کوبند سرخ و نغمه می خوانند زرد

مرگ را از پرده رنگارنگ بیرون می کشند

نا سپاسی بین و بی فرهنگی آیام را

که برو بازوی دار از شاخ زیتون می کشند

 شاخ زیتون در ادبیات و درشعر نماد طح و آتشی است؛ امازمانی که از چوب زیتون دار بر پا می دارنند، بدین مفهوم است که صلح وآشتی  را بر دار آویخته اند. این طنز گزنده ییست به مشی مطالحهء ملی که آن سالها از سوی دولت دست نشادهء شوروی عنوان می گردید تا پرده یی باشد آویخته در برابر دیده گان مردم. ویا در غزل زییر نام« ملتم» عاصی با تمام ایمان و با تمام روح مقاومت آزاده گی  ملت خویش را چه استوار و مردانه صدا می زند که چند بیت آن را می آوریم:

 ملتم پرچمش افراخته یک بار دیگر

چرخ پیشش سپر انداخته یک بار دیگر

کعبه یک بار دیگر فاتح گردون گشته

حق ز قرآن علمی ساخته یک بار دیگر

اینک اینک و طن خاطره و خون اینک

قامتی تا به خدا آخته یک بار دیگر

 شعر برای عاصی با آن که در تمام لحظه های زنده گی  با او بوده، هیچگاه به حیث یک هدف مطرح نبود.او شعر می سرود برای آن که می خواست آن چیزی را که دریافته  و درک کرده است برای دیگران بنمایاند. شعر در دست او به تعبیری به خنجری می ماند که با آن هشیارانه و ماهرانه به جنگ سیاهی میرفت تا پرده های رنگ رنگ فریب و دروغ را بدرد و چهرهء فروغناک حقیقت را در آیینهء ذهن و روان مردمش متجلی سازد.

شعر در دست او چنان شلاقی بود که بر گردهء همهء قلدران روزگار فرود می آمد و شیار های عمیقی در روان سیاه آنها ایجاد می کرد.شعر های او گاهی چنان گلزاری، گلهای اندوه و آواره گی مردم و ویرانی دهکده ها و عشق های پرپر شده را در خویش دارد و گاهی  هم چنان کاجستانی کاج غرور، استقامت ومردانه گی ملت افغانستان را در خویش می پرورد. اما از همه که بگذریم بزرگترین حماسهء او شهادت اوست.جایگاهش در شعر و ادب فارسی دری به یقین بسیار بلند و پر شکوه خواهد بود. خداوند(ج) جایگاه او را در بهشت برین نیز بسیار بلند و پر شکوه کناد!

پرتو نادری

 میزان 1373

شهر کابل
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

دا ستانی  از اسکار وایلد ( Oscar Wilde)

 ترجمهء پرتو نادری

 

 

مجسمهء شهزادهء خوشبخت در يكي از نقطه هاي بلند شهر قرار داشت. در چشمهاي مجسمه دو نگين آبي رنگ ميدرخشيدند و نگين سرخ رنگ ديگري در قبضهء شمشير اوجابه جا شده بود. مردم او را بسيار مي ستودند و راستي هم كه مجسمهء شهزاده خوشبخت بسيار زيبا و ستودني بود. زنان و مردان به شهزاده دلبسته بودند. مردان شهر وقتي خسته ونا امید  به مجسمه ميرسيدند، زير لب زمزمه ميكردند،خوب است که در اين جهان دست كم كسي پيدا ميشود كه خوشبخت است.

وقتي كودكان در شبهاي مهتابي ميگريستند، مادران آرزو ميكردند كه كاش كودكان شان به مانند شهزادهءخوشبخت باگريستن بيگانه ميبودند.آنها فكرميكردندكه شهزادهءخوشبخت حتي درخواب خويشن نيز براي چيزي نگريسته است.  در يكي از شبها پرندهء كوچكي بر فراز شهر پرواز ميكرد. هفته هاي مي شد كه جفت او به سوي سرزمينهاي جنوب پرواز كرده بود. پرنده تنها بود و در اين انديشه بود كه در كجاي شهر آشياني بيارايد تا آن جا از سرماي شب در امان بماند.

ذهن پرنده را اين پرسشهاي پرساخته بود كه نگاهش به مجسمهء شهزادهءخوشبخت افتاد.پرنده باخود گفت همين جا،براي خودآشياني درست ميكنم. جاي زيباييست و هواي تازه يي هم  دارد. پرنده به سوي مجسمه نزديك شد و پرپر زنان بر روي پاي هاي او فرودآمد. نگاهي به چهار سوي خويش افگند وآرام با خویشتن زمزمه كرد كه خوب ديگر مالک يك آشيانهء طلايي هستم. پرنده خود را براي استراحت آماده ساخت واما تاخواست سر خويش در زير بال فرو ببرد كه ناگهان قطرهءدرشت باراني بروي فرو چكيد. پرنده تعجب كرد و با خود گفت اين ديگر چه چيز عجيبيست؟ در آسمان كه حتي پاره ابري هم به چشم نميخورد. ستاره گان در فضاي آبي ميدرخشند. اين باران از كجاست كه مي آيد. چه آب و هوايي ناگوارايي!

پرنده هنوز از اين انديشه ها رهايي نيافته بود كه قطرهء ديگري فرو افتاد. شگفتي پرنده بيشتر شد.به مجسمه انديشيدواز خود پرسيد مگر اين مجسمه را از چه چيز ساخته اند كه حتي نميتواند جلو قطره باراني را هم بگيرد!

بايد از اين جا بروم! بايد ازين جا بروم! حتماً حفرهء يك دودكش بهتر از اين است كه اين جا بمانم! پرنده بالهايش راتكان داد و تا خواست پرواز كند كه قطرهءديگري فروچکید و پرنده را تر ساخت، پرنده ديگر بي حوصله شده بود و با بي حوصله گي سري به بالا تكان داد. با تعجب ديد كه چشمهاي قشنگ مجسمه از اشك لبريز است واشكها آرام آرام روي گونه هاي طلابي او ميلغزند. صورت طلايي و اشك آلود مجسمه در روشنايي مهتاب درخشش ديگري يافته بود. غمي دردل پرنده فشرده شد،احساس كرد كه نسبت به شهزاده رقتي در دلش بيدار شده است. پرنده با صداي اندهگين و آرامي از مجسمه پرسيد، توكيستي؟

مجسمه گفت: من شهزادهء خوشبخت هستم.

پرنده پرسيد، پس بااين خوشبختي چرااين همه اشك ميريزي؟ آخر نگاه كن كه من كاملاً در اشكهاي تو تر شدهام!

مجسمه گفت: وقتي كه من زنده بودم، مفهوم گريستن را نميدانستم، اشك را نميشناختم، من در قصر بزرگ و زيبايي زنده گي ميكردم. قصري كه دروازه هاي آن به روي همه غم و اندوه جهان بسته بودند. غم و اندوه را در آن قصر راهي نبود. روز ها در باغي بادوستانم سر گرم شاد كامي بودم و شبانه ها در سالون بزرگي به پايكوبي ميپرداختم.

به دور باغ ديوار بلندي كشيده شده بود و همه چيز در باغ زيبا بود. حتي گاهي هم در باره آن سوي ديوار نينديشيده بودم كه آیاچيزي به نام زنده گي آن جا  در آن سوی دیوار های باغ وجود دارد يا نه؟ همه چيز براي من در همان باغ خلاصه ميشد. ديگران عادت كرده بودند كه مرا شهزادهءخوشبخت صدا بزنند به راستي هم كه من خوشبخت بودم، اگر خوشگذاراني را بتوان خوشبختي گفت!

وقتي مرگ به سراغ من آمد و مرا از آن باغ بيرون كشيدند و اين جا آوردند و در اين نقطهء بلند شهر قرار دادند. حالا من از اين جا همه جا را ميبينم. بد بختي و بيچاره گي شهر خويش راو مردم خويش را ميبينم. من قلبي دارم كه از پاره سربي ساخته شده است و من نميتوانم كه آن را تغيير بدهم و مي گريم.

اين مساله پرنده رابه تعجب عميقي واداشت. آهسته، بي آن كه بخواهد شهزاده بشنود با خود گفت مگر مجسمهء شهزاده خوشبخت راكاملاً از طلاي ناب نساخته اند؟‌ صداي مجسمه،پرنده را ازنديشه هايش بيرون ساخت كه ميگفت:

نگاه كن! نگاه كن دور تر از اين جا در آن گوچهء تاريك من خانهءمحقري را ميبينم كه يكياز پنجره هايش گشوده است. در كنار پنجره زني بر چوكي نشسته،که صورت نازك و اندوهگيني دارد.

نيش سوزن دوزنده گي هزاران زخم بر سرانگشتان دستانش پديد آورده است، سرانگشتان دستان اودرد مي كشند. او روز ها قشنگترين گلها رابرلباسهاي زنان ثروتمند شهر ميدوزد. آنان آن لباسهاي زيبا و گلدوزي شده را ميپوشند و بعددر محافل و دعوتهاي مجلل اشتراك ميكنند. آن سوتردر يكي از گوشه هاي اتاق،كودك بيماراو در بسترافتاده است واز تب سوزاني رنج ميكشد. كودك از مادر شربت نارنج ميخواهد، مگر مادر چيزي ندارد كه براي او بدهد به جزآب دريا.كودك آب دريا رانميخواهد و ميگريد.

پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! آيا ياقوتي را كه در قبضهء شمشير من جا دارد، براي آن زن خواهي برد؟ تو ميبيني كه پاهاي من اين جا به زمين بسته شده اندو من نميتوانم گامي بردارم.

- آخر من بايد بروم. جفت من در مصر انتظار مرا ميكشد.او همين حالا بر روي موجهاي دريا بالا و پائين پرواز ميكند و براي گلها نغمه ميسرايد.

- پرستو! پرستوى پرستوي كوچك! براي شهزاده بهانه نياور! شبي رااين جا بامن بمان و پيام آور من باش!آخر آن كودك بسيار تشنه است و آتش غم در دل مادرش زبانه ميكشد.

- من انديشه يي ندارم. من كودكان رادوست ندارم. تا بستان گذشته در كنارهءدرياي آشيانی داشتم. آن جا كودكان هر روز مرا به سنگ ميزدند و هيچ رعايت زنده گي مرا نداشتند.از دست آنهاست كه ما پرستو ها بايد به جا هاي دوري پرواز كنيم. سخنان پرنده، شهزادهء خوشبخت رااندوهگين ساخت و دريافت كه پرنده از كودكان خاطرهء خوشي ندارد.

هر چند هوا بسيار سردشده بود؛ولي پرنده سر انجام راضي شد تا شبي را همين جا با شهزادهء خوشبخت بماند و پيام آور او باشد. پرنده روي قبضهء شمشير شهزاده پرزد و ياقوتي را كه آن جا قرار داشت بر كند و به سوي شهر پرواز كرد و خود را به آن خانهءمحقر رسانيد. كودك در بستر بيماريش بي تابي ميكرد و مادرش خسته وافسرده به خواب فرو رفته بود. پرنده آن ياقوت را روي ميز، كناردست زن رها كرد و بعد چندين بار و چندين بار پرپر زنان به دوربستر كودك چرخيد و جريان هواي تازه را به سوي پيشاني كودك جاري ساخت. كودك جريان هوا رااحساس كرد و زير لب زمزمه كرد كه چه هوايي گوارايي! حتماً بيماري من پايان خواهد يافت و به خواب عميقي فرو رفت.

پرنده آنچه را كه انجام داده بود براي شهزادهء خوشبخت قصه كرد.پرنده مي گفت: حالا هر چند هوا سرد است ؛اما من گرماي لذت بخشي را در وجود خود احساس ميكنم.

شهزاده گفت: اين به دليل آن است كه تو كار نيكي راانجام داده اي، پرنده از گفتهء شهزاده به فكر فرو رفت و آرام آرام خواب بر وي غلبه كرد و سر زير بال برد.

همين كه شب به پايان آمد و سپيده بر كرانه ها تابيد. پرنده رو به سوي دريا پرواز كرد. پرنده دراين انديشه بود كه بايد حتماً شب، سفر خويش را به مصر بياغازد. او تمام روز را بر روي شهر و بر روي دريا پر زد. اما وقتي كه مهتاب در آسمان چهره گشود دوباره به سوي شهزاده بر گشت و براي شهزاده گفت: آيا پيغامي به سرزمين مصر داري؟ من همين لحظه آهنگ سفر دارم.

پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! براي شهزاده  بهانه نياور آيا تو نميخواهي بيشتر از يك شب اين جا با من بماني؟

- پرستو جواب داد: در مصر جفت من در انتظار من است او فردابر روي موجهاو دركنارآبشار ها پرواز خواهد كرد.

- پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! نگاه كن، دور تر از اين جا در شهر، مرد جواني را ميبينم كه بر چوكي نشسته و روي ميزش از ورقهاي پراگنده پوشيده شده است. گلدان شيشه يي در كنار او جا دارد و شاخه هاي پژمردهء گل در آن گلدان ميميرند. مرد جوان ميخواهد نوشته يي را به پايان آورد؛اما سرما و گرسنه گي او را ناتوان ساخته است و ديگر قدرت نوشتن ندارد. دراجاق خانهءاو جرقه يي از آتش نيست.

در قلب مهربان پرنده رقتي برانگيخته شد و نا چار موافقت كرد تا شب ديگري را نيز همين جا با شهزاده سپري كند. وقتي پرنده خواست تا ياقوت سرخ رنگ ديگري را از قبضهء شمشير شهزاده بركند، شهزاده گفت من ديگر ياقوت سرخ رنگي ندارم. مگر چشمهاي من از ياقوتهاي كبودي ساخته شده كه هزاران سال پیش از سرزمين هند آورده شده اند. تو بايد يكي از اين ياقوتها را براي آن مرد جوان ببري.

پرنده با گريه گفت: شهزادهء عزيز! من نميتوانم اين كار را انجام بدهم. من چگونه ميتوانم نگين چشمهاي تو را بر كنم.

- پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! تو اين كار را انجام خواهي داد. من براي تو دستور ميدهم!

پرنده فرمان شهزاده را به جای آورد و ياقوت كبود يكي از چشمهاي شهزاده را بيرون كشيد و رو به سوي شهر پرواز كرد.

او به آساني از روزنه يي داخل خانهء مرد جوان گرديد و بي آن كه مرد شرفهء بالهاي او را بشنود، ياقوت را در ميان گلهاي پژمردهء گلدانافگند. فرداي آن شب باز هم پرنده به سوي بندرگاه پرواز كرد و روي كشتيي نشست. پرنده منتظر حركت كشتي بود و پيوسته با خود تكرار ميكرد كه : من به مصر ميروم . من به مصر ميروم؛ولي هيچ كسي به گفتهء‌ او  توجهي نكرد. روز به پايان آمدو روشني ماه دوباره بر كرانه ها تابيد. پرنده باز به سوي شهزادهءخوشبخت بر گشت و به اوگفت: شهزادهء خوشبخت خداحافظ من روانهء مصر هستم.

پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! براي شهزاده بهانه نياور آيا تو نميخواهي يك شب ديگر را همين جا با من بماني؟

پرستو پاسخ داد همين حالا در شهر تو زمستان است و به زودي برف خواهد باريد. در حالي كه در مصر خورشيد گرم بر درختان ناژو ميتابد.

شهزادهء عزيز! من بايد بروم، ولي هيچگاهي ترا فراموش نخواهم كرد. بهار آينده براي چشمهاي تو براي قبضهء شمشير تو يا قوتهاي سرخ و كبود خواهم آورد.

پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! براي شهزاده بهانه نياور! نگاه كن آن جا در آن پائين در آن چهار راهي دخترك گوگرد فروشي را ميبينم كه گوگرد هايش روي زمين نمناك افتاده وتر شده اند. او گريه ميكند و اگرنتواند كه گوگردهايش را بفروشد پدرش او راشكنجه خواهد داد.ياقوت چشم ديگر مرا بيرون بكش و آن را براي دخترك برسان تا از شكنجهء پدر در امان بماند.

پرستو گفت من يك شب ديگر همينجا با تو خواهم ماند،اماآنچه راكه از من خواهش داري نميتوانم به آنجام برسانم من چگونه يگانه ياقوت چشم ترا از تو بركنم.

- پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! تواين كاررا انجام خواهي داد. من به تو فرمان ميدهم.

پرنده باز هم فرمان شهزاده را به جاي آورد. از چشم شهزادهءخوشبخت آن ياقوت كبود را بر گرفت و رفت سوي دخترك وآن را برای او رها كرد. دخترك همين كه چشمش به ياقوت افتاد، دلش از هيجان لبريز شد و گفت: آه خدايا اين چه شيشهء زيبا و درخشانيست. درحالي كه ياقوت را محكم در كف دست خويش گرفته بود خندان و شادمان به سوي خانه دويد.

پرنده وقتي كه دوباره بر گشت به شهزاده گفت كه اي شهزادهءخوشبخت !حالا تو هر دوياقوت چشمهايت را از دست دادهاي و ديگر چيزي را نميتواني ديد. من براي هميشه همينجا با تو خواهم ماند.

- نه تو بايد به سوی مصر پرواز كني!

پرنده در پاسخ گفت: من ديگر همينجا خواهم ماند. من ديگر همينجا با تو خواهم ماند. و روي پاي هاي شهزاده به خواب رفت. فردايآن شب پرنده تمام روز را بر شانهء شهزاده نشسته بودو از ماجراهاي شگفتي انگيزي كه در سرزمينهاي مختلف بروي گذشته بود، حكايت ميكرد.

پرنده ميگفت: در سرزميني مار بزرگ و سبز رنگي بود كه در درختان بلند ناژو ميخوابيد و بيست مرد در خدمت او بودند و او رااز كيك كريمدار غذا ميدادند.

پرنده ميگفت من مردي را ديده ام كه اندام بسيار كوچكي داشت و بر دريا چه هايي كه روي برگهاي پهن و بزرگ قرار داشتند به زيبايي كشتي ميراند و پيوسته با پروانه ها در جنگ بود.

- پرستوي مهربان! اين چيز هاكه گفتي به راستي تعجب بر انگیزاست؛اما تعجب بر انگيز تر از اين چيز ها، زنده گي مردم است. تو برو بر روي شهر من پرواز كن و از چيزهاي كه ميبيني براي من بگو!

پرستو بر روي شهر پرواز كرد و ديد كه ثروتمندان در خانه هاي قشنگ و مجلل شان بدون كوچكترين دغدغه يي زنده گي ميكنند درحالي كه مردمان فقير شهر با چهره هايي پريده رنگ دركوچه هاوپسكوچه هاي شهر سرگردانند. پرستو ميديد كه در كوچه هاي تاريك شهر كودكان گرسنه اند، كودكان نميخندند. كودكان غوغاي شادمانهء كودكي را فراموش كرده اند.

چون شهزادهءخوشبخت اين قصه ها رااز زبان پرنده شنيد با صداي اندوهناكي به او گفت: من از طبقهء نازك طلا پوشيده شده ام. تو پارچه پارچه از اين طلا بر گير و به مردمان فقير شهر نثار كن. روز ها مي گذشتند و پرستوي كوچك هر روز پارچه پارچه از مجسمهء شهزادهء خوشبخت بر ميكند و پارچه پارچه به فقيران شهر ميرساند.

روزي پرنده متوجه شد كه ديگر پاچه طلايي روی مجسمهء شهزاده خوشبخت به جانمانده است ومجسمه آن رنگ پيشين خويش رااز دست دادهو سراپا به رنگ خاكستري تيرهدرآمدهاست.

اما كودكان كوچه هاي تاريك شهر ديگرگرسنه نبودند. رنگ چهره هاي شان گلابي شده بود. غم را و گرسنه گي را از ياد برده بودند. شادمانه ميخنديدند. در كوچه ها با همبازي ميكردندو با هياهويي كهاز آن بوي شادماني مي آمد فضاي كوچه ها را پر ميساختند.

برف باريهاي زمستان آغاز يافته بود و برف با نفس سردش روز تا روز پرنده را ناتوان تر ميساخت. هر روز كه ميگذشت پرنده بيچاره تر و ناتوان تر ميشد. با اين حال هيچ در فكر آن نبود كه شهزاده را ترك كند. در دل خويش محبت ژرفي نسبت به شهزاده احساس ميكرد.

پرنده روزهابه سوي خبازيهاي شهر پروازميكرد و آنجا به جستجوي نان ريزه ها مي پرداخت تا دردگرسنه گي خود را تسكين دهد. شبانه ها وجودش را با به هم كوبيدن بالهايش گرم ميساخت. سرانجام روزي پرنده دريافت كه لحظه هاي آخر زنده گي او فرا رسيده است و به زودي خواهد مرد. پرنده انديشيد كه فقط همانقدر نيرو در جسم خويش دارد تا بار آخرين بر شانهء شهزاده پرواز كند و بگويد كه: شهزاده عزيز خدانگهدار!

پرنده چنين كرد واماشهزاده به فكر اين كه پرنده هواي سفر مصر در سر دارد، در پاسخ گفت:

پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! من بسيار شادمانم كه سرانجام تو به مصر خواهي رفت. تو مدت زيادي را همينجا بامن سپري كردي. من از تو سپاسگزارم، اما پيش از رفتن از تو ميخواهم تا رخساره هاي مرا با بالهاي خويش پاك كني. براي آن كه محبت تو در قلب من جاي گرفته است و من ترا دوست دارم.

پرنده همهء نيرويش را در بالهايش گردآورد و با كوشش فراوان آن قدر در برابر گونه هاي شهزاده پر زد و پر زد تا اين كه همهء نيروي زنده گي در پرنده پايان يافت و پرنده در يك لحظهء‌كوتاه از آن اوج فرو افتاد و روي پاهاي شهزاده جان داد، اما هنوز لحظهء  نگذشته بود كه صداي غريبي از درون مجسمه به گوش آمد، مثل آن بود كه چيزي در نهاد مجسمه با صداي اندوهناكي فرو شكست و راستي هم كه قلب سربي شهزادهء خوشبخت ترکیده واز ميانه دو نيم شده بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

 

پرواز آخرین

 یاد دهانی کوتاه

 در دههء شصت خورشیدی به جرم ضدیت با تجاوز اتحاد شوروی سابق و ضدیت با نظام دست نشاندهء آن، سه سال را (1365-1367)  را که چنان سه سده یی بود، در زندان بد نام پلجرخی در پشت میله ها سپری کردم. زندان با همه بدی هایش و با همه شکنجه های جسمی و روانی اش،برای من چنان آموزشگاه بزرگی بود. آن جا هر چیز درسی بود. زندانی که در کنارت نشسته بود نیز درسی بود و این که می دیدی تو در بندی و خانواده ات گرسنه.

زندان جایگاه رجوع به خویشتن خویش است، رجوعی که ترا به ناشناخته ترین گوشه های زنده گی درونی تو آشنا می سازد. جایگاه رجوع به خاطره ها، خاطره های تلخ، خاطره های شیرین. آن کی در زندان خاطره ء بیشتری دارد، بیشتر می تواند تنهایی زندان را تحمل کند و با بیان چنین خاطره های بیشتر می تواند در جمع زندانیان به شمع اصحاب بدل شود! یکی از آن دوستانی که در زندان پیوسته انبان خاطره هایش را می گشود و بعد من  و دوستان دیگر سراپا گوش می شدیم، داکتر اسدالله شعور بود.

من او در یک پنجره بودیم  و درساعت های تفریح می رفتم به جایگاهی که درمیان زندانیان به نام« مثلث» یاد می شد. در این مثلث آسمان نیز به اندازه یی یک مثلث دیده می شد. به آسمان که نگاه می کردیم و به ابر های سپید  که آرام در آسمان می خرامیدند، خیره می شدیم ، دلتنگی برای ما دست می داد و گاهی آرزو می کردیم که کاش پاره ابری می بودیم آزاد تا بر بالهای باد ها در پهنای آسمان به آزادی راه می زیم ؛ اماگاهی می اندیشیدیم که این ابر ها نیز در مثلث آسمان زندانی اند.

زندانیان پنجرهء دیگر که دوست ارجمند اسدالله ولوالجی نیز در آن پنجره زندانی بود، یک جا با ما جهت تفریح به این مثلث می آمدند. ما همه گان به مثلث می آمدیم و مثلث پر می شد از هیاهوی زندانیان. کسانی شطرنج می زدند، کسانی پشت و پهلوی خود را روغن زیتون می مالیدند، کسانی والیبال می کردند و اما شمار بیشتر در این مثلت تنها و یا هم همراه با دوستانی گام می زدند و از هر د ری سخن می گفتند.

آنانی که کتاب می خواندند، ساعت های تفریج نه تنها جایگاه تبادل کتاب بود؛ بلکه هرکسی از کتاب تازه خواندهء خویش چیزی می گفت. غیر این بحث های سیاسی نیزدر میان می بود. ولوالجی که می آمد با ما می پیوست وبعد سخن بود از شعر، از نویسنده گی از سیاست از تاریخ و بیان خاطره هایی روز های بیرون از زندان.

در یکی از روز ها داکتر اسدالله شعور  حکایت عقابی را برای ما بیان کرد. وقتی حکایت او به پایان رسید، من فکر کردم که او داستانی  را از یکی از داستان نویسان مدرن  بیان کرده است. او برایم گفت نه آن چه را که گفتم داستانی نیست که نویسنده یی نوشته باشد؛ بلکه اساس این حکایت استوار بر ادبیات فلکلور است! حکایتی است از مردم.  نمی دانم چرا من نمی توانستم که با شعور موافقت کنم.

ولوالجی پیشگام شد تا این حکایت را به شعر در آورد. روز دیگر وقتی در هنگام تفریح با ولوالجی دیدیم، گفت: من آن شعر را سروده ام و بعد در گوشهء رفتیم و او آن شعر را برای من وشعور خواند که شعریست زیبا ودر فرم چهارپاره! که در یگی از گزینه های شعری او به نشر رسیده است.

نمی دانم چرا هیچوقتی نخواستم تا این حکایت را در نظم در آورم، گاهی هم که در این باره اندیشیده ام،نوع شعر سپید در ذهن من رنگ گرفته است. این وسواس همیشه در من وجود داشت که شاید در شعر بلند نتوانم این مضمون بزرگ را به گونه یی که شایستهء آن است پرورش دهم. چندی پیش که شصت ساله گی دوست عزیز اسدالله شعور در سایت کابل نات تجلیل می شد،به یاد این حکایت افتادم دلم می شد که این حکایت را به گونهء نثر بنویسم و به دوستم اسدالله شعور اهدا کنم، اما نتواستم. حال که چیزی نوشته ام ، می دانم که به هیچصورت نتوانسته ام که این مضمون بزرگ را به گونهء درست و تاثیر بر انگیزی در این نوشته بپرورانم. با این حال این نوشته را که «پرواز آخرین» نام نهاده ام به دو ستان دانشمندم دکتور اسدالله شعور و اسدالله ولوالجی اهدا می کنم. خوب چه می توان کرد توان نوشتن من در هین حد است. این نوشته را به این دوستان ارجمند اهدا می کنم به پاس آن محبت هایی که پیوسته از این دو دوست در آن« منجنیق عذاب» در زندان پلچرخی دریافته ام . دستان تان گشاده باد دوستان من و نام تان ستوده!

دوم حوت 1389 خورشیدی

شهر کابل

 

به دو دوست ارجمند،

دوستان سالهای زنجیر و زندان

داکتر اسدالله شعور و اسدالله ولوالجی

 

پرواز آخرین

  خورشید درسراشیب پروازخون آلود خویش، به کبوتر تیر خورده یی می ماند که نفس سوخته رو به سوی غروب می شتافت. گویی از زخم هایش خون می چکید، قطره قطره  و پراگنده می شد در کرانه های آبی.

کوهستان درخاموشی فرو می رفت وروشنایی از ژرفای دره ها رو به سوی قله های بلند کوچ می کرد و در دنبال او،سایه و سکوت بودکه دست در دست هم بالا می آمدند. گویی آخرین روشنایی خورشید در تلاش آن بود تا چنان انبوه پرنده گان زرین بال لحظه یی  فراز قله ها نفسی تازه کنند وبعد رو به سوی بیکرانه گی  بال بگشایند.

فراز یکی از قله های کوهستان، عقاب پیروبیماری به سختی نفس می کشید! بالهای نیرو مندش که روزگاری سینهء آسمان را چنان شمشیری می درید ، روی صخره هایی که درزیرروشنایی غروب  به رنگ مس گداخته می تابید، پهن شده بود وپرپر می زد.عقاب گاهی سر بر می افراشت و با دلتنگی رو به سوی آسمان نگاه می کرد. آسمانی که تا دیروز پروازگاه او بود.او به یاد می آورد که تا دیروزچنان تیری از کمان دره ها و قله ها رها می شد و آسمان را به دو نیم تقسیم میکرد.

اماآن بال های نیرو مند حالا روی صخره های سرخی به سختی پرپر می زد! عقااب را ازتماشای آسمان دلتنگیی برایش دست می داد. چشم فر می بست و خویشتن را می دید در آن اوجهای های کبود. بازچشم می گشود وخاموشانه نگاهایش با نگاه های جوجه هایی که هنوز هنر پرواز را نیاموخته بودند،گره می خورد.

جوجه ها نیز پرپر می زدند، شاید می اندیشیدند که مادرمی خواهد هنر پرواز را به آنها یاد بدهد،اما در پرپر زدن مادر دیگر آن شور و غرور پیشین دیده نمی شد. عقاب پیر تا در چشم جوجه گان می دید و گلو را از هوا پرمی کرد تا چیزی بگوید که سرش از اندوهی روی سینه خم می شد و منقارش در لای پر های سینه اش فرو می رفت. باز سری بر می داشت ودر چشم جوجه گان می دید، خاموش مانند خاموشی که از عمق دره ها تا فراز قله ها به پیش می آمد.

جوجه ها همه گان نگران بودند که مادر چگونه این همه اندوهگین و بی نشاط است و افسانه یی از پرواز نمی گوید! آنها چشم به راه آن بودند که تا چند روز دیگر مادر یک یک آنان را با هنر پرواز آشنا سازد و راه آسمان را برای شان نشان دهد.عقاب پیر باز چشم فرو بست و سرش روی سینه اش خم شد گویی این بار می خواست تا منقار در جگر فرو ببرد. جوجه گان صبر از دست دادند و همه گان از دل فریاد کشیدند مادر! مادر! مگر امروز ترا چه شده است؟

عقاب پیرسربرداشت و درچشم جوجه گان نگاه کرد.جوجه گان فریاد بر کشیدند این چه اندوهی است که ترا می سوزد؟ این چه دردیست که این همه ترا نا توان ساخته است؟ مادر،بالهایت را می بینیم که روی صخره ها هموار شده و سرت روی سینه فرود آمده است؟ خاموشی تو ما را می سوزاند! چیزی برای ما بگو تا شاید غم ما کاهش یابد!

عقاب پیرسربرداشت و رو به سوی غروب نگاه کرد.جوجه گان همه رو به سوی غروب بر گشتاندند! عقاب پرسید که در افق چه چیزی را می بینید؟

جوجه گان گفتند: خورشید رامی بینیم که گویی از میان دریای خون می گذرد تا در آن سوی قله ها غروب کند.

عقاب پرسید که چاشتگاهان چگونه بود؟

جوجه گان گفتند چاشتگاهان به عقاب زرینی می ماند که تمام آسمان را زیر پر داشت؟

عقاب پرسید: هم اکنون چگونه است؟

گفتند مانند یک عقاب بیمار که کمان کشی تیری برسینه اش زده است و از آن سینه خون می چکد و پرپر می زند و با هرپرپرزدن افق ها بیشتر خونین می شوند.

عقاب پیر گفت که تاچند دقیقهء دیگر خورشید چه خواهد شد؟

جوجه گان گفتند می افتد در آن سوی قله ها در کام غروب و خاموش می شود.

عقاب سر بر گشتاند و در چشمان جوجه گان خیره شد. برای لحظه یی سخنی نگفت. سکوت سنگینی بر فراز آشیانه سایه افگند که دیگر هیچ یک از جوجه گان نخواستند چیزی بگویند. آن ها همه گان چشم به سوی مادر دوخته بودند که دیگر چه می گوید. عقاب پیرنفس درازی کشید و آن گاه گفت بدانید که من نیز همانند همان خورشیدم، شاید تا چند دقیقهء دیگر آخرین لحظه های زنده گی من به مانند آخرین لحظه های این خورشید به سر آید من نیز خاموش شوم!

تا جوجه گان چنین شنیدند، پرها روی سینه ها کوبیدند و فریاد بر کشیدند مادر! مادر!  شیون جوجه گان به تلخی در آسمان می پیچید! عقاب همچنان خاموش بود. درچشمهایش سکوتی داشت که گویی در اندیشهء بزرگی فرو رفته است! جوجه گان از آشیان پای به بیرون نهادند و به دورعقاب حلقه زدند با شیون و زاری. سر و روی بر بالهای مادر می سایدند و آرزو می کردند تامادر با آن ها بماند.

فکر می کردند که مادرمی تواند ازتوان هر کاری به در آید. چنین بود که پیوسته ازمادر می پرسیدند:مادر! مادر!مگر چاره یی آن نیست که زنده بمانی وما را تنها نگذاری! عقاب پیر باز سری بر افراشت و جوجه گان نیز چنین کردند؛ اما این بار عقاب به ژرفای دره نگاه می کرد.  جوجه گان نیزهمه نگاه ها به عمق دره دوختند.

عقاب باز پرسید:آن جا درعمق دره چه چیزی را می بینید؟

جوجه گان گفتند: آن جا انبوه کلاغان است که پرواز می کنند و اما ندانستیم که آن پرندهء بزرگ ، چگونه پرنده یی است که به دنبال کلاغان پرواز می کند.

عقاب پیر گفت: آن پرندهء بزرگ که به دنبال کلاغان در آن پستی پرواز می کند یک عقاب است.

جوجه گان همه با نا باوری گفتند این چگونه امکان دارد که عقابی درآن پستی به دنبال کلاغان پرواز کند. این  ننگ عقابان است. ما  تا ازین آشیان دیده ایم عقابان همیشه در اوجها پرواز کرده اند و همیشه بر بلند ترین قله ها آشیان آراسته اند! پس این چگونه عقابیست که به دنیال کلاغان پرواز می کند!

عقاب پیر گفت:شما درست می گویید؛ اما این عقاب افسانهء درازی دارد!

 هیجانی تمام هستی جوجه گان را در برگرفته بود که گویی مرگ مادر را از یاد برده بودند و خواهش می کردند تا مادر افسانهء آن عقاب را بیان کند! عقاب پیر نفسی تازه کرد وگفت:

به این دره نگاه کنید آن جا درپایین ترین قسمت دره چشمه ییست گوارا وشفاف.جوجه گان یک بار دیگر به عمق دره چشم دوختند تا شاید بتوانند که آن چشمه را ببینند! عقاب پیر گفت مگرمی دانید که این چشمه چه خاصیتی دارد؟

جوجه گان گفتند که ما ازآن چشمه چیزی نمی دانیم! عقاب پیر گفت: این چشمه خاصیت عجیبی دارد که اگر عقابی در هنگام مرگ ازآن بنوشد به زنده گی جاودانه دست می یابد! جوجه گان همه فریاد کشیدند، مادر، پس چرا با یک پروازاز این اوج به ژرفای دره نمی روی تا ازآن چشمه بنوشی و همیشه در کنار ما بمانی!

عقاب بی آن که نگاهی به جوجه گان افگند، یک بار دیگر در عمق دره خیره شد، جوجه گان تصورکردند که مادر می خواهد جهت نوشیدن از آن چشمه به عمق دره پرواز کند؛ اما در بالهای عقاب حرکتی پدید نیامد.

جوجه گان خاموش شدند. لحظه یی  همه گان سکوت کردند تا این که عقاب پیر گفت: من هنوز افسانهء این عقاب را تمام نکرده ام، وقتی افسانه تمام شد، آن گاه به من بگویید که چه کاری کنم!

عقاب پیر گفت: از مادرم شنیده ام که روزی در یک چنین غروبی این عقاب به مانند من در کنار جوجه هایش بود. مرگ روی بالهایش سنگینی می کرد و آسمان در نظرش تنگ شده بود. او به سختی پر هایش را روی صخره هموار کرده بود. جوجه هایش که چنین دیدند به فریاد و فغان در آمدند و از مادر خوستند تا چاره اندیشی کند تا از مرگ رهایی یابد ،نمیرد و درکنارآنان باقی بماند. او حکایت این چشمه به جوجه گان خود گفت. تا جوجه گانش آگاه شدند که چنین چشمه یی در این دره وجود دارد، همه گان فریاد بر کشیدند که مادر! برو و از آن چشمه بنوش تا دوباره به کنارما برگردی و به زنده گی جاودانه برسی.

این عقاب که امروز به این سر نوشت گرفتارآمده است، سینهء از روی صخره برداشت و بالهایش را تکان داد. نفس تازه یی فرو برد، به آسمان ها نگاه کرد و به جوجه گانش دید، به سوی دره نگاه کرد و دید که آن چشمه در آن ژرفا چنان آیینه یی می درخشد. با دوپای روی صخره سنگی ایستاد وتمام نیرویش را دربالهایش جمع کرد و به پرواز در آمد؛ اما این بار نه به سوی اوج ؛ بلکه به سوی ژرفا و به سوی تاریکی.

او رفت ورفت و خود را به چشمه رساند ونوشید ونوشید! تا از آن چشمهء گوارا سیرآب شد، نگاهی به آسمان ها افگند، و چشمانش برقراز قله ها لغزید و در دلش گذشت که باز هم می تواندکه این قله ها را تسخیر کند وآسمانها را زیر پر گیرد، لذت نا شناخته ای در رگهایش دوید و او را لبریز از هیجان ساخت.

یادش آمد که جوجه گان در انتظارش هستند و باید زودتر خود را به آن قلهء بلندی که آشیان آراسته بود برساند.نیرویش را در بالهایش جمع کرد و رو به سوی اوج بال و پر گشود،اما هنوز بلندی زیادی را نه پیموده بود که با خیل کلاغان سر خورد و تا خواست که راهش را از آنها جدا کند و رو به اوج بال و پر بگشاید، متوجه شد که دیگر نمی تواند که بالاتر از پرواز کلاغان پرواز کند و حتی نمی تواند پیشاپیش کلاغان بال وپرزند. او به زنده گی جاودانه دست یافته بود؛ اما  جدا از جماعت عقابان، در عمق دره در دنبال کلاغان، دیگر برای او نه آسمانی  بود ، نه اوجی ونه هم قلهء بلندی،بل سر نوشتش پیوند خورد به آن پرواز همیشه گی در دنبال کلاغان در آن پستی تاریک!حالا او دیگر نمی تواند ،آن سو تر از دره بیندیشد واز اوج قله ها و از اوج آسمان شکوه کوهستان را تما شاکند. حال دیگر کلاغان است که اوج و مسیر پرواز او را تعین می کنند!عقابی در دنبال کلاغان!

عقاب لحظه یی خاموش ماند، جوجه گان نیز در خاموشی فر رفتند.سکوت و خاموشی همچنان از دل دره ها رو به سوی قله ها به پیش می آمد و روشنایی اندک اندک از فراز قله ها می کوچید.

جوجه گان ساکت وآرام به سوی عقاب پیر نگاه می کردند؛شاید فکر می کردند که سخنان مادرهنوز به پایان نرسیده است؛اما عقاب پیر دیگر سخنی برای گفتن نداشت.نگاهش را به سوی آسمان دوخت وبی آن که به جوجه ها نگاه کند از آنها پرسید: حالا برای من بگویید، آیا از این قله بلند بروم در تاریکی های این دره و از آن چشمه بنوشم وبعد همیشه در آن پستی در نبال کلاغان پرواز کنم و یا این که سری بگذارم روی این سنگ سرخ و در این اوج  که خورشید بر بالهایم بوسه می زند بمیرم!

جوجه گان بالهای به هم کوبیند به هم کوبیدند و منقار ها در سینه ها فرو بردند و فریاد بر زدند: مادر! مادر! ما نمی خواهیم که تو تمام عمر در آن تاریکی، در آن پستی به دنبال کلاغان  پرواز کنی! ما نمی خواهیم که تو ننگ جماعت عقابان باشی!

مانند آن بود که روزنه یی برای عقاب رو به سوی آسمانها گشوده شده است. کنار آشیان سر روی سنگی گذاشت و خاموش شد و آفتاب نیز در آن سوی قله ها غروب کرد. آخرین جلوه های نورخورشید از روی بالهای عقاب رو به سوی آسمان برمی خاست، گویی این روح بزرگ و آزادهء عقاب بود که پرواز می کرد و می رفت تا آسمانهای جاودانه گی را تسخیر کند!

 

اول حوت 1389

شهرک قرغه- کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرتو نادری  | 

مطالب قدیمی‌تر